این در حالی است که مسلمانان رؤیت به چشم ظاهر را قائل نبوده و در کلام شیعه عدم رؤیت جزء صفات سلبی خداوند است. اما اهل حق قائل به رؤیتند. آن‌ها در باب توحید افعال با مسلمانان مشکل اساسی دارند و آفرینش را که فعل الهی است، از عدم قائل نیستند. برخلاف مسلمانان که معتقدند هستی وجود نداشته و خداوند آن را آفریده است. اهل حق قائل به یک اقیانوس اولیه‌ای هستند که وجود آغازین جهان هستی به شکل آن بوده و خداوند در آن به عمل پرداخته و به آن شکل داده است. در واقع این اقیانوس ماده‌المواد هستی است و خداوند هستی را با آن آفریده است. لذا استنباط می‌شود که این اقیانوس شبیه همان ماده‌ی هاخوس یا هاویه است.
در بحث نبوت، امامت و قرآن تقریباً ساکتند به غیر از شاخه‌ی شاه یاسی که معتقدند قرآن دارای ۳۲ جزء بوده و ۲ جزء آن فرقان است. آن دو جزء آخر، سرّ مگو بوده که سرانجام حضرت حجت(عج) سرّ مگو را به زبان کُردی بیان کرده است. 
به طور کلی امامت را به آن معنا که شیعیان باور دارند قبول نداشته بلکه قائل به شخصیت حضرت امیر و دیگر شخصیت‌ها در حد وجودی مقدس و نه در حد امام می‌باشند که این وجود در شخصیت‌های دیگر حلول کرده است.
در بحث معاد همان نظریه‌ی دون به دون را مطرح می‌کنند و معتقدند که هر انسانی دارای ۱۰۰۱ دون یا جامه است و در زندگی‌های متوالی این جامه و دون عوض می‌شود و هزار و یکمین جامه غیر این جهانی است. اگر انسان نیکوکار باشد در دون پاکی است و وارد بهشت می‌شود و اگر بدکار باشد وارد جهنم می‌شود. لازم به ذکر است که در آیین هندو نیز بحث سمساره که همان تناسخ است وجود دارد ولی به این شدت که اهل حق به آن قائلند، نیست. بنابراین مشاهده می‌شود که چنین اعتقادی کاملاً مخالف با معاد جسمانی است که مسلمانان به آن عقیده دارند و اهل حق مانند سایر مسلمانان قائل به معاد جسمانی نیستند.
برخی معتقدند که اهل حق یک مسلک و طریقت عرفانی است لذا ابتدا باید تعریفی از عرفان داشته باشیم. تعریف شیخ بهایی از عرفان این‌گونه است: «عرفان عبارت است از شناخت قلبی و شهودی حضرت حق و شناخت اسماء و صفات الهی و متخلق شدن به اخلاق الهی که از طریق نفی هوا و هوس و تحمل ریاضت‌های مشروع مبتنی بر شریعت حاصل می‌شود ».
اما در تعریف آن از دیدگاه اهل حق ملاحظه می‌شود که صحبت از شناخت قلبی می‌شود ولی در طریق حصول آن اختلاف وجود دارد. در نظر مسلمانان شریعت محور عرفان است و لذا کسی‌که در راه سیر و سلوک گام بر می‌دارد از شریعت بی‌نیاز نیست و لذا سه مرحله‌ی: شریعت، طریقت و حقیقت یکی است و طریقت و حقیقت چیزی غیر از شریعت نبوده و همان مراتب شریعتند.
بنابراین یکی از ملاک‌های ما برای تشخیص عارف بودن فرد این است که آن را به سنت و شریعت عرضه نموده و ببینیم که آیا در چارچوب آن می‌گنجد یا خیر؟
تا این‌جا ملاحظه شد که در بحث اصول دین اهل حق نقاط مشترکی با دین اسلام ندارند اما در باب فروع دین:
اهل حق وضو می‌گیرند اما نه به آن نیتی که مسلمانان وضو می‌گیرند. در میان غسل‌ها فقط غسل جنابت و میت دارند که باز هم نیتشان شبیه نیت وضو است و با غسل میت مسلمانان تناسب ندارد.
حتی تلقین آنان به میت با مسلمانان متفاوت است. بعضی از شاخه‌های اهل حق نماز دارند، اما اکثر آن‌ها معتقدند که باید نیاز به جای آورد و کسی‌که نیازش را ادا کند نیازی به ادای نماز ندارد. آن‌ها هر هفته در جمخانه دور هم جمع شده و نذر هفتگی می‌دهند.
اهل حق مانند مسلمانان سی روز ماه رمضان را روزه نمی‌گیرند بلکه آن را حرام می‌دانند و معتقدند چنین شخصی کافر است.آنان به روزه‌ی سه یا شش روزه عقیده دارند و سپس به جای عید فطر، نیاز یاری می‌دهند. این فرقه خمس و زکات ندارند. آنان در باب قبله سه نظریه‌ی عمده دارند: ۱- قبله وجود ندارد و به هر طرف که رو کنی به سمت خداست. ۲- قائلند که کعبه قبلهاست. ۳- اکثر اهل حق محل دفن سلطان اسحاق را به عنوان قبله قبول دارند. 
برخی از آداب آن‌ها عبارت است از: سرسپاری یا جوز شکستن شبیه اذان و اقامه‌ای است که مسلمانان هم‌زمان با ولادت نوزاد انجام می‌دهند. حضور هفته‌ای یک‌بار را در جمخانه ضروری می‌شمارند. آنان شارب‌های بلندی دارند به طوری‌که اگر موی بلندی از آن بیافتد در جای مقدسی نگه می‌دارند.
اهل حق مسلکی است التقاطی و عوام ‌زده که در محیط عوامانه رشد کرده لذا عناصر مختلف اعتقادی و آیینی را از کیش‌های مختلف زرتشتی، مسیحی، هندو و اسلام اخذ کرده است و اگر مشترکاتی با دین اسلام دارد نه به این معنا است که آنان مسلمانند بلکه آن را از اسلام گرفته‌اند.
با این حال چند نکته‌ی شاخص در این مسلک به چشم می‌خورد:
۱-. پیرو هر دینی باشند حیات دین‌دارانه دارند، به طوری‌که این دین با زندگی شخصی و اجتماعی آن‌ها آمیخته است.
۲-. تأکید بر جمع‌گرایی و وحدت دارند.
۳- غیرت آیینی یا دینی زیادی دارند /سخنرانی دکتر شمس.
***

آیا اهل حق نماز می خوانند؟

اگرچه در میان رهبران و مرشدان اهل حق، نماز نهی نشده است اما نسبت به ادای آن اهمیتی نمی دهند و پیروان خود را به نمازگزاری ترغیب نمی کنند، در نتیجه، به نظر می رسد رهبران اهل حق برای نماز جنبه استحبابی قائل هستند.

دلایل اهل حق در توجیه ترک نماز

۱-  بخش وسیعی از اهل حق نمازهای پنجگانه را نمی خوانند و برای ترک نماز توجیهات غیر مستدل و بی پایه و اساسی بیان نموده اند. مثلا به این شعر از سعدی استناد می کنند که:

عبادت به جز خدمت خلق نیست            به تسبیح و سجاده و دلق نیست

۲- بر طبق نظر عده ای از رهبران اهل حق، افرادی که در جامعه اهل حق به دنیا می آیند، شریعت و طریقت را در جامعه های قبلی گذرانده اند و این اعتقاد، از باور آنها به تناسخ نشأت می گیرد. از نظر آنها اهل حق در این جامه (جسم) ، دیگر موظف به اجرای فرائض شرعی نیستند.

۳- اهل حق با تمسک به بعضی آیات قرآن کریم که می فرماید: «یسبح لله ما فی السموات و ما فی الارض (سوره جمعه، آیه ۱) ، هر چه در آسمان و زمین است به حمد و تسبیح خداوند مشغول است.» می گویند: همه مخلوقات خداوند به زبان خود، خدا را عبادت و سپاس می گویند، ما هم مثلا به زبان کردی خداوند را عبادت می کنیم. در قرآن زبان خاصی مشخص نشده است و دعا و صلاه به هر زبانی می شود انجام داد که ما هم وردها و اذکاری در جم خانه داریم.

۴- عده ای از اهل حق بیان می کنند: نماز و نیاز و عبادات کلاً به خاطر نزدیک شدن به حق است و اهل حق طبق دستور سلطان اسحاق، نذر و نیاز را توأم با عبادات در جم خانه به طریق مخصوص به خود انجام می دهند، تا با تسلط بر نفس به فیض برسند. نوع عبادت مهم نیست، مهم هدفی است که دنبال می شود و آن هدف هم قرب الهی است.

۵- اگر از اهل حق بپرسیم چرا نماز نمی خوانید؟ در پاسخ می گویند: نیاز به جای نماز است. آنها می گویند: اگر نیاز نباشد نماز بی سود است اگر نیاز دهی پس نماز بیهوده است.

اهل حق نیاز را به جای نماز انجام می دهند و با انجام آن، تکلیف نماز از آنها سلب می شود. به تعبیر این فرقه نیاز یکی از نذرهای مرسوم بین افراد اهل حق بوده و به معنی نذری است که در موقع انعقاد جم بدون تعهد قبلی به افتخار و احترام مجلس، با کمال عجز و فروتنی تقدیم جم خانه می شود، تا در ختم مجلس صرف شود.

در لغت نامه دهخدا آمده است: جماعت اهل حق نماز نمی خوانند و به جای نماز نیاز را دارند. می گویند چون نماز باید با حضور قلب باشد و حضور قلب کمتر حاصل می شود بنابراین نماز خواندن بیفایده است. لیکن نهی از نماز خواندن هم ندارند ولی به نظر می رسد که در باب ترک نماز، پیشوایان و رۆسای اولیه ی آنها در خود اشراقهایی دیده و یا ادعا کرده اند که به خدا واصل شده اند و دیگر برای آنها نماز خواندن کار عبث و بیهوده ایست، پیروان آنها عمل مقتدای خود را ملاک قرار داده و ترک نماز گفته اند.

۶- عده ای از اهل حق در توجیه ترک نماز می گویند: آگاهی کامل بر شریعت، موجب تکامل معنوی انسان می شود. به این ترتیب، عارفانی به وجود آمده اند که مرکز تجلی حق شده اند و مراسمی که در شریعت ( روزه، نماز، حج و…) برای اطاعت و سپاسگزاری خداوند لازم بوده، به زبان معنوی بیان کرده اند، به اصطلاح قال را به حال تبدیل کرده اند این عارفان نماز را به راز و نیاز بی قید و بند با خدا تبدیل کرده اند. بر این اساس، احکام شریعت به حالات معنوی مبدل شده است و دیگر نیازی به خواندن نماز نیست.

اینها عمده ترین دلایلی بود که اهل حق در متون مختلف و اظهارنظرهای شفاهی و همچنین محققان اعم از مسلمان و غیرمسلمان، بیان کرده اند.

لازم به ذکر است که در میان اهل حق نمازگزارانی هر چند اندک به چشم می خورد. گروهی از دراویش نورعلی الهی نماز را باعث پاکی می شمارند. همچنین سرسلسله فرقه مشعشعیان، سید محمد مشعشعی، مردم را به نماز دعوت می کرده است. پس از انقلاب اسلامی و فشارهای فرهنگی جامعه بر سران اهل حق، موجب شد که اهل حق، گاه تظاهر به نماز کنند.

خلاصه

بخش وسیعی از فرقه اهل حق رسماً نماز نمی خوانند اگرچه ممکن است منکر حقیقت وجودی آن نباشند. اما بخشی اندک از این فرقه عامل به احکام عبادی اسلام هستند و این افراد به صورت پراکنده و انفرادی، خود و خانواده شان را هدایت نموده اند. مسئله ترک نماز و اختلاف آراء و نظرات در این باره و هراس از نامسلمان شناخته شدن، باعث شده پیروان اهل حق دچار سردرگمی شوند و برای انان، به جای نیاوردن نماز، در هاله ای از ابهام فرو رود، زیرا از طرفی نه می توانند با صراحت تمام منکر نماز شوند و نه می توانند با صراحت تمام پایبند به آن شوند.

در فقه اسلامی آمده است که نماز از ضروریات دین است و انکار ضروری دین اگر منجر به انکار توحید و نبوت شود مرتد و حکم مرتد در اسلام روشن است. بنابراین هیچ یک از مرشدان اهل حق نیز منکر نماز نبوده و از آن نهی ننموده اند. در میان اهل حق به ویژه آنها که در روستاها با شیعیان زندگی می کنند، مشاهده شده است که فریضه ی نماز را به جای می آورند. از ان جا که بسیاری از اهل حق با پیروی از پیر و مرشد خود ترک نماز گفته اند امید می رود که اگر مرشدان و بزرگان این فرقه به ترویج نماز مبادرت ورزند، توده های مردم اهل حق نیز، نماز را به جای آورند.

***

نام فرقه اى است که در قرن هفتم هجرى در منطقه کردنشین غرب ایران مجاور کشور عراق شکل گرفت. «اهل حق» و«یارسان» دو نام مشهور براى این فرقه است
 ، ولى با الفاظ دیگرى نیز همچون طایفه سان ، طایفه ، یارستان ، على اللهى ، درویش گورانى (شناخت فرقه اهل حق ، ص ۱۸) ، آیین حق ، آیین حقیقت و دین حقیقت (حق الحقایق ، ص ۳۱۵ ، ۳۱۷ ، ۴۲۰) از این فرقه یاد مى شود. یارسان بنا به قولى مخفف یارستان و به معناى یاران حق است (سرسپردگان ، مقدمه ، ص ۱۰) و به قولى دیگر مرکب از دو کلمه یار (به معناى دوست و صحابه) و سان (به معناى شاه و سلطان) است که روى هم به معناى پیروان و یاران سلطان اسحاق مى باشد (نامه سرانجام ، ص ۲۲).
نامى از این فرقه به طور خاص در کتب معروف فرقه شناسى و ادیان به میان نیامده است و از آن جا که تا این اواخر اهل فرقه ، عقاید خود را سرّ مگو دانسته و از افشاى آن خوددارى مى کردند ، اطلاعات مستند و جامعى از عقاید و آداب آنها در دست نبود. به سبب عدم تدوین و طبع و نشر منابع اصلى فرقه و اختلاف نسخه هاى خطى ، حتى اکثر جماعت اهل حق هم از مبانى آیین خود بى اطلاع بوده و بین خاندان هاى مختلف اهل حق نسبت به برخى اعتقادات و آداب و مناسک اختلاف هست (برهان الحق ، ص ۵۶۸ـ ۵۶۹).
خاستگاه مسلک اهل حق ، منطقه کردستان است ، مؤسّس فرقه یعنى سلطان اسحاق از منطقه کردستان عراق مى باشد که به منطقه کردنشین ایران مهاجرت کرده و در همان جا از دنیا مى رود. سایر پیشوایان فرقه عموماً از اهالى غرب ایران ، و اسامى آنها نیز کردى ، گورانى و یا لرى است ، شش تن از هفتن یعنى غیر از على (ع) که به زعم آنها خدا در آنها حلول کرده ، همگى از اهالى کردستان و لرستان مى باشند ، کتب مذهبى ( ” کلام ها ” و ” دفاتر ” ) فرقه و اصطلاحات مذهبى آنها به زبان کردى اورامانى و گورانى و لکى است (سرسپردگان ، ص ۱۱۷ـ ۱۱۸ ; حق الحقایق ، مقدمه مصحح ،ص شش و هشت) و در بعضى متون مقدس آنها از مسلک اهل حق به آیین کردان تعبیر شده است (نامه سرانجام ، ص ۵۸۲).
در عصر حاضر پیروان اهل حق عمدتاً در استان کرمانشاه (شهرهاى قصرشیرین ، سر پل ، کرند ، صحنه و مناطق ذهاب ، بیوه نیج ، ماهیدشت و هلیلان) ساکن هستند. بیشتر افراد ایل گوران و غالب سنجابى ها و عده اى از ایلات کلهر و زنگنه هاى کندوله و ایلات جلالوند از اهل حق هستند. تعداد کمترى در منطقه لرستان و کمتر از آن در سایر نقاط ایران پراکنده اند. شهرهاى عراقى هم مرز ایران و ایالات شرقى و کردنشین ترکیه نیز مأواى افرادى از این فرقه است (حق الحقایق ، مقدمه مصحح ، ص شش ـ نه).
مهم ترین متن دینى این فرقه «کلام خزانه» یا «سرانجام» نام دارد که در نظر غالب اهل حق در حکم وحى منزل ، و تعلیمات آن کامل و بالاترین سند مسلکى و حاکم بر جمیع شئون زندگانى اهل حق ها است و مراسم و تشریفات مذهبى و دعاهاى یارسان از آن سرچشمه گرفته است. کلام خزانه ، مجموعه کتاب ها و رساله هایى است که در قرن هفتم و هشتم هجرى توسط رهبران و بزرگان اهل حق تدوین شده و داراى شش بخش یا جزء است (نامه سرانجام ، ص ۲۰ـ ۲۱):
۱٫ بارگه بارگه: شامل ۷۲بند است که توسط ۷۲ پیر سروده شده و درباره فرود آمدن بارگاه هاى ذات الهى ، و گردش ارواح فرشتگان در پیکره پیامبران و پادشاهان و سرداران ایران مى باشد (دانشنامه نام آوران یارسان ، ص ۱۵).
۲٫ دوره هفتوانه: غالباً از قربانى و ادعیه و گشت و گذارهاى ارواح در هفت طبقه آسمان و خلقت فرشتگان و برگزارى جم ها در روز ازل حکایت مى کند (نامه سرانجام ، ص ۱۹۲ـ ۱۹۳).
۳٫ گلیم و کول: به معناى گلیم به دوش و پشمینه پوش ، در باره مجاهدت هاى پیر بنیامین در مهاجرت به یمن است (همان ، ص ۳۱۱ـ ۳۱۳).
۴٫ دوره چهلتن : از آفرینش چهل تن از فرشتگان گزارش مى دهد که در ازل براى رازدارى آفریده شده اند و در قرن هشتم هجرى در پیکره چهل تن تجلى کرده ، مردم را به توحید دعوت کرده اند (همان ، ص ۳۹۰).
۵٫ دوره عابدین: شامل مناجات هاى عابدین جاف است که از احوال صالحان و گناهکاران پس از مرگ هم صحبت مى کند (همان ، ص ۴۹۲).
۶٫ خرده سرانجام: مربوط به آداب و مناسک است مثل برگزارى جم ، جوز شکستن و سر سپردن ، نامگذارى کودک ، ازدواج ، دعاى غسل و تلقین میت (دانشنامه نام آوران یارسان ، ص ۱۶).
اهل حق و اسلام: در نسبت و پیوند آیین اهل حق با اسلام و فرقه هاى اسلامى دو گرایش عمده در پیروان این فرقه وجود دارد: دسته اى با اصرار ، خود را مسلمان شیعه دوازده امامى (برهان الحق ، ص ۱۰) و از سلاسل عرفاى شریعت محمدى (ص) (همان ، ص ۶) و تابع احکام قرآن (همان ، ص ۱۳۹) مى دانند (که در این مقاله از آنها با عنوان دسته اول یاد خواهیم کرد). در مقابل ، دسته دیگر اهل حق را آیینى مستقل (گنجینه یارى ، ص ۱ـ۴ و ۱۲۸ به نقل از اطلاعیه دراویش پیرو نور على الهى ضمیمه کتاب: اهل حق ، تاریخچه ، عقاید ، فقه ، ص ۲۳۵) مى دانند (که از آنها با عنوان دسته دوم یاد خواهیم کرد). دسته دوم مى گویند افرادى که در جامعه اهل حق به دنیا مى آیند اهل حق اند و شریعت و طریقت و معرفت را در جامه هاى قبلى گذرانده اند و در این جامه (جسم) دیگر ملزم به اجراى فرایض شرعى نیستند … تا به روز حشر و باقى ، به جز راه و رسم یارى ، گرویدن به هر مذهب و مسلک غیرى ، محکوم و مردود است … اهل حق تابع دستورات «سرانجام پِردى وَرى» است… یک فرد اهل حق با داشتن شارب و سه روز روزه و به جا نیاوردن سنت قرآن و در عین حال که تابع دستورات سرانجامى است اگر ادعاى مسلمانى کند استغفراللّه کفر گفته است (بیان الحق ، قادر طهماسبى کرندى ، ص ۴۴ و ۱۰۴ و ۱۱۱ـ ۱۱۲ و ۱۴۱ به نقل از اطلاعیه) و به صراحت از تناسخ و وحدت وجود (انسان خدایى) دفاع مى کنند (همان ، ص ۳). دسته اول از این که آنها را «على اللهى» مى خوانند ناراحتند و آن را نشانه جهل قائلین مى دانند ; با این استدلال که اهل حق در قرن هفتم و فرقه «على اللهى» در قرن اول هجرى تأسیس شده است. على اللهى ها به خلاف اهل حق به سایر امامان شیعه معتقد نیسنتد و سیر تکامل گردش مظهرات ، سر سپردن و پیر و دلیل داشتن را منکرند و خدایى غیر از على (علیه السلام تصور نمى نمایند (برهان الحق ، ص ۶۴۳ـ ۶۴۴). اختلاف صاحبان این دو گرایش حتى به صدور اطلاعیه در تکفیر همدیگر منجر شده است (اهل حق تاریخچه ، عقاید ، فقه ، ص ۲۲۶ـ ۲۴۰).
مؤسس ، شخصیت ها  ، و مقدسات اهل حق: بنا بر متون اهل حق ریشه عقاید این مسلک به عالم اَلست اولین دوره از ادوار سه گانه خلقت ، قبل از دوره شریعت پیامبر خاتم (ص) و دوره آخرالزمان که از زمان على (ع) آغاز شده است برمى گردد (برهان الحق ، ص ۱۶و ۱۹) و این عقیده به صورت سرّ نزد پیامبران و دوازده امام و اولیاى الهى دست به دست گشته تا در قرن هفتم یا هشتم هجرى توسط سلطان اسحاق (سلطان سهّاک یا صهّاک) آشکار شد و وى مراسم شرط و اقرار یارانش به مفاد این عقاید و آداب را در کنار پلى منعقد کرد که در روستاى محل زندگى خود بعد از هجرت (روستاى شیخان) بر روى رودخانه سیروان (شمال شرقى ناحیه گوران) ساخته بود (این پل هم اکنون بسیار مقدس است و به پل صراط تعبیر مى شود که ارواح نیکان و بدان موقع گذشتن از آن از هم شناخته مى شوند). به همین جهت سلطان اسحاق را مؤسس مسلک اهل حق ، و ارکان آن را به زبان کردى اورامانى «بیابَس (بیاوبس) پِردى وَرى» مى خوانند (بیابس یعنى شرط و پیمان و پردى ور یعنى این طرف پل) (برهان الحق ، ص ۴۱ـ ۴۳ و ۲۹۵ ; دانشنامه نام آوران یارسان ، ص ۱۴ و ۱۸).
ولادت سلطان اسحاق را مختلف ذکر کرده اند: ۶۱۲ق (حق الحقایق ، ص ۴۲۶) ، ۶۷۵ق (نامه سرانجام ، ص ۱۶) ، ۶۷۱ ق ، ۴۴۵ق ، ۵۲۸ق (دانشنامه نام آوران یارسان).
بیوگرافی سلطان اسحاق
محل تولد وى روستاى برزنجه ناحیه شهرزور از بخش حلبچه سلیمانیه استان کرکوک عراق است. پدرش شیخ عیسى ، و مادرش خاتون دایراک رمزبار (رمزیار ، رزبار ، رضبار) نام داشت. براى تحصیل به شهر زور رفت که اکثریت آنها شافعى مذهب بودند ولى عده اى از غلات نُصَیریه نیز در آن جا فعالیت مى کردند. علاوه بر تحصیل نزد عالمان شافعى از جمله ملاالیاس شهرزورى با نصیرى ها هم رابطه داشت (نامه سرانجام ، ص ۱۶). وى که ابتدا سنى مذهب بود به سبب ارتباط با نصیرى ها در شهر زور و سفرى که به ترکیه محل رشد نصیریه ـ داشت ابتدا شیعه شده و سپس جذب طریقه صوفى جنبلایى مى شود (اهل حق ، ص ۱۷۱). وقتى به برزنجه برمى گردد برادرانش با وى به مخالفت برمى خیزند و مجبور به ترک آن جا مى گردد و به روستاى شیخان در منطقه اورامان از توابع شهرستان پاوه در استان کرمانشاه هجرت مى کند و تا آخر عمر همان جا مى ماند. آرامگاه وى کنار رودخانه سیروان جنوب جاده پاوه به نوسود قرار دارد ( دانشنامه نام آوران یارسان ، ص ۱۰۲).
اهل حق اولین تجلى کامل ذات خدا را در على (ع) و دومین تجلى تام و تمام را در سلطان اسحاق مى دانند ، و گاهى اسحاق را دون یا مظهر على (ع) خوانده و آن دو را برابر دانسته اند (حق الحقایق ، ص ۲۹ ; برهان الحق ، ص ۴۰۵) امّا گاهى اسحاق را از آن جا که جامه اش بعد از على (ع) بوده ، کامل تر از على (ع) مى دانند (آثار الحق ، ج۱ ، ص ۵۳۷).
مشاهیر اولیاى مسلک اهل حق قبل از سلطان اسحاق عبارتند از:
 ۱٫ بُهلول ، که وى را پسر عم هارون الرشید و از اصحاب خاص امام صادق (ع) دانسته اند ; ۲٫ شاه فضل ولى ، در اواخر قرن سوم هجرى ; ۳٫ بابا سرهنگ ، در قرن چهارم ; ۴٫مبارک شاه ، ملقب به شاه خوشین در قرن چهارم و بعد از وفات بابا سرهنگ ; ۵٫ بابا ناعوس (نااوس ، ناووس) از اکراد ایل جاف کردستان ، بین قرن پنجم و ششم (برهان الحق ، ص ۲۸ـ ۴۰).
جیحون آبادى از فردى به نام نُصَیر یاد مى کند که غلام حضرت على (ع) بوده و اولین فرد بعد از اسلام است که سرّ مگو که نزد على (ع) بود بر او فاش شد (حق الحقایق ، ص ۲۳۹) در سرودهاى دینى اهل حق هم تشویق به دین نُصَیرى (اهل حق) شده است ، و تعبیر به دین و آیین «یارى» هم مى تواند ریشه در همین امر داشته باشد (اهل حق ، ص ۱۶۲ـ ۱۶۳).
سلطان اسحاق یاران خود را در ۱۲طبقه در طول هم دسته بندى کرد: ۱٫ هفتن ; ۲٫ هفتوانه ; ۳٫ هفت نفر قَوِّل طاس ; ۴٫هفت هفتوانه ; ۵٫ چهل تن ; ۶٫ چهل چهل تنان ; ۷٫ هفتاد و دو پیر ; ۸٫ نود و نه پیر شاهو (شاهو محلى است جنب اورامان جزو استان کرمانشاه) ; ۹٫ شصت و شش غلام کمربند زرین ; ۱۰٫ هزار و یک غلام خواجه صفت ; ۱۱٫ بى وَر هزار (ده هزار) غلام ;۱۲٫ بى ون غلام یا بى ون هزار غلام (هزارهاى بى شمار) (برهان الحق ، ص ۴۵ـ ۴۷). در روایت دیگرى این تقسیم ، هشت گانه است (با حذف موارد ۶ و ۸ و ۱۰). هفتن و هفتوانه از سایرین مقرب و مقدم اند و آسمان ها به هفتن ، و زمین ها به هفتوان سپرده شده و به تعداد آنها خلق گردیده اند. این دو دسته و هفت سردار و قوّلطاسیان (جمعاً ۲۸ تن) اشرف مخلوقات هستند (سرسپردگان ، ص ۲۶ـ ۲۷).
اهل حق پنج چیز را در عرض هم مقدس مى شمارند:
۱٫بیابَس (بیاوبس) اعم از ساج نارى و پردى ورى. بیابس ساج نارى عهد و پیمانى است که در محضر خورشید بسته شده. در این پیمان ، خداوند با هفتن شرط کرده که در طول عمر عالم هر یک از جسدى به جسد دیگر درآیند و مردم را ارشاد و رهبرى کنند (برهان الحق ، ص ۴۳ـ ۴۴ ; اهل حق ، ص۵۷)
۲٫ کلام سرانجام ، که به عقیده اهل حق شیره و جوهر بطون حقیقى قرآن است (برهان الحق ، ص ۵۷۲) و کلام سایر بزرگان اهل حق
۳٫ جم و جمخانه (جمع و جمع خانه) یعنى اجتماع جماعت اهل حق براى عبادت و اذکار و اوراد اختصاصى
 ۴٫ آنچه در جمخانه به عنوان نذر و طبق قانون اهل حق بر آن دعا خوانده شده است (سرودهاى دینى یارسان ، ص۱۵۲ـ ۱۶۱) ; ۵٫ شرط و اقرار یا همان عهد و میثاق و بیعت (برهان الحق ، ص ۲۶ـ ۲۷).
عقاید اهل حقاهل حق آیین و مسلک خود را عصاره و حقیقت همه شرایع گذشته مى دانند. به زعم آنها ، قرآن در اصل ۳۲جزء بوده که ۳۰ جزء موجود ، فرع دین است و دو جزء دیگر ، اصل آن. و آن اصل که سرّ مگو است در سینه پیامبر (ص) مانده و براى عموم فاش نشده بلکه سینه به سینه از امامان به حضرت مهدى (عج) رسیده و آن حضرت این سرّ را که «فرقان» نام گرفت به زبان کردى بیان کرده است (حق الحقایق ، ص ۲۰۱ـ ۲۰۲و گنجینه یارى ، ص ۱۲۸ـ ۱۳۰).
نزد اهل حق کمال معنوى چهار مرحله دارد:
شریعت ، طریقت ، معرفت و حقیقت.
با شریعت اسلام مرحله اول ختم شد ، طریقت یعنى آن که با ولایت على (ع)به مسلک اهل حق درآیند ، با اطاعت از اولوالامر آنان که به مقام مظهریت و مشیّت رسیده اند که مصداق اتم آن سلطان اسحاق است به مقام معرفت برسند ، و آن گاه در مرحله چهارم حق و حقیقت را دریابند تا کمال را در وصال و بقا را در فنا ببینند. به این ترتیب دوره طریقت و معرفت در ولایت على (ع) طى شد ، و ظهور سلطان اسحاق آغاز پیدایش مرحله حقیقت شد (برهان الحق ، ص ۷ـ۱۵ و ۴۰۴ـ ۴۰۵). از همین رو شریعت را پوست و صدف ، و آیین اهل حق را مغز و دُرّ صدف مى خوانند (حق الحقایق ، ص ۲۰) ، عصاره بطون حقیقى قرآن را در کلام سرانجام (برهان الحق ، ص ۵۷۲) و دستورات سلطان اسحاق را تکامل یافته شریعت محمدى مى دانند (نگاهى گذرا به تاریخ و فلسفه اهل حق ، ص۱۹۲).
حلول و غلوّ: «حلول» ظهور ذات خداوند در صورت انسان یکى از اساسى ترین باورهاى اهل حق است و به همین جهت آنها را ملحق به فرقه هاى غالى کرده اند. تفاوت آنها با على اللهى ها این است که آنها حلول را اختصاص به على (ع)مى دهند ولى اهل حق همه بزرگان خود مثل بهلول ، شاه فضل ، باباسرهنگ ، شاه خوشین ، باباناووس ، سلطان اسحاق ، شاه ویسقلى (قرمزى) ، محمد بیگ (لرستانى) و خان آتش یا آتش بیگ و… را مصداق آن مى دانند (نامه سرانجام ، ص ۱۲۶ـ ۱۹۵ ; برهان الحق ، ص ۶۴۳ـ ۶۴۴). به گفته اهل حق على (ع) خالق زیر و زَبَر و خداوند دو سرا است و اگر هم خداى ناپیدایى وجود داشته باشد سجده براى خداى موهوم بى معناست (حق الحقایق ، ص ۴۹ـ ۵۰). پیامبر (ص)بعد از این که به معراج مى رود متوجه مى شود که على (ع) همان ذات پروردگار است و از او طلب عفو مى کند که او را نشناخته است و على (ع) از او مى خواهد که این راز را فاش نکند (همان ، ص ۲۰۴ـ ۲۰۵).
تفاوت «ذات بشر»با «شاه مهمان»
البته مظاهر خداوند در یک رتبه نیستند ، بلکه بعضى را «ذات بشر» و برخى دیگر را «شاه مهمان» گفته اند.
ذات بشر وقتى است که ذات حق در مظهرى مخصوص به خود ظهور کند مثل حضرت على (علیه السلام) و سلطان سهاک ،
شاه مهمان : اگر به اشخاصى که ذات و مظهر علیحده اى مادون مقام حق دارند به طور موقت تجلى کند آنان را شاه مهمان گویند ، مثل این که ذات سلطان سهاک که خداوند است بر یکى از هفتنان مهمان گردد (برهان الحق ، ص ۶۳۳).
با توجه به اجماع مسلمین بر بطلان حلول ، دسته اول اهل حق در آثارى که به باور برخى از محققان براى خود جماعت اهل حق نوشته نشده و مطالب آن طورى تنظیم شده که با احکام اسلامى مغایر نباشد (سرسپردگان ، مقدمه ، ص ۷) این عقیده را تجلى و ظهور نامیده اند (برهان الحق ، ص ۶۳۳) و مى گویند مقصود این است که جلوه ذات حق طورى جسم على (ع) را دربرگرفته و بر آن احاطه کرده که در جسم و هیکل على (ع) جز خدا چیزى مشاهده نمى شود (همان ، ص ۶۳۷) و این در حالى است که هم ایشان در پاسخ به این سؤال که
آیا على (ع) ازلى و ابدى است؟
مى نویسد:…پس به اعتبار این که (مظهراللّه) است ذات او ازلى و ابدى خواهد بود ، و به اعتبار این که بشر است چنان که دیده شد قالب تهى نمود (همان ، ص ۶۵۲) در حالى که اگر مراد از مظهر بودن ، متصف بودن به صفات خدایى باشد تلازمى با ازلى و ابدى بودن ندارد ، و این ملازمه تنها با قول به حلول برقرار است.
 تقسیم تجلیات و مظهرات به «ذات بشر» و «شاه مهمان» و «ذات مهمان» 
(تجلى ذات حق یا اتصال ذوات مادون حق به اشخاص مساوى یا مادون خود جهت مأموریتى به مدت موقت ) (همان ، ص ۶۳۳) بدون اراده حلول از الفاظى مثل تجلى و ظهور و اتصال ، قابل تصور نیست.
غلوّ ، طرف دیگر سکّه حلول است ، زیرا حلول ذات الهى در شخص مستلزم اعتقاد به الوهیت آن شخص و عین غلوّ است. نشانه هاى غلو علاوه بر حلول در نوشته هاى این فرقه فراوان است. آنها على (ع) را برتر از پیامبر مى دانند با این توجیه که نبوت پوسته ، و ولایت مغز و هسته است (برهان الحق ، ص ۶۵۲). پیامبر (ص) بعد از سفر معراج که به کردگارى على (ع) پى مى برد ، به او سر مى سپارد و از جهلش نسبت به مقام وى عذرخواهى مى کند و شهادت مى دهد که او اول و آخر و خداوند در ظاهر و باطن است (حق الحقایق ، ص ۲۰۲ـ ۲۰۵) ، سلطان اسحاق را که دون و جامه یا مظهر على (ع)است چون جامه اش بعد از على بوده ، کامل تر مى دانند (آثار الحق ، ص ۵۳۷) و بعد از اعلان تعلق هر روز از ایام هفته به یکى از هفتن ، سلطان اسحاق را صاحب تجلى در همه اوقات مى دانند (برهان الحق ، ص ۳۹۴ـ ۳۹۵)
«پردرى ور» محل هجرت و دفن سلطان را قبله یارسان قرار داده اند (حق الحقایق ، ص ۳۶۴).
 رهبران خاندان هاى اهل حق
آنها همه رهبران خاندان هاى اهل حق (شامل «پیر» و «دلیل)» را داراى علم لدنى و محل تجلى ذات الهى مى دانند و هر «دفترى» که منسوب به آنها باشد برایشان معتبر است (آیین اندرز و رمز یارى ، ص ۱۵ به نقل از شناخت فرقه اهل حق ، ص ۴۹) و این در حالى است که معصوم بودن پیامبران را انکار مى کنند (آثار الحق ، ج۱ ، ص ۱۴۹).
تناسخ: رکن دیگر عقاید اهل حق تناسخ است که غالباً از آن به «جامه به جامه» و «دون به دون» یاد مى کنند (دون لغت ترکى به معناى جامه است) (معرفت الروح ، ص ۷۳ ; آثار الحق ، ج۱ ، ص ۳۲۵). پس از خلقت هفتن (جبرئیل و شش فرشته دیگر) از ذات الهى ، آنها از خداوند درخواست کردند که زمین و آسمان و بندگان را بیافریند و اجابت خواست آنها مشروط به این شد تا هر کدام هزار یا هزار و یک دون را بپیمایند (حق الحقایق ، ص ۴۴ـ ۴۸). هدف از تبدیل این هزار جامه ، فرصت دادن به روح انسانى براى رسیدن به کمال نهایى است (معرفت الروح ، ص ۷۰). حداکثر ضرب الاجل براى طى مراحل کمال ، ۵۰هزار سال (به حساب سنواتى کره زمین) است (همان) بنابراین عمر هر قالب جسمانى روح به طور متوسط پنجاه سال است و اگر در یک قالب عمر بیشتر کند در قالب دیگر عمرش کمتر خواهد شد. مناط پنجاه هزار سال ، هزار قالب بشرى است ، و نوزاد باید بیش از ۴۰روز عمر کند تا به عنوان یک قالب محسوب شود و اگر کمتر بود به حساب دوران سیر تکامل هزار قالب بشرى نمى آید بلکه نوعى جریمه محسوب مى شود. چنان که اگر به علت تنزل مقام به اجسامى غیر از بشر ظاهر شود ولو آن اجسام متعدد و مدت آن هم طولانى باشد به حساب سیر تکامل نخواهد آمد (همان ، ص ۷۱). روح در هر مرتبه اى که مى میرد موقتاً به عالم برزخ منتقل مى گردد و توقف آن در عالم برزخ براى همه یک سان نیست. در این جامه به جامه گشتن ها جنس مذکر و مؤنث هرگز به هم تبدیل نخواهند شد امّا امکان تبدیل مخنّث به مذکر یا مؤنث وجود دارد (همان ، ص ۷۳). روح یک شخص در همان زمان حیاتش بدون این که خودش هم متوجه شود بنا بر حکمت و مصلحت یا نتیجه عکس العملى ، مى تواند به امر خدا با یک روح دیگر تعویض گردد (همان ، ص ۷۴). و تبعیضاتى که در زندگى مخلوق از هر حیث به ظاهر امر دیده مى شود همگى روى حساب هاى دقیق نتایج اعمال قبلى و حالى و بعدى و یا سیر تکاملى هر موجودى خواهد بود (همان ، ص ۷۵) اگر روحى در قالب بشرى اولیه توانست با جدّ و جهد و کوشش (یا تأیید الهى) به کمال برسد ، به وصال حق و حقیقت مى رسد ، و الا سیر تکامل هزار عالم خود را انجام مى دهد و اگر ظرف مهلت پنجاه هزار ساله (با گردش در هزار قالب) موفق به سیر تکامل هزار عالم نگردید از فیض مرتبه نهایى کمال که وصال حق است براى ابد محروم مى گردد و وارد بهشت یا جهنم ابدى مى گردد و جزاى نیکى اعمالش در یکى از درجات مادون مقام کمال ، به میزان استحقاقش داده خواهد شد ، و سزاى بدى اعمالش را نیز در یکى از مراتب سافل که درجات آن تا اسفل السافلین است خواهد یافت (همان ، ص ۷۰ـ ۷۲).
بیان این جزئیات در امرى که حسى و تجربى نیست از طرف افراد دسته اول اهل حق بدون آن که دلیلى از شرع بر آن اقامه کنند، بسیار عجیب به نظر مى رسد مگر آن که باور کنیم آن طور که ادعا کرده اند در تماس مستمر با خداوند بوده اند (آثار الحق ، ج۱ ، ص ۲۳) یا به درجه پیامبرى رسیده و دینى مخصوص به ایشان مرحمت شده است (همان ، ص ۶۴۴ـ ۶۴۶).
دسته اول اهل حق که از استعمال لفظ تناسخ تحاشى مى کنند از «سیر تکامل روحى و معنوى » و «جامه به جامه» و امثال آن استفاده مى کنند و مى گویند تناسخیون آغاز و انجام و هدف خاصى براى انتقالات نفوس قائل نیستند تا برزخ و مبدأ و معادى براى آن تصور شود و بر همین اساس پاداش و جزا را منحصر در این دنیا و به وسیله همین انتقالات مى دانند ، در حالى که قائلین به سیر تکامل ، براى این انتقالات حد معینى (هزار جامه) قائل شده و لذا آن را هدفدار کرده اند و جایى براى معاد و عالم آخرت و برزخ باز کرده اند (معرفت الروح ، ص ۱۱۸). و واضح است که این مقدار تلاش نتوانسته اشکال بنیادین محذور عقلى و نقلى تناسخ مثل محذور تعلق دو نفس به بدن واحد ، و تعلق نفس واحد به دو بدن در حالت واحد ، و عدم هماهنگى بین نفس و بدن در قوه و فعلیت و رجوع نفس بالفعل به مرتبه قوّه محض (گوهر مراد ، ص۱۷۲ـ ۱۷۵ ; کشف المراد ، ص ۱۹۱ ; اسفار ، ج۹ ، ص ۱۰ـ ۲۰ ; قواعد المرام ، ص ۱۵۳ ; شرح مقاصد ، ج۳ ، ص ۳۲۴ـ ۳۲۶) ، و روایات دالّ بر کفر کسى که قائل به تناسخ است (بحارالأنوار ، ج۴ ، ص ۳۲۰) را برطرف کند (مدخل تناسخ).
آفرینش جهان و انسان: عقاید اهل حق در خصوص آفرینش ، مبتنى بر اعتقاد آنها به تناسخ است. مطابق یک روایت ، خدا ابتدا درون دُرّى بود ، سپس از دُرّ بیرون آمد و به فرمان او دُرّ پاشیده شد ، و از پاشیدگى آن دودى برخاست و آسمان و زمین و ستارگان و ماه و خورشید و شب و روز پدید آمد ، و چون سراسر جهان آب بود آنها را یک جا گرد آورد و دریا و خشکى را از هم جدا کرد و بر روى زمین روییدنى ها و درخت هاى گوناگون رویاند و در دریا ماهى ها و جانداران متنوع آفرید. پس از آن از کف دریا گوهرى بماساند و تخت خویش را پدید آورد ، و نام خود را خداوندگار نهاد. سپس بخشى از روان جاودانى خود را جدا کرد و فرشتگان و بندگانى به نام هاى هفتن و چهل تن و چهل چهل تن و هفتوانه و هفت خلیفه و بى ور هزار غلام و بى ون غلام را از آن آفرید. پاسبانى زمین و آسمان را به هفتن سپرد و نگهبانى بندگان دیگر خود را به هفتوانه داد. پس از آن ، با یکى از هفت تن ، هفت طبقه آسمان را به نام هاى: لوح صدف ، عقیق ، گوهر ، دُرّ ، یاقوت ، مرجان و اَلَست سیر کرد و در هر طبقه جشنى برپا مى شد و نیاز درونى فرشتگان اهل آن طبقه را برآورده مى کرد و یکى از حاضرین ، خود را قربانى مى کرد و قربانى میان حاضران تقسیم مى شد.
پس از این گشت و گذار معنوى ، به هفتن دستور داد مشتى خاک از زمین بیاورند تا آدمى را بیافریند ، خاک گریه کرد که تاب و توان آدمى شدن را ندارد ، و بالاخره توسط فرشته مرگ ، دستور انجام شد. هفتن آن مشت خاک را خمیر کرده با آب و باد و آتش آمیختند ، و آن گاه خداوند آدم را آفرید. و خلقت عالم و آدم در شش دوره انجام شد. خداوند خواست گوهر خود را در پیکره آدمى مهمان کند ، و زمان ها گذشت تا این که گوهر خود را در قالب على (علیه السلام) آمیخته کرد ، و دین اسلام را پدید آورد و هفتن و هفتوانه و دیگر فرشتگان را در پیکره هاى گوناگون آدمیان پدیدار کرد. پس از آن خدا در کالبد بهلول ، بابا سرهنگ ، شاه خوشین لرستانى و بابا ناووس تابید ، و در سده هشتم هجرى در تن سلطان اسحاق تجلّى کرد و اسرار آیین یارسان را آشکار ساخت. (نوشته هاى پراکنده درباره یارسان ، ص ۱۱۸ـ ۱۲۰ ; شاهنامه حقیقت ، ص ۳۴ و ۵۶ـ ۶۲ و ۸۱ـ ۸۴ و ۴۴و ۴۸ و ۱۸۷ و ۲۲۱و ۲۷۳ و ۳۰۳ و ۳۱۷ ; نامه سرانجام ، ص ۱۹۲ـ۱۹۳ و ۱۹۵و ۳۹۰).
آداب و مناسک اهل حق: اهل حق بدون ارائه هیچ سند و دلیلى ، براى بزرگان خود حق وضع قوانین اجتماعى مثل ارث ، قضاوت و داد و ستد قائل هستند (آیین یارى ، ص ۲۵ ، به نقل از شناخت فرقه اهل حق ، ص۱۰۴). لذا بعضى از آنها که حتى از دسته اول اهل حق مى باشند مى گویند اگر زن به شوهر بگوید من تو را نمى خواهم همان لحظه بر او حرام مى شود (آثار الحق ، ج۱ ، ص ۳۶۳) و با تعدد زوجات مخالفت مى کنند با این استدلال که هیچ فرقى نیست بین این که زنى برود دو شوهره بشود یا مردى دو زنه شود (همان ، ج۱ ، ص ۳۶۲) و خواهر و برادر اقرارى در کنار نسبى و سببى وضع مى کنند و تا هفت پشت وصلت بین آن دو را حرام مى گردانند (همان ، ج۱ ، ص ۵۴۲) و انبیاء را معصوم نمى دانند (همان ، ج۱ ، ص ۱۴۹).
ورود بـه مسلک اهـل حـق بـدون عهد و میثـاق و سر سپـردن میسر نیست و سر سپردن یعنى طى تشریفات و آداب خاص ، سر تسلیم به مسلک اهـل حـق فـرود آوردن و توسـط دلیل و پیر با صاحب خاندان بیعت نمودن و با رشته شرط و اقـرار بـه پادشـاه حقیقت پیوستن (سر سپردگان ، ص ۵۵ـ۵۶ ; نامـه سرانجام ، ص ۵۵۵ـ ۵۵۹ ; برهان الحق ، ص ۵۶). دلیـل ، کسـى اسـت کـه با اجـازه پادشـاه و پیـر ، گروندگان به مسلک اهل حـق را هدایت و دستگـیرى نموده ، سپس به پیـر بسپـارد (برهـان الحـق ، ص ۵۳) و پیـر کسى اسـت که با اجازه پادشـاه ، آن شخص را ارشـاد و بـه شـاه حقیقـت یعنـى کسى که بـه آخرین مرحلـه کمال رسیـده و مقـام اولى الأمـرى و مظهراللهى را حائز شـده برسـاند تـا بـا توجهات شـاه به فیـض رحمت الهى کامیاب گـردد (همان ، ص ۵۴) و چون عموم اهـل حـق به سر سـپردن و داشتـن پیر و دلیل مکلف هستند سلطان اسحـاق در عهد خـود بنیامیـن را به سمت پیرى و داوود را به عنـوان دلیـل بـراى همـه اهـل حق منصوب کرد ، اما چون این دو تأهل اختیار نکرده و اولاد نداشتند هفت خاندان به نام سادات خاندان حقیقت دایر کرد تا هر خاندان براى جمعى از جماعت اهل حق در هر زمان به جانشینى پیر بنیامین انجام وظیفه کنند (که بعد از سلطان ، چهار خاندان دیگر هم بر آنها اضافه شد) و وظیفه دلیلى را هم بعد از داوود به دو طبقه (ذریه هفتاد و دو پیر از یاران سلطان اسحاق ، و یاران بعضى از خاندان هاى نامبرده نسل بعد نسل) تفویض کرد (همان ، ص ۶۵ـ ۶۶) و هم اینک یازده خاندان در جماعت اهل حق وجود دارد: خاندان شاه ابراهیم ، عالى قلندر ، بابا یادگار ، خاموش (از نسل سید ابوالوفا) ، میر سور ، سید مصفا ، حاجى بابوعیسى ، ذوالنور ، بابا حیدر ، آتش بگ و شاه حیاس (همان ، ص ۷۲ ; نامه سرانجام ، ص ۲۴ـ ۲۸). از این یازده خاندان فقط دو خاندان اخیر (شاه حیاس و آتش بگ) خاندان هاى شاه مهمان بوده و علاوه بر پیر و دلیل ، جانشین پادشاه هم در ظاهر دارند که همان مسند نشین و رهبر از اولاد آتش بگ و شاه حیاس است ، ولى براى مریدان سایر خاندان ها فقط جانشین پیر و دلیل در ظاهر دارند و جانشین پادشاه در ظاهر نداشته بلکه جلوه حق در هر خاندان ، و مجمع عبادات اهل حق را مقام پادشاه مى دانند (برهان الحق ، ص ۷۲ـ ۷۵).
نماز مخصوص اهل حق اوراد و اذکار خاصى است که در جم خانه انجام مى دهند و به دو صورت جلى و خفى انجام مى شود. اهل حق روزى پنج بار باید مشغول اذکار و عبادت براى تزکیه نفس باشند (نامه سرانجام ، ص ۵۶۵ـ ۵۶۶). دسته اول اهل حق نماز مخصوص اهل حق را مکمل نماز شرعى مى دانند (برهان الحق ، ص ۱۳۸) ، اما دیگران نیاز را جاى گزین نماز دانسته و شرکت یک بار در هفته در جمع هاى نذر و ذکر را براى تمام عبادات کافى مى دانند (سرسپردگان ، ص ۶۳ـ ۶۴ ; گنجینه یارى ، ص ۱۹ به نقل از اطلاعیه دراویش پیرو نور على الهى ضمیمه کتاب اهل حق ، تاریخچه ، عقاید ، فقه ، ص ۲۳۵). در مورد روزه نیز هر ساله زمستان در موعد معین که ابتداى آن ، مورد اختلاف خاندان هاى اهل حق است سه روز متوالى بر همه اهل حق واجب است روزه بگیرند. روزه این سه روز به نیت «روزه مرنوى» است. «مرنو» یعنى غار نو ، ومرتبط به واقعه اى است که سلطان اسحاق همراه سه نفر از یارانش مورد تعقیب دشمنان قرار گرفته در کوه «شندرکوه» مرز ایران و عراق فعلى ، در غارى که پدیدار شده بود سه شبانه روز به حالت روزه گذراندند ، و از آن به بعد به دستور سلطان اسحاق قرار شد هر ساله به همان موعد ، افراد اهل حق سه روز صائم باشند ( نامه سرانجام ، ص ۵۷۰ـ ۵۷۱). بعضى ، این روزه را به نام نیت قَوَّلطاسى به جا مى آورند و یا علاوه بر نیت مرنوى سه روز دیگر را به نیت قَوَّلطاسى به طور استحبابوو نزد بعضى به طور وجوبى روزه مى گیرند (سرسپردگان ، ص ۶۵ـ ۷۱ ; برهان الحق ، ص ۱۴۴ـ ۱۶۱ ; نامه سرانجام ، ص ۵۷۱ـ ۵۷۲). و در مورد روزه ماه رمضان ، مثل نماز شرعى ، بین دو دسته اهل حق اختلاف است (سرسپردگان ، ص ۶۱ـ ۶۴ ; بیان الحق ، قادر طهماسبى کرندى ، ص ۱۱۱ـ ۱۱۲ به نقل از اطلاعیه).
اهل حق وجوه مختلفى به مناسبت ایام روزه دارى و عید فطر به نام سرانه یارى (هر سال براى هر نفر سه ریال پردى ورى برابر سه مثقال نقره خالص) ، سرفطر یارى (پنج شاهى پردى ورى معادل یک ربع مثقال نقره خالص) ، نذر ، و نذر ثبت اعمال به خاندان پیر و دلیل مى پردازند (سرسپردگان ، ص ۷۲ـ ۷۳).
براى وضو ، غسل ، تیمم ، غسل میت و تلقین میت ، نیت و آداب مخصوص جعل کرده اند (سرسپردگان ، ص ۱۲۰ـ ۱۲۵ و ۶۵ ; نامه سرانجام ، ص ۵۷۴ـ ۵۷۶ ; سرودهاى دینى یارسان ، ص ۱۹۴ـ ۲۰۷).
شارب زدن در آیین اهل حق اکیداً ممنوع است و به زعم آنها حضرت على (علیه السلام) و سلطان اسحاق هر دو شارب داشته اند و سلطان اسحاق گفته هر کس تابع على و من است باید شاربش نزند (برهان الحق ، ص ۶۰۷).
بر اساس برخى منابع اهل حق ملک طاووس (نام شیطان نزد یارسان گوران و کرند) مأمور کیفر دادن و آفرینش ناپاکى و پلیدى براى کسانى است که از دستور حق اعراض کنند (سرودهاى دینى یارسان ، ص ۱۷۴ـ ۱۷۵). دسته اول اهل حق شیطان را مرتکب عصیان و تکبر و سرکشى از دستور خداوند مى دانند امّا در عین حال سبّ شخص شیطان را به دلیل این که سبّ مصنوع و مخلوق در حکم سبّ صانع و خالق است  ، جایز نمى دانند و تنها سبّ افعال زشت او را مجاز مى شمارند (برهان الحق ، ص ۳۱۷) و دسته دوم اهل حق ملک طاووس (شیطان) را از فرشتگان و خاصّان حق مى دانند و معتقدند مخالفت وى با خلقت آدم و حوّا مشیّت پروردگار بوده که در ظاهر رانده ولى در باطن مورد لطف حق بوده و مى باشد (آیین یارى ، ص ۵۱ به نقل از اطلاعیه).
منابع
آثار الحقّ  ، الهى ، نورعلى ; به کوشش بهرام الهى ، انتشارات جیحون ، تهران ، ۱۳۷۳ش ; اطلاعیه دراویش پیرو نور على الهى  ، (ضمیمه اهل حق ، تاریخچه ، عقاید ، فقه) ; اهل حق  ، مالامیرى کجورى ، احمد ; نشر مرتضى ، قم ، ۱۳۷۶ش ; اهل حق ، تاریخچه ، عقاید ، فقه  ; محمدى ، محمد ; پازینه ، تهران ، ۱۳۸۴ش ; بحارالانوار  ، مجلسى ، محمد باقر ; مؤسسه الوفاء ، بیروت ، ۱۴۰۳ق ; برهان الحق  ، الهى ، نورعلى ; انتشارات جیحون ، تهران ، ۱۳۷۳ش ; حق الحقایق یا شاهنامه حقیقت  ، جیحون آبادى ، نعمت اللّه ; تصحیح محمد مکرى ، کتابخانه طهورى ، تهران ، ۱۳۶۱ش ; الحکمه المتعالیه فى الأسفار الأربعه  ، شیرازى صدرالدین ، محمد ; انتشارات مصطفوى ، قم ، ۱۳۷۹ش ; دانشنامه نام آوران یارسان  ، صفى زاده (بوره که ئى) ، صدیق ; انتشارات هیرمند ، تهران ، ۱۳۷۶ش ; سرسپردگان  ، خواجه الدین ، سید محمدعلی ; کتابفروشى منوچهرى ، تهران ، ۱۳۶۲ش ; سروده هاى دینى یارسان  ، سورى ، ماشاءاللّه ; انتشارات امیرکبیر ، ۱۳۴۴ش ; شرح المقاصد  ، تفتازانى ، سعدالدین ، مسعود، منشورات الشریف الرضى ، قم ، ۱۴۱۲ق ; شناخت فرقه اهل حق  ، خدابنده ، عبداللّه ; امیرکبیر ، تهران ، ۱۳۸۲ ; کشف المراد  ، علامه حلّى ، تحقیق حسن حسن زاده آملى ، انتشارات جامعه مدرسین ، حوزه علمیه قم ، ۱۴۰۷ق ; قواعد المرام ، بحرانى، کمال الدین میثم بن على، قم، مکتبه آیه الله نجفى; گوهر مراد  ، فیاض لاهیجى ، ملاعبدالرزاق ; سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى ، تهران ، ۱۳۷۲ش ; معرفت الروح  ، الهى ، نورعلى ; انتشارات جیحون ، تهران ، ۱۳۷۱ ; نامه سرانجام کلام خزانه  ، صفى زاده (بوره که ئى) ، صدیق ; انتشارات هیرمند ، تهران ، ۱۳۷۵ ; نگاهى گذرا به تاریخ و فلسفه اهل حق (یارسان  ، مرادى ، گلمراد ; هایدلبرگ ، ۱۹۹۸ ; نوشته هاى پراکنده درباره یارسان (اهل حق  ، صفى زاده ، صدیق ، مؤسسه مطبوعات عطایى ، تهران ، ۱۳۶۱٫
عبدالرحیم سلیمانى بهبهانى/پایگاه اطلاع رسانی آیت الله سبحانی
***

       اهل حق بمعنى مردان حق است، و آن یک مذهب باطنى است که معتقدان آن بیشتر در مغرب ایران زندگى مى‏کنند.
بعضى دیگر از فرق اسلام نیز مانند حروفى‏ ها و متصوفه، خود را اهل حق یا حقیقت نامیده‏ اند. اما اهل حق، بمعنى اخص نام گروهى است، که به ایشان با نوعى تسامح على اللهى نیز گویند، ولى آنان على اللهى واقعى نیستند، بلکه عقایدشان آمیخته ‏اى از اعتقادات «مانوى‏»، و ادیان کهن «ایرانى‏»، و مذهب «اسماعیلى‏»، و «تناسخ هندى‏» و دیگر ادیان سرى است.

        مذهب اهل حق، امروز یکى از فرقه ‏هاى وابسته به شیعه بشمار مى‏رود، و آنان را از غلاه شیعه به حساب مى‏آورند.
 طوایف اهل حق به نامهاى مختلف مانند: اهل حق، اهل سر، یارسان، نصیرى، على اللهى معروف مى‏باشند، و از نشانه‏ هاى خاص آنان «شارب‏» است، یعنى موى سبیل خود را نمى‏زنند، تا بلند شود و لب بالا را بپوشاند. آنان «شارب‏» را معرف مسلک حقیقت مى‏دانند، و معتقدند که شاه ولایت على (ع) نیز شارب خود را نمى ‏زده است. از این جهت زدن شارب را گناهى بزرگ مى‏دانند.
 اهل حق را «گوران‏» نیز مى‏گویند، و ناحیه گوران در آذربایجان، یکى از مراکز مهم این فرقه به شمار مى‏رود. گوران ها در اصل از مردم حوالى کرمانشاهان هستند، که از آن ناحیه به آذربایجان کوچیده‏اند، و لهجه ‏اى مخصوص دارند، که در نواحى غربى و جنوبى کردستان به آن تکلم مى‏شود، و آن گویشى است آمیخته از لهجه کردى اورامانى، و کرمانجى، و لکى.
مرکز اصلى طوایف اهل حق، تا قرن هفتم هجرى در لرستان بود، سپس این مرکزیت ‏به مناطق غربى کردستان و کرمانشاهان منتقل گردید. امروز تمام طوایف کرد گوران و قلخانى و اکثر طوایف سنجابى، و شاخه‏ هایى از طایفه کلهر و زنگنه، و ایلات عثمانه ‏وند و جلال‏وند در شهرهاى غربى ایران، از جمله قصر شیرین و سرپل ذهاب و کرند و صحنه و هلیلان از اهل حقند.
 در لرستان در مناطق دلفان و پشت کوه، در میان ایلات لکستان و سکوند سکونت دارند. در آذربایجان و تبریز، بخصوص در محله چرنداب و در قریه ایلخچى در نزدیکى تبریز، و در مراغه و حوالى قزوین و تهران بومهن، شهرآباد، گلخندان، سیاه‏بند شمیرانات، رودهن، دماوند، هشتگرد، ورامین و در شمال کلاردشت عده‏اى از صاحبان این مذهب زندگى مى‏کنند.
در بیرون از مرزهاى ایران بعضى از طوایف کرد عراق عرب در شهرهاى سلیمانیه، کرکوک، موصل، خانقین و در نواحى کردنشین ترکیه گروه فراوانى از اهل حق هستند. پیروان اهل حق غالبا چادر نشین و ده نشین‏اند. در قفقاز و آذربایجان شوروى و سوریه و در مازندران و فارس و خراسان نیز اهل حق یافت مى‏شوند.
اساس مذهب اهل حق کوشش براى «وصول‏» به حق و خداوند مى‏باشد و در این راه باید نخست مرحله «شریعت‏» یعنى انجام آداب و مراسم ظاهرى دین، و مرحله «طریقت‏» یعنى رسوم عرفانى و مرحله معرفت‏یعنى شناخت‏خداوند، و مرحله «حقیقت‏» یعنى وصول به خداوند را به پیمایند.
بعقیده این جماعت اساس مذهبشان حقیقتى است که سبب و علت‏خلقت موجودات است. دین آنان آکنده از اسرار است، سرى که خداوند به پیغمبران گفته و آن سر «نبوت‏» است، که از آدم ابوالبشر آغاز شده، و به حضرت محمد (ص) که خاتم انبیاست مى‏پیوندد. از آن پس این سر به نام سر «امامت‏» که حضرت محمد به على (ع) گفته است و از او تا دوازدهمین امام که مهدى آل محمد (ص) باشد مى‏رسد. پس از غیبت امام دوازدهم این سر به پیروان و اقطاب ایشان که یکى پس از دیگرى مى‏آیند گفته مى‏شود.
مذهب ایشان مجموعه‏اى است از آراء و عقاید که تحت تاثیر افکار اسلامى، زردشتى و یهودى و مسیحى و مهرپرستى و مانوى و هندى و افکار فلاسفه قرار گرفته است. در دستورهاى دینى اهل حق، اجراى سه بوخت‏یا سه اصل اخلاقى زردشتى، که «پندار نیک‏» و «گفتار نیک‏» و «کردار نیک‏» باشد از واجبات است. مفهوم این سه اصل در یک بیت ‏به گویش ترکى، از کلام «سرانجام‏» کتاب مقدس اهل حق خلاصه شده است:
یارى چارچیون، باورى وجا پاکى و راستى، نیستى وردآ
یعنى یارى چهار چیز است و به جاى آورید، پاکى و راستى، نیستى و یارى.
  تناسخ و حلول: «تناسخ‏» یعنى حلول روح از قالبى به قالب دیگر، که در مذهب اهل حق سنگ اساس عقاید ایشان است. حلول ذات را «دونادون‏» گویند. بعقیده ایشان در تن هر کس ذره‏اى از ذرات الهى موجوداست، و ظهور روحانى حق در صورت جسمانى پاکان و برگزیدگان، همیشه در گردش مى‏باشد، و آن را گردش مظهر به مظهر نامند. در این باره آنان معتقد به هفت جلوه پیاپیند و مى‏گویند هر بار خداوند حق تعالى با چندتن از فرشتگان مقرب خدا، به صورت اتحاد در بدنهاى خاکى «حلول‏» مى‏نماید، این «حلول‏» به منزله لباس پوشیدن و کندن است، که آن را به فارسى جامه و به ترکى «دون‏» گویند و همانست که در فلسفه برهمایى هندوئى «کارما» آمده است.
چنان که در کتاب «سرانجام‏» آمده است، «خداوند در ازل درون درى مى‏زیست، و سپس براى نخستین بار تجسم یافت، و به صورت شخصى به نام خاوندگار یا کردگار جهان مجسم شد، و بار دوم به صورت على (ع) ظاهر گشت». در کتب مذهبى ایشان آمده است که از رنج مرگ نهراسید، و باکى از مرگ نیست، زیرا مرگ آدمى، شبیه به پنهان شدن مرغابى زیر آب است. یعنى در جایى پنهان مى‏شود، و در جاى دیگر سر بر مى‏دارد. منظور از این «تناسخ‏» و جاى به جاى شدن، و از بدنى به بدن دیگر رفتن، پاک شدن آدمى از گناهان است.
اهل حق درباره حضرت على (ع) مى‏گویند، که او تجلى ذات خداست، و وى را «مظهر» تمام و کمال خدا مى‏دانند، و اوست که در هر دوره و عصرى ظهور کرده، و در جسم پاکان و مقدسان از اهل حق تجلى مى‏کند. على (ع) اصول مذهب حق را به سلمان، و به عده‏اى از یاران نزدیک خود بیاموخت. در دعاى سفره، خطاب به حضرت على (ع) گویند: «یا على ایو الله، الحمد لله رب العالمین، سفره سلطان کرم، خاندان کرم، نور نبى، شکسته، بسته جان مدعى، بر ما حلال بر صاحبانش خیر و برکت‏».
آفرینش جهان:
   اهل حق معتقدند که آفرینش در دو مرحله اصلى انجام شده است، یکى خلقت «جهان معنوى‏» و دیگرى خلقت «جهان مادى‏». این افسانه‏ها در دفترها و متون دینى ایشان به لهجه گورانى، به صورتهاى گوناگون حکایت‏شده است.
گویند: در آنگاه اراده خداوند به آفرینش موجودات تعلق گرفت، و نخستین مخلوق پیر بنیامین را از زیر بغل خود خلق کرد، و نام او را جبرائیل گذاشت. پس از خلقت جبرائیل خداوند او را در پهناى دریاى محیط رها کرد، هزاران سال گذشت تا به درخواست جبرائیل، شش تن دیگر از بطن در پیدا شدند، که با جبرائیل هفت تن شدند: جبرائیل (پیربنیامین) – اسرافیل (پیر داوود) – میکائیل (پیر موسى) – عزرائیل (مصطفى داوودان) – حور العین (رزباریا رمزبار) – عقیق (شاه ابراهیم) – یقین (شاه یادگار یا بابا یادگار) که او را یادگار حسین نیز گفته‏اند و او مظهر حسین بن على (ع) است.
پس از خلقت هفت تن، خداوند نخستین عهد و میثاق خویش را با آنان بست، و دو جهان «مادى‏» و «معنوى‏» را خلق فرمود:
مخلوقات این عالم، بر حسب عنصر اولیه دو قسم متمایز و متضاداند، قسمتى از گل زرد آفریده شده و قمستى از گل سیاه، قسم اول را «زردگلان‏» و قسمت دوم را «سیاه گلان‏» نامند. «زردگلان‏» اهل نورند و ایشان را دو پیشوا بوده که یکى پس از دیگرى آمده است، و آن دو بنیامین و سید محمد (به صورت بزرگ سوار) ظهور کرده است.
اما قسم دوم از آتش و تاریکى‏اند، براى ایشان دو پیشوا آمد یکى «ابلیس‏» و دیگرى را «خناس‏» گویند.
هفتتنان – به اعتقاد ایشان، خداوند با هفت فرشته مقربى که از درون در خلق فرموده است‏به صورت بشر نازل شده، و در دوره‏هاى مختلف در بدنهاى پاکان تجلى کرده است. در نخستین دوره خداوند به دون (یا) تجلى کرد، و در دوره دوم بدون (على)، و به ترتیب به جامه (شاه خوشین)، بابا ناووس، و سلطان اسحق (سهاک) در آمد، و معتقدند که این سه تن اخیر، مانند عیسى مسیح بدون پدر از مادر متولد شدند.
هفت تن در مرحله اول از یاران سلطان اسحق قرار دارند، همانطور که سلطان اسحق «مظهر» على (ع) و على (ع) مظهر «ذات حق‏» است.
موعود اهل حق: سه تن، شاه خوشین، باباناووس و سلطان اسحق هستند:
۱- شاه خوشین:
گویند در اواخر قرن سوم هجرى مردى به نام مبارک شاه، ملقب به شاه خوشین که او را مظهر الله مى‏دانند، در لرستان بدون پدر از مادرى بکر به نام «ماما جلاله‏» زاده شد. وى مریدان بسیار داشت، و به سیر و سیاحت مى‏پرداخت، و ذکر جلى را با نواختن آلات موسیقى اجرا مى‏کرد. روزى در اثناى گردش به رودخانه گاماسب افتاد و از نظر ناپدید شد.
۲- بابا ناووس:
گویند در فاصله بین قرن چهارم و پنجم، شخصى به نام بابا ناووس، بدون پدر مانند شاه خوشین، در میان طایفه جاف از طوایف کرد، از زنى به نام خاتونه گلى تولد یافت. روزى به شکل شاهباز پنهان گشت، و پیش از آن به یاران خود گفته بود که من دیگر باره ظهور خواهم کرد.
۳- سلطان اسحاق:
گویند سلطان اسحاق که به زبان محلى «سلطان سهاک‏» تلفظ مى‏شود، پسر شیخ عیسى برزنجى از سادات موسى، و از پیشوایان دراویش نقشبندى است، و نسب او به امام موسى کاظم (ع) مى‏رسد، از شیخ عیسى سه پسر باقى ماند، یکى سلطان اسحاق، دیگرى سید عبد الکریم، و نام پسر سوم معلوم نشد. سلطان اسحاق جد سادات حیدرى گوران از اهل حق است، که از جمله غلاه شیعه به شمار مى‏روند.
آداب و رسوم اهق حق:
از آداب و رسوم ایشان، نماز خواندن و قربانى کردن و سرسپردن و جوز شکستن و عهد و میثاق بستن و روزه گرفتن است.
محل اجتماع ایشان «جمخانه‏» است که مخفف کلمه جم خانه مى‏باشد.
این اجتماع نباید کمتر از سه تن باشد، شرط شرکت در جمخانه، مرد بودن و عاقل و بالغ بودن، و قصد عبادت داشتن، و کمربند همت ‏بر کمر داشتن است، که با گفتن یا على در آن عبادتگاه وارد شوند.
   نماز ایشان به جماعت است، و نماز فرادى درست نیست، عبادت با نواختن طنبور و آلات موسیقى و خواندن سرود و دعاهاى مذهبى انجام مى‏پذیرد. گاهى هنگام دعا چنان از خود بی خود مى‏شوند که خویشتن را بر روى آتش افروخته افکنده و در آن حال جذبه به ایشان صدمه‏ اى نمى‏ رسد.
سرسپردن یعنى سر تسلیم و رضا به درگاه حق فرود آوردن، و در پیش پیر دلیل عهد و میثاق بستن از آئین اهل حق است. هر کودکى اعم از پسر یا دختر باید در نزد پیر دلیل سر بسپرد، از اصول سرسپردن شکستن یک عدد جوز هندى است، و براى شکستن جوز تشریفات خاصى در «جمخانه‏» برگزار مى‏شود.
نذر و نیاز، از واجبات مذهب اهل حق است، که باید در ظرف هفته یا ماه یا فصل یا سال یک بار به جاى آورده شود. دیگر از مراسم، قربانى کردن است، که در اصطلاح خود آن را کردار خوانند. قربانى باید از حیوانات نر مانند گاونر یا گوسفند یا خروس باشد که آنها را براى این امر پرورش داده باشند.
  اهل حق به گرفتن روزه سخت پاى بندند، ولى روزه واجب ایشان از سه روز تجاوز نکند، و در زمستان باشد و پس از آن عید گیرند. دشمنان ایشان براى تحقیر و اهانت، آنان را چراغ سوندران (چراغ‏کشان) و خروس کشان خوانند.
کتاب هاى مذهبى و مقدس:
   یکى از کتاب هاى مذهبى ایشان «فرقان الاخبار» است‏ به نثر، که مؤلف آن حاج نعمت الله جیحون آبادى متخلص به مجرم است، وى پسر میرزا بهرام مکرى بود، و در سال ۱۲۸۸ ه. در دیه جیحون آباد واقع در بخش دینور از ناحیه کرمانشاهان، زاده شد و پس از سیر و سلوک، در ۱۳۳۸ ه. در جیحون آباد در گذشت. حاج نعمت الله جیحون آبادى کتابى دیگر به بحر متقارب به نام «شاهنامه حقیقت‏» دارد، که در اسرار مذهب اهل حق، در آن کتاب به زبان شعر، سخن گفته است.
 دیگر از کتاب هاى اهل حق کتاب «سرانجام‏» است. این کتاب را سرانجام یا کلام خزانه گویند، و هنگام نیاز با آهنگ خاصى همراه با طنبور خوانده مى‏شود. این کلام ها به گویش کردى گورانى است.
چنان که در آغاز این مقاله اشاره رفت، اساس مذهب اهل حق، بر اقوال غلاه شیعه و اسماعیلیه و فرقه امامیه اثنى عشریه و فرقه دروز و نصیریه است. آنان مانند درویشان داراى حلقات ذکر و سرسپردن هستند، مقدارى از عقاید خود را از اساطیر عوام گرفته‏اند. این که گویند: خداوند در ازل در «درى‏» پنهان بود، ماخوذ از عقاید مانوى است. عقیده «تناسخ‏» را توسط اسماعیلیان از هندیان گرفته‏اند، و این که عالم را به دو قسمت «الهى‏» و «اهریمنى‏» تقسیم مى‏کنند، تحت تاثیر دین زردشتى واقع شده‏اند. اما کشتن خروس را از عادات یهود گرفته‏ اند. (۱)محمدجوادشکور

توضیح مدیریت وبلاگ-پیراسته فر:قسمت اول رادربالای همین صفحه وبلاگ پیگیرباشید
طریقت چیست؟شریعت چیست،حقیقت چیست اهل تصوف وعرفان چه می گویند،دیدگاه شیوخ اهل طریقت چیست؟نمازشان چگونه است،علمای اهل سنت وشیعه نظرشان چیست؟چه کسانی باعث تعطیلی” تفسیرسوره حمد”امام خمینی شدند!؟فرق اهل”حق”کدامند؟

بسیاری از اهل تصوّف و عرفان، واژه «شریعت» را در برابر «طریقت» و «حقیقت» نهاده و تفاسیر گوناگونی از آنها به‌دست داده‌اند. برخی این سه تعبیر را نام‌های گوناگون یا مراتب طولی یک واقعیت شمرده، بر جدایی‌ناپذیری آنها تأکید می‌ورزند؛ اما دیدگاه دیگر ـ که بسیاری از صوفیان پرآوازه از آن جانبداری نموده‌اند ـ هر کدام، شریعت و طریقت را نردبانی بیش نمی‌دانند؛ به‌گونه‌ای که پس از رسیدن به بام حقیقت، نیازی به نردبان شریعت و طریقت باقی نمی‌ماند.

در میان منابع معرفت آدمی، کشف و شهود ـ که از شاخصه‌های اصلی مکتب‌های عرفانی است ـ منزلتی بس والا دارد و می‌تواند انسان را به شناختی بسیار عمیق‌تر از آگاهی‌های حسی و عقلی رهنمون شود. معارف اصیل اسلامی، هر کدام از این منابع را در جایگاه حقیقی خود نشانده‌اند و داد هیچ‌کدام را از راه بی‌حرمتی به دیگری نستانده‌اند.

عرفان نابی که از دعاها، مناجات‌ و سخنان پیشوایان معصوم به دست می‌آید، از هرگونه افراط و تفریط به دور بوده، سالکان بسیاری را به سر‌منزل مقصود رسانده است. با این همه، در میان مسلمانان ـ همچون پیروان دیگر ادیان ـ مدعیان دروغین عرفان و داعیه‌داران بی‌بهره و ناآگاه نیز فراوان بوده‌اند و کج‌اندیشی‌ها و کجروی‌هایی جبران‌ناپذیر پدید آورده‌اند. سؤال اصلی  بر این بحث متمرکز است که عرفان واقعی و حقیقی چیست و چه لوازمی دارد؟ بی‌تردید اسلام دارای آدابی ظاهری و احوالی باطنی است. گروهی از اهل دیانت، بر آداب ظاهری تأکید ورزیده و احوال و ملکات باطنی را نادیده گرفته‌اند و برخی از جویندگان معنویت، عبادت را جز خدمت خلق ندانسته و بر هر آنچه ظاهری و قشری می‌نماید، پشت‌پا زده‌اند. در این میان، کم نبوده‌اند کسانی که ظاهر و باطن را کنار هم نشانده و عرفان حقیقی را با دین اصیل آسمانی سازگار یافته‌اند.

بر این اساس در جهان اسلام به عارفان مسلمانی بر‌می‌خوریم که سیر و سلوک معنوی خود را بر پایه کتاب و سنّت استوار می‌کردند و بدون وابستگی به خرقه و خانقاه، راه زهد و ریاضت را در پیش می‌گرفتند.  اینان ـ که بسیاری از ایشان فقیهانی بودند که بی‌اعتنایی به حلال و حرام فقهی را برنمی‌تابیدند ـ عقل و کشف و شهود را همنشین شایسته وحی می‌ساختند و جز در چارچوب شریعت، نغمه‌ای نمی‌نواختند.

در عصر حاضر، همگان تبلور این عرفان ناب را در وجود بنیانگذار جمهوری اسلامی، حضرت امام خمینی+ دیده و او را عارفی شریعت‌مدار  و فقیهی پرهیزگار یافته‌اند. این عارف بزرگ الاهی، برخلاف برخی صوفیان خانقاهی که حقیقت‌یافتگان را بی‌نیاز از عبادت می‌شمارند، بر این نکته پای می‌فشارد که جز از راه شریعت، به طریقت و حقیقتی دست نتوان یافت، و بی‌نیازی از اعمال ظاهری، خیال خامی بیش نیست‌. (موسوی خمینی(امام)، ۱۴۰۶ق: ۲۰۱) شریعت و واژه‌های مقابل آن شریعت در لغت به‌معنای راهی است در کناره رودخانه که دستیابی به آب را آسان می‌سازد و در اصطلاحِ رایج اسلامی، تقریباً با واژه دین یکسان قلمداد می‌گردد. (ر.ک: تهانوی، ۱۹۶۷: ۱/ ۷۶۱ ـ ۷۵۹؛ ابن‌منظور، ۱۴۱۶ ق: ۷/ ۸۶؛ دهخدا، ۱۳۷۳: ۹/ ۱۲۵۶۸)

گویی هر کدام از ادیان آسمانی راهی است که تشنگان حقیقت و معنویت را به سرچشمه هدایت می‌رساند. در قرآن کریم می‌خوانیم: «لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَهً وَ مِنْهاجاً (مائده(۵): ۴۸، ترجمه خرمشاهی)؛ برای هر یک از شما راه و روشی معین داشته‌ایم». در جای دیگر آمده است: «ثُمَّ جَعَلْناکَ عَلی‏ شَرِیعَهٍ مِنَ الْأمْرِ؛ (جاثیه(۴۵): ۱۸) سپس تو را برخوردار از آبشخوری از امر [دین] ساختیم».

درنگ بیشتر در این آیات و آیه‌هایی که واژه دین را به‌کار می‌گیرند، روشن می‌سازد که دین در اصطلاح قرآن، گسترده‌تر از شریعت است و به منزله نهر آبی است که هر کدام از شرایع آسمانی آبشخوری از آن به‌شمار می‌روند. بسیاری از اهل تصوّف و عرفان در کاربردی دیگر، واژه شریعت را در برابر طریقت و حقیقت نهاده و تفاسیر گوناگونی از آنها به‌دست داده‌اند. برخی این سه تعبیر را نام‌های گوناگون یا مراتب طولی یک واقعیت شمرده، بر جدایی‌ناپذیری آنها تأکید می‌ورزند؛ (ر.ک: آملی، ۱۳۶۲: ۷ ـ ۵؛ شیرازی، بی‌تا: ۱/ ۵۶)

اما دیدگاه دیگر ـ که بسیاری از صوفیان پرآوازه از آن جانبداری نموده‌اند ـ هر کدام از شریعت و طریقت را نردبانی بیش نمی‌دانند؛ به‌گونه‌ای که پس از رسیدن به بام حقیقت، نیازی به نردبان شریعت و طریقت باقی نمی‌ماند. مولوی در این باره می‌گوید:     چون تجلّی کرد اوصاف قدیم      /    پس بسوزد وصفِ حادث را گلیم در چنین مستی مراعات ادب  /    خود نباشد، ور بُود، باشد عجب اندر استغنا مراعات نیاز   /    جمع ضدّین است چون گِرد و دراز حاصل اندر وصل چون افتاد مرد    /    گشت دلّاله به پیش مرد، سرد چون به مطلوبت رسیدی ای ملیح   /   شد طلبکاری علم اکنون قبیح چون شدی بر بام‌های آسمان  /    سرد باشد جستجوی نردبان جز برای یاری و تعلیم غیر   /     سرد باشد راه خیر از بعد خیر آن یکی را یار پیش خود نشاند  /  نامه بیرون کرد و پیش یار خواند بیت‌ها در نامه و مدح و ثنا  /    زاری و مسکینی و بس لابه‌ها گفت معشوق این اگر بهر من است  /    گاه وصل این عمر ضایع کردن است من به پیشت حاضر و تو نامه‌خوان  /   نیست این باری نشان عاشقان  (۱۳۷۵: دفتر سوم، ابیات ۱۴۰۱ ـ ۱۳۹۱)

پیش از آنکه به تعریف این سه واژه بپردازیم، بیان نکاتی را سودمند می‌دانیم: نکته اول: چندان روشن نیست که اولین‌بار چه کسی این اصطلاحات را به کار گرفته است؛ هر چند برخی صوفیان از احادیثی سخن می‌گویند که بر پایه آنها پیامبر اکرم(ص) به تعریف این سه واژه پرداخته، یا دست‌کم نامی از آنها به میان آورده است؛ چنانکه در حکایتی آمده است: رسول(ص) کفی نمک برداشت و گفت: هذه الشریعه، و در قدح افکند. و کفی دیگر برداشت و گفت: هذه الطریقه، و در وِی افکند، و کفی دیگر برداشت و گفت: هذه الحقیقه، و دَرو انداخت و به علی داد تا قدری باز خورد. (کاشانی، ۱۳۷۰: ۱۲)

نکته دوم: شمار مراحل یادشده، گاه در کلام صوفیان افزوده یا کاسته می‌شود؛ برای مثال، برخی تنها شریعت و حقیقت را برابر یکدیگر می‌نهند و از طریقت سخنی نمی‌گویند (ر.ک: هجویری، ۱۳۳۶: ۴۴۹) و گروهی نیز اصطلاح «معرفت» را افزوده (ر.ک: شیمل، ۱۳۷۴: ۵۴۰) یا آن را جانشین «حقیقت» می‌سازند؛ (هجویری: ۴۴۹) چنانکه گفته‌اند: در شریعت، مال تو متعلق به تو و مال من… متعلق به من است. در طریقت، مال تو متعلق به تو و مال من هم متعلق به توست. در معرفت، من و تویی وجود ندارد. (شیمل: ۱۸۳)

نکته سوم: برخی از خاورشناسان، این سه اصطلاح را با آنچه در مسیحیت به نام راه تزکیه،  راه تدبّر  و راه تنویر  خوانده می‌شود، همانند می‌دانند. (همان:‌ ۱۸۱) با این حال به نظر می‌آید که سه اصطلاح «تخلیه»، «تحلیه» و «تجلیه» در عرف اخلاق‌دانان مسلمان، با این سه واژه لاتین همخوانی بیشتری دارد.

تعریف اصطلاحات سه‌گانه تنوع تعاریفی که عارفان و صوفیان از سه اصطلاح شریعت، طریقت و حقیقت به‌دست داده‌اند، به‌گونه‌ای است که به سختی می‌توان اختلاف میان آنها را نادیده گرفت.

در اینجا، برخی از این تعاریف را از نظر می‌گذرانیم:

۱٫ از سخنان هُجویری (متوفی پس از ۴۶۵ ق) چنین بر می‌آید که گویا شریعت به معنای گفتار زبانی است و حقیقت به معنای تصدیق قلبی؛ یا دست کم، شریعت با گفتار زبانی پیوند می‌خورد و حقیقت با پذیرش درونی؛ چنانکه در ردّ کلام کسانی که هیچ‌گونه تفاوتی را میان این دو نمی‌پذیرند، می‌گوید: دلیل بر آنکه شریعت اندر حکم، از حقیقت جداست، آن است که تصدیق از قول جداست. (هجویری: ۴۹۹)

۲٫ همین نویسنده نام‌آور در ادامه تعابیری به‌کار می‌گیرد که به تعریفی نوین می‌ماند، نه تفسیر معنای پیشین. براساس این تعریف، آنچه گوهر ادیان آسمانی است و نسخ آن روا نیست، حقیقت نام می‌گیرد و آنچه از زمانی تا زمانی دیگر تفاوت می‌یابد، شریعت خوانده می‌شود: حقیقت عبارتی است از معنا که نسخ بر آن روا نباشد و از عهد آدم تا فنای عالَم، حکم آن متساوی است؛ چون معرفت حق… و شریعت عبارتی است از معنا که نسخ و تبدیل بر آن روا بود. (همان)

۳٫ عبدالکریم قشیری (۴۶۵ ـ ۳۷۶ ق) بی‌آنکه نامی از طریقت بیاورد، شریعت را با بندگی و پرستش خداوند پیوند می‌زند و حقیقت را با کشف و شهود عرفانی. او می‌گوید: شریعت امر بود به التزام بندگی، و حقیقت مشاهدت ربوبیت بود…. شریعت به تکلیف خلق آمدست و حقیقت خبر دادن است از تصریف حق. شریعت پرستیدن حق و حقیقت دیدن حق است. شریعت قیام کردن است به آنچه فرمود، و حقیقت دیدن است آن را که قضا و تقدیر کردست. (بی‌تا: ۴۳ و ۱۲۷) از شبلی (۳۳۴ ـ ۲۴۷ ق) نیز سخنی آورده‌اند که در آن، میان پرستیدن (شریعت) و دیدن (حقیقت)، حلقه «طلبیدن» را می‌افزاید و آن را طریقت نام می‌نهد: شریعت آن است که او را پرستی و طریقت آن است که او را طلبی و حقیقت آن است که او را بینی. (عطار نیشابوری، ۱۳۶۶: ۶۳۳)

۴٫ نجم‌الدین رازی (۶۵۴ ـ ۵۷۳ ق) شریعت و طریقت را به ترتیب به معنای اَعمال ظاهری و باطنی می‌داند. وی به «حقیقت» همچون هدف نهایی این دو گونه اعمال می‌نگرد و صدرالمتالهین شیرازی (۱۰۵۰ ـ ۹۷۹ ق) در رویکردی مشابه، چنین تفسیری از آن به‌دست می‌دهد: پاکسازی جهتِ والای نفس و قوه عقلی از باورداشت‌های فاسد و نادانی. (۱۳۷۱: ۱۲۸ و ۱۲۹)

۵٫ شیخ محمد لاهیجی (قرن نهم هجری)، شارح معروف منظومه گلشن راز، شریعت را با احکامی برابر می‌داند که «شامل احوال خواص و عوام بوده، جمیع امّت در آن شریک باشند»؛ اما طریقت «سیری است مخصوص سالکان راه اله» که در پایان به ظهور ذات حق می‌انجامد. (بی‌تا: ۲۹۰ و ۲۹۱)

۶٫ سید حیدر آملی (متوفی پس از ۷۸۲ ق) از میان تعاریف گوناگونِ این سه اصطلاح، بر تعریفی تأکید می‌ورزد که بر پایه آن، شریعت به‌معنای آن است که آدمی به سخنان انبیا دل بندد و آن را در عمل خویش به‌کار گیرد.

طریقت آن است که رفتار و خلق‌وخوی آنان را الگوی خویش سازد، و حقیقت به‌معنای اینکه با کشف و شهود درونی به مشاهده حالات و مقامات آنان بپردازد. (آملی: ۱/ ۵۷) شیخ عزیز نسفی (متوفای پس از ۶۸۰ ق) نیز با استناد به حدیث «الشریعهُ اَقوالی و الطریقه افعالی و الحقیقه احوالی» که به پیامبر نسبت داده شده است، می‌گوید:

ای درویش! هر که قبول می‌کند آنچه پیغمبر گفته است از اهل شریعت است.

و هر که می‌کند آنچه پیغمبر کرده است، از اهل طریقت است

و هر که می‌بیند آنچه پیغمبر دیده است، از اهل‌حقیقت است.

(بی‌تا: ۲۱۴؛ نیز ر.ک: Chittick, 1994:10) 7. در دیباچه دفتر پنجم مثنوی، این سه واژه به ترتیب با علم و عمل و رسیدن به مقصد، همانند گشته‌اند. مولوی (۶۷۲ ـ ۶۰۴ ق) در این باره از مثال‌های گوناگونی بهره می‌گیرد و برای نمونه، شریعت را همچون آموختن علم کیمیا می‌داند و طریقت را با کاربرد این شیوه و مِس را به کیمیا مالیدن همسان می‌کند. در نظر وی، حقیقت همچون تبدیل شدن به طلا است. (۱۳۷۵: دفتر پنجم، دیباچه)

با این همه، می‌توان گفت که در سخنان صوفیان، اصطلاح شریعت دارای دو کاربرد اصلی است که بر اساس هر یک از آنها، طریقت و حقیقت نیز معنای خاصی می‌یابند. در کاربرد اول، شریعت به معنای مجموعه قوانین مربوط به اعمال ظاهری است که علم فقه بدان می‌پردازد؛ چنانکه نجم‌الدین رازی می‌نویسد: شریعت [به معنای عام] را ظاهری است و باطنی. ظاهر آن اعمال بدنی است که کلید طلسم‌گشای صورت قالب آمد و آن کلید را پنج دندانه است؛ چون نماز و روزه و زکات و حج و گفتِ کلمه شهادت و باطن شریعت اعمال قلبی و سرّی و روحی است و آن را طریقت خوانند… و طریقت کلید طلسم‌گشای باطن انسان است تا به عالم حقیقت راه یابد.

(نجم‌الدین رازی، ۱۳۷۳: ۱۶۲) بر پایه این اصطلاح، اخلاق و عقاید، بیرون از قلمرو شریعت جای می‌گیرند و شریعت‌گریزی رویکردی است که هرچند به حلال و حرام فقهی بی‌اعتناست؛ اما بر امور اخلاقی تأکید می‌ورزد و عبادت را جز خدمت خلق نمی‌داند. شریعت در کاربرد دوم، به معنای جنبه ظاهری همه آن چیزی است که بر پیامبر(ص) وحی گردیده است. (Chittick, 1983: 170 – ۱۷۱ & 260) بر این اساس، همه آموزه‌های اسلامی، از حرکات بدنی تا اعتقادات، پوستی دارند و مغزی.

پوست را شریعت می‌خوانند و مغز (و مغزِ مغز) را طریقت و حقیقت.

این تفسیر به خوبی از سخنان ابن‌عربی قابل استفاده است. (ر.ک: ۱۲۹۶: ۴/ ۷۴۳ ـ ۷۴۱) سید حیدر آملی، عارف پرآوازه شیعی نیز با چنین رویکردی هر کدام از اصول پنج‌گانه توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد و عباداتی همچون نماز، روزه، زکات و حج را در مراتب سه‌گانه بررسی می‌کند؛

برای مثال، از نمازِ اهل شریعت، نمازِ اهل طریقت و نمازِ اهل حقیقت سخن می‌گوید. وی بر این نکته تأکید دارد که اهل طریقت و حقیقت، مرتبه شریعت را فرو نمی‌گذارند؛ بلکه با پایبندی به آن، قدم در مرحله‌ای بالاتر می‌نهند. اما همه کسانی که عارف یا صوفی خوانده می‌شوند، چنین نبوده‌اند.

بسا صوفیانی که برای دستیابی به حقیقت بر منبع کشف و شهود تکیه می‌زنند و دست‌کم در برخی از مراحل سیر و سلوک، آن را در جایگاهی بالاتر از وحی می‌نشانند و به تعبیر نیکلسن (۱۹۴۵ ـ ۱۸۶۸ م) «کلام مکتوب خداوند را در برابر کشف و شهودی بلاواسطه و درونی، منسوخ می‌شمارند». (۱۳۷۲:‌ ۱۶۹) حقیقت، بی‌نیازکننده از شریعت بسیاری از مشایخ تصوّف، با اشاره یا تصریح، چنین می‌نمایانند که گویا حقیقت‌یافتگان بی‌نیاز از شریعت می‌گردند و پس از دستیابی به گوهر حقیقت، صدف شریعت را وامی‌نهند؛

چنانکه مولوی، به دنبال مثالی که پیشتر گذشت، می‌افزاید: کیمیادانان به علم کیمیا شادند که ما علم این می‌دانیم و عمل‌کنندگان به عمل کیمیا شادند که ما چنین کارها می‌کنیم و حقیقت‌یافتگان به حقیقت شادند که ما زر شدیم و از علم و عمل کیمیا آزاد شدیم؛ عُتقاءالله‌ایم». (۱۳۷۵: دفتر پنجم، دیباچه)

در مثالی دیگر، شریعت به دانستنِ علم طب و طریقت به استفاده از داروها همانند می‌گردد: اما «حقیقت» همچون شفا یافتن است که آدمی را از دانستن و به کار بستن بی‌نیاز می‌سازد. مولوی با استفاده از این مثال‌ها، بر این جمله مشهور مهر تأیید می‌زند: «لو ظهرتِ الحقائقُ بطلتِ الشرائع؛ حقیقت پدیدار گردد، شریعت رخت بربندد». (همان) هر که محراب نمازش گشته عین /سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین   (همان: دفتر اول، بیت ۱۷۶۵) شمس تبریزی (متوفی حدود ۶۴۵ ق)،

استاد و مراد مولوی نیز هر چند ورود به بارگاه ربوبی را جز از درِ شریعت ناشدنی می‌شمارد؛ ولی به دنبال آن می‌گوید: اینکه لابد باید که از در درآید، این کسی را باشد که او بیرون در باشد؛ اما آن خاصان که به خدمت پادشاهند، ایشان در اندرون باشند. (۱۳۶۹: ۲/ ۱۴۴) سلطان ولد (۷۱۲ ـ ۶۲۳ ق) فرزند مولوی نیز از مثال حضور در خدمت پادشاه بهره برده، خطاب به کسانی که از درویشان شریعت‌گریز خرده می‌گیرند، می‌گوید:

یکی به پادشاه رسیده است و در حضور او نشسته، مطالعه جمال پادشاه می‌کند… . تو آمده‌ای و می‌گویی که این پادشاه را نمی‌جوید؛ زیرا در راه نیست و چون ما منزل‌ها را نمی‌برد. [در حالی که] خودْ راه او بریده است که پادشاه را یافته است…. پس به نتیجه و به مقصود رسیده.

تو که در راهی، شاید که به پادشاه نرسی. (۱۳۶۷: ۳۰۳) برخی دیگر، شریعت را همچون پوست بادام دانسته‌اند که وجود آن برای رسیده‌شدن مغز لازم و ضروری است؛ اما پس از آنکه مغز به رشد نهایی خود رسید، نه تنها نیازی به پوست نمی‌ماند؛ بلکه دستیابی به مغز جز از راه کنار افکندن پوست ممکن نیست.

شیخ محمود شبستری (۷۲۰ ـ ۶۸۷ ق) در منظومه گلشن راز ـ که از شاهکارهای ادبیات عرفانی است ـ در این باره چنین می‌سراید: تبه گردد سراسر مغز بادام  /  گرش از پوست بخراشی گه خام ولی چون پخته شد بی‌پوست نیکوست  /  اگر مغزش بر آری برکنی پوست شریعت پوست، مغز آمد حقیقت   /  میان این و آن باشد طریقت خلل در راه سالک نقص مغز است  /   چو مغزش پخته شد بی‌پوست نغز است چو عارف با یقین خویش پیوست  /    رسیده گشت مغز و پوست بشکست (۱۳۶۱: ۴۰ و ۴۱)

شیخ محمد لاهیجی به صورتی گسترده به شرح این ابیات پرداخته و به صراحت می‌گوید: چون سالک واصل از باده توحید حقیقی که از جام مشاهده جمال ذوالجلال نوش کرده، مست و لایعقل گردد و قلم تکالیف شرعیه به اجماع همه در حال مستی بر او نیست… فلهذا انکار ایشان نشاید نمود. (بی‌تا: ۲۹۷)دیگر شارحان گلشن راز نیز از لاهیجی پیروی کرده، عباراتی کم و بیش مشابه به نگارش در آورده‌اند. (ر.ک: الهی اردبیلی، ۱۳۷۶: ۱۸۳)

با این همه، کلام صوفیان در اینجا خالی از تناقض نیست؛ چنانکه شمس تبریزی از یک سو خاصان درگاه الاهی را بی‌نیاز از شریعت می‌شمارد و از دیگر سو در کنار ستایش از محی‌الدین بن عربی (۶۳۸ ـ ۵۶۰ ق) این‌گونه از او خرده می‌گیرد: نیکو همدرد بود، نیکو مونس بود، شگرف مردی بود شیخ محمّد؛ اما در متابعت نبود.

یکی گفت: عین متابعت خود آن بود. گفتم: نی متابعت نمی‌کرد. (۱۳۶۹: ۱ / ۲۹۹) یکی از نویسندگان معاصر، دوگانگی در سخنان شمس را ناشی از مصلحت‌سنجی و ترس از ظاهرگرایان و قشریان دانسته، تحلیل نهایی خود را چنین ابراز می‌دارد: شمس از روی مصلحت در میان جمع گفتگو می‌کند؛ لیکن در محفلی خصوصی‌تر، به هنگام یادکرد خاطرات شیرین مصاحبت‌های گذشته، خود را لو می‌دهد که بزرگ‌ترینان عرفان… غالباً ترک متابعت کرده بوده‌اند. (صاحب‌الزمانی، ۱۳۵۱: ۴۶۴) رجحان شریعت‌مداری مرشدان از دیدگاه برخی بزرگان اهل تصوف، هر چند وانهادن شریعت برای پیران طریقت رواست، بهتر است تا آنجا که می‌توانند پایبند شریعت بمانند و بندگی خدای را به‌جا آرند. (ابن‌عربی، ۱۳۹۲ ق: ۳/ ۴۱۲ و ۴۱۳).

بر این اساس، شریعت‌گریزی نشان ضعف و ناپختگی است و مردان کامل آنان‌اند که به گِرد معصیتی نمی‌گردند. (باخرزی، ۱۳۵۸: ۲/ ۸۸) به نظر می‌رسد که شریعت‌گریزان صوفی، جز آنانکه عاقلان دیوانه‌نما (عقلاء المجانین) خوانده می‌شوند، یکباره شریعت را ترک نمی‌گفتند؛ هرچند تقید به‌آن را نیز نمی‌پسندیدند؛

چنانکه شمس‌تبریزی می‌گوید: وقت‌ها شیخ محمّد [محی‌الدین ابن‌عربی‌] سجود و رکوع کردی و گفتی: بنده اهل شرعم؛ اما متابعت نداشت. مرا از او فایده بسیار بود؛ اما نه چنانکه از شما. (۱۳۶۹:‌ ۱/ ۳۰۴) ابن‌حزم اندلسی (۴۵۶ ـ ۳۸۴ ق) نیز ـ که معاصر ابوسعید ابوالخیر (۴۴۰ ـ  ۳۷۵ ق) و از دشمنان صوفیان است ـ ابوسعید را متهم می‌سازد که گاه در روز هزار رکعت نماز می‌خوانَد و گاه به کلی از گزاردن هر گونه نمازی (واجب یا مستحب) سر باز می‌زند.(بی‌تا: ۴/ ۱۸۸)

لزوم شریعت‌مداری مریدان از دیدگاه صوفیان، رهروانی که مراحل آغازین سیر و سلوک را می‌گذرانند و قدم در وادی حقیقت نگذاشته‌اند، باید سر مویی از احکام شریعت فرو نگذارند و خود را بی‌نیاز از آنها نپندارند. (نیکلسن، ۱۳۷۲: ۱۷۴) چیزها باشد در طریقت که با ظاهر شریعت راست ننماید… و هر که بدین مقام نارسیده قدم آنجا نهد، زندیق و مباحی بود؛ مگر هر چه کند به فرمان شرع کند. (عطار، ۱۳۶۶: ۱۴۶) این دلیل راه رهرو را بود   کو به هر دَم در بیابان گم شود واصلان را نیست جز چشم و چراغ   از دلیل راه‌شان باشد فراغ (مولوی، ۱۳۷۵: دفتر دوم، ابیات ۳۳۱۲ و ۳۳۱۳)

صائن‌الدین علی بن محمد ترکه (م. ۸۳۵ ق) در شرح بیتی از گلشن راز که پیش از این گذشت (خلل در راه سالک نقص مغز است / چو مغزش پخته شد بی‌پوست نغز است) بر این نکته تأکید ورزیده، می‌گوید: سالک پیش از رسیدن به مقام و مرتبه مشاهده، که اقصای مرتبه یقین است، اگر پوست بشکند، حقیقت شخصیه او فاسد شده باشد… اگر پیش از ایقان یقین که مقام مشاهده است، سلب قیود کند، نشان فساد حقیقت سالک باشد. (ابن‌ترکه، ۱۳۷۵: ۱۳۲)

شمس تبریزی نیز که برای خود روا می‌دارد که منع خداوند را نادیده بگیرد، (۱۳۶۹:‌ ۲/ ۱۴۱) مریدان را بیم می‌دهد که مبادا مشایخ را در این زمینه الگوی خویش سازند و از الحاد سر درآورند: کسی که ما را دید، یا مسلمانِ مسلمان شود یا مُلحدِ ملحد؛ زیرا چون بر معنای ما وقوف نیابد، همین ظاهر ما بیند و در این عبادات ظاهر تقصیری بیند و همّت او بلند شده باشد و پندارد که او را به این عبادات حاجت نمانده است. (همان) منبع این مقاله:۹۲/۰۶/۰۲خبرگزاری فارس

***

تفاوت صوفی و عارف چیست؟

الف) «عرفان» در لغت به معناى شناخت و شناسایى است و در اصطلاح روش و طریقه ویژه‏اى است که براى شناسایى و دستیابى به حقایق هستى و پیوند ارتباط انسان با حقیقت، بر شهود، اشراق و وصول و اتحاد با حقیقت تکیه مى‏کند و نیل به این مرتبه را نه از طریق استدلال و برهان و فکر؛ بلکه از راه تهذیب نفس و قطع علاقه از دنیا و تعلق به امور دنیوى و توجّه تام به امور روحانى و معنوى و در رأس همه به مبدأ و حقیقت هستى، مى‏داند. به بیان دیگر، تکیه‏گاه عرفان «علم حضورى» است؛ از این رو از دانش شهودى، مدد مى‏جوید و بر آن اعتماد و به آن استناد مى‏کند. اگر گاهى پس از اثبات شهودى و احراز حضورىِ مطلب، از برهان عقلى یا دلیل نقلىِ معتبر سخن به میان مى‏آورد فقط براى تأیید و تقویت و ایجاد انس است و نه براى اثبات اصل مطلب. هدف غایى عرفان حقیقی، وصول به مرتبه «توانایى نفس به معرفت حق» است و این معرفت برآمده از «عمل» است، نه برگرفته از درس و بحث و مبتنى بر «مجاهده و ریاضت» است، نه نتیجه استدلال و چون و چرا کردن! چنین عرفانى، مورد تأیید اسلام و آموزه‏هاى قرآنى و روایى آن است؛ این طریقى است که ابراهیم خلیل آن را طى نمود: «وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»( انعام/۷۵). درک ابراهیم جنبه مفهومى نداشت؛ بلکه شهودى بود و این شهود غیر از شهادتى است که آدمى در عالم ماده، نسبت به اجسام دارد. چنین معرفت و علمى، خواسته امامان معصوم‏ علیهم السلام نیز بود؛ چنان که در دعاهاى معروف و مشهور به این عبارت‏ها بر مى‏خوریم: «وانر ابصار قلوبنا بضیاء نظر ها الیک»؛«و ارزقنى النظر الى وجهک الکریم»؛ «لاتحرمنى النظر الى وجهک»( مناجات شعبانیه) و… «عرفان» خود دو گونه است: ۱٫ عرفان عملى؛ یعنى سیر و سلوک و وصول و فنا ۲٫ عرفان نظرى؛ یعنى ضوابط و روش‏هاى کشف شهود. ‏و اما، «تصوف» در اصطلاح؛ یعنى، صافى شدن از تعلق به ما سوى اللَّه و رذایل نفسانى. در وجه تسمیه واژه «صوفی» گفته اند: به کسانى اطلاق مى‏شود که پشمینه پوش باشند، یا منسوب به اصحاب صفه باشند، یا برخوردار از صفاى باطنى باشند، یا منسوب به حکمت «سوف» باشند و یا … (رک: جامعه‏ شناسى نظرى اسلام، ابوالحسن تنهایی، صص‏۱۴۹ و ۱۵۰ و نیز نگا: عرفان نظرى، یحیی یثربی، صص‏۶۴ – ۵۹).

ب) تفاوت تصوف و عرفان با توجه به پیشینه تاریخی مسئله: در بسیارى از اوقات به ویژه در متون ادبی، از روی تسامح و یا غرض ورزی و یا مصالح دیگر، دو واژه و مسلک «تصوف» و «عرفان»‏، مترادف یکدیگر به کار رفته اند؛ ولى حقیقت آن است که تفاوت‏هایى بنیادین با یکدیگر دارند. البته در متون عرفانی و نیز ادبی ما گاه تصوف ناظر به فرقه‏اى است که خود را به عنوان یک گروهى از طبقات و اصناف متفاوت جامعه مطرح کرده است؛ از این رو «عرفان» به جنبه فرهنگى و علمى اهل شهود و کشف اطلاق مى‏گردد و تصوف به جنبه اجتماعى آنان.( آشنایى با علوم اسلامى؛ کلام و عرفان، مرتضی مطهری، ص‏۱۸۶)

اما غالباً تصوف به گروهى اطلاق مى‏شود که عرفان و آموزه‏ هاى آن را همچون ابزارى براى مطامع دنیوى و این سویى قلمداد مى‏کنند و با این کار خود، معنا و وجهه ای ناخوشایند به آن مى‏بخشند؛ که وجود گروه ها و فرقه های بی شمار و انشعابات متعدد متصوفه با آموزه های متعارض، بهترین شاهد و گواه این مدعاست.«عرفان» و «تصوف» با وجود شباهت های ظاهری در برخی از آداب، اساساً متمایز با یکدیگر و مجزای از هم هستند؛ چراکه عرفان شیعه ریشه در آموزه های ثقلین دارد؛ یعنی منشأ آن قرآن و سنت (قولی، فعلی و تقریری) چهارده معصومین (ع) است، اما تصوف ریشه ای التقاطی داشته که هم از آموزه های نوافلاطونیان و هم نحله های معنوی مسیحی و حتی شبه عرفان های هندی و شرقی وام گرفته است. درباره تاریخچه تصوف باید دانست که در زمان پیامبر اکرم (ص ) پیروان آن حضرت را «مسلم» و «مؤمن» می نامیدند و آنانکه محضر پیامبر را درک کرده بودند، «صحابه» نامیده می شدند و نسل بعد را که با صحابه پیامبر محشور بودند «تابعین» خوانده اند. سپس عناوین زاهد و عابد به میان آمد و به عده ای اطلاق گشت که از دنیا کناره جسته و خود را وقف عبادت و ریاضت نموده بودند.

در حدود اوائل قرن دوم هجری کم کم کلمه «صوفی» و طریقه تصوف شنیده شد که خود را سالکان طریق حق و عارفان الهی می دانستند؛ اما عرفان آنها با مبانی طریقه ائمه هدی سازگاری و مطابقت نداشت. اولین چهره معروف متصوفه، ابوهاشم صوفی کوفی بود که او، مرام و عقیده اش مورد نکوهش شدید امام صادق(ع) قرار گرفت؛

چنانکه از امام حسن عسکری (ع ) نقل است که از امام صادق (ع ) پرسیدند ابو هاشم کوفی چگونه آدمی است؟ فرمود: «انّه فاسد العقیده جدّاً؛ واقعاً او شخص فاسدالعقیده ای است» و در ادامه فرمود: «و او همان کسی است که مذهبی را بدعت گذارد که آن را تصوف می نامند و وی این مذهب را پناهگاهی برای عقیده زشت و ناپسند خود قرار داد» (سفینه البحار، ج ۲، ص ۵۷). رویارویی ائمه بعد از امام صادق(ع) با آنها به ویژه امام رضا(ع) که می فرمود: «کسی دم از صوفیه نمی زند مگر از روی خدعه یا گمراهی و یا از روی حماقت».(الاثنی عشریه، شیخ حر عاملی) و

نیز امام هادی (ع) که همه فرقه های صوفیه را بی استثناء از مخالفین اهل بیت(ع) می دانست و می فرمود «الصوفیه کلهم من مخالفینا؛ همه طریقه ها و گروه های صوفیه از مخالفین ما اهل بیت هستند» قابل توجه و تأمل است. ولی از قرن سوم به بعد دامنه تصوف وسعت یافت و مایه های ذوقی و شعری در آن پیدا شد. اوج تعلیمات نظری صوفیه به قرن ششم و به دست محی الدین ابن عربی مشهور به شیخ اکبر متوفای سال ۵۶۰ صورت پذیرفت.

بر اثر انشعابات متعدد مشرب تصوف، فرقه های مختلفی بوجود آمد که هر دسته و فرقه در صدد حفظ موقعیت خود در برابر فرقه های دیگر و علمای مکتب اهل بیت (ع) برمی آمد. بر این اساس هر کدام سعی کردند برای جبران مافات و جلوگیری از زوال، به ظاهر سلسله مشایخ خود را به نحوی به ائمه اهلبیت (ع ) و یا به یکی از اصحاب پیامبر(ص ) و یا معصومین برسانند! چنانکه اشاره شد، حقیقت آن است که تصوف از ابتدا جریانی بدلی به موازات حرکت مکتب اهل بیت(ع) بوده است (ر ک: شناخت قرآن، سید علی کمالی دزفولی، بخش مکتب تفسیری متصوفه) که معصومین(ع) بارها به صراحت خطر آنها را گوشزد کرده و طریقه آنها را مخالف راه و روش حقه خود دانسته اند. پس بدیهی است که متصوفه در برهه هایی از تاریخ خود (مانند این زمان)، شرط ادامه حیات خود را در خلط حدود و مرزهای معرفتی عرفان و تصوف تشخیص دادند! در این باره مطالعه کتاب «در کوی صوفیان»، نوشته سید تقی واحدی صالح علیشاه و نیز مقاله «برخی از مولفه های عرفان ناب اسلامی» در سایت «پرسمان» به آدرس: http://porseman.org/showarticle.aspx?id=482 مفید خواهد بود.

تصوف از تشیع کاملا جدا و بیگانه استهمچنین تصوف از تشیع کاملا جدا و بیگانه است زیرا اصول و قواعد تصوف با تشیع در تضاد آشکار می باشد. مطالعات و تحقیقات در احوال و تراجم و مشایخ صوفیه روشن می نماید که اقطاب و مشایخ اولیه و سرسلسله های بزرگ آنها همگی از اهل سنت بوده اند و تاریخ گزارش می دهد که تا قبل از روی کار آمدن دولت صفویه هیچ قطب صوفی را نمی توان پیدا کرد که شیعه و پیرو اهل بیت بوده باشد (عرفان و تصوف، داود الهامی، ص ۳۱۶).

با توجه به این توضیح، در طول تاریخ اسلام، نگاه علماء و فقهای شیعی به صوفیه که برگرفته از نگرش قرآن و مکتب اهل بیت به این گروه هاست، معلوم می شود؛ گروه ها و جریاناتی که برخی از آنها را با تسامح و اغماض نیز نمی توان در دایره وسیع اسلام جای داد.

فقهای شیعه به صراحت نظر خود را درباره انحراف و بلکه بطلان طریقه صوفیه اعلام کرده اند که تنها برای نمونه در ذیل چند مورد از استفتائات فقهای معاصر را با هم می خوانیم:

 آیت الله صافی گلپایگانی: بسمه تعالی ـ صوفیه با فرقه ها و انشعابات بسیاری که دارند اگر چه در انحراف در یک سطح نیستند و چه بسا که برخی از آنان از ربقه اسلام شمرده نشوند، در مجموع منحرف اند و عقاید خاصه ای که دارند غیر اسلامی است، بنابر این مشارکت در ایجاد بناها و مراکز تبلیغی آنان و شرکت در محافل آنها خلاف شرع و حرام است. چون روش گروه مذکور برخلاف روش رسول اکرم (ص ) و ائمه هدی (ع ) است و در اسلام محلی بنام خانقاه وجود ندارد و بالاخره این روش انحراف از طریقه متشرعه که متلقاه از ائمه هدی (ع ) است و موجب اضلال می باشد.مباشرت در ساختن خانقاه و کمک مالی برای ساختن آن و همکاری با این گروه و موافقت با ساختن آن به هر شکلی حرام است. خداوند مومنین را از فتن مضله محفوظ بدارد. والله العالم، لطف الله صافی، ۱۹ محرم الحرام ۱۴۲۰

 حضرت آیت الله مکارم شیرازی: بسمه تعالی ـ تمام فرق صوفیه دارای انحرافاتی هستند و شرکت در فعالیت های آنان و کمک به اهدافشان جایز نیست … ۲۹/۲/۷۸٫ آیت الله بهجت(۲ استفتاء): بسمه تعالی ـ هر چه سبب تفرقه در بین مسلمانها باشد جایز نیست و آنچه در اسلام معروف است همان مساجد و حسینیه ها و امثال آنهاست و هر عنوانی که سبب تشکیل حزب و گروهی شود که مولد فرقه ای از ۷۲ فرقه شود، باطل است و تاسیس و ترویج آن جایز نیست. والله العالم ۲۶/۱۰/۸۳٫

بسمه تعالی ـ تاسیس و ترویج این قبیل اماکن و مجالس کلاً جایز نیست و نهی از منکر و جلوگیری از آنها با احراز شرایط امر به معروف، بر همگان واجب است ۵/۱۲/۸۳٫ ج) مکتب تصوف دارای انحرافات بسیاری است که در این مجال تنها به ذکر مواردی از آنها اکتفا می کنیم:

تفاوت “قطب”با امام چیست؟

۱٫ ولایت گریزی و پیروی از مکتب خلفاء؛ همه بزرگان و سلسله داران متقدم صوفیه به گواهی تاریخ، از پیروان مکتب فقهی، اعتقادی و سیاسی اهل تسنن بوده اند. تأسی از مکتب خلفاء (در مقابل مکتب اهل بیت) نه تنها آنان را از عرفان حقیقی و اسلامی ـ شیعی که اولین مولّفه آن «ولایت پذیری» است، دور کرد بلکه زمینه ساز انحرافات بزرگ دیگری نیز گردید که به آنها اشاره خواهد شد.

اشخاصی چون مولوی و منصور حلاج به گواهی اسناد غیر قابل خدشه تاریخی، از پیروان مکتب خلفاء (مذهب اهل سنت) می باشند؛ پس اگر خود و یا کسانی آنان را عارف بنامند، بدیهی است که منظور آنها نمی تواند عرفان شیعی و مولفه های عرفان ناب چهارده معصوم باشد. باید دانست که یکی از اساسی ترین ارکان عرفان شیعه، «ولایت گرایی» و پذیرش کامل ولایت ائمه هدی(ع) است؛ پس چگونه ممکن است کسی هم عارف باشد و هم از پذیرش ولایت معصومین(ع) سر باز زند؟!

۲٫جعل عنوان «قطب» در مقابل «امام معصوم»؛ در این زمینه بازخوانی نوشته‌های صوفیه در شأن رهبران خود، موجب اعجاب و شایان تأمل است؛ مانند نوشته یکی از دراویش ذهبی در وصف سرکرده فراماسونر فرقه ذهبیه اغتشاشیه احمدیه، آنجا که می‌نگارد: «رکن رکین و بلد امین، وارث اقطاب الولایه و الهدایه مروج الشریعه الغراء المصطفوی و قائد الطریقه البیضاء المرتضوی، کهف الابدال و الاوتاد الزمان، قطب الاولیا الکاملین، ابوالوقت مولانا الاعظم، استاد دکتر حاج عبدالحمید گنجویان متعناالله بطول بقائه و ارواحنا فداه و افاض الله علینا و علی جمیع المسلمین انوار هدایته و ولایته…»! (مقدمه کتاب «مکاتیب عبدالله قطب»، انتشارات خانقاه احمدی) القابی که در جهان هستی، برازنده کسی جز امام معصوم (ع) نیست.

۳٫ عدم تقیّد به شریعت و آداب دینی و بى توجهى و یا کم مهرى نسبت به احکام و تکالیف الهی. می توان گفت که دو ملاک سنجه عمده صحت ادعاهای اهل عرفان عبارتند از: الف)تقید به شریعت اسلام و انجام مو به موى قوانین مطهر شرع ب) داشتن اذن و اجازه راهنمایى و ارشاد از بزرگان اسلامی ـ به عنوان تأییدیه ـ تا آنکه رشته هر سلسله به معصوم (ع) برسد، یعنى، تقید به همان اصل ولایت منصوص اهل بیت (ع)؛ اما مدعیان متصوفه از هر دو عاری هستند

۴٫ تقید به آداب و رسوم خرافى و اختراعات غیر دینی و ذکرها و وردهایى که نه تنها فاقد اسناد معتبرند بلکه یا بدعت بزرگان هر فرقه اند و یا برداشت های التقاطی از سنّت های غیر اسلامی می باشند

۵٫ جعل «خانقاه» در مقابل «مسجد»؛ بنا بر گزارش عبدالرحمن جامی در «نفحات الانس»، اولین خانقاه توسط امیری ترسایی (مسیحی) در منطقه شامات (مرکز فرماندهی دشمنان اهل بیت) ساخته و تقدیم دراویش شد! به ویژه از قرن هفتم به بعد «خانقاه سازى» و فاصله گرفتن از مسجد رواج یافت (مقالات تاریخى، رسول جعفریان، ج ۷، صص ۲۷۲)

۶٫ اعتقاد به سه رکن: شریعت و طریقت و حقیقت در طول هم؛ به گونه ای که برخی از فرقه های آنها معتقدند که اگر سالکی به حقیقت و یقین رسید دیگر نیازی به شریعت ندارد و می تواند اعمال عبادی و وظایف شرعی خود را انجام ندهد! در صورتی که بنای اهلبیت (ع) تأکید بر حفظ شعائر و ظواهر شریعت محمدی (ص) در همه احوال بوده است

۷٫ اعتقاد به مهدویت نوعیه قطب فرقه در تقابل با مهدویت شخصیه امام زمان(ع)؛ آنها به نوع کلی موعود معتقدند نه شخصی مشخص به نام «حجت ابن الحسن العسکری(ع)»؛ پس در هر زمان اقطاب صوفیه می توانند موعود و نجات دهنده آنها باشند! در تاریخ تصوف کم نبوده اند کسانی که ادعای «مهدویت نوعیه» کرده و با توّهم امام زمان بودن خروج کرده اند! به عنوان مثال، در قرن هشتم درویش محمد نوربخش ـ سر سلسله نوربخشیه و ذهبیه از سلاسل معرفیه ـ به نام مهدی موعود خروج کرد اما به دست امیر تیمور گورکانی گرفتار و تأدیب گردید!

۸٫ اعتقاد به عشق مجازی(عشق زمینی) به عنوان پل عبور به عشق حقیقی(محبت خدا)!

۹٫ ابراز شطح یا همان کلمات متناقض نمایی که گاه به کفرگویی و یا خلاف منطق شریعت و عقل کشانده می شود

۱۰٫ انجام سماع یا همان رقص و حرکات موزونی که نه تنها مستندی در دین ندارد بلکه در تقابل با احکام شرعی می باشد

۱۱٫ عزلت گزینی و جامعه گریزی و دوری از وظایف اجتماعی، انقلابى و سیاسى به بهانه مذمت دنیا. صوفیه در طول تاریخ با برداشت افراطى از آیات مذمت دنیا و نیز آیاتى که در تشویق بر زهد و تقوا است، بخش عمده‏اى از فقه را که دانش اجتماعى زیستن اسلام می باشد، بى ‏اعتبار ساختند. بریدن از خلق خدا، گریز از مسؤولیت‏هاى اجتماعى، فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف، کمترین آموزه‏هایى بود که این طیف بر آن پاى مى‏فشرند.

۱۲٫ نزدیکی به حکومت های استکباری و همپیالگی با قدرت های استعماری؛ مانند سرسپردگی فرقه های صوفیه به رژیم پهلوی و یا تحت الحمایه بودن بیشتر اقطاب و بزرگان آنها از جانب دولت های انگلیس و آمریکا؛ کسانی چون قطب نعمت اللهیه (جواد نوربخش که مدتی پیش در انگلستان مرد)، قطب ذهبیه احمدیه(عبدالحمید گنجویان در انگلستان)، قطب اویسیه (نادر عنقا در آمریکا)، قطب ذهبیه گمنامیه(منشی زادگان در آمریکاا)؛آری: عالم و عابد و صوفى همه طفلان رهند/ مرد اگر هست به جز عارف ربانى نیست (سعدی) منبع:پرسمان

***

ماجرای سکته و کرامت آیت‌الله میرزا مهدی اصفهانی

/طی الارض  کرامت آیت‌الله میرزا مهدی اصفهانی از کتاب «نامداران مکاشفه و کرامت» نوشته حجت‌الاسلام حمیداحمدی جلفایی اشاره می‌شود:

از حجت‌الاسلام عباسعلی جوادی نقل شده است: در اوایل تحصیلم در مشهد مقدس، میرزای اصفهانی در حمام سکته کردند، جنازه ایشان را به منزل منتقل کردند و به دستور پزشک، تشییع جناره را یک روز به تأخیر انداختند. روز بعد، عده‌ای از طلاب حوزه علمیه مشهد، به محل جنازه آمدند و تختی را گذاشته و بدن ایشان را غسل دادند، برخی از علما و مدرسان حوزه علمیه مشهد از قبیل آیت‌الله نهاوندی، حاج شیخ مجتبی قزوینی، میرزا جواد آقا تهرانی و آقای صدرزاده نیز حضور داشتند. بعد از آماده شدن جنازه، آیت‌الله حاج سید یونس اردبیلی – از مراجع تقلید خراسان، که در بالا سر حضرت رضا (ع) نماز جماعت می‌خواند – آمد و بر بالای چهار پایه‌ای ایستاد و سخنرانی کرد و گفت:

آقایان طلاب! توجه کنید من یک خاطره‌ای دارم از مرحوم میرزا که تا به حال، حق ابراز و اظهار آن را نداشتم، اما الان آن را برای شما می‌گویم

: در یکی از شب‌های سرد زمستان، از منزل بیرون آمدم تا طبق معمول هر شب، به حرم حضرت رضا(ع) بروم. از طرف بالا خیابان – خیابان شیرازی فعلی – می‌رفتم، چون ساعت نداشتم، احساس کردم که خیابان خلوت است و هنوز اذان صبح نشده است مردد بودم که به منزل برگردم یا به طرف حرم بروم تا این که دیدم آقایی عبا به سر کشیده به طرف حرم می‌رود با خودم گفتم: این آقا می‌داند که ساعت چند است و به حرم می‌رود،

من هم پشت سر آن آقا رفتم. وقتی ایشان به در بستِ بالا رسید، درب باز شد و من هم رفتم. به در صحن کهنه رسید و آن درب نیز باز شد و من هم پشت سر ایشان رفتم، به در حرم رسید و درب باز شد و من هم پشت سر ایشان رفتم، وقتی ایشان وارد حرم شد و عبا را از سر برداشت و به دوش کشید و کفش‌ها را برداشت،

همین که صورت را برگرداند، مرا دید و گفت:

سید یونس! تو این جا چه می‌کنی؟

گفتم: آقا! من از بالا خیابان، پشت سر شما بودم.

فرمود: تا من زنده‌ام، راضی نیستم این راز را فاش کنید. حالا دلت می‌خواهد به مزارهای دیگر ائمه(ع) بروی و زیارت کنی؟

گفتم: بله. آن‌گاه او مرا با قدرت طی الارض خودش، به مدینه، نجف، کاظمین، سامرا و کربلا برد و در حرم سیدالشهدا(ع) بودیم که نزدیک اذان صبح بود و مرحوم میرزا رو کرد به من و گفت: برگردیم که شما به نماز صبح برسید. یک وقت نگاه کردم، دیدم در بالای سر حضرت رضا(ع) قرار داریم و من نماز صبح را با جماعت خواندم. منبع:۱۴ آبان ۱۳۹۱سایت مشرق

***  مدیریت وبلاگ-پیراسته فر:یکی ازکاربران ،ایشان را”حجتیه”واهل طریقت معرفی کرده  میرزا مهدی اصفهانی سرسلسله ی مکتب تفکیک است که البته مطالب خود را در پوشش ولایت اهل بیت به خورد مردم می دهد.انجمن حجتیه مولود این طرز تفکر است. حتما میزان زاویه ای که انجمن حجتیه و همگی شاگردان میرزا با مرحوم حضرت امام خمینی و نظام جمهوری اسلامی دارند را آگاهید؟؟؟یک سوالدرس تفسیر سوره حمد امام خمینی مگر جز با فشاری که همین شاگردان وی .. داشتند تعطیل شد؟به این لینک مراجعه کنیدhttp://www.pirastefar.ir/?p=2353

اثری از میرزا مهدی اصفهانی از سوی انتشارات … یکی از ارگانهای انجمن… به نام ابواب الهدی منتشر شده است و خوب است که پژوهشگران ملاحظه کنند طرز فکر اخباری میرزا مهدی اصفهانی را در این کتاب. البته برای “نکارنده”(مدیریت سایت-پیراسته فر)هم این سئوال پیش آمده که چرااین بزرگوار به سیدیونس میگه:در حرم سیدالشهدا(ع) بودیم که نزدیک اذان صبح بود و مرحوم میرزا رو کرد به من و گفت: برگردیم که شما به نماز صبح برسید.

*مگرخودش اهل “شریعت”نبوده!نمازنمی خوانده؟

***

کتابهای معتبر اهل حق:

– شاهنامه حقیقت: تالیف مرحوم حاجی نعمت الله جیحون آبادی مکری متخلص به مجرم  در سال ۱۳۴۵ به چاپ رسید این فرد  متولد ۱۲۸۸ هجری قمری ساکن دیه جیحون آباد در بخش دینور بوده است وی در این کتاب شرح حال بزرگان اهل حق و آداب و رسوم و عقاید آئین حقیقت را با کمال صراحت در یازده هزارو یکصدو شانزده بیت بیان کرده است و مطالب این کتاب شامل عقائد عمومی اهل حق و مورد تایید آقای نورعلی – الهی بوده است.    – مجموعه رسائل اهل حق : مجموعه ایست از کتب “تذکره ی اعلی”  که مشتمل بر عقاید و آداب و رسوم و حکایات و کرامات مربوط به بزرگان و پیشوایان اهل حق می باشد که با انشاء سست و عامیانه نوشته شده و شامل نظم و نثر است. – سرودهای دینی یارسان: از کتب معتبر اهل حق است  مطالب آن گفته ائمه دین حقیقت است . آداب و رسوم علی اللهی ها خیلی شبیه این مسلک است از زمان پیدایش آن اثری نیست خود اهل حق پیدایششان را از عالم الست میدانند که تا زمان حضرت علی جزء اسرار انبیا بوده است. و میگویند اسرار حق را علی (ع) به حسن بصری بیان فرموده است.و سپس د رزمانهای مختلف این اسرار به کمیل و مقداد و اباذز منتقل شده است و سینه به سینه به خواص یاران رسیده است. پیدایش این مسلک:     شاید در قرن چهارم مردی بنام “مبارک شاه” ملقب به “شاه خوشین” که او را مظهراله ومتولد از مادری بکر بنام “ماماجلاله” میدانند در میان ایلات لر ظهور و آئین حقیقت را در میان قسمتی از مردم لرستان شایع کرده است ایلات لرستان در قرن چهارم هجری مرکز مذهبی این فرقه بشمار میرفته است. در قرن هشتم “سلطان اسحق” یا “سلطان سحاک” “صحاک”  (نسبش به امام هفتم میرسد متولد حلبچه در استان کرکوک از طایفه اکراد بدنیا آمده ) گفته میشود وی اشخاص حق جو را با کشش و الهام باطنی به حضور طلبیده کما اینکه خیلی از یارانش اهل چین و هند و بخارا و سایر بلاد دور دست از ایران بوده اند مسلک اهل حق در زمان ایشان رواج یافت و رسمیت پیدا کرد و چون اسرار کذائی اهل حق بصورت قانون و ارکان اهل حق و بنام حق و حقیقت به یاران ابلاغ شد روی همین اصل مؤسس مسلک اهل حق محسوب میگردد. (برهان ص ۳۲) وی مکتب واحدی ما بین عموم اهل حق تشکیل داده همه آنها را به هم نزدیک میکرد. و اصول و آداب و رسوم و قوانین لازم را وضع می نمود و بنای خاندانها را میگذارد بعدا سایر پیشوایان اهل حق از او پیروی کرده به توسعه آئین مزبور پرداختند.

گوران کجاست؟  

گوران محل زندگی اهل حق بود که در کرمانشاه واقع است افرادی که از این محل به تبریز یا جاهای دیگر کوچ کرده اند گوران گفته شده است. کلمه گوران به سه معنی آمده است. ۱- نام یکی از ایلات کرد ساکن کرمانشاه است. ۲- نام زبانیست که تا این اواخر در مرکز غربی و جنوبی کردستان با آن تکلم و دفاتر و کلامهای مذهبی نوشته میشد بعدا بر اثر انتشار زبان کردی و فارسی ادبی بتدریج متروک گردیده است. گویش گوران ترکیبی است از لهجه های کردی اورامانی – کرمانج – لکی و کردی کرمانشاهی ۳- نام یکی از بخشهای مهم شهرستان شاه آباد میباشد که در شمال باختری شهرستان مزبور و شمال بخش “کرند” واقع است . شایان ذکر است که خیلی از اهل حق ها از اینکه به آنها گوران کفته میشود ناراحتند. “چهل تنان” و “هفتنان”ظاهرا این جماعت به دو دسته “چهل تنان” و “هفتنان” تقسیم میشوند. علاوه بر این دو فقره، تیره های دیگری از قبیل تیره “آتش بیگی” و “شاه حیاسی” که اختلاف جزئی در اجرای آداب و رسوم مذهبی با هم دارند در میان این جماعت دیده میشود. بعقیده آنان: «”چهل تنان” و “هفتنان” از جمله موجودات پاک نورانی و از یاران خدا می باشند که در عالم الست پیش از خلقت “آدم ابوالبشر” و سایر موجودات خلق شده اند. و پس از آنکه با خدا عهد و پیمان بسته اند که بشر در دنیا از راه حق منحرف نشود بنا به استدعا و خواهش آنان خداوند حضرت آدم را خلق کرده است.» در مجموعه رسائل اهل حق ص۱۴۱ – ۱۴۳ در حق چهل تنان آمده است: «قصه ای از عالم راز است ، نور حق هرجائی که بروز و ظهور نمود او را حق خوانند . وحضرت خاتم موافق احادیث شریعت و رموز طریقت از نور حق تعالی بود این است که این دوره را اولش حقانی می خوانند و چهل تن نور که از نور مولی علی بودند و سر حلقه آنها سلطان محمود بود ختم بر “جانی” شد. دلیل همین است و چندین جا این چهل تن پاک بروز و ظهور نموده و مینماید و همان نور ولایت مولاست. در شب معراج حضرت رسول بجائی رسید گنبدی دید از دانه زمرد دری دید از یک دانه یاقوت سرخ … جبرائیل نازل شد عرض کرد یا رسول الله این منزل “چلتنان” میباشد و این گنبد خضرا می باشد. حضرت فرمود گنبد چیست. عجب سبز و چرخ است و مراد از گنبد چیست. .. مراد از گنبد ده ده “روشنعلی” میباشد .. مراد از در لعل “شهباز قلندر” است … مراد از حلقه “جانی”  و مراد از شحنه دربان حضرت “نور نهال” است و صاحب خانه “میرشیر شاه سید جلال” است بخارائی…{در اینجا صحبت از دریافت یک طاقه پارچه از آسمان میشود که پیامبر آنها را به شکل لنگ درآورد} اول لنگ را به سلطان محمود پاطلی داد و اخرین را به جانی»

علی اللهیان چه کسانی هستند؟در لغت نامه دهخدا مینویسد علی اللهیان (منظور همان اهل حق) به هفت فرقه تقسیم می شوند: ابراهیمی – خانتاشی- خموشی – داوودی – سلطان ببری – شاه ایازی و میری و نیز می نویسد که آنها مدعیند که بابا طاهر عریان و خواهرش بی بی فاطمه و سیدالحمیری بر مذهب آنان بوده اند. پیشوایان سلسله چهل تنان تا “سلطان نهانی” عنوان قطب داشته اند ولی از “باباسلمان” به بعد با اجازه “سلطان نهانی” به آنها “چراغ” گفته میشود و به همین مناسبت در جمخانه ها در بالای مسند همیشه چراغی روشن است. پس از بابا سلمان پیشوائی سلسله چهل تن به اولاد ذکور و کبیر او مخصوص گردید . علی اللهی ها به دو دسته تقسیم میشوند: دسته ای از آنها فقط به الوهیت حضرت علی (ع) معتقد هستند ولی فرقه دیگر علاوه بر اینکه به الوهیت علی (ع) اعتقاد دارند معتقدند که خدا در کسان دیگری نیز حلول کرده است. مشعشیان از این فرقه محسوب میشوند که به اعتقاد آنها خداوند در زمانهای مختلف در کالبدهای گوناگون داخل میشود. بانی این فرقه سید محمد فرزند سید فلاح است. اعتقاد به حلول و تناسخ     حلول و تناسخ از اصول مهم عقاید اهل حق می باشدو در واقع پایه و اساس آئین مزبور را تشکیل میدهد و میتوان گفت این دو قسمت از عقاید آنهاست که اهل حق را از اسلام جدا مینماید چرا که حلول و تناسخ نه تنها از نظر اسلام مطرود است بلکه کفر محسوب میگردد و شاید حلول و تناسخ از ادیان هندی و زردشتی داخل آئین حقیقت گشته است.
حلول: حلول عبارت از فرود آمدن چیزیست در غیر خود و در اصطلاح به معنی حلول ذات خداست در اشیاء و کسانیکه بدین عقیده اند که خدا در اشیاء و در مرشد حلول کرده است حلولیه گویند. بنا به عقیده اهل حق خدا در هفت جامه یا هفت تن پاک حلول کرده است علاوه بر این ممکن است در هر تن پاک دیگری جلوه کند و هر بار الوهیت بهمراهی چهار یا پنج ملک که آنها را یاران چارملک  گویند ظهور میکند. (این چهار ملک همواره همراه با یک زن بوده اند) – عدد هفت همیشه ارزشی مهم در “فرقان الاخبار” از امهات کتب این فرقه دارد، بدین وجه چهار فرشته بمنزله افراد “هفت تن” بشمار میروند و آن هفت تن از این قرارند: ۱- بن یامین “پیر دو عالم” ۲- داود کبود سوار “سوار باد” تعبیر میشود. وی “دلیل” (راهنمای) همه مؤمنان فرقه است، و آنان هر یک باید چهار شاهی بدو هدیه دهند ۳- پیر موسی کاتب و وزیر سلطان صهاک ۴- پیر رذبار”فرشته و رمز حقیقت” ۵- مصطفی داودان دژخیم ، سپاهسالار و فرشته مرگ ۶- شاه ابراهیم بوزه سوار ، وارث و نایب سلطان صهاک  تناسخ: عبارت از داخل شدن روح است از بدنی به بدن دیگر بلافاصله پس از مرگ. بنابه عقیده اهل حق روح انسان هزار و یک دون (جامه) عوض میکند و با گردش در جامه های مختلف جزای اعمال گذشته خود را می بیند و به این ترتیب جامه های بعدی آن متناسب با اعمالی خواهد بود که انجام داده است، در صورتیکه کارهای نیک و اعمال خوب از او سر زند بجامه ثروتمندان و اشخاص مرفه خواهد رفت و اگر مرتکب اعمال زشت و ناپسند شود بجامه فقرا آمده دچار مصائب و نا ملایمات خواهد شد. تا از این راه جزای کردار خود را ببیند، پس از عوض کردن “هزار جامه” “هزارو یکمین” جامه خود را که عبارت از بقا و ابدیت است خواهد پوشید. مثلا به عقیده اهل حق حضرت شیث، نوح، صالح ، یعقوب ، ایوب، شعیب، یونس، و مسیح عبارت از همان “بنیامین” بوده اند و همین بنیامین است که در جامه های گوناگون در میان مردم ظاهر گشته است. حلولی بودن اهل حق: از نظر اهل حق خداوند در جامه های مختلف به میان مردم آمده است: در وهله اول در جامه ی “خاوندگار” در مرتبه دوم در جامه ی “علی(ع)” در مرحله سوم در جامه “شاه خوشین” در مرتبه چهارم در جامه “سلطان سحاک” (سلطان اسحاق) در مرتبه پنجم در جامه “قرمزی” (شاه ویس قلی) در مرتبه ششم در جامه “محمد بیک” در مرتبه هفتم در جامه “خان آتش” ظاهر شده است. به این ترتیب اهل حق بالاترین غلو را در حق پیشوایان خود قائل هستند و آنها را به تمام معنی بدرجه الوهیت می رسانند. در واقع اهل حق این شش تن را جزو جامه های خدا دانسته به تجسم و تجسد خدا در لباس آنها معتقد میباشند. از نظر آنان چهار تجلی نخستین مربوط و مطلق است با مراحل چهارگانه معرفت یعنی ، مرحله شریعت ، مرحله طریقت، مرحله معرفت ، مرحله حقیقت «و آنکه مظهر حقیقت است سلطان اسحاق است که او را صاحب کرم و سلطان مطلق نیز می گویند»
هفت تنان”هفت تنان”: اهل حق، هفت تنان را از مقربین خدا دانسته معتقدند که آنان قبل از خلقت عالم الست با خدا بوده اند و بنا به خواهش آنها خداوند آدم ابوالبشر را آفریده است. هفت تنان گاها چنین معرفی شده اند: بنیامین – داودشهسوار- موسی وزیر- مصطفی داودان- رمزبار- شاه ابراهیم- بابایادگار. ·     گر چه به عقیده مینورسکی “اهل حق” غیر از “علی اللهی” و “چراغ سوندورن” و “خروس کشان” و “اهل الحقیقه” و “متصوفه” است. ولی خود او میگوید: “مذهب اهل الحق روی عقیده غلات شیعه بنا شده و با مذهب تناسخ و تصوف آمیخته و بشکل آئین مخصوص ظهور کرده است. این فرقه معتقدند خدا در هفت تن که یکی از آنها علی (ع) میباشد حلول کرده است،. ·          شاهنامه حقیقت علی (ع) را اینگونه به مقام الوهیت رسانده است:  بدور محمد همان کردگار                شد از جامه مرتضی آشکار ص۱۲ و یا:   پس از رحلت احمد مصطفی                        بر او جانشین گشت آن مرتضی  که آن مرتضی بود ذات خدا             بتخت بقا گشت فرمانروا ص ۲۳ ·          اهل حق خود را چنین معرفی میکنند: دین ما اسلام، مذهب ما شیعه اثنی عشری، مسلک ما اهل حق است. ·      تاریخ مسلک اهل حق به زعم آنان به دوره خود حضرت امیر می رسد و از اهل حق آن روز قنبر، سلمان فارسی، مادر حضرت علی و نصیر را محترم می دانند و آنها را مرشد می خوانند. ·     “کنت دوگوبنیو” دانشمند فرانسوی در کتاب سه سال در ایران می نویسد: «دیگر از مذاهبی که در ایران وجود دارد مذهب “اهل حق” است که ترکها و اعراب بنام نصاری میخوانند و ایرانیان “علی اللهی” مینامند.» وجه تسمیه متصوفه با علی اللهی ها متصوفه بیشتر معتقد به وصولند لیکن “علی اللهیان” (همان اهل حق و یا به اشتباه نُصَیریه نیز گفته میشوند) معتقد به سلوک هستند. وجه تسمیه نُصَیریه با علی اللهی ها نصیریه از نظر اهل حق علی (ع) را مظهر تام و تمام حق “لذاته” میدانند ولی علی اللهی ها آن حضرت را مظهر تام و تمام حق “لصفاته” میدانند. ائمه اهل حق :   پیشوایان اهل حق به هشت انجمن و یا طبقه بشرح ذیل تقسیم میشوند: ۱- هفتن – ۲- هفتوان ۳- هفت هفتوان  ۴- چهلتن ۵- هفتاد و دو تن پیر ۶- شصت و شش تن غلامان ۷- هزار و یک تن شه صفت ۸- غلامان بی حدو حصر – از میان این هشت طبقه، طبقه “هفتن” و “هفتوان” به ترتیب از سایرین مقرب و مقدم می باشند. چرا که گفته میشود: «آسمانها به هفتن و زمینها به هفتوان سپرده شده و به تعداد آنها خلق گردیده اند،» بطور کلی اهل حق به بیست و هشت تن از پیشوایان خود احترام و مقامی شامخ قایلند که سایرین را دارای چنین مقامی نمی دانند و در واقع آنها را اشرف مخلوقات میدانند و آنها عبارتند از “هفتنان” و “هفتوان” و “هفت سردار” و “قولطاسیان”  البته این موضوع هم مربوط به اعتقاد اهل حق به تناسخ است که بعقیده آنها هر یک از این بیست و هشت تن از عالم الست تا زمان زندگی خودشان در جامه های گوناگون گردیده و باسامی مختلف نامیده شده اند. مثلا نام بنیامین در عالم الست جبرائیل و در دوره شریعت سلمان و بالاخره در دوره زندگانیش (آخرالزمان) بنیامین بوده است سه مقام:      اهل حق از روز ازل (عالم الست) تا روز آخر را به سه مقام تقسیم می کنند: ۱- مقام اول روز ازل یا “عالم الست” ۲- مقام دوم یا “شریعت” همان دوره ایست که حضرت محمد (ص) شریعت اسلام را تبلیغ کرده است. ۳- مقام آخر عبارت از دوره ایست که پس از آمدن اسلام آئین حقیقت ظاهر شده است و بنابه عقیده اهل حق از زمان حضرت علی (ع) به بعد گفته می شود. چهار قاپی (باب) اهل حق همان : ۱- معرفت  ۲- شریعت   ۳- طریقت  ۴- حقیقت می باشد. جمخانه   هر هفته و ده روز اهل حق در محلی جمع و با تشریفات خاصی مشغول عبادت و خواندن اوراد و اذکار مخصوص بخود می شوند عده حاضر را “جم” و آن مجمع را “جمخانه” می گویند. (در اصطلاح دراویش به چنین محلی خانقاه گفته میشود) از نفرات مهم این جمخانه ” سید” “نایب سید” “کلام خوان” “خلیفه” را میشود نام برد که هر کدام جای مخصوصی برای نشستن دارند. “سید” کسی است که از اولاد یکی از خاندانهای یازده گانه حقیقت باشد و وظیفه اش خواندن دعای نذرها است. (مادامی که به نذرهای اهل حق دعا خوانده نشود خوردن آنها جایز نیست) – “نایب سید” کسی است که از اولاد “دلیلهای” اهل حق باشد و وظیفه اش در غیاب سید، خواندن دعاهای نذور می باشد. “خلیفه” کسی است که نذرها را بین حاضرین بطور مساوی قسمت نماید. “کلام خوان” کسی است که به علم کلام بزرگان اهل حق اطلاع داشته، اذکار جلی را در جمخانه می خواند تا جم نیز به تبعیت از او اذکار را بخوانند. “خادم” حفظ انتظامات داخلی و خارجی انجام دستورات ،اعلام شروع و ختم وسایر مراسم جمع ، گفتن تکبیر مخصوص نذور و بالاخره تقسیم قسمتهای نذر در بین جم کلا به عهده خادم می باشد. خادم باید بدون جوراب وظایف خود را انجام دهد در مراسم، سید یا نایب سید در مقابل آستانه جمخانه و کلام خوان در طرف راست و خلیفه در طرف چپ سید می نشیند و خادم نیز باید در آستانه جمخانه سرپا به ایستد و تا ختم مراسم جم حق نشستن ندارد. ·     از یک مصاحبه چنین بر می آید که هیچ کس را غیر از صوفیهائی که به مرحله حقیقت رسیده اند درجمخانه راه نمی دهند ولی به خانقاه میبرند. در خانقاه به او اول از قرآن میگویند تا جائی که طی ۲ الی ۱۲ سال یاد گیرد. و روزه را ۳۰ روز میگیرد و نماز را باید پنج وقت در روز بخواند تا جائیکه آماده شود به جمخانه وارد شود. هر خانقاه یک پیری دارد و او اجازه ورود به جمخانه را می دهد. در اینصورت فرد “سرسپرده” شده و به جمخانه می رود. با دادن نذر طی مراسمی بخصوص سر می سپارد و درویش می شود اهل حق واقعی باید از مادیات ببرد و به معنویات روی آورد و کثافت کاری نکند.                                                                 سرسپردگی: سرسپردگی یکی از ضروریات آئین اهل حق است.     طبق احکام و دستورات آئین حقیقت هر یک از پیروان این آئین موظف به سرسپردن در یکی از خاندانها می باشد و باید پیر و دلیلی هم داشته باشد و این امر به حدی مهم و ضروری است که گفته میشود: «حتی خود سلطان صحاک (سلطان اسحاق) برای انجام تشریفات مذهبی  “بنیامین” را به پیری (ریاست شورا) و “داود” را به دلیلی (رهبری) خود انتخاب و مراسم سرسپردن را انجام داد و برای آینده نیز “هفت خاندان” تعیین کرد که برای جماعت اهل حق نسلا بعد نسل انجام وظیفه نمایند.» طبق دستور سلطان صحاک “دلیل” از دو طبقه انتخاب می شود یکی از اولاد “هفتاد و دو پیر” و طبقه دیگر از طرف “خاندانهای مذکور” تعیین می شود. شرایط اهل حق شدن: اهل حق بودن شرایط خاصی دارد که مهمترین آنها عبارت از اینست که: اولا اهل حق باید که از نسل اهل حق بوده و پس از تولد در خانواده پیروان آئین حقیقت تحت سرپرستی و مراقبت کامل قرار گیرد. ثانیا کلیه دستورات و تکالیف آئین مزبور را بموقع اجرا گذاشته و عمل نماید. ثالثا بعد از تولد به خاندانی که اولیاء طفل به آن خاندان سر سپرده اند سرش سپرده شود. بنابر این موضوع سرسپردن یکی از شرایط اصلی و مهم اهل حق بودن است و باید پس از تولد طفل اعم از دختر و پسر در اولین فرصت بعد از نام گذاری (که از هفت روز پس از روز تولد تجاوز ننماید) به وسیله ولی یا وکیل قانونی او مراسم سر سپردن بعمل آید.   هر یک از اهل حق به خاندانی که سرسپرده است حق ازدواج با افراد آن خاندان را ندارد. نماز اهل حق  نماز در میان اهل حق جنبه وجوب ندارد و خواندن آن استحبابی است. و اغلب به جای نماز در جمخانه نیاز (کردار) میدهند. میگویند چون نماز باید با حضور قلب باشد و حضور قلب کمتر حاصل میشود بنابر این نماز خواندن بی فایده است لیکن نهی از نماز خواندن هم ندارند.   اگر نیاز نباشد نماز بی سود است             اگر نیاز دهی پس نماز بیهوده است نیت وضو ی اهل حق  «وضوی حقیقت می سازم از چشمه تشار به آب تشار بجام شاه ابراهیم، پیرم بنیامین رهبر، داود دلیل، دستگیرم سید محمد گوره سوار، اول و آخر خاوندگار.» روزه اهل حق سه روز در سال روزه میگیرند و موقع آن از دوازدهم “چله بزرگ” لغایت چهاردهم زمستان است و روز پانزدهم روز عید سلطان و جشن حقیقت است، علاوه بر این، روزه پیوستی بعنوان گذشت از تقصیر “قوالطاسیان” از طرف “سلطان صحاک” بر اهل حق برقرار گردیده است. که موعد آن نیز از پانزدهم زمستان لغایت هفدهم آن است لذا نیت روزه دو نوع است “قوالطاسی”: که به مناسبت مورد عفو قرار گرفتن قواالطاسیان می باشد. و نیز نیت “مرنوی” به معنی غار نو، و این روزه به این مناسبت می باشد که سلطان صحاک وقتی میخواهد بعلت اختلاف با برادرانش از “برزنجه” مهاجرت کند برادرانش او را تعقیب می نمایند، در بین راه در کوه (شندر واقع در مرز ایران و عراق) غاری که تا آن تاریخ کسی از آن خبر دار نبود پدیدار می شود و سلطان صحاک و یارانش سه شبانه روز در آنجا در حال روزه میمانند و بر اثر طوفانی همه قشون برادرش بهلاکت رسیده و سلطان و یارانش نجات می یابند.  یک عده از جماعت اهل حق منکر روزه با آب و نان هستند و آن را حرام میدانند. میخوارگی در کتاب ایلخچی از کتاب کشف الاسرار نقل شده است خوردن می از هر نوع که باشد برای اهل حق حرمت ندارد. اسلام و اهل حق  این فرقه دو دسته اند ۱- دسته ای که علنا خود را علی اللهی قلمداد میکنند و اغلب در غرب ایران و کرمانشاهان زندگی میکنند ۲- دسته دیگر که خود را شیعه اثنی عشری و عامل به تمام دستورات و احکام شرع اسلام معرفی میکنند. چنانکه آقای نورعلی – الهی در “برهان الحق” اهل حق را مسلمان دوازده امامی و معتقد به تمام احکام اسلام معرفی میکند. .. اهل حق علاوه بر شریعت پیرو طریقت نیز می باشند. ولی باید دانست که اسلامی که اینها به آن اعتقاد دارند با اسلام حقیقی فرق کلی و فاحش دارد. اهل حق اسلام را چون پوست بادام و آئین حقیقت را مغز آن میدانند.
جمخانه بجای مسجد اهل حق نماز را در مسجد نمی خوانند بلکه در جمخانه میخوانند- بعد از نماز هزاربار یا بیشتر سبحان الله یا لااله الاالله میگویند- اهل حق رساله عملیه مخصوص بخود دارند که اغلب بزبان ترکی است. اما کمیاب بوده و در دسترس نیست.    منظور از “هو” در صفحه ۶۰ کتاب چهل تنان (اسامی اقطاب سلسله چهل تنان) حضرت مولا علی است.  مذهب اهل حق آئین خاصی است که اصول و مبادی آن از ادیان مختلف علی الخصوص از مهرپرستی و زردشتی گرفته شده است. حلول از اصول عقاید هندوئیزم و تناسخ از مبادی آئین زردشت و یا هندوئیزم است. اصولا کلیه مذاهبی که در ایران وضع شده اند و ظاهرا شیعی هم هستند (غلات شیعه) مذاهبی می باشند که با احکام و دستورات اسلام مطابقت ندارند و هدف از آن ایجاد اختلاف وتشتت در میان مسلمین و از میان بردن وحدت کلمه و اتحاد اسلامی و برپا کردن آداب و رسوم مذهبی خود بوده است. قسمت آخر از اشعار شاهنامه حقیقت که مربوط به بازگشت پیامبر از معراج میشود: ص۲۰۴ محمد از آن گشت حاجت قبول           که بسپرد سر را به زوج بتول گرفتی چنان دامن او بصدق              به اوصاف او اول آمد به نطق بگفتا علی اول و آخر است               خداوند در باطن و ظاهر است جز حیدر نباشد بمن کس خدا             که دیدم همه اوست در دوسرا علی گفت با احمد ای نیکرو              نکن کشف بر کس تو سر مگو نهان کن تو اسرار حق زین سکون      که تا در حقیقت شوی رهنمون                                   اصطلاحات فرقه اهل حق  دفتر: فرقه اهل حق گفتارهای بزرگان و سرودهای دینی خود را کلام  و کلامهای مدون را دفتر میگویند .از دفترهای معروف “سرانجام” یا “پردیوری” است که به لهجه ی گورانی و کلام خود سلطان سحاک می باشد.      یارسان: یارسان در اصطلاح گورانی بمعنی جماعت اهل حق است. نام اصلی این جماعت یارسان و “طایفه سان” است که یارسان مخفف “یارستان” و بنا به تعبیر خود آنها به معنی یاران حق است.  پردیور: قبله اهل حق (به زبان کردی یعنی این طرف رودخانه) برای اهل حق مناطق کرند و گوران واقع در کنار پل رودخانه سیروان در شمال شرقی ناحیه گوران منزل سلطان سحاک که اصول و قوانین دین حقیقت را جمع و تدوین کرد.   ایام هفته اهل حق: جمعه سید محمد- شنبه سید بوالوفا- یکشنبه میر- دوشنبه مصطفی- سه شنبه سید شهاب الدین شاه – چهارشنبه سلطان بادوسی- پنجشنبه سید حبیب شاه. داد زد به زیر دار منصور/به خدا قسم! خدایم پس چرا که من نگویم/مرتضی علیست خدایم خلاصه کتاب سرسپردگان تالیف: سید محمد علی – خواجه الدین منبع این مقاله:ازوبلاگ احمدیغما ***
مصاحبه با یکی ازپیروان یارسان   نویسنده کتاب “سرسپردگان” مصاحبه ای با یکی از پیروان مسلک یاری انجام داده است که آن مصاحبه بدین قرار است.
ممکن است سوالاتی راجع به اهل حق از جنابعالی بکنم ؟
ج: بلی با کمال میل حاضرم هر چه بپرسند پاسخ بدهم
این که می گویند اهل حق علی اللهی هستند صحیح است؟
ج: بلی اهل حق علی اللهی هستند و خودم هم علی اللهی می باشم این دیگر مذهب و اعتقاد من است و نمی توانم و نمی خواهم از کسی مخفی بدارم در کرمانشاه یک مرکز تبلیغاتی داریم که با بلندگو علنا معتقدات خود را می گوییم .
آیا خدا همان علی است؟
بلی خدا همان علی است شما معتقدید که خدا دیده نمی شود و نخواهد شد ما معتقدیم که خدا دیده شده است و شاید در آینده هم دیده شود.
شما نماز هم می خوانید؟
نه خیر ما نماز نمی خوانیم به جای آن در جم خانه در هر هفته و در هر پانزده روز نیاز می دهیم.
روزه شما چقدر است؟
روزه ما سه روز است که روز سوم نان و روغنی مخصوص می پزیم و روز چهارم را عید سلطانی می گوییم و هر یک از ما مقداری برنج و روغن و یک خروس یک ساله به جم خانه برده و مشغول نیاز می شویم.
به قرآن واسلام اعتقاد دارید؟
بلی ما به قرآن و اسلام احترام می گذاریم.
اگر به قرآن اعتقاد دارید و در قرآن روزه یک ماه است پس چرا شما سه روز روزه می گیرید ؟
آقای نورعلی الهی هم در برهان اهل حق را مسلمان دوازده امامی معرفی می کنند.ما به قرآن طور دیگر اعتقاد داریم و در برهان الحق می نویسد شیعه اثنی عشری حقیقی اهل حق است بنابراین اعتقاد ما در این مورد غیر از شما است.شما از متصوفه محسوب می شوید ؟نه ما از متصوفه نیستیم بلکه متصوفه می خواهند خود را به ما برسانند .البته آنها متصوفه نیستند ولی بسیاری از مراسم آنها را دارند به شریعت طریقت و حقیقت معتقدند.
مصاحبه ای دیگر
– تاریخ این مسلک به دوره خود حضرت امیر می رسد و از اهل حق آن روز “قنبر” “سلمان فارسی” ما در حضرت علی (فاطمه بنت اسد) و … را محترم می دانند و آنان را مرشد می خوانند.- دین شما چیست؟
ج: دین ما اسلام مذهب شیعه ثنی عشری مسلک اهل حق است ولی برای رسیدن به مسلک اهل حق باید از مراحلی گذشت به اسامی شریعت طریقت معرفت و حقیقت که هر کس به حقیقت برسد اهل حق می شود اهل حق آنهایی هستند که همیشه با خدای خویش هستند هیچ کس را غیر از صوفی هایی که به مرحله حقیقت رسیده اند در جم خانه راه نمی دهند ولی به خانقاه می برند در خانقاه به او اول از قرآن می گویند تا جایی که کاملاً آن را یاد بگیرند و روزه را سی روز می گیرند و نماز را باید پنج وقت در روز بخواند تا جاییکه آماده شود که به جم خانه وارد شود.البته این دوره برای هر کس فرق می کند و ممکن است دو تا سه حتی دوازده سال طول بکشد و آن که استعداد خوبی دارد زودتر می رود و هر خانقاه یک پیری دارد که به او اجازه ورود به جم خانه را می دهد./منبع:یارسان *** عرفان یا علم باطن از نظر قدر و منزلت علمی از مهم ترین دانش های اسلامی است و خداوند نیز کسانی را که وارد طریقت و عرفان می شود پس از پیامبران بر تمام مخلوق و بندگان برتری داده است همچنین خداوند قلب اهل عرفان را به معدن و سر چشمه اسرار خویش تبدیل می کند. طیبی فرموده است برای همه مسلما نان چه انان که عالم و اگاهند و چه انان که علم ندارند ضروری و واجب است با اهل عرفان و طریقت مراودت و همنشینی نمایند تا از افات درونی و مشکلات و گرفتاری های مادی پرستی و دنیا دوستی پاک و منزه گردند و قلب و درونشان به محک علم لدنی پاک و اراسته گردد
نیز فرموده است و علمناه من لدنا علما.یعنی از طرف خودمان علم خاصی را که جز از طریق وحی نمی توان به هیچ طریقی دیگر فهمید بدون استفاده از معلم ویا راهنمایی مرشد به خضر اموزش دادیم این علم خلاصه تمام علوم و دانش هایی است که نزد خداوند می باشد این دانسته ها از نظر سطح علمی و درجه اهمیت با هم متفاوتند و معلومات هر کس به اندازه مشیت و تقدیر خداوند است بعضی از علما فرموده اند عالم ان نیست که برخی کتب و منابع را حفظ کند و هر انچه را از بر نموده فراموش کند جاهل و نادئان شود بلکه عالم واقعی ان است که هر گاه بخواهد بدون از بر نمودن و فرا گرفتن ان را از خداوند بگیرد این است علم ربانی و اشاره خداوند در ایه ۱۱۸سوره حج موید همین موضوع است. برخی دیگر از علما فرموده اند خداوند متعال افراد و انسان هایی ترس او را در دل دارند از برخی اسرار خود اگاه می کند و شایسته است که بپذیریم تمام علوم از جانب خداست اما برخی از علوم به شیوه تعلیم و فراگیری اموخته می شود و دسته علم دیگر لدنی است و ان راز ی از اسرار خداوند است که پروردگار در دل و درون و احباب و دوستان خود قرار می دهد و ملایک و انسان های عادی به ان تصرف و اگاهی ندارند . ابی سعید خراز فرموده است :وارد مسجد الحرام شدم فقیری را دیدم که دو خرقه جامهی وصله و پینه زده بر تن داشت با خود گفتم این چنین افراد فقیری سر بار جامعه هستند از دور مرا صدا زد و گفت خداوند متعال از انچه در درون و نفس شما می گذرد اگاه است بنابر این از فساد و غیبت و نسبت نا روا بپرهیزید.فاستغفرت الله فی سری فنادانی و هو الله یقبل التوبه عن عباده (شوری ایه ۲۵)ثم غاب عنی و لم اره(احیا علوم الدین جلد سوم ص۲۷)
ابی سعید می گوید در جا از نیت نادرست ذهنی ام که نسبت به ان در ویش روا داشته بودم پشیمان شدم و از خداوند طلب امرزش کردم ان مرد دوباره مرا خواند و گفت خداوند توبه ی واقعی اهل ایمان است را می پذیرد انگاه از دیده ام نهان شد و دیگر او را ندیدم .
حیات و جهان هر دو بی وفاست،فنا را طلب کن که اخر فناست.شیخ سعدی . طیبی فرموده است :اگر مومنی انسان اهل عرفان و طریقت نیافت و در میهن و دیار خویش با چنین انسانی بر خورد نکرد ضروری است برای یافتن اهل عرفان و طریقت به دیگر ممالک و کشورها برود تا امراض و افات درونیش را به واسطه طریقت و عرفان انان علاج نماید پیداست که علاج بیماری های درون هر انسان مومنی واجب و ضروری است (و ما لا یتم الواجب الا به فهو واجب ) امام احمد (رح )خطاب به پسرش فرمود از همنشینی با اهل عرفان و طریقت چون ایشان جاهل و به احکام دینشان نا اگاهند اما هنگامی که با ابا حمزه بغدادی دیدار نمود امام احمد از فرموده خود پشیمان شد و به پسرش فرمود با اهل طریقت و عرفان همنشینی کن چون ایشان نسبت به ما در علم من لدنی که از درونشان بر خواسته برتری دارند و شب بیداری می کنند و سجده و قیام می نمایند و بسیار در مسجد و خا نقاه ها و احیای سنت های ارزشمند پیامبر اسلام ص مشغول هستند . ان النبی بینما هو جالس فی المسجد و الناس معه ای حوله فی طاعه الله من ذکر و قران .حضرت رسول در مسجد نشسته بود اصحاب و یارانش همراه او در طرف ایشان جمع شده و به ذکر خدا و تلاوت قران مشغول بودند که این امر گویای ضرورت و اهمیت و ذکر و یاد خدا برای ما مسلما نان است .
کتانی فرموده :  فراست کنجکاوی و پزوهش اهل عرفان یکی از نشانه های ایمان است نقل است که امام احمد حنبل به نزد بشر حافی می رفت و برای وی اکرام و احترام فراوان قایل می شد دوستان و شاگردان امام به ایشان گفتند شما با این همه علم و دانش که در باب حدیث و فقه و تفسیر دارید برای بشر حافی احترام می گذارید که سزاوار ان نیست امام احمد در پاسخ فرمود خداوند بزرگ مرا راهنمایی فرموده به نزد بشر حافی بروم و به او بگویم حدثنی عن ربی در باره وحدانیت و یگانگی خداوند برایم سخن بگو .
حضرت امام شافعی و محمد فرزند حسن شیبانی در مکه بودند مردی به مکه امد امام شافعی فرمود اهنگر است و محمد شیبانی فرمود به نظر من وی درودگر است برای صحت فرموده هایشان از ان مرد در مورد شغلش سوال کردند در پاسخ عرض کرد قبلا اهنگر بودم اما اینک به حرفه درود گری مشغو لم. پزوهش امامان اهل سنت.[باطن اهل طریقت] باطن و نهاد اهل طریقت همچون یک دستگاه صوتی و تصویری است
که ادمی می تواند با استفاده از قسمت صوتی ان با مردم ارتباط برقرار کند و از مکالمه و گفتگو هایشان اگاه گردد درون و نهاد انسان مومن نیز اگر خالی از ریا و حیله و حسادت بوده و به ذکر و یاد خدا اراسته گردد به صورت اینه پاک و بی غل و غشی در می اید که در ان می توان نور تجلی خدا را دید و از تمام زشتی های مادی پرستی و بی تقوایی دور شد. {خواهر بشر حافی}روزی خواهر بشر حافی بهنزد امام احمد بن حنبل رفت و عرض کرد ما زنان شب ها در بامهای بلندی که با نور چراغهای اماکن دو لتی نزدیک ان روشن شده است به کار دوک ریسی مشغو لیم ایا این امر برای دین زیانی در بر دارد یا خیر امام در پاسخ فرمود برای اینکه ورع و تقوی از میان خانواده های شما خارج نشود در روشنایی این چراغها دوک نرسید . بنا بر این با بررسی مسائل دینی و جستجو در لابه لای تاریخ زندگی علما و اندیشمندان اهل طریقت می توان به این نتیجه اخلاقی مهم دست یافت که مردان و زنان حق پرستی که سکانداران کشتی عرفان و طریقت بو ده اند هیچ گاه فریفته زرق و برق و تجملات این دنیا نشده اند و همواره در گفتار و کردار خداوند را حی و ناظر دانسته و با یاد و ذکر خداوند و اظطراب و هراس از عذاب قبر و عقاب الهی زندگی دنیوی را سپری نموده اند اهل طریقت همواره به دین و زوایای گوناگون ان با دیده دقت و کنجکاوی نگریسته و در پی یافتن خداوند یگانه و درک عظمت واقعی ان بوده اند از این رو همواره گام در جاده کمال و نزدیکی به خدا می نهادند و در اثر این طی طریق روز به روز و لحظه به لحظه بر ترس و بیمشان افزوده می شد و ورع و تقوا و و تواضعشان در مقابل خداوند حد و اندازه نداشت اری زندگی بزرگان و عرفا این گونه بوده است
وظیفه ما در مقابل افرادی که این کونه بندگی می کنند و خدا را بدین سان درک نموده اند چیست ؟ اگر به سرشت خود رجوع کنیم و پاسخ این سوال را از خود بخواهیم وجدان بیدار ادمی در پاسخ به ان احترام و اعتماد و همنشینی با اهل عرفان و طریقت راپیش قرار می دهد و احترام واقعی و ارزش نهادن به تلاش معنوی و زهد ان بزرگواران در پیروی از راه انان است در نتیجه انجام این کار علاوه بر این که خود به رستگاری می رسیم می توان با زهد و تقوا و تزکیه سر چشمه خیر و برکت برای اطرافیان و جامعه نیز باشیم . حضرت امام شافعی (رح)بسیار با عرفا و اهل طریقت مراودت و همنشینی داشت و در حلقه ذکر انان حضور می یافت عرض کردند چرا تا این اندازه با این جماعت می نشینی و رفت و امد می کنی در پاسخ فرمود بر علما و فقها لازم است که برای شناخت و اشنایی به شیوه عبادت و بندگی اهل عرفان و طریقت با انان در ارتباط باشند تا هر انچهئ را از عرفان و طریقت نمی دانند از عارفان بیاموزند .تنویر القلوب ص ۴۰۵ عرفان و طریقت دانشی است که با استفاده از ان احوال و چگونگی نفس از نیک و بد به خوبی اشکار می شود ارکان و ریشه های طریقت و عرفا ن عبارتند از
۱-تزکیه نفس و پالایش روح و پاکی کردار و صداقت در گفتار و عاری نمودن ضمیر و باطن از لوث و گناه و شرک و نافرمانی خدا
۲-ثمره عرفان شناخت ذات خداوند و ایمان عملی و علمی به ئصفات اوست.
۳- رسیدن به سعادت و نیک بختی در اخرت
۴-روشنایی درون ادمی با انوار معرفت الهی
۵-شیوه های کشف و اگاهی اعمال و کردار عجیب و خارق العاده است که عارف قادر به انجام ان می شود همچنان که حضرت عمر (رض)از مدینه خطاب به اطراف همدان فرمود (یا ساریه الجبل الجبل )و یا در هنگام فتح مصر به خدمت وی رسیدند و عرض کردند همه ساله رود نیل طغیان می کند و باعث ضرر وزیان فراوان برای مردم مصر می شود ،حضرت عمر نامه ای نوشت و فرمود ان را در رود نیل اندازند که در ان نوشته بود (بسم الله الر حمن الر حیم)ای رود نیل اگر رفت و امد طغیان و جزر و مد تو در اختیار خودت است ما در مقابلت عاجزیم و اما اگر به اذن و خواست خدا است به یاری خدا برو و پس از این فرموده حضرت عمر رود نیل هرگز نایستاد و طغیان نکرد.الصواعق الالهیه امام ابن حجر هیتمی ص۶۳٫ قال النبی (ص)لو کان محدثون من بعدی لکان عمر بن خطاب .اگر پس از من کسی بتواند از غیب و هر انچه نهان است خبر دهد همانا ان کس عمر بن خطاب است . بدین ترتیب اشکار است که طریقت و عرفان بر تمام علوم و دانش های اسلامی بر تری دارد از ان رو که طریقت ارتباط مستقیم با شناخت خداوند و دوستی ذات او دارد و به راستی هیچ علم و عمل و کرداری در روز قیامت پذیرفته نیست مگر علم و رفتاری که به خداوند باز گردد و بنیانگذار اصلی عرفان و تصوف ذات پاک باری تعالی است. و اوحاه الی رسول الله و الانبیا قبله فانه روح الشرائع و الادیان منزله کلها.یعنی خداوند بر پیامبر خدا که اخرین پیامبر است و نیز با پیامبران بزرگوار قبل از وی وحی نازل فرموده است و وحی روح تمام شریعت ها و ادیانی است که نازل شده اند عرفان و طریقت مضامین زیاد و وسیعی دارد.
این مفاهیم در سه کلمه جمع شده اند :
۱-شریعت۲- طریقت۳- حقیقت
شریعت: عبارت است از احکام و دستوراتی که در قالب وحی توسط حضرت جبرئیل امین بر سینه پیامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد مصطفی نازل شده است و شامل علوم توحید فقه و تصوف است.
طریقت :طریقت عمل کردن به شریعت و احکام و دستوراتی است که برای سعادت دنیا و اخرت انسان بر پیامبر نازل شده است در واقع طریقت انجام اموری است که شرع انها را نیک و پسندیده دانسته و پرهیز و دوری از کرداری است که از نظر شرع زشت و ناپسند است طریقت انجام فرائض واجبات و سنت هایی است که پیامبر اسلام در زندگی پر برکتشان بدان ها عمل فرموده اند و دوری از گفتار و کردار نهی شده به طور اشکار است خلاصه شریعت و طریقت لازم و ملزوم یکدیگر هستند.
حقیقت:یعنی ایمان و باور ادمی به گونه ای باشد که میان خود و خالق هیچ مانع و مشکلی احساس نکند و در همه او ضاع و احوال ذات و صفات و جلال و جمال خداوند را در خود پرورش داده و متجلی سازد و انچه را که حضرت محمد صاز نعمت یا عذاب قبر و روز قیامت و نعمت های بهشت و عذاب جهنم و اتش دوزخ خبر داده با چشم بصیرت ببیند و ایمان و یقین به امها چنان باشد که گویی با چشم سر می بیند و شبهه ای در ان نیست.اللهم انی اسالک رضاک و الجنه و اعوذ بک من سخطک و النار و ما قرب الیها من قول او فعل او عمل. روایت شده است که
حارث پسر مالک انصاری هنگامی که پیامبر از او پرسید چگونه روز را به شب می رسانی؟
فرمود شب را با ایمانی واقعی به روز می رسانم پیامبر دو باره پرسید همچنان برای هر گفته و سخنی حقیقتی و جود دارد حقیقت و زیر بنای ایمان تو چیست عرض کرد از این جهان و هر انچه در ان است دوری کردم و از نظر من سنگ و کلوخ با زر و سیم یکسان و همانند بوده و هیچ کدام از دیگری با اهمیت تر نیست دشب ها بیداری می کشم و روزها تشنگی را تحمل می کنم توان و قدرت بی پایان خداوند نزد من اشکار و بی پرده است و مومنان را می بینم وکه در بهشت در حال رفت و امد هستند و در جوار رحمت الهی شاد و خرم هستند و ناله ها و فریاد های اندوه بار اهل جهنم را می شنوم
پیامبر پس از این گفتگو فرمود:
اگر می خواهید کسی را که خداوند درونش را به نور یقین روشن و نورانی نموده است ببینید به حارث پسر مالک بنگرید.رواه الطبرانی و این هم عین فرموده پیامبر (ص)قال النبی لحارثه ابن مالک الانصاری کیف اصبحت ؟قال اصبحت مومنا حقا فقال له ان لکل قوم حقیقه فما حقیقه ایمانک قال عرفت نفسی عن الدنیا فاستوی عندی حجرها و ذهبها فاسهرت لیلی و اظمات نهاری و کانی اری عرش ربی بازارا و کانی انظر الی اهل الجنه یتزاورون فیها و کانی اسمع عواءاهل النار فقال له من سره ان ینظر الی من نور الله قلبه فلینظر الی حارثه بن مالک .این هم کرامت حضرت حارثه(رض)صحابی جلیل القدر حضرت رسول اکرم (ص).
این گفتگوی صمیمانه پیامبر ص با حارث نشان از عظمت روح و شیرینی یقین و ایمان قلبی اصحاب پیامبر ص به حقیقت دین اسلام دارد کسی که ادعای ایمان و زندگی اسلامی دارد و بر این باور است که ذره ذره وجودش از ان خداست و لحظه به لحظه زندگی اش باید در راه خدا و تحصیل رضایت او صرف گردد به جهان و هر چه در ان است می نگرد فطرت پاک خود را نیالوده و هر انچه را که از شریعت بر پیامبر نازل شده و به وی و دیگر انسان ها رسیده با گوش جان شنیده و از زرفای وجود بدان اویخته است طریقت را پیشه خود ساخته و از دستورات دین برای پرورش و تعالی روح استفاده نموده و در نهایت به حقیقتی دست یافته است که پیامبر ص او را به عنوان الگوی ایمان و حقیقت واقعی به مسلمانان معرفی می نماید بنابراین اگر می خواهیم در جهان پر از تلاطم امروزی کشتی عمر به سلامت به ساحل مقصود بر سانیم ما نیز باید این گونه باشیم. هزار خویش که بیگانه باشد .فدای یک تن بیگانه که اشنا باشد . اللهم انی اسالک من خیر ما تعلم و استغفر لک من کل ما تعلم انک انت علام الغیوب لا اله الا الله الملک الحق المبین محمد رسول الله الصادق الوعد الامین .اللهم انی اسالک کما هدیتنی للا سلام ان تنزعه منی حتی تتو فانی علیه و انا مسلم. امام مالک فرموده است :کسی که شرع را بپذیرد اما در ان پزوهش و تفحص ننماید فاسق به حساب می اید و کسی که حقیقت را قبول کند اما در کردار و رفتارش شریعت به چشم نخورد زندیق و کافر تلقی می گردد (تنویر القلوب).بر اساس فرموده امام مالک شریعت و حقیقت از هم جدا نیستند و از هم جدا نمی شوند شریعت همچون کشتی ای هست که وسیله انسان به هدف و ارزوهایش می باشد و به انسان کمک می کند تا به یاری خدا بیم و خطرات ناشی از حرکت کشتی و جزر و مدهای دریای پر خاطره این جهان را به سلامت پشت سر بگذارد طریقت نیز همچون در یاست یعنی برنامه و نقشه اجرای شریعت است که انسان مومن به ان معتمد است و بر این باور است که حقیقت بدون شریعت و طریقت ممکن نیست در واقع شریعت به منزله درخت است و طریقت شاخ و برگ ان درخت و حقیقت ثمره و میوخ ان می باشد (همچون جسم و روح که هر دو با هم یک انسان کامل را تشکیل می دهد و بدون وجود هر کدام از انها ادمی شکل نمی گیرد)
گروهی از غلما فرموده اند از ان بیم داریم کسی که به راستی به عرفان و طریقت باور و ایمان نداشته باشد دروازه دلش حقایق بر روی حقایق بسته شده و پرده سیاهی ان را بپوشاند و از هیچ سو روشنایی دین بر ان نتابد و دین را نپذیرد. اسامی و زیر بنای طریقت بر مبنای سه اصل مهم و ضروری پایه گذاری شده است
اول بندگی و عبادت خالصانه خداوند در اشکار و نهان
.دوم پیروی و انجام سنت های ارزشمند حضرت رسول(ص).
سوم پرهیز ار افراد و محالفی که انسان را از یاد و بندگی او غافل کند.
{قال النبی ان من عباد الله عبادا یغبطهم الانبیا و الشهداءقیل من هم یا رسول الله لعنا نحبهم قال هم قوم تحابوا بنور الله علی غیر اموال و انساب وجوهم نور و هم علی منابر من نور لا یخافون اذا خاف الناس و لا یحزنون اذا حزن الناس}(رواه النسائی) پیامبر فرموده است کسانی که پیامبران و شهیدان اطراف انان را می گیرد و با انان همنشین و هم مجلسند از بندگان محبوب خداوند هستند عرض کردند یا رسول الله اینان که شما می فرمایید چه کسانی هستند حق ان است که ما نیز انان را بشناسیم و دو ست بداریم؟
حضرت ص فرمود گروهی هستند که به واسطه ای نور و روشنایی ایمان به خدا که در دلشان جای گرفته به همدیگر دوستی و محبت می ورزند بدون اینکه مال دنیا و خویشاوندی و نسبت یکدیگر را در این دوستی پاک و بی الایش دخیل کنند یعنی به ثروت و نسبتشان به یکدیگر فخر نمی کنند رخسارشان نور و روشنی است و بر منبر و بلندای از نور قرار دارند ایشان از پیزی که دیگران بیم و ترس دارند نمی ترسند و هراسی در دل ندارند و از مسائلی که دیگران را ناراحت و اندوهگین می کند مضطرب و نگران نمی شود.[اثبات کرامت اولیا با دلیل عقلی و نقلی] به دلیل عقلی یعنی رجوع به ذهن کاوشگر و تحلیل مقام و منزلت اولیا و عارفان و همچنین به دلیل نقلی یعنی با توجه به قران و سنت که در مورد اولیا اشاره هایی داشته اند این نتیجه مهم به دست می اید که اولیا دارای کرامت بوده و این کرامت و منزلت رفیع انان اثبات است که در ادئامه بع بررسی دلایلی بر وجود و ثبات کرامت اولیا می پردازیم.با توجه به دلایلی که ذکر شد کرامت اولیا قابل انکار نیست و ایشان کارها و افعال عجیب و مهمی را که در جهان امروزی انجام داده اند که دیگران قادر به انجام انها نبوده اند و همگی را به شگفتگی و تامل در مقام و مرتبه معنوی انان واداشته است از این رو همچنان که باور به مفاهیم و معنویات اسلامی پسندیده تر از نداشتن ایمان به این معنویات است کرامت اولیا نیز چون حد تواتر یعنی تایید علمای اسلامی رسیده و تواتر هم در احکام شرعی و حکم معینی دارد سزاوار و تامل و داشتن ایمان قلبی محکم به ان است.
پیامبر ص این ایه را قرائت فرمود که (الا ان اولیا الله لا خوف علیهم و لا یحزنون)سوره یونس ایه ۶۲٫اگاه باشید که دوستان خدا درروز قیامت هیچ ترس و بیمی و ناراحتی ندارند و اگاه باشید اولیا کسانی هستند که همواره خداوند بزرگ را ناظر بر اعمال و کردار خود بدانند در عبادت و بندگی خدا پایدار و پابت باشند از گناه و خطا بپرهیزند و از هوای نفس پیروی ننمایند. امام فخر رازی در تفسیر کبیر سوره یونس ایه ۶۲جلد ۱۷-۱۸صفحه ۱۲۰می فرماید اولیا به کسی گفته می شود که بسیار به خدا نزدیک باشند به نحوی که ذهن و درون خود را با دوستی و حب باریتعالی پرورش دهد چشم گوش و دست و زبان و تمامن اندامش تابع فرمان خدا و تسلیم اراده او باشد و لجام هوش خود را مهار کند تا به هیچ سویی نلغزد اشکار است که نزدیکی به خدا ادمی را به مدارج والای انسانی و تکامل می رساند به درجه که انسان با توکل به خدا خود را پشت گرم و در امان می یابد و از هر گناهی پرهیز می کند. استاد عبد الکریم مدرس رحمه الله تعالی علیه در کتاب یاد مردان چنین فرموده است ولی به کسانی گفته می شود که به اداب دین و احکام شریعت اسلام اگاه باشند و از اطاعت و فرمانبرداری از قوانین شریعت غافل نشوند چنین انسان هایی در هر مکان و زمانی به باور ما اولیای الهی هستند و صاحب کرامت و فضیلتند . غالب علمای اهل سنت بر این باورند که کرامت اولیا باید چه در زمان حیات دنیوی و چه حیات اخروی باشد و هیچ کدام از مذاهب چهارگانه این امر را رد نکرده اند و فرموده اند کسی که بعد از مردن و خروج از این دنیا کرامتی از وی سر نزده باشد کرامت دوران حیاتش نیز حقیقت نداشته است. کرامت از کسانی ظاهر می شود که عبادت و بندگی خدا را به جای اورند و به تبعیت و پیروی از پیامبر بزرگوار (ص)اخلاق و منش زیبا و پسندیده داشته باشد.همچنان که شاعر می گوید .و اثبتن للاولیا الکرامه .و من نفاها فانبذن کلامه یعنی برای اولیا کرامت مقرر و ثابت گردیده است کسی که این امر را نفی کند سخنش مورد قبول نیست و ان را نپذیرند.اگر هر موی من گردد زبانی .شود هر یک از ان تسبیح خوانی .هنوز از بی زبان خفته باشم.زصد شکرش یکی نا گفته باشم.شیخ مولانا خالد.(رح).{کرامت اولیا از دیدگاه قران) در قران کریم نمونه هایی از کرامت بزرگان نقل شده است در داستان حضرت مریم و تولد حضرت عیسی امده است حضرت عیسی بدون وجود پدر و تنها از مادرش متولد گردیده و مطابق شرح ایه ۲۲ سوره مریم در تفسیر جلالین و الحمل و التصویر فی ساعه واحده (بار دار شدن حضرت مریم و دوران حاملگی و تکامل جنین در رحم مادر و تولد حضرت عیسی یک ساعت به طول انجامید که این خود گویای کرامت بانوی جون حضرت مریم است. سر پرستی حضرت عیسی نیز بر عهده حضرت زکریا بوده است و هر گاه حضرت زکریا به دیده حضرت مریم می رفت در زمستان میوه های فصول گرم سال و در تابستان میوه های فصول سرد سال را می دید و
چون از حضرت مریم می پرسید که این میوه ها از کجا به دست شما می رسد؟
ان بانوی مکرمه می فرمود این میوه ها از سوی خداوند برای ما فرستاده می شود و یا سرگذشت یاران غار (اصحاب الکهف)که دلیل و برهان مهمی است بر قدرت و اراده بی پایان خداوند به مدت سیصد سال خورشید با گرمای سوزان و حیوانات وحشی و درنده گزندی به انها نرسانده اند.خداوند می فرمایند (و تری الشمس اذا طلعت تزاور عن کهفهم ذات الیمین و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال )سوره کهف ایه۱۷٫و ای محمد اگر در نزدیکی غار انها بودی خورشید را هنگام طلوع می دیدی که مایل شده و از سمت راست غار انها می گذرد و هنگام غروب از سمت چپ انها را دور می گردد (و نقلبهم ذات الیمین و ذات الشمال)سوره کهف ایه ۱۸٫و ما انها را از راست به چپ و از چپ به راست می گردانیم تا رطوبت زمین به بدنشان اسیب نرساند . خداوند بزرگ با سرگذشت اصحاب کهف چگونگی زنده شدن دوباره انسان را پس از مرگ و خروج از این دنیا را به مردم می اموزد و زنده شدن یاران غار را پس ار پپز سیصد و نه سال گویای این اصل اساسی اسلام است .(و تحسبهم ایقاظا و هم رقود)کهف ایه۱۸٫
ای محمد اگر شما به حال انها مطلع شده و در حال خواب انها را می دیدی از حالاتشان انها را بیدار می پنداشتی ولی خوابیده بودند از طرز خوابیدن و این دست و ان دست حرکت گردنشان چنان معلوم می شد که انها در بیداری دراز کشیده اند . خداوند بزرگ از اجسام و بدنهای اصحاب کهف نگهداری و مراقبت نمود و با قدرت و توان سرشار خود پس از سیصد و نه سال انها را دو باره زنده گرداند و مرگ و زندگی هر دو نزد خداوند بی ارزش است از این رو ادمی نباید خود و خدا را فراموش کند و مغرور شده کبر و بزرگی او را احاطه کند چون زندگی دنیا گذرا و فانی است و مرگ به دنبال او می اید اما پس از مرگ نیز همچنان که بار اول نعمت زندگی یافتیم زنده شدنی در راه است ما باید به گونه ای باشیم که سزاوار روبه رو شدن با حیات دو باره باشیم و بتوانیم به حضرت رسول (ص)بگوئیم که ما را شفاعت کند و از زیر بار ذره بین دقیق و حساس عدل الهی به سلامت بیرون اییم. ((ولبثوا فی کهفهم ثلث مائه سنین وازدادوا تسعا))سوره کهف ایه ۲۵٫و یاران غار سیصد سال در غار ماندند لازم به ذکر است و نه سال بدان افزودند و اصحاب رسول الله ص به قدرت و مشیت الهی سیصد سال شمسی معادل سیصد و نه سال قمری در خواب بوده اند . هنگامی که حضرت ابوبکر صدیق فوت فرمود و جنازه مطهرش را به قصد خاک سپاری به نزدیکی مزار پیامبر اسلام ص بردند صدایی بر خاست که السلام علیک یا رسول الله این جسد مبارک حضرت ابوبکر است که این جاست ناگهان قبر پیامبر همچون دروازه ای گشوده شد و صدایی از مزار مبارک بر خاست که فرمود دوست و یار صمیمی ام را به نزد من بیاورید.
معجزات عمر!و یا هنگامی که در مدینه زلزله ای به وقوع پیوست حضرت عمر رض با دستان مبارکش بر زمین کوفت و فرمود ارام بگیر و زمین ارام گرفت و از ان پس مشاهده نشد که در مدینه منوره زلزله ای رخ دهد
همچنین در چند خانه از خانه های مدینه اتش سوزی روی داد حضرت عمر با روی دادن اتش و خطرات و زیان هایی که خا نه ها را تهدید می کرد بر روی تکه ای سفال چنین مرقوم فرمود یا نار اسکنی باذن الله و ان را به درون اتش انداخت بلا فاصله اتش خاموش شد و از ان پس اتش سوزی مشاهده نگردید.
معجزات غثمان
انس فرموده است در راهی می رفتم و زنی بیگانه و نامحرم را دیدم سپس به نزد حضرت عثمان رض رفتم حضرت عثمان فرمود شگفتا شما به نزد ما می ایید اما اثار و نشانه های زنا در شما موجود است
عرض کردم ایا پس از پیامبر وحی نازل شده است که ایت گونه از وضع من اگاه شده اید؟
فرمود خیر اما به وسیله فراست و معنویاتی که از جانب خداوند به من رسیدهخ است واقعیت رفتار تو را درک کردم.تفسیر کبیر ص۸۸سوره کهف.امام فخر رازی.این هم اقوال از طریقت از اقوال علما و اندیشمندان که تقدیم شما عزیزان شدامید است که موجب هدایت  *** تفاوت “اهل طریقت” با”اهل شریعت”چیست؟عارفان چی می گویند ۱-از سخنان هجویری چنین بر می آید که گویا شریعت به معنای گفتار زبانی است و حقیقت به معنای تصدیق قلبی، یا دست کم، شریعت با گفتار زیانی پیوند می خورد و حقیقت با پذیرش درونی؛ چنان که در رد کلام کسانی که هیچ گونه تفاوتی را میان این دو نمی پذیرند، می گوید:دلیل بر آنکه شریعت اندر حکم از حقیقت جداست، آن است که تصدیق از قول جدا است.[۱]
۲-همین نویسنده نام آور در ادامه تعبیری به کار می گیرد که به تعریفی نوین می ماند، به تفسیر معنای پیشین. بر اساس این تعریف، آنچه گوهر ادیان آسمانی است و نسخ آن روا نیست، حقیقت نام می گیرد و آنچه از زمانی تا زمانی دیگر تفاوت می یابد، شریعت خوانده می شود:حقیقت عبارتی است از معنا که نسخ برآن روا نباشد و از عهد آدم تا فنای عالم حکم آن متساوی است، چون معرفت حق… و شریعت عبارتی است از معنا که نسخ و تبدیل بر آن روا بود.[۲]
۳-عبد الکریم قشیری بی آنکه نامی از طریقت بیاورد، شریعت را با بندگی و پرستش خداوند پیوند می زند و حقیقت را با کشف و شهود عرفانی؛ چنانکه می گوید:شریعت امر بود به التزام بندگی و حقیقت مشاهدت ربوبیت بود. … شریعت به تکلیف خلق آمدست و حقیقت خبر دادن است از تصریف حق. شریعت پرستیدن حق است و حقیقت دیدن حق. شریعت قیام کردن است به آنچه فرمود و حقیقت دیدن است آن را که قضا و تقدیر کردست.[۳]از شبلی نیز سخنی آورده اند که در آن، میان پرستیدن(شریعت) و دیدن(حقیقت)، حلقه(طلبیدن) را می افزاید و آن را طریقت نام می نهد. «شریعت آن است که او را پرستی و طریقت آن است که او را طلبی و حقیقت آن است که او را بینی[۴]
۴-نجم الدین رازی شریعت و طریقت را به تربیب به معنای اعمال ظاهری و باطنی می داند. وی به “حقیقت” همچون هدف نهایی این دو گونه اعمال می نگرد و صدر المتالهین شیرازی در رویکردی مشابه، چنین تفسیری از آن به دست می دهد:پاکسازی جهت والای نفس و قوه عقلی از باورداشت های فاسد و نادانی[۵]
۵-شیخ محمد لاهیجی شارح معروف منظومه گلشن راز، شریعت را با احکامی برابر می داند که «شامل احوال خواص و عوام بوده، جمیع امت در آن شریک باشند»؛ اما طریقت «سیری است مخصوص به سالکان راه اله» که در پایان به ظهور در ذات حق می انجامد.[۶]
۶-سید حیدر آملی از میان تعاریف گوناگون این سه اصطلاح، بر تعریفی تاکید می ورزد که بر پایه آن، شریعت به معنای آن است که آدمی به سخنان انبیاء دل ببندد و آن را در عمل خویش به کار گیرد. طریقت آن است که رفتار و خلق و خوی آنان را الگوی خویش سازد و حقیقت به معنای اینکه با کشف و شهود درونی به مشاهده حالات و مقامات آنان بپردازد.[۷]شیخ عزیز نفیسی نیز با استناد به حدیث -الشریعه اقوالی و الطریقه افعالی و الحقیقه احوالی[۸] که به پیامبر (ص) نسبت داده شده است، گفته:ای درویش! هر که قبول می کند آنچه پیغمبر گفته است، از اهل شریعت است و هر که می کند آنچه پیغمبر کرده است، از اهل طریقت است و هر که می بیند آنچه پیغمبر دیده است، از اهل حقیقت است.[۹]
۷-در دیباچه دفتر پنجم مثنوی، این سه واژه به ترتیب با علم و عمل و رسیدن به مقصد همانند گشته اند. مولوی در این باره از مثالهایی گوناگون بهره می گیرد و برای نمونه، شریعت را همچون آموختن علم کیمیا می داند و طریقت را با کاربرد این شیوه و مس را به کیمیا مالیدن همسان می کند. در نظر وی حقیقت همچون تبدیل شدن به طلاست.[۱۰]
در نتیجه کسانی که قرار است در مورد شریعت، طریقت و حقیقت صوفیانه سخن به میان بیاورند، باید دقت نظر به معانی مختلفی که از سوی بزرگان صوفیه در این باره بیان شده، داشته باشند. منابع:۱-کشف المحجوب، ص ۴۴۹۲-همان، ص ۴۹۹۳-ترجمه رساله قشیریه، ص ۱۲۷۴-تذکره الاولیاء، ص ۶۳۳۵-عرفان و عارف نمایان، صص ۱۲۸ و ۱۲۹۶-مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، صص ۲۹۰ و ۲۹۱۷-اسرار الشریعه، ص ۹؛ طرائق الحقایق، ج ۱، ص ۵۷۸-عوالی اللئالی، ج ۴، ص ۱۲۴ و ۱۲۵۹-مقصد الاقصی(ضمیمه کتاب اشعه اللمعات)، ص ۲۱۴۱۰-مثنوی معنوی، دفتر پنجم، دیباچه منبع:پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب