رازموفقیت”رهبری” حجت الاسلام«ابوترابی»آزاده+خاطرات

رازموفقیت

رازماندگاری حجت الاسلام«ابوترابی»آزاده

خاطراتی از مرحوم ابوترابی، رهبر آزادگان+ماجرای حضورصلیب سرخ ورضایت «ابوترابی»ازشکنجه گران

قصه مهمی است(اگرچه سالهای قبل گفتم) و به درد ماه رمضان و قرآن و تفسیر هم می‌خورد. به درد مقاومت هم می‌خورد. به درد همه می‌خورد.

جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای ابوترابی ده سال اسیر بود. بعد هم در زمان اسارت همه اسرای ایرانی قبول کردند ابوترابی رئیسشان شود.

من به ابوترابی حساس بودم، هم شاگردی دروان حوزه بودیم. از نوجوانی با هم بودیم. وقتی هم به ایران آمد گفتم: آقای ابوترابی من و شما هم دوره بودیم. تو ده سال کتک خوردی و من ده سال پلو خوردم. حالا من شرمنده تو هستم. تو بیا ثواب تلویزیون من برای تو، تو ثواب سه چهار روز شلاق‌هایی که خوردی به من بده. گفت: قبول است. گفتم: کلاه سرت گذاشتم، گفت: قبول است. می‌خواستم ببینم ابوترابی چطور رهبر شد؟ رهبر خودجوش! رهبر بدون هیچ ستاد، بالاخره کشف کردم چگونه یک نفر بین صد هزار کتک خورده رهبر می‌شود آن هم رهبر طبیعی و بدون هیچ…

ماجرا به این صورت است. یک تیمی از غرب(صلیب سرخ) به عراق می‌آیند، به بغداد می‌روند، به اردوگاه سراغ اسرا می‌روند. هیأتی از غرب برای بازدید می‌آید. آن هیأت در اردوگاه به ابوترابی می‌رسد. همین آخوند… می‌گوید: در اینجا شکنجه هم هست یا نه؟ ایشان طفره می‌رود و می‌گوید: بالاخره هرچیزی هرجایی اقتضای خودش را دارد، پای تنور و زیر کرسی گرم است. در برف سرد است. زندان زندان است و اردوگاه، اردوگاه است. اینجا که هتل نیست. هرچه می‌گویند: جواب ما را بده. اینجا شکنجه هست؟ این صدامی‌ها شما را می‌زنند یا نمی‌زنند؟ هرچه می‌گوید ایشان طفره می‌رود. سرهنگی که مسئول شکنجه است آنجا ایستاده است. اینها می‌روند و سرهنگ صدامی به ابوترابی می‌گوید: من خودم شکنجه گر هستم. چرا نگفتی ترسیدی؟

می‌گوید: نه، من اگر می‌ترسیدم که جبهه نمی‌آمدم. کسی که جبهه می‌آید و اسیر می‌شود… می‌گوید: پس چرا نگفتی؟ گفت: آخر اینها اروپایی هستند. آمریکایی هستند. غربی‌ها مسیحی‌ هستند. عراق کشور اسلامی است ولو صدام جنایتکار است ولی عراق کشور اسلامی است. قرآن یک آیه دارد و آیه‌اش این است. اگر امشب شب اول ماه رمضان همین آیه را حفظ کنید من دست شما را می‌بوسم. «لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ» یعنی هرگز خدا اجازه نمی‌دهد، «لِلْکافِرِینَ» کافرین هم می‌شناسید،‏ «عَلَى الْمُؤْمِنِینَ» مؤمنین هم می‌شناسید. «سَبِیلًا» یعنی راه، یعنی خدا اجازه نمی‌دهد کفار بر مسلمان‌ها راه نفوذ داشته باشند. اسلام اجازه نمی‌دهد کفار بر مسلمان‌ها راه نفوذ داشته باشند.باید کارشناس سیاسی، حقوقی، چه و چه… راه نفوذ است. خدا اجازه نمی‌دهد کفار بر مؤمنین نفوذ داشته باشند. اینها غربی و مسیحی هستند، من اگر می‌گفتم در عراق شکنجه هست، مسیحی‌ها بر مسلما‌ن‌ها راه نفوذ پیدا می‌کردند. یعنی دکمه فشار پیدا می‌کردند، هان! پس خود اینها گفتند… چون کشور عراق است و عراق هم مسلمان است، خدا اجازه نمی‌دهد کفار بر مسلمان‌ها نفوذ کنند و من اگر می‌گفتم اینجا شکنجه است، آنها هم نفوذ می‌کردند. یعنی دکمه فشار بر صدام پیدا می‌کردند. سرهنگ با سواد بود و عرب هم بود و یک سری تکان داد و «لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ‏ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا» آیه قرآن است. خدا اجازه نمی‌دهد مسلمان‌ها در قراردادهایشان، در تعهداتشان جایی را امضا کنند که کفار بر مسلمان‌ها نفوذ کنند.

سرهنگ (عراقی)خجالت می‌کشد می‌گوید: من متأسف هستم از اینکه من مسلمان هستم و در ارتش صدام هستم.

آقای ابوترابی می‌بیند این سرهنگ وا رفت، در مقابل این آیه شرمنده شد ،ابوترابی به سرهنگ می‌گوید: من می‌توانم کاری کنم که خدا تو را ببخشد. می‌خواهی؟

گفت: بله. گفت: جای مرا عوض کن. مرا به یک اردوگاه دیگر ببر، چند روز با ایرانی‌ها صحبت می‌کنم. باز بیا دو تا سیلی به من بزن. دو سه تا شلاق بزن و بگو این فساد می‌کند در زندان، یک اردوگاه دیگر مرا ببر. دو سه روز دیگر باز بیا دو تا سیلی بزن و به یک اردوگاه دیگر ببر. من نگران هستم بچه ایرانی‌ها در دوره اسارت در زندان صدام ببُرند و خسته شوند و صبرشان تمام شود. می‌خواهم بروم به آنها دلداری بدهم. منتهی راه نفوذ ندارم. من چطور در اردوگاه‌های دیگر بروم؟ تو که سرهنگ هستی به هوای اینکه من اخلالگر هستم بگو: این اخلالگر است و جایش را عوض کنید. جای مرا عوض کن، یک خرده با این سرباز کار می‌کنم دوباره بگو: اخلالگر است بیا جای مرا عوض کن. تو مرا کتک بزن و جای مرا عوض کن که من نفسم به این سربازهای ایرانی برسد. اگر این کار را بکنی من تو را دعا می‌کنم و خودم هم از شکنجه‌هایی که کشیدم حلالت می‌کنم.

این سرهنگ هم یک قرارداد سری در زندان با ابوترابی می‌بندد و می‌آید ایشان را جا به جا می‌کند. هر یک هفته، دو هفته در یک اردوگاه با یک سیلی و دو تا شلاق این را با ماشین جا به جا می‌کنند. به این وسیله کتک بخورد و شلاق بخورد ولی دلداری به اسرا بدهد و درس مقاومت به اسرا بدهد. این ساخته‌ی کیست؟ نقش قرآن این است./حجت الاسلام قرائتی  -پنج شنبه، ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷اولین روزماه رمضان ١۴٣٩خبرگزاری فارس توضیحات مدیرسایت-پیراسته فر:درقصه حاج آقاقرائتی اصلاحاتی انجام دادم ام با حرفهای اضافی”سیاسی” ونیز درادامه این داستان باذکره خاطره یک فرمانده ارتش تکمیل خواهدشد،ضمناً این برنامه«درسهایی ازقرآن»ضبط قبلی است،آنچه راکه تلویزیون-قبل ازاخبارساعت۱۹شبکه۱(پنج شنبه، ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷)پخش کردخیلی خلاصه بودازآنچه خبرگزاری فارس نقل کرده.

اگر حاج آقا ابوترابی نبودند خیلی از اسرا اسارت را دوام نمی آوردند/ تنها یک چهارم از آزادگان جذب ارگان های دولتی شدند

خاطره جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه سیدآزادگان 

چراسرهنگ عراقی(رئیس اردوگاه‌) دست ابوترابی را می‌بوسد؟

سردار عبدالله عراقی جانشین -سابق-فرمانده نیروی زمینی سپاه خاطره‌ای از حجت‌الاسلام علی‌اکبر ابوترابی روایت کرده است که این خاطره به شرح ذیل است:

از حاج آقاابوترابی سوال کردیم که چطور شد همه آزادگان شما را به این زیبایی می‌شناسند؟

حاج آقا ابوترابی در پاسخ ماجرایی را برایمان روایت کرد:

«یک روز از صلیب سرخ جهانی برای بازدید و سرکشی از اردوگاه‌های اسرای ایرانی در عراق حضور پیدا کردند. همراه این بازرس‌ها رئیس اردوگاه اسرای ایرانی‌ها هم حضور داشت. کسی که همه دستورات شکنجه و امر و نهی اردوگاه‌ها بنا به فرمان او صورت می‌گرفت. برخی در پاسخ به مأمور صلیب سرخ گله و انتقاد کرده بودند و حرف‌هایی زده شد. نماینده به سراغ من هم آمد و از وضعیت سوال کرد. پرسیدند نظرات‌تان درمورد وضعیت فعلی چیست انتقادی دارند؟

من پاسخ دادم:

«همه چیز خوب است و ما مشکلی نداریم و اذیت هم نمی‌شویم»

رئیس اردوگاه‌ها که از انسان‌های خبیثی بود و دائما در حال صدور دستور شکنجه بچه‌ها بود و برخی را تا مرز شهادت پیش برده بود؛وقتی این حرف رامی شنود، تعجب می‌کند.

فردای آن روز می‌گوید بروید «علی‌اکبر »را پیش من بیاورید.

وقتی حاج آقا می‌رسد، او بلند می‌شود دست آقای ابوترابی را می‌بوسد. می‌گوید شما چطور آن جواب را در پاسخ به نماینده صلیب سرخ دادید؟

شما که دائماً در حال شکنجه هستید و با  محدودیت غذا و مکان و سلامتی مواجه هستید.

حاج آقا ابوترابی می‌گوید: «من هرچه فکر کردم علیه کشور و مسئولان عراق شکایتی کنم دیدم انصاف نیست. بالاخره ما دو کشور مسلمان هستیم و داریم با هم می‌جنگیم. این مقطع از جنگ هم تمام می‌شود و دائمی نیست. اما نخواستم شکایت یک کشور مسلمان را پیش کفار ببرم و در روز قیامت نتوانم پاسخگو باشم».

واکنش فرمانده اردوگاه؟

مجدداً رئیس اردوگاه‌ها بلند می‌شود و صورت ایشان را می‌بوسد و می‌گوید به غیر از صدور حکم آزادی که اختیارش با من نیست هرکاری می‌خواهی بگو من برایت انجام می‌دهم.

حاج آقا می‌گوید: «به من اجازه دهید من در میان اردوگاه‌ها بچرخم با اسرا و بچه‌ها صحبت کنم نه اینکه آن‌ها به اغتشاش و شورش دعوت کنم بلکه به صبر، تحمل و بردباری دعوت‌شان کنم و بگویم فرج نزدیک است. انشاءالله شما آزاد می‌شوید».

از آن زمان به بعد رئیس اردوگاه‌ها با بهانه‌های مختلفی هرچند ماه یکبار ایشان را به اردوگاه‌های مختلفی تبعید می‌کرد و به رئیس آن اردوگاه سفارش می‌کرد که کاملا ایشان را آزاد بگذارید. این ارتباط‌گیری حاج آقای ابوترابی با اسرا باعث بالا رفتن روحیه بچه‌ها، افزایش نشاط و شادابی و دعوت به صبر و استقامت بود./۱ شهریور ۱۳۹۳  تسنیم

۲خاطره ازحجت الاسلام پناهیان

پناهیان با ذکر خاطره ی دیگری به نقل از یکی از اسراء گفت: ابوترابی حتی در مقابل دشمنانش نیز از خودگذشتگی نشان می داد، هنگامی که صلیب سرخ از ابوترابی در مورد وضعیت اردوگاه پرسید، سید هیچ حرفی مبنی بر بدرفتاری عراقی ها نگفت وقتی دلیل این کارش را جویا شدند گفت: عراقی ها نیز مسلمانند و نباید مشکلات بین دو گروه مسلمان را به عده ای غیر مسلمان بروز داد.

پناهیان خاطره دیگری از ابوترابی نقل می کند: درزمان  نمایندگی مجلس  یکی از آزاده ها که  مشغول ساختن خانه اش بود  ازاودخواست کمک می کند،ایشان حاضر می شود و در کسوت یک کارگر ساده شب ها را در خانه او کار می کرد. 

***

چگونگی آزدادی وتبادل اسرا اززبان مسئولین وقت

میزگردی با حضور سرهنگ «حسین فروتن‌نژاد» رئیس دایره پژوهش، آموزش و فناوری اطلاعات سازمان اسناد و مدارک دفاع مقدس و مدیر اسبق کمیسیون‌های اسرا و مفقودین و «مجید شاه‌حسینی» عضو کمیسیون اسرا و مفقودین در دوران دفاع مقدس و کارشناس ارشد بخش اسرای ایرانی در سازمان اسناد و مدارک دفاع مقدس برگزار شد.

در این بخش، عضو کمیسیون اسرا و مفقودین در دوران دفاع مقدس به آمار تبادل اسرا در دوران دفاع مقدس و تبادل انبوه اسرا در سال ۶۹ اشاره کرد که در ادامه می‌خوانید:

در دوران جنگ تحمیلی چه تعداد اسیر و در چند مرحله تبادل شدند؟

شاه حسینی: ۳۹ هزار و ۱۴۰ اسیر در ۶۵ مرحله از ۲۶ خردادماه ۱۳۶۰ تا ۲۶ اسفند ماه ۱۳۸۱ تبادل شدند. در سال ۱۳۶۹، از ۲۶ مرداد ماه تا ۲۴ شهریور ماه در هر روز در تبادل حدود ۸۳۰ تا ۲ هزار اسیر وارد کشور شدند. تا پیش از تبادل انبوه، ۹۶۹ اسیر به کشور بازگردانده شده بودند که پیگیری امورات آزادگان از قبیل درمان، مشکلات مالی، تحصیلی و … با کمیسیون حمایت از اسرا و مفقودین بود و پیگیری مسائل مربوط به آزادگان پس از تبادل انبوه در سال ۶۹ به ستاد رسیدگی به امور آزادگان محول شد.

لازم به ذکر است که ستاد رسیدگی به امور آزادگان در خصوص آزادی اسرا هیچ دخالتی نداشتند و تمام تصمیم ها در سطح عالی در این خصوص بر عهده کمیسیون حمایت از اسرا و مفقودین بود.

هر فرد غیرنظامی که به صورت غیرمجاز وارد خاک عراق می‌شد حداقل محکوم به شش ماه حبس بود. افرادی که برای ماهی‌گیری یا تجارت وارد خاک عراق شدند، جزو آمار اسرا نبودند.

در تبادل انبوه اسرا در سال ۶۹، از ۲۶ مردادماه تا ۴ شهریور ماه اسرای ثبت نامی به تعداد ۱۷ هزار و ۲۴۶ نفر و از ۵ شهریور ماه تا ۲۶ شهریور ماه از مفقودین به تعداد ۲۰ هزار و ۲۸۶ نفر، جمعا به تعداد ۳۷۵۳۲ نفر به میهن اسلامی بازگشتند. آخرین تبادل اسرای عراقی در اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۲ صورت گرفت.

طبق قطع‌نامه ۵۹۸ باید اسرای دو کشور تبادل می‌شدند اما باز هم کشور عراق بدعهدی کرد و آزادی اسرا دو سال به تعویق افتاد. تا زمان تبادل انبوه حدود ۱۸ هزار اسیر ثبت نام شده داشتیم.

به دنبال حمله عراق به کویت و شرایط سیاسی و نظامی، صدام طی نامه‌ای در مورخ ۶۹/۵/۲۳ به رییس‌جمهور وقت، مرحوم هاشمی رفسنجانی درخواست تبادل اسرا را کرد. در بند چهارم این نامه به پذیرش معاهده الجزایر از سوی دولت عراق اشاره شده است. همچنین در این نامه آمده است که تبادل اسرا در مرز قصر شیرین و خانقین انجام خواهد شد که عملیات تبادل از ۲۶ مرداد ماه آغاز شد.

مرحوم هاشمی رفسنجانی در مورخ ۶۹/۵/۲۷ در پاسخ صدام نوشت: «اعلام پذیرش مجدد معاهده ۱۹۷۵ از سوی شما راه اجرای قطعنامه و حل اختلاف در چارچوب قطعنامه ۵۹۸ و تبدیل آتش بس موجود به صلح دائم و پایدار را هموار ساخت. شروع عقب‌نشینی نیروهای شما از اراضی اشغالی ایران را دلیل صداقت و جدی بودن شما در راه صلح با جمهوری اسلامی ایران به حساب می‌آوریم و خوشبختانه در موعد مقرر آزادی اسراء هم آغاز شد که امیدواریم عقب‌نشینی نظامیان شما طبق زمان‌بندی اعلام شده و آزادی اسرای دو طرف با آهنگ و سرعت هر چه بیشتر ادامه یافته و تکمیل شود.»

تبادل در کجا صورت گرفت؟

شاه حسینی: صبح ۲۶ مردادماه به سمت مرز خسروی حرکت کردیم. بعد از قصرشیرین به پل خیرناصرخان رسیدیم. از آنجا اراضی تحت تصرف عراق بود. بعد از قبول قطع‌نامه تعدادی از نیروهای نظامی کشورهای مختلف از سازمان ملل متحد در مناطق جنگی مستقر شده بودند. چند نماینده از عراق و نماینده کمیته بین‌المللی صلیب سرخ برای تبادل در پل خیرناصرخان حضور داشتند اما ما تبادل را از آنجا قبول نکردیم. آقای آقامیری، مسئول تبادل اسرا، اعلام کرد که ما تبادل اسرا را در مرز خسروی ـ منذریه انجام خواهیم داد. آن‌ها مجبور به قبول این کار شدند و قرار شد نیروهای عراقی تا مرز میان عراق و ایران عقب نشینی کنند.

با هماهنگی به عمل آمده، ۳۵ اتوبوس ماموریت داشتند که اسرای ایرانی را به داخل کشور انتقال دهند. خانم افراز که در طی دوران دفاع مقدس زحمات بسیاری در هلال احمر برای اسرا و مفقودین کشیده بودند سوار یکی از اتوبوس ها شدند که همراه تیم به مرز بیایند که به دلیل عدم اعتماد به عراقی ها ایشان را از این امر منصرف کردیم.

شرایط اسرای ایرانی هنگام تبادل چگونه بود؟

شاه حسینی: گرمای طاقت‌فرسایی بود. عراقی ها اسرای ایرانی را در داخل چادرها و شرایط نامناسبی نگه داشته بودند که ما اعتراض کردیم و به همین دلیل بعد از سه روز از شروع آزادسازی برای اینکه اسرای ما اذیت نشوند با تلاش حاج آقا عزیزی و عزیزان استانداری کرمانشاه محوطه ای را شبانه‌روزی آماده و آسفالت کردند تا اسرای ایرانی در آن محوطه از اتوبوس عراقی ها پیاده شده و سوار اتوبوس ایرانی شوند و بالعکس.

در زمان بازگشت اسرا، نماینده صلیب سرخ در این چادرها با اسرا ملاقات بدون شاهد انجام می داد و سوال می‌کرد که آیا تمایل داری به کشور خود بازگردی یا خیر؟ در این تبادل انبوه، هیچ یک از اسرای ایرانی حاضر نشدند که به کشور عراق پناهنده شوند. در دوران جنگ تحمیلی تعداد زیادی از اسرای عراقی به جمهوری اسلامی ایران پناهنده شدند و برخی در قالب لشکر بدر به جبهه برگشتند.

اسرای ایرانی در مرز با دیدن اعضای تیم تبادل و عزیزان سپاهی که با لباس سپاه حضور داشتند، جانی دوباره گرفتند و صلوات می فرستادند. عراقی‌ها از این نوع برخورد اسرا به شدت ناراحت می‌شدند.

اسرا باور نمی‌کردند که وارد خاک ایران شده‌اند، ما را لمس و سوال می‌کردند که آیا وارد ایران شدیم؟

من مسئولیت شمارش اسرا جهت تبادل را داشتم. به جرات می‌توانم بگویم که دستم به کتف تمام اسرای تبادلی خورده است.

شرایط اسرای عراقی هنگام تبادل به چه صورت بود؟

شاه حسینی: سه ایستگاه از جمله همدان و پادگان ابوذر در سرپل ذهاب و مرز خسروی برای اسرای عراقی در نظر گرفته شده بود. هنگام بازگشت، اسرای عراقی، لباس و کت و شلوار و کفش نو بر تن کردند و از سوی کمیسیون اداره اسرای جنگی سوغاتی‌هایی همچون ساک دستی اصفهان، پسته و گز و ….. به آن‌ها اهدا شد.

آیا پیش آمده که آمار و تعداد اسرا یکسان نباشد؟

شاه حسینی: بله. یک بار به جای هزار نفر، ۹۹۹ اسیر از ماشین پیاده شد. به سرعت با بی‌سیم خبر دادم که یک اسیر کم است. آن اسیر ایرانی به جهت برخورد با نیروی عراقی از ماشین پیاده شده بود. از این رو یک اسیر عراقی را از ماشین پیاده کردیم. عراقی‌ها می‌گفتند که بعدا آن اسیر را آزاد خواهیم کرد اما ما نپذیرفتیم. آقای عزیزی که مسئول تحویل اسرای عراقی بودند یک اسیر عراقی را از اتوبوس پیاده و در یک خودرو کولردار نشاندند و گفتیم هر زمان که اسیر ایرانی را بازگرداندید، ما هم این اسیر را آزاد می کنیم. ساعتی بعد آن اسیر ایرانی را به مرز رساندند.

تبادل اسرا بر مبنای چه میزانی انجام شد؟

شاه حسینی: در بند سوم قطع‌نامه آمده است که هر چه سریع‌تر اسرای هر دو کشور تبادل شوند. آن زمان حدود ۱۸ هزار اسیر ثبت نام شده ایرانی و حدود ۵۶ هزار اسیر ثبت نام شده عراقی داشتیم. اسیر نیز تعریف بین المللی دارد. هر فردی که بعد از بازداشت مورد بازدید صلیب سرخ قرار گرفته باشد، جزو اسرا قرار می‌گیرد. این در حالی است که آمار بسیار زیادی از مفقودین ما در اردوگاه‌های بعثی بودند که شماره اسارت نداشتند. ۲۰ هزار و ۲۸۶ نفر هنگام تبادل توسط صلیب سرخ بازدید و شماره اسارت دریافت کردند و بعد وارد کشور شدند.

منبع:۲۰ شهریور ۱۳۹۶ مشرق

***

ماجرای حمله صدام به کویت ونجات ایران!

در روز ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ اولین گروه آزادگان ایرانی به وطن بازگشتند

خداوند چگونه چاره ساز می شود!ایران پیروزمیدان

صدام بطمع تسلط کویت ودسترسی به منابع ودخائرآن کشور-برای اینکه خیالش ازجانب حمله رزمندگان ایران آسوده باشد قطعنامه راپذیرفت

دوم اوت(اگوست) ۱۹۹۰(پنج شنبه، ۱۱ مرداد ۱۳۶۹) چند ساعت پس از قطع مذاکرات عراق و کویت بر سر تقسیم درآمد نفت یک منطقه مرزی، ارتش عراق به کویت حمله کرد و برق آسا این سرزمین را تصرف و ضمیمه خاک عراق کرد. حمله نظامی با شرکت یکصد هزار سرباز، ۷۰۰ تانک، چهار اسکادران هوایی و کل ناوگان عراق آغاز شده بود. امیر کویت و خانواده او قبلا به کشور سعودی فرار کرده بودند. کاخ امیر، ساختمان وزارت دفاع کویت و چند نقطه حساس دیگر بمباران شد

***

این رویداد دو هفته پس از اشغال نظامی کویت توسط ارتش صدام و ۲ روز پس از آن صورت گرفت که صدام در نامه‌ای به هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور وقت ایران بار دیگر عهدنامه ۱۹۷۵ الجزیره را پذیرفت و به شرایط ایران برای پایان جنگ تسلیم شد و از جمله قول عقب‌نشینی از مرزهای ایران و آزادسازی اسیران ایرانی را داد.

هنگامی که رزمندگان ایرانی در زمستان سال ۶۵ پشت دیوارهای بصره رسیدند قطعنامه ۵۹۸ مطرح و در سال ۱۳۶۶ به تصویب سازمان ملل متحد رسید. ایران در محتوای قطعنامه نکات مثبت و منفی آن را مورد تأمل قرار داد بنابراین در اولین موضع‌گیری نه آن را رد کرد، نه پذیرفت.

در ۲۷ تیرماه سال ۱۳۶۷ پذیرش قطعنامه ۵۹۸ طی پیامی از طرف امام خمینی اعلام شد. عراق پذیرش قطعنامه را به منزله ضعف ایران تلقی کرد و با همراهی سازمان مجاهدین خلق (منافقین) بار دیگر مرزهای ایران را مورد تجاوز قرار داد. مرصاد عملیاتی بود که در پاسخ به تجاوزگری منافقین در عملیات فروغ جاویدان آنان طراحی شده و متجاوزان را به شکست کشاند.

عراق بعد از این شکست که بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های جهانی و منطقه‌ای داشت، دریافت که در تحلیل دلایل پذیرش قطعنامه از سوی ایران دچار خطا شده است. صدام در ۱۷ مرداد ۶۷ به ناگزیر آتش‌بس را پذیرفت و اعلام آمادگی کرد که وارد مذاکره شود.

پس از آتش‌بس و شروع مذاکرات دقیقا دو سال طول کشید تا مبادله اسرا بین دو کشور ایران و عراق به مرحله اجرا درآید، در صورتیکه مطابق بند ۳ قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل و بر اساس کنوانسیون سوم ژنو مصوب ۱۲ اوت ۱۹۴۹، پس از مخاصمه جنگ باید تمام اسرا بدون تأخیر به کشور خود بازگردانده شوند.

شورای امنیت سازمان ملل متحد در ۱۸ مرداد ۶۷ قطعنامه ۶۱۹ را تصویب کرد و به موجب آن گروه ناظران نظامی ایران و عراق و سازمان ملل (یونیماگ) که حدود ۴۰۰ نفر از ۲۵ ملیت مختلف تشکیل شده بود در مرزهای دو کشور ایران و عراق مستقر شدند.

پی‌گیری‌ها و مذاکرات فیمابین دو کشور دنبال می‌شد تا اینکه در ۲۶ رمضان ۱۴۱۰ برابر اوایل اردیبهشت ۶۹ صدام، رئیس‌جمهور وقت عراق طی نامه‌ای خطاب به مقام رهبری و رئیس جمهوری وقت خواستار مذاکرات در راستای صلح شده و پیشنهاد کرد که روز عید مبارک فطر ملاقات مستقیم در یک کشور ثالث مثل عربستان انجام گیرد. هاشمی رفسنجانی، رییس‌جمهوری وقت در پاسخ نوشت: «ما مصممیم که در راه صلح همانند دوران دفاع، اعتماد مردم را به همراه داشته باشیم» و پیشنهاد داد قبل از تماس رؤسای دو کشور، نماینده‌ای از سوی طرفین در کشوری ثالث وارد مذاکره‌ شوند و درباره آنچه باید انجام گیرد گفت‌وگو کند تا زمینه تصمیم‌ نهایی را فراهم سازد.

باب مکاتبات باز شد و ادامه یافت تا اینکه در تاریخ ۶۹/۵/۱۷ ایران طی نامه‌ای بر معاهده ۱۹۷۵ تأکید کرد. رییس‌جمهوری عراق نیز در پاسخ طی نامه‌ای در ۲۳ مرداد ۶۹ آن را پذیرفت و با تاکید بر اینکه «به هر آنچه می‌خواستید دست یافتید»، نوشت: «مبادله‌ فوری و همه جانبه اسرای جنگ به هر تعدادی که در عراق و ایران به سر می‌برند، از طریق مرزهای زمینی و از راه خانقین – قصرشیرین و راه‌های دیگری که مورد توافق قرار می‌گیرد صورت خواهد گرفت و ما آغازگر این اقدام خواهیم بود و از روز جمعه ۱۷ اوت ۱۹۹۰ [برابر با ۲۶ مرداد ۱۳۶۹] به آن مبادرت خواهیم کرد… با این تصمیم، ما دیگر همه چیز روشن شده و بدین ترتیب همه آنچه را که می‌خواستید و بر آن تکیه می‌کردید، تحقق می‌یابد.»

اینچنین بود که در تاریخ ۲۶ مردادماه اولین گروه اسرای جنگی آزاد شده و به آغوش ملت بازگشتند. تمامی مردم ایران این پیروزی را جشن گرفته و شور و هیجانی در خانواده‌ها و محله‌ها ایجاد شده بود. در تاریخ ۲۷ مرداد ۶۹ رئیس‌جمهور ایران خطاب به صدام نوشت: «اعلام پذیرش مجدد معاهده ۱۹۷۵ از سوی شما تبدیل آتش‌بس موجود به صلح دائم و پایدار را هموار ساخت.»

هاشمی رفسنجانی خود درباره نامه‌نگاری‌ها با صدام می‌گوید: «مکاتبات حساس و کارگشای اینجانب با صدام دیکتاتور بغداد در فضا و شرایطی خاص از بیم و امید شکل گرفت که نهایتا به آزادی آزادگان انجامید، ضمن آنکه امروز هم وقتی حامیان سابق صدام دوباره آن نامه را می‌خوانند، به خاطر ادبیات خاص آن عرق شرم بر پیشانی خویش می‌بینند.»

اسرای سرافراز ایرانی از چند نقطه مرزی با تشریفات وارد کشور شدند و نخستین واکنش آنان بوسه بر خاک ایران و ریختن اشک شوق بود. زیارت حرم امام خمینی و همچنین دیدار با آیت‌الله خامنه‌ای از نخستین برنامه‌ها و اقدامات مشترک آزادگان ایرانی بود. آیت‌الله خامنه‌ای در دیدار با آزادگان گفت: «… یکی از چیزهایی که شما را، دل‌هایتان را زنده نگه می‌داشت، ‌پر امید نگه می‌داشت، یاد آن چهره و روحیه پرصلابت امام عزیزمان بود. آن بزرگوار هم خیلی به یاد اسرا بودند. حال پدری را که فرزندانش به این شکل از او دور شده باشند، راحت می‌شود فهمید… مسأله اسارت طولانی فرزندان این ملت به نوبه خود امتحان دیگری بود که ملت ما با موفقیت آن را به انجام رسانده و اسرای ما همانند ملت ایران از خود آزادمردی نشان دادند و سرانجام با موفقیت و سرافرازی به وطن بازگشتند…شما در دوران اسارت شرایط سختی را گذراندید، اما در عین حال با حفظ دین و اعتقادات و دلبستگی خود به اسلام، امام و انقلاب موجب افتخار و آبرومندی ملت خود در برابر دشمن شدید.»

در پی بازگشت آزادگان به ایران دستور تشکیل ستاد رسیدگی به امور آزادگان صادر شد. ستاد رسیدگی به امور آزادگان در ۲۲ مرداد ۱۳۶۹، براساس قانون حمایت از آزادگان مصوب ۲۳ آذرماه ۱۳۶۸ مجلس تشکیل شد و در نخستین گام با تبادل انبوه اسرا مواجه شد و براساس‌‌ همان قانون و با مساعدت و همراهی دیگر دستگاه‌ها مسئولیت این کار عظیم را به دوش گرفت و تبادل بیش از ۴۰۰۰۰ آزاده و به همین تعداد اسیر عراقی را انجام داد. این ستاد بیش از ۲۷۰ واحد ستادی در سراسر کشور تشکیل داد و ارائه خدمات به آزادگان را در زمینه‌های گوناگون آغاز کرد./منبع:تاریخ ایرانی

***

زندگینامه رهبرآزادگان عالم

حجت الاسلام والمسلمین سیدعلی اکبر ابوترابی فرزندسیدعباس(متولد ۱۳۱۸ قزوین – وفات ۱۲ خرداد ۱۳۷۹)رهبر اسرای ایرانی در ۲۶ آذر ۵۹ پس از نبردهای سخت با دشمنان بعثی در جبهه های خوزستان، به اسارت آنها درآمد و مدت ۱۰ سال را در اسارتگاه های مختلف سپری کرد

 وی تا پایان دوره دبیرستان و اخذ دیپلم ریاضی در سال ۱۳۳۶ در مدرسه حکیم نظامی تحصیل می کند و با وجود آنکه مرحوم آقا سید علی علوی (دایی ایشان ) اصرار به ادامه تحصیل سید در آلمان داشته ولی بنا به پیشنهاد پدر در سال ۱۳۳۷ راهی شهر مشهد مقدس شده و در مدرسه نواب به تحصیل علوم دینی می پردازد. دروس مقدماتی و دوره سطح را در حوزه علمیه مشهد و در محضر اساتیدی چون ادیب نیشابوری و مرحوم آیت الله شیخ مجتبی قزوینی می آموزد و سه سال را در مدرسه نواب به کسب علم پرداخته و پس از آن به منظور ادامه تحصیل راهی قم می شود و در مدرسه حجتیه مستقر می شود. مدتی بعد به نجف اشراف مشرف شده و چون در آزمون دانشکده الهیات نجف که وابسته به الازهر مصر است شرکت کرده و قبول می شود، مقدمات ادامه تحصیل را فراهم و دوباره به قم باز می گردد.
با رحلت حضرت آیت الله بروجردی و در ضمن شرکت در مراسم ترحیم آن مرجع تقلید، با حضرت امام خمینیآشنا می شود و با شروع نهضت ایشان در سال ۱۳۴۲ در کنار مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی پا در میدان مبارزه می گذارد.
حضور در جریان ۱۵ خرداد و درگیری مردم با ماموران شهربانی درست یک روز قبل از ورود شاه مخلوع ، شاید مراحل اولیه مبارزه برای سید آزادگان بود، در پی تبعید حضرت امام  به نجف اشرف ، مصمم می شود تا به این شهر سفر کند. سید در خاطراتش در این خصوص می نویسد: «زمانی که حضرت امام  در ترکیه تبعید بودند، بنده با اتفاق دو نفر دیگر تصمیم گرفتیم که بطور قاچاق به نجف اشرف مشرف بشویم ، لذا به اهواز رفتیم و از اهواز به خرمشهر و به هر صورتی که بود از آب عبور کردیم و رفتیم به سمت بصره و خودمان را به نجف اشرف و کربلا رساندیم . اولین شب جمعه یی که به زیارت آقا اباعبدالله الحسین (ع ) مشرف شدیم در حرم آن حضرت ، حدود ساعت ۳ بعداز نیمه شب بود که با خبر شدیم حضرت امام  با حاج آقا مصطفی وارد کاظمین شده اند. دیگر، در نجف اشرف با ایشان رابطه داشتیم و تا سال ۱۳۴۹ در محضر مبارکشان بودیم که بعد امری داشتند و آمدیم ایران و در مرز بازداشت شدیم .»

در تصرف پادگان لشکر قزوین در کنار برادرش حجت الاسلام سید محمدحسن ابوترابی نقش کلیدی داشت . در جریان ورود و استقبال از حضرت امام  در روز ۱۲ بهمن سال ۵۷ عهده دار حفاظت از جان ایشان بود و دقیقا در تمام طول مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا پشت سر خودروی ام
حاج آقاابوترابی پس از پیروزی انقلاب اسلامی فرماندهی کمیته انقلاب اسلامی قزوین را برعهده گرفته و سپس با رای مردم به عضویت شورای شهر انتخاب و رییس شورا می شود.
با آغاز جنگ تحمیلی راهی مناطق جنوبی کشور می شود و در کنار شهید دکتر مصطفی چمران در ستاد جنگ های نامنظم به سازماندهی نیروهای مردمی مشغول می شود. از جمله عملیات های بسیار حساس که به فرماندهی سید آزادگان صورت می گیرد. آزادسازی منطقه حساس و خطرناک «دب حردان » است که شهید مصطفی چمران در بخشی از پیام خود درباره مرحوم ابوترابی چنین می گوید: «… من شهادت می دهم که سخت ترین ماموریت ها را عاشقانه می پذیرفت و هرچه وظیفه او خطرناک تر می شد، خوشحال تر و راضی تر به نظر می رسید»

روزاسارت ابوترابی

در روز ۲۶ آذرماه سال ۵۹، سید برای انجام یک ماموریت شناسایی و تکمیل اطلاعات قبلی در منطقه اهواز که قرار بود براساس آن یک عملیات گسترده از سوی ستاد جنگ های نامنظم انجام شود راهی می شود. اما براثر اشتباه یکی از همراهانش و در حالی که هفت کیلومتر از نیروهای خودی دور شده و تا دویست متری دشمن پیش رفته بود، در مسیر بازگشت ، از سوی دشمن شناسایی و در حالی که می توانست شخصا نجات یابد اما با نجات همراهان ، خود به اسارت دشمن بعثی که وی را با تانک و نفربر تعقیب می کردند در می آید.
چند ماه اول را در سلول های بغداد و در زیر شکنجه های سنگین بعثی ها می گذراند. در آن موقع در کشور شایع شده بود که سید به شهادت رسیده است و این سبب شد تا در قزوین عزای عمومی اعلام شده و حضرت امام (ره ) پیام تسلیتی به مجلس شورای اسلامی بدهند.
این موج عزاداری سبب شد تا رژیم بعثی صدام بتواند او را شناسایی کرده و سرانجام پس از دوازده ماه تحمل شکنجه های مرگبار چون سوراخ کردن سر ایشان با میخ در زیر شکنجه ، او را تا پای چوبه دار رفتن و… به اردوگاه های عمومی اسیران منتقل و خبر زنده بودن ایشان به ایران رسید.

اردوگاه های عنبر، موصل شماره ۱ و ۲ و ۳ و ۴ و رمادیه ۲ «اردوگاه بین القفصین » و تکریت شماره ۵ و ۱۷ و ۱۸ و سلول های بغداد شاهد خوبی ها و تلاش های خستگی ناپذیر آن عارف حکیم می باشد.سرانجام بعد از ده سال اسارت در۲۶مرداد۱۳۶۹به  به آغوش میهن اسلامی  بازگشت

وی بعدازبازگشت دو دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی (مجلس چهارم و پنجم)از زادگاهش رابعهده داشته

خاطرات یکی ازاسرای ایرانی(آزاده)

غلام‌عباس محمدحسنی در خاطراتش چند باری از دیدارهایش با «حاج آقا ابوترابی» می گوید:

اولین دیدار هم مربوط به اردوگاه «الانبار» بود،دیدار حاج آقا ابوترابی برای این اسرای جدید تعجب و خوشحالی را توامان به همراه داشت؛ تعجب از این جهت که در ایران شایعه شده بود وی به شهادت رسیده است و خوشحالی هم از این بابت که برخلاف شایعات، حالا او را زنده می‌دیدند

 روش زندگی در اسارت را که ازحاج آقاابوترابی آموختند

انفاقی که برای او و دیگر همراهانش مایه لذت و خوشحالی بود و دیگر می‌توانستند بیشتر از وی بهره ببرند. به‌خصوص که به قول غلام‌عباس، وی هم سن و سالش از آنها بیشتر بود و هم قبل از انقلاب سال‌ها زندان‌های ساواک را تجربه کرده بود و در نتیجه راه‌ورسم زندگی در اسارت را می‌دانست.

اسرا حرف ابوترابی را که شاگرد امام‌ خمینی بود، حجت می‌شمردند و سوال‌های خود درباره راه‌ورسم زندگی در اسارت را که البته تعدادشان قابل‌توجه هم بود، از او می‌پرسیدند. سوال‌هایی ازاین‌دست که با عراقی‌ها چطور باید رفتار کرد؟ آیا به صلیب سرخی‌ها باید اجازه داد که به داخل آسایشگاه بیایند؟ چطور از آنها باید چیزی خواست و اینکه اصلا آنها دوست هستند یا دشمن؟ چطور باید با اسرایی که به مسائل شرعی پایبند نیستند، رفتار کرد؟ اگر عراقی‌ها اجازه ندادند اسرا نماز جماعت بخوانند، تکلیف چیست؟ اگر عراقی‌ها اجبار کردند که اسرا عمل حرام انجام دهند، تکلیف آنها چیست؟

بعضی از حرفها وپاسخهای  ابوترابی برای اسرا «آب روی آتش »بود و آرام‌شان می‌کرد. طرز تفکرشان درباره اسارت و مواجهه با عراقی‌ها در آن شرایط را عوض می‌کرد.

«حاج‌آقا یک معیار محکم داشت. گفت ما در جبهه جنگ نیستیم. اسلحه دست‌مان نیست. اینجا هم میدان مبارزه است. اما مبارزه‌اش فرق می‌کند با آنجا. باید هم از مقام رزمندگی‌تان کوتاه نیایید و هم سلامت جسم و روح‌تان را حفظ کنید. الان حفظ سلامتی واجب است. پیامبر حدیثی دارد معروف به رفع ضرار. مطابق این حدیث در شرایطی که مجبور هستید می‌توانید مستحبات و گاهی واجبات را کنار بگذارید. اگر عراقی‌ها می‌گویند ریش‌تان را با تیغ بزنید شما باید بزنید. چون اگر نکنید تنبیه می‌کنند. اینها مروت ندارند. می‌زنند و نقص عضو می‌شوید. برای شما واجب است که بدن‌تان را سالم نگه دارید. اگر نزدن ریش باعث کر شدن گوش بشود، فعل حرام است. باید ریش‌تان را بزنید. اگر می‌گویند نماز جماعت نخوانید، نخوانید. نماز جماعت مستحب است. حفظ سلامتی واجب. واجب را فدای مستحب نمی‌شود کرد. اما اگر روزی گفتند اصلا نماز نخوانید قبول نکنید. اینجا دیگر باید تا پای جان بایستید.»/تاریخ شفاهی

۲۹ مرداد ۱۳۶۷ جنگ تمام شد،دو سال بعد -۲۶ مرداد ۱۳۶۹ آغاز برگشت آزادگان بود.

خاطره فرج‌الله فصیحی‌رامندی جانباز۵۵درصدبوئین زهرا

کمپ ۱۷، سیزده  ماهتوفیق مجالست با ابوترابی راداشتیم

خاطرم هست، شخصی به نام محسن برای عراقی‌ها جاسوسی کرده و همین منجر شده بود که ۵۶ اسیر متحمل سخت‌ترین شکنجه‌ها به مدت دو ماه شوند، این شخص وقتی وارد اردوگاه شد اسرا می‌خواستند تلافی کنند، به شدت بزنند حتی قصد قتل او را داشتند.

حجت‌الاسلام ابوترابی آمد جلوی اسرا را گرفت و گفت اگر بخواهید به محسن حرفی بزنید باید اول به من بگویید بعد بروید به او بگویید، ایشان در واقع با شیوه‌ها و راهکارهایی صلح و دوستی را در اردوگاه ایجاد و تقویت می‌کرد.

به جرأت می‌توانم بگویم اگر هدایت‌های سید آزادگان، حجت‌الاسلام ابوترابی نبود شاید بسیاری از اسرا سلامت روحی و روانی در اسارت را از دست می‌دادند./۱۳۹۵/۰۵/۲۶فارس

 اگر ابوترابی نبود و آنان را هدایت نمی‌کرد شاید درصد ناچیزی از این عزیزان از نظر روحی و روانی و جسمی، سالم به آغوش خانواده‌هایشان باز می‌گشتند.
آزادگان ما معتقدند اردوگاه‌های اسرای ایرانی در عراق، حکم یک دولت و کشوری را داشت که منجی و سکاندار آن سید علی اکبر ابوترابی و ملت آن، آزادگان سرافرازی بودند که با مدیریت و رهبری این سید والامقام آن را اداره می کردند

شجاع آهنگری، آزاده قزوینی: درارودگاه موصل بودیم که یک روز آمدند و اسامی ۲۰ نفر را خواندند که من و حاج آقا هم جزو آنها بودیم، گفتند: صدام حکم اعدام شما را داده اند و بلافاصله هم مأموران عراقی آمدند و ما را بردند.
ابتدا ما را به داخل اتاقی بردند و بعد از دقایقی یک افسر و چند سرباز شلاق به دست وارد شدند، گفتند دستور است که نفری یکصد ضربه شلاق به شما بزنیم و بعد حکم اعدام را اجرا کنیم.
سربازهایی که شلاق به دست داشتند بسیار قوی و قد بلند و خشن بودند به طوری که قیافه ها و حالت های آنها ما را وحشت زده کرده بود.
ما که مانده بودیم چه کار بکنیم ، حاج آقا از جایشان بلند شده و به افسر عراقی گفتند: شما با بقیه کاری نداشته باشید و شلاق  همه را به من بزنید.
افسر عراقی وقتی جثه ی کوچک و ضعیف حاج آقا را دید خنده ای کرد و گفت: اگر من ۲ ضربه بزنم که تو مرده ای؟
حاج آقا فرمودند: شما بزنید، اگر من مردم که مردم، ولی اگر زنده ماندم اینها را آزاد کنید. افسر عراقی هم قبول کرد و دستور شلاق حاج آقا را داد، شلاقی که به دست عراقی ها بود از چند رشته سیم مسی درست شده بود که قوی ترین افراد طاقت خوردن یک ضربه ی آن را نداشتند.
سربازها با قدرت تمام ۵ ضربه به بدن حاج آقا زدند، در حالی که ایشان زیر لب در حال گفتن ذکر بودند که افسر عراقی گفت: دست نگهدارید و آمد جلو و لباس حاج آقا را کنار زد تا جای شلاق ها را ببیند، اما در کمال ناباوری وقتی لباس حاج آقا را کنار زد، ‌هیچ اثری از شلاق در بدن ایشان دیده نمی شد، به طوری که افسر عراقی تعجب کرده و اصلا باور نمی کرد، لذا خطاب به سربازها گفت: شلاق ها را کنار بگذارید، این آدم،‌ آدم معمولی نیست. و از حاج آقا پرسید: چطور می شود که آثار شلاق روی بدنتان نیفتاده است؟
حاج آقا هم فرمودند: بالاخره ما هم خدایی داریم!

صادق ابوالحسنی‌ها : در اردوگاه موصل که بودیم، در محوطه ی اردوگاه دستگاه بلوک زنی و قالب های آن را مستقر کرده بودند که این کار توسط رزمندگان انجام می شد و در قبال انجام این کار مزدی هم به بچه ها تعلق می‌گرفت.
یک روز یکی از اسرا  بچه ها را تحریک کرد و گفت: این بلوک هایی که شما می زنید، عراقی ها به جبهه ها برده و سنگر می سازند تا در پناه آن رزمندگان ما را قتل و عام کنند.
این موضوع که مطرح شد، بچه هایی که بلوک می زدند دست از کار کشیدند به طوری که عراقی ها عصبانی شده و همه را به داخل سلول ریخته و هر ۲۴ ساعتی فقط ۵ دقیقه اجازه می دادند که آنها برای بیرون روی، از سلول‌هایشان خارج شوند آن هم با اعمال شاقه.
مدتی بچه ها در شرایط سخت زندان بسر بردند تا این که حاج آقای ابوترابی را از اردوگاه عنبر به اردوگاه ما منتقل کردند و ایشان وقتی از وضعیت اسرا با خبر شد، در جمع آنها حاضر شده و گفت: شما اشتباه می کنید، این بلوک‌ها را برای ساختمان‌های اردوگاهها استفاده می‌کنند و مورد مصرف جبهه ندارد، لذا خود ایشان هم مدتی مشغول به بلوک زدن شد و سایر بچه ها هم قبول کردند که این کار را انجام دهند که همگی از سلول خارج و به وضع عادی بازگشتند.

علی اکبرشاهی : در یک دوره ای از ایام اسارت، عراقی ها شدیدا با اقامه نماز جماعت بچه ها مخالفت می کردند و بعد هم به بهانه های مختلف تلاش می کردند که خواندن نماز برای بچه ها به قدری سخت شود که منجر به ترک آن بشود.
یک روز رفتیم سراغ حاج آقا و گفتیم: با توجه به اقداماتی که عراقی ها انجام می دهند، می خواهند نمازجماعت را از ما بگیرند.
حاج آقا گفت: اتفاقا زمانی که در زندان ساواک بودیم، آنجا هم نظیر همین بساط را پیاده کرده و به بهانه های مختلف تلاش می کردند که بچه ها ترک نماز کنند، اما ما باید هوشیار باشیم. ما اصراری بر انجام مستحبات نداریم، اما اگر بخواهند جلوی واجبات ما را بگیرند، ما هم جلویشان خواهیم ایستاد، حتی اگر به کشتنمان ختم شود.

سید عباس ایزدپناه: یک روز، تعرض یکی از نگهبانان عراقی به یکی از اسرای جانباز، موجب سرنگونی و مجروحیت او شد که تعرض همگانی آزادگان را در پی داشت، به طوری که به نگهبانان عراقی حمله کرده و زد و خورد شدیدی پیش آمد که منجر به تیراندازی عراقی ها و کشته و زخمی شدن تعدادی از آزادگان  و کشته شدن ۲ عراقی شد.
عراقی ها هم که فکر می کردند مسبب شلوغی حاج آقای ابوترابی هستند ایشان را بردند استخبارات.
وقتی حاج آقا از استخبارات برگشتند بچه ها به دور ایشان حلقه زده و از ماجرایی که بر ایشان گذشته بود جویا شدند که ایشان فرمودند: مرا از اینجا مستقیم بردند به دادگاه و وقتی وارد دادگاه شدم، رییس دادگاه مأمورانی را که مرا آورده بودند، صدا زد و خطاب به آنها گفت: شما چقدر احمق هستید که ایشان را آورده اید دادگاه، فکر می کنید اردوگاه را شما اداره می کنید، اگر ایشان نبود شما از اداره اردوگاه عاجز بودید و بلافاصله هم دستور برگرداندن مرا به اردوگاه صادر کردند./منبع:شبکه دانا

سید علی‌اکبر ابوترابی سرانجام در دوازدهم خرداد ۱۳۷۹ در مسیر زیارت به مشهدمقدس به همراه پدرش آیت اللَّه سیدعباس ابوترابی‌فرد بر اثر سانحه رانندگی در ۶۱ سالگی درگذشت و در صحن آزادی حرم امام رضا به خاک سپرده شدند.

***

ماجرای حمله صدام به کویت

شیخ جابراحمدالصباح -امیرسابق کویت-می‌گوید: در پایان کنفرانس زمانی که می‌خواستیم عراق را به مقصد کویت ترک کنیم؛ “صدام” خود شخصا پشت فرمان اتومبیل ویژه بنز تشریفات نشست و هدایت خودرو را تا فرودگاه “بغداد” به عهده گرفت. در اتومبیل فقط من بودم و او؛ در حالی‌که صدام سیگار برگ کوبایی بر لب داشت و فضای خودرو مملو از دود این سیگار شده بود در بین راه به او گفتم در کویت منتظرش هستیم و اولین سفر خارجی‌اش را به مقصد کویت داشته باشد. “صدام” هم با تکبیر جواب داد: کویت خانه ماست و می‌آییم.

وی  ادامه می‌دهد که منظور او را آن موقع نفهمیدم و وقتی در حال فرار از کویت در تابستان ۱۹۹۰ میلادی بودم متوجه حرف آن مردک متکبر خبیث شدم و در همانجا آرزو کردم  (ای کاش) به او در جنگ با ایرانی‌ها کمک نمی‌کردم؛ او نمک‌نشناس و نمک به حرام بود.

ماجرای سوال یک خبرنگار از دیکتاتور سابق عراق + تصاویر

همراهان  “امیر سابق کویت” می‌گویند که دیکتاتور سابق عراق  وقتی به کویت حمله کرد، امیر کویت در خواب بود و با وضعیتی پریشان او را به خاک عربستان منتقل کردند.

چند روز بعد از اشغال نظامی کویت توسط بعثی‌ها، صدام شیخ جابر احمد الصباح را فردی عیاش و فاسد معرفی کرد و فیلمی از عیاشی‌های او را پخش نمود. صدام در پاسخ به این سوال خبرنگاری که چرا دیگر لباس نظامی نمی‌پوشد، گفت: من در کویت مردی مقابل خود نمی‌بینم. اگر در جنگ با ایرانی‌ها لباس نظامی می‌پوشیدم، به دلیل آن بود که آنها مرد جنگ بودند.

در ساعت ۲ نیمه شب به وقت محلی در تاریخ دوم اگوست ۱۹۹۰ ، زبده ترین نیروهای گارد ریاست جمهوری عراق (شامل لشگر یکم حمورابی ،لشگر دوم مدینه المنوره،لشکر سوم مکانیزه توکل علی الله و لشکر ششم موتوریزه بخت النصر) و نیرو های ویژه ارتش عراق هجوم به خاک کشور پادشاهی کویت را اغاز کردند.

نقش محوری و اصلی ارتش بعثی عراق را در این هجوم کماندوهای ان ارتش بر عهده داشتند که بوسیله هلیکوپتر و قایق برای حمله به شهر کویت وارد خاک کویت شده و سایر نیروها نیز اقدام به تصرف فرودگاه ها و دو پایگاه هوایی کویت نمودند.

ارتش عراق برای حمایت از این واحد های عمل کننده خود اقدام به گسیل نمودن ۱ اسکادران هلیکوپتر میل ۲۵ ،تعدادی زیادی هلیکوپترهای ترابری میل ۸ و میل ۱۷ و ۱ اسکادران هلیکوپتر بل ۴۱۲ برای پشتیبانی نیروهای خود نمود.مهمترین ماموریت این هلیکوپترها نقل و انتقال و پشتیبانی از کماندوها در شهر کویت و سپس پشتیبانی از واحد های زمینی پیشروی کرده در خاک کویت بود.

نیروی هوایی ارتش عراق در ان مقطع دارای حداقل ۲ اسکادران سوخوی ۲۲، ۱ اسکادران سوخو ۲۵، ۱ اسکادران میراژ F1 و ۲ اسکادران میگ ۲۳ بود.ماموریت اصلی نیروی هوایی عراق در ان برهه کسب برتری هوایی در برابر اندک حملات و مقاومت های محدود جنگنده های نیروی هوایی کویت که از دو پایگاه هوایی موجود در خاک خود حملات شان را علیه متجاوزان انجام میدادند میشد.نیروی هوایی کویت در ان زمان شامل چندین فروند جنگنده میراژ اف ۱ و جنگنده داگلاس اسکای هاوک میگردید.

همزمان با سقوط شهر کویت و منطقه (Dasman) ،امیر کویت جابر الأحمد الصباح به بیابانهای عربستان گریخت.او برادر کوچکتر و نانتی شیخ فهد الأحمد الجابر الصباح بود.

شیخ فهد الأحمد الجابر الصباح کسی بود که در زمان حمله نیروهای متجاوز عراقی به منطقه (Dasman) اقدام به دفاع و دفع حملات عراقی پرداخته بود و توسط عراقی ها کشته شد وعراقی ها جسد او را بر روی یکی از تانکهای خود بستند..

پس از فتخ کویت صدام علاء حسین علی را بعنوان دست نشادنده خود در کویت بر سر کار گمارد ولی در حقیقت علی حسن المجید التکریتی معروف به علی شیمیایی کویت را اداره می نمود.

اعترافات صدام : اشغال کویت فقط دو ساعت طول کشید جورج پیرو: این جلسه نیز در مورد اشغال کویت توسط عراق است.

صدام حسین: من شخصا نقشه حمله به کویت را کشیدم و از آنجا که کویت از لحاظ جغرافیا یک زمین باز است، اشغال آن احتیاجى به نقشه و منابع قدرت ندارد. هر کسى که اندک تجربه نظامى داشته باشد، مى‌تواند یک نقشه مؤثر و موفق راطراحی کند. اشغالکویت حدود دو ساعت و نیم وقت گرفت و همیناندازه نیز براى آن وقت در نظر گرفته بودیم؛ ولى عملا این امر نباید بیش از یک ساعت وقت بگیرد. با توجه به محبت مردم کویت به من، تصرف کویت باید در مدت زمان کم‌ترى صورت مى‌گرفت. من در جلسات سابق نیز گفته بودم که مردم کویت از عراق خواسته بودند که آنها را از شر رهبرانشان نجات دهند.

جورج پیرو(بدل صدام): چگونه شهروندان کویتى این خواسته خود را به اطلاع شما رساندند؟

صدام حسین: برخى از شهروندان و نه همه آنها این علاقه را داشتند و ما این علاقه آنها را احساس کردیم.

جورج پیرو: نیروهای عراقی به چه علت به شهر ساحلی خفجی حمله کردند و چه کسی چنین دستوری داد؟

صدام حسین: من بودم که نقشه این حمله را کشیدم و تصمیم ندارم مسئولیت اقدامات خودم را به دوش دیگران بیاندازم. بعد از تجربه جنگ هشت ساله با ایران از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ این کار بسیار آسان بود. هر طرح نظامى نیاز به اطلاعاتى در مورد جغرافیاى منطقه، سلاح و توانائى‌هاى دشمن دارد. همچنین شناخت توانائى‌هاى خود، میزان آموزش و امکانات لجستیکى و روحیه سربازان خودى لازم است. اصولا طرح حمله به شهر خفجى یک طرح ساده بود. زمین این شهر مانند زمین شهرهاى جنوب عراق باز است و هیچ موانع طبیعى در آن وجود ندارد و تنها عامل نگرانى ما نیروى هوایى دشمن بود.

جورج پیرو: آیا هدف حمله به شهر خفجى، مجبور کردن نیروهاى هم‌پیمان به وارد شدن در یک جنگ زمینى با نیروهاى عراقى بود؟

صدام حسین:کارشناسان نظامى مى‌دانستند که هر حمله زمینى به نیروهاى ارتش عراق کار دشوارى است و دشمن براى حمله زمینى به عراق باید حداقل دو میلیون سرباز داشته باشد؛ ولى دشمنان به راحتى از نیروى هوایى خود استفاده مى‌کردند و به اهداف ارتش عراق حمله کرده و سپس به پایگاه‌هاى خود باز مى‌گشتند. اطلاعاتی که ما به دست آوردیمنشان مى‌داد که نیروهاى دشمن در منطقه اطراف خفجى مستقر بودند. به همین منظور ارتش عراق تصمیم گرفت نیروهاى هم‌پیمان را مورد تهاجم خود قرار داده و آنها را مجبور به جنگ زمینى نمایند. نیروهاى هم‌پیمان به دنبال حمله عراق به آن منطقه از آنجا عقب‌نشینى کردند و از آن به بعد نیروهاى هوایى دشمن حملات پى در پى به مواضع ارتش عراق مى‌نمود و باعث شد که روز به روز خسارت‌هاى ما بیشتر شده و هر روز ما تعداد بیشترى از سربازان و از مهمات خود را از دست بدهیم. بدون اینکه دشمنى در پیش روى ما باشد. من با این سخن که نیروهای عراقی در خفجی شکست خورده و مجبور به عقب‌نشینی شدند مخالفم. نیروهاى ما در اصل تصمیم نداشتند شهر را اشغال کنند و تنها به دنبال مسلط شدن بر مواضع نیروهاى هم‌پیمان بودند. بعد از اینکه ارتش عراق با هیچ مقاومتى در آن منطقه روبرو نشدند، نیروهاى عراقى روز دوم با تصمیم خود از آنجا عقب‌نشینى کرد. نیروهاى هم‌پیمان تنها بعد از چند روز از عقب‌نشینى نیروهاى عراقى مطلع شدند.

جورج پیرو: آیا هدف شما از این حمله گرفتن اسیر آمریکائى بود؟

صدام حسین:هر چند که اصول جنگ بر مبناى کشتن دشمن و به اسارت بردن آن است؛ ولى هدف عراق بعد از چهارده روز از تهاجم نیروهاى هم‌پیمان به نیروهاى عراقی این بود که خسارت‌هایى به نیروهاى دشمن وارد کنند.عراق نیز از در اختیار داشتن اسیر آمریکائى بدش نمى‌آید. به نظرمن گرفتن تعداد اسیر آمریکائى تاثیر بزرگى بر روحیه دشمن خواهد داشت. هجوم به خفجى شاید هم آن چنان مؤثر نبوده ولى در واقع ضرب شصتى به دشمن نشان داد و شاید این حمله باعث شد آمریکائى‌ها حملات هوایى خود را بیشتر کرده و حمله زمینى خود را براى مدت بیشترى به تاخیر بیاندازند.این حمله زمینیباید مدت‌ها پیش از این صورت مى‌گرفت؛ ولى به عللى انجام این حمله یک هفته به تاخیر افتاد و باعث شد دشمن فرصت بیشترى براى حملات هوایى داشته باشد.این امر باعث شد نیروى زمینى عراق بیش از پیش تضعیف شود. من تلاش عراق برای گرفتن اسیران آمریکایىبه منظورمتوقف کردن حملات هوایى نیروهاى هم‌پیمان را به شدت رد می‌کنم.

جورج پیرو: در مورد موشک‌های بالستیکی که به طرف اسراییل شلیک شد بگویید.

صدام حسین:خود من و نه شخص دیگرى دستور شلیک موشک‌هاى بالستیک به اسرائیل را دادم؛زیرا هر چه بلا بر سر ما آمده از اسرائیل است. همه رویدادهاى مضر و منفى که براى عرب‌ها روى داده ناشى از اقدامات اسرائیل بوده است.اسرائیل در واقع سیاستمداران آمریکایى را براى حمله به عراق تحریک کرده و دل آنها را نسبت به کشورهاى عربى پر از کینه و دشمنى مى‌کند. اسرائیل شروع کننده این حملات بود؛ زیرا در سال ۱۹۸۱ تنها نیروگاه هسته‌اى عراق را مورد تهاجم قرار داد.از نظر عراق جنگ با اسرائیل هنوز ادامه دارد. جنگ ۱۹۹۱ به دو دلیل رخ داد. اول نفت و دوم اسرائیل. کویت در واقع تصمیم نداشت علیه عراق اقدامى انجام دهد؛ ولى این ایالات متحده بود که این کشور را علیه عراق تحریک مى‌کرد.

جورج پیرو: ولى مورخان بر این باور هستند که این عراق بود که جنگ را شروع کرد؛ نه کویت.

صدام حسین: این اقدامات کویت بود که باعث این جنگ شد؛ ولى علل اصلى جنگ همان دو مورد است. من با این سخن که نیروهای عراقی در کویت شکست خورده و مجبور به عقب‌نشینی شدند، مخالفم. نیروهاىعراق در نتیجه تصمیم دولت، دست به عقب‌نشینى زدند. ما با روس‌ها بر سر عقب‌نشینى بحث و گفتگو کردیم و در نهایت عراق قبول کرد؛ ولىجنگنده‌های نیروهاى هم‌پیمان در زمان عقب‌نشینىرسمى ارتش عراق از کویت، این نیروها را هدف قرار دادند. طرح عقب‌نشینى نیروهاى عراقى از ۱۲ آگوست ۱۹۹۰ تصویب شده بود؛ ولى هیچ کشورى از جامعه بین‌الملل یا حتى یک کشور عربى نبود که این طرح را با عراق بحث و بررسى کند. فرانسوى‌ها در ابتدا با این طرح موافقت نمودند، ولى به دنبال فشار آمریکائى‌ها مجبور شدند با طرح عقب‌نشینى مخالفت کنند. بعد از آن طرح روس‌هاعنوان شد و عراق نیز آن را پذیرفت.

جورج پیرو: در مورد نامه حسین کامل به علی حسن مجید که به نام شما ارسال شده بود،‌ بگویید.در این نامه که از طرف صدام مطرح شده بود از على حسن مجید خواسته شده بود که ارتش عراق هر آنچه ممکن است در بازسازى عراق به کار آید را از کویت به عراق منتقل کند.

صدام حسین: این سخن تنها یک اتهام بی‌اساس است. روال عادى نامه‌نگاری‌هاى دولتى این است که چنین نامه‌اى از دیوان ریاست جمهورى ارسال شده باشد، در حالى که حسین کامل حتى منشى هم نبود. وى فقط یک وزیر در دولت عراق بود و معروف است که حسین کامل شیوه خاصى را براى اداره امور دارد.

جورج پیرو:‌ منظور از «هر آنچه که در بازسازى عراق به کار مى‌آید» که در نامه درج شده، همان وسایلى است که ارتش عراق با خود به کویت آورده یا اینکه وسایلى است که در عراق وجود داشته است؟

صدام حسین: من به هر حال به ارتش دستور ندادم تا وسایل ارتش کویت و دارایى‌هاىاین کشور به عراق منتقل شود. شاید منظور، برخى تجهیزات کویتى است که وزرا معمولا از آن استفاده مى‌کنند مانند برق، آب و وسایل حمل و نقل و گوشى‌هاى تلفن. این در واقع یک پیام ساده وزیر به یک وزیر دیگر بود که از دیگرى مى‌خواهد وسایلى که نیروهاى عراقى با خود به کویت برده بودند را بازگرداند. در واقع دارایی‌های کویت به هیچ عنوان سرقت نشد.

صدام به عدی دستور داد گروههایی برای سرقت و غارت کویت و مصادرهء اشیاء گران‏قیمت این کشور تشکیل دهد. آنها طلا، جواهرات، اشیاء قدیمی و ارزهای مختلف خارجی را به سرقت برده و منازل مردم را غارت کردند.

تمام سردمداران رژیم بعث در غارت اموال کویت دست داشتند. عدی، اتومبیلهای آلمانی از نوع مرسدس بنز و ب.ام.و و اساب و وسائل ویلاها، خانه‏ها و دستگاههای تهویه را سرقت می‏کرد. تمام وسائل باارزشی که حتا در هتلها، بیمارستانها و سوپرمارکتها موجود بودند، توسط عدی غارت شده و به سرقت رفتند. بقیهء مکانها و مؤسسات، سهم سارق دیگر، یعنی حسین کامل حسن بود. بهرهء او، اتومبیلهای غیرآلمانی، مواد غذایی، ساعتهای گران‏قیمت و وسائل الکترونیکی بود.

یکی از افسران عراقی در خاطرات خود گفته است که عدی و حسین کامل بر سر سرقت اموال مردم از کویت اختلاف شدید پیدا کردند و همین اختلاف در آینده تشدید شد و منجر به فرار حسین کامل و برادرانش از عراق و سرانجام اعدامشان توسط صدام گردید.

به زودی بازارهای عراق، مملو از کالاهای مسروقه از کویت گردید؛ به گونه‏ای که همهء مراکز فروش، کالاهای مورد نیاز خود از طریق حسین کامل تهیه می‎کردند. او گروههایی را برای غارت و گروههایی دیگر را برای فروش اموال به غارت رفته تشکیل داد و میلیونها دلار از راه فروش اموال مسروقهء مردم کویت، به حساب این جنایتکار واریز شد.

حکایت جواهرفروش کویتی 
علی شیمیایی گروههایی را برای سرقت اتومبیلها و کالاهای دیگر تشکیل داد. یک روز به او اطلاع می‏دهند که جواهرفروشی ساکن در ویلایی در اطراف کویت، بیش از صد کیلو طلا و جواهرات و ساعتهای بسیار گران‏قیمت دارد. علی شیمیایی بلافاصله مزدورانش را به این ویلا اعزام می‎کند. آنها جواهرفروش نگون‏بخت را بلافاصله می‏‎کشند و طلا و جواهرات و اشیاء گران‏قیمت او را غارت می‏کنند و آنها در تابوتی قرار می‏دهند و پرچم عراق را بر آن می‏پیچند و اعلام می‏کنند که جنازهء یکی از نیروهای عراقی است که در صحنهء نبرد شهید شده است. تابوت را به بغداد انتقال داده و از آنجا به مزرعهء شخصی علی شیمیایی در اطراف بغداد منتقل می‏کنند. علی شیمیایی به جای اینکه به افرادش که یک افسر و سه سرباز بودند، پاداش دهد، آنها را فورن اعدام می‏کند و جنازه‎شان را در ملأ عام در معرض دید مردم قرار می‎دهد و اعلام می‏کند که این افراد اقدام به سرقت طلا از کویت کرده‏‎اند. تلویزیون عراق هم تصاویر آنها را پخش کرده و تهدید می‏کند که هرکس دست به سرقت بزند، مجازاتش اعدام بدون محاکمه خواهد بود.

آغاز پایان
روز ۱۵ ژانویه ۱۹۹۱، سازمان ملل متحد، آخرین مهلت برای عقب‏نشینی عراق از کویت را تعیین کرد. متحدین تهدید کردند که اگر ارتش عراق عقب‏ نشینی نکند، کویت را با زور آزاد می‏کنند. دستگاههای تبلیغاتی صدام و حزب بعث، در مقابل این تهدیدات، تهدیدات دیگری را مطرح کردند: «ما آخرین سرباز آمریکایی در کویت را آتش می‎زنیم؛ به بوش درس فراموش نشدنی خواهیم داد؛ عراق را به ویتنامی دیگر تبدیل می‏کنیم
مردم عراق گمان می‏کردند صدام در آخرین لحظات از کویت عقب‏نشینی می‏کند. ولی صدام دیوانهء جنگ و خونریزی بود و تصور می‏کرد با موشکهای دوربرد و تانکها و هواپیماهای جنگی، ارتش آمریکا را شکست داده و درس فراموش نشدنی به آنها خواهد داد.

خانوادهء صدام برای در امان ماندن از آسیب، به اردن فرار کردند. کاروانی از اتومبیل، شبانه آنها را منتقل کرد. عدی و محافظانش، ساجده و دخترانش . . . حتا خانواده‏های وزیران و سران حزب بعث به الجزایر و از آنجا به برزیل و تعدادی هم به موریتانی رفتند. عدی از اردن به ژنو نزد عمویش «برزان تکریتی» رفت و تنها صدام و قصی در بغداد ماندند.

سرانجام در پایان مهلت تعیین شدهء سازمان ملل، در صبح روز ۱۶ ژانویه ۱۹۹۱، بمب‏افکن‏های سنگین اف۱۱۱ و اف۱۱۷ متحدین، بغداد را به شدت کوبیدند. سپس سایر هواپیماها وارد صحنه شدند و بمب‏افکن‏های سنگین بی-۱ مقرهای احتمالی صدام را با بمبها و موشکهای پرقدرت سنگرشکن هدف قرار دادند. تقریبن تمامی تأسیسات حیاتی بغداد، در همان شب اوّل حمله، از کار افتادند. صدام در همان شب بمباران، بعد از آنکه از طرق مزدوران اطلاعاتی خود در عربستان سعودی خبردار شد که امشب بغداد بمباران می‎شود، این شهر را ترک کرد. او و پسرش قصی و من نیز به همراه آنها به منطقهء «الدجیل» رفتیم. این منطقه در فاصلهء ۹۰ کیلومتری بغداد قرار دارد. در آنجا خانه‏‎هایی در صفوف منظم احداث شده است که ظاهرشان، نشان نمی‏داد که یک منطقهء نظامی باشد؛ بلکه خانه‏‎هایی معمولی به نظر می‏رسیدند. وارد یکی از آن خانه‏ها شدیم. در زیر تمام این منازل، پناهگاهی است که به خارج از خانه راه دارد. درختان انبوه، جاده‏های وسیع و راه ورود و خروج به پناهگاها را پوشانده بود. صدام بیشتر اوقات را در این مکان به سر می‏برد و مرا به جای خودش برای بررسی اوضاع به بغداد می‏فرستاد. من از مناطقی که توسط هواپیماهای متحدین بمباران شده بودند و همچنین از نیروهای مستقر در کویت، علیرغم حمله‏های شدید هوایی، دیدار کردم. دستگاه های تبلیغاتی رژیم، شجاعت صدام را می‏ ستودند و به مردم می‏گفتند که رهبر معظم با وجود بمباران شدید متحدین، با سربازانش دیدار کرد و احوال آنها را جویا شد؛ اما نمی‏دانستند که رهبر بزرگ اعراب! از ترس شدید در پناهگاه های الدجیل و دیگر نقاط خود را مخفی کرده است. صدام واقعن انسان بزدلی بود و من تصور نمی‏کردم وی تا این حد ترسو باشد.

نیروهای عراقی مستقر در کویت، در وضع یأس و ناامید کننده‏ای به سر می‎بردند. راههای کمک‏رسانی به آنها به خاطر حمله ‏های هوایی متحدین بسته شده بود. من بودم که به نام صدام و برای بالا بردن روحیه‎ها از نیروها دیدار می‎کرد. صدام در آن ایام حتا تا مرز بصره نیز نیامد؛ چه برسد به کویت. او در پناهگاه ویژهء خودش سنگر گرفته بود. این پناهگاه بسیار بزرگ بود و یک میدان وسیع در جلو داشت که به منزلهء یک فرودگاه کوچک عمل می‏کرد و در آن دو فروند جنگندهء شکاری میگ-۲۹ و چند دستگاه خودروی ارتشی قرار داشتند. این پناهگاه، دارای ۴ اتاق بزرگ با درهای آهنین بود و حتا اتاق بزرگی برای تشکیل جلسات در آن وجود داشت. صدام در تمام لحظات، آمادهء فرار بود و تا زمان عقب‏ نشینی ارتش عراق از کویت، در همین حالت به سر می‏ برد.

«طارق عزیز» از مسکو به بغداد بازگشت و اعلام کرد که عراق آمادگی دارد از کویت عقب‏نشینی کند. برای اولین بار بود که عبارت شکست از زبان سران رژیم شنیده می‎شد. آمریکایی خواستار تسلیم بی‏قید و شرط عراق بودند. هواپیماهای آمریکایی در روزهای آخر، اعلامیه‎هایی را پخش می‎کردند که در آنها، سربازان عراقی را به تسلیم فرا می‏خواندند. در این اعلامیه‏ ها، نیروهای عراق به ترک جنگ تشویق می‎شدند و به آنها گفته می‎شد که هیچ راهی جز تسلیم شدن ندارند /بنقل ازمیلیتاری

رئیس ستادارتش عراق درکتاب «صدام ازاینجاعبورکرد»می گوید:

کردند.

آن چه اتفاق افتاد عجیب بود. عبدالجبار شنشل، وزیر دفاع بود و من رئیس ستاد ارتش بودم، ما نه از نزدیک نه از دور در جریان موضوع اشغال کویت نبودیم.

چه وقت از جنگ مطلع شدید؟

شب حوادث من در خانه ام خوابیده بودم. صبح رئیس دفتر فرماندهی کل قوا، سرلشگر علاء الدین الجنابی تماس گرفت و از من خواست که به دفتر فرماندهی کل قوا بروم و وقتی که وارد دفترش شدم گفت: «اشغال کویت را تمام کردیم». پرسیدم چگونه؟ گفت: «گارد جمهوری و نیروی هوایی و هواپیمایی ارتش اشغال کویت را انجام دادند.» یک ربع بعد وزیر دفاع عبدالجبار شنشل رسید و به همین شیوه به او هم ابلاغ کردند. تصور کن ارتش به سمت ماجرایی از این دست رانده می شود بدون این که وزیر دفاع و رئیس ستاد ارتش بدانند.

شوک بزرگی به ما وارد شد. کشور مورد هدف قرار گرفته کشوری عربی و همسایه بود ما می گفتیم که ما با ایران جنگیدیم نه تنها برای دفاع از عراق بلکه همچنین برای دفاع از عرب، در حالی که برای من کاملا روشن بود که مساله بدون حساب و کتاب انجام نشده است. این احساس تکان دهنده به من دست داد که سرنوشت عراق مطرح خواهد شد.

سه یا چهار روز بعد اولین دیدار با صدام حسین انجام شد. ما را خواسته بود، وزیر دفاع و من، برای دیدار فرا خوانده شده بودیم و ماشین ها ما را به منطقه رضوانیه منتقل کردند. بعد از گشتن در خیابان های کناری ما را سوار کاروانی کردند. وارد که شدیم دیدیم که نقشه هایی روی دیوارها آویزان است. یک ربع بعد صدام وارد شد. گفت: «خواهش می کنم قهر نکنید، من به شما عملیات آزادسازی کویت را خبر ندادم اما این به آن معنا نیست که به شما اعتماد ندارم. این کار را به دو دلیل کردم: اول این که اگر من به شما ابلاغ می کردم که سلسله ای از کارها را برای آماده سازی طرح تا آماده سازی وزرا و ستاد ارتش انجام دهید این مساله باعث می شد که نگاه ها متوجه این موضوع شوند و راز بر ملا شود، در حالی که من می خواستم عملیات ناگهانی صورت بگیرد. دوم من کویت را توسط بخش هایی که مستقیما زیر نظر من هستند انجام دادم نه توسط بخش های شما.»

بعد از آن به من گفت: «سرلشگر نزار، می خواهم گارد جمهوری را عقب بیاورم و از تو می خواهم که منطقه کویت را رصد کنی و بخش هایی از ارتش را جایگزین گارد جمهوری کنی که قرار است تا منطقه مرزی عقب نشینی کند و نیروی ذخیره باشد.»

در جلسه صدام خودش را خرسند نشان نداد، واکنش های جامعه جهانی شدید بودند.

به کویت رفتم و حجم نیروهایی که نیاز بود به آن جا بیاوریم برای این که جای گارد جمهوری را بگیرند برآورد کردم و طرح را اجرا کردیم. در روز نهم اشغال گزارشی استراتژیک نوشتم و به فرماندهی کل قوا و معاونش و وزیر دفاع فرستادم. در گزارش درباره حادثه و تغییرات شگرفی که در منطقه به وجود آورده، صحبت کردم، و این که در سطح منطقه و جهان ممکن است چه اتفاقاتی بیفتد. اشاره کردم کاری که عراق کرد می تواند جنگ بزرگی را رقم بزند که می تواند شبیه یک جنگ جهانی کوچک باشد. و گفتم که کشورهای غربی در راس آنها ایالات متحده به همراه کشورهای عربی در این جنگ شرکت خواهند کرد و این جنگ از بازگرداندن کویت تا پایان دادن به عراق را طرح ریزی خواهد کرد.

چهار هفته بعد از اشغال کویت گزارشی عملیاتی نوشتم و در آن روشن کردم که چه رویارویی ای صورت خواهد گرفت و جهت هایی که نیروهای ائتلاف در پیش خواهند گرفت، چه خواهد بود، و امکانات دو طرف را مقایسه کردم. و به طور روشن اشاره کردم که جنگ صد در صد رخ خواهد داد، و ما در این جنگ شکست خواهیم خورد. و در گزارش توصیه کردم که ما عقب نشینی کنیم و مشکلات را از راه های دیپلماتیک حل کنیم.

در ۱۸ سپتامبر ۱۹۹۰، یعنی شش هفته بعد از اشغال، صدام ما را برای جلسه ای که خودش به همراه وزیر دفاع و من و فرمانده نیروی هوایی و مدیر سازمان امنیت به همراه رئیس دفتر کل فرماندهی کل قوا، الجنابی، حضور داشتند، فراخواند. از ابتدای جلسه صدام ناراحت بود. صدام گفت: «سرلشگر نزار تو دو گزارش نوشتی از تو می خواهم درباره آنها توضیح دهی.»

شروع کردم دو گزارش را شرح دادن و اشاره کردم که امکانات ما اصلا کافی نیستند، این یعنی که فرصت مبارزه نداریم و در اماکنمان نابود می شویم. گفتم که حملات هوایی انجام خواهند شد و ظرف کمتر از یک ماه قبل از آن که جنگ برای حمله به نیروهای ما با حمله نیروهای زمینی آغاز شود، همه نقاط حساس و زیربناهای ما را ویران خواهند کرد.

صدام عصبانی شد و گفت: «چی، حملات هوایی که بخواهد یک ماه طول بکشد در کار نخواهد بود، تنها یکی دو روز حمله می کنند و بعد درگیری های زمینی آغاز خواهد شد و در آن جا است که ما به آنها درس خواهیم داد.» جواب دادم: «سرورم، به ما فرصت انجام چنین رویارویی ای را نخواهند داد، پل ها و سربازخانه ها و کارخانه ها را ویران خواهند کرد و در نهایت به نیروهای خط مقدم ما هجوم خواهند آورد.»

هنوز در بخش اول صحبت هایم بودم که صدام ناراضی ایستاد، همه ما هم ایستادیم و خطاب به من گفت: «سرلشگر نزار چرا به صراحت نمی گویی که نمی خواهی بجنگی.» این حرف مرا به درد آورد در حالی که من افسری حرفه ای هستم که به صراحت از موضوعی صحبت می کنم که سرنوشت کشور را مطرح می کند. بعد از این که حرفش مرا شوکه کرد به او گفتم: «سرورم، من نظامی ام و عمرم را در ارتش گذرانده ام و رئیس ستاد ارتش هستم و برای همین باید به تو حقیقت را بگویم. سرورم حقیقت بدتر از چیزی است که گفتم.» جواب داد: «خیلی خوب جلسه تمام شد.» خشم را به وضوح در چشمانش نشان داد.

از جلسه خسته و پردرد خارج شدم. کشور به سمت جنگ هل داده می شود و فرد مسئول به حرف من اصلا اعتنا نمی کند در حالی که من به عشق وطنم و بر اساس تجربه ام صحبت می کنم. صدام طوری مرا خطاب قرار داد انگار که من ترسیده ام. در حقیقت من برای کشورم ترسیده بودم، من نظامی هستم و می دانم که توان رویارویی را نداریم.

روز بعد، بعد از وقت کاری، یکی از افرادی که مورد اعتماد صدام بود نزد من آمد و پیامی شخصی را برای من آورد، اسم او ماجد بود و در کاخ کار می کرد. پیام برکناری من از ریاست ستاد ارتش را به من داد. در نامه آن طور که یادم است، آمده بود: «از صدام به سرلشگر تمام، نزار الخزرجی، برایم سخت است که به مردان (و نظامیان به طور ویژه) تغییر مناصبشان را ابلاغ کنم. در مرحله فعلی لازم است که منصبت تغییر کند. از همه تلاش ها و فعالیت هایت در جنگ قادسیه تشکر می کنیم. الآن شما در منصب مشاور در ریاست جمهوری منصوب شده ای. انتظار داریم که این سمت را بپذیری. واجب آن چیزی است که از گذشته با تو عهد بسته بودیم. صدام حسین.»

حقیقتش منصب جدید یک منصب تشریفاتی و کاملا بی ارزش بود برای همین در محل کار جدید حاضر نشدم. با رئیس دفتر فرماندهی کل قوا تماس گرفتم و به او گفتم: «من خانه هستم هر وقت نظر مرا خواستید به من پیام دهید به شما جواب دهم یا اگر لازم باشد کاری انجام دهم به من بگویید نزد شما حاضر شوم.»

این وضعیت من بود. مشاور نظامی در ریاست جمهوری، تا این که در سال ۱۹۹۶ کشور را ترک کردم.

در طول جنگ کجا بودی؟

در بغداد بودم. در هیچ چیز هم با من مشورت نکردند.

چه کسی طرح جنگ کویت را کشید؟

آن چه فهمیدم صدام شخصا طرح جنگ را در حضور حسین کامل و علی حسن المجید کشید. شاید از افراد نزدیک درباره مسائل مرتبط با جزئیات نیز کمک گرفته شد اما طرح توسط این سه نفر کشیده شد.

بعد از این که برکنار شدی چه تغییری در تعامل حکومت با تو شد؟

محافظان ویژه ای که در میان آنها افرادی از نزدیکان من بودند و مسئول حفاظت از خانه ام را بر عهده داشتند گرفتند. محافظان مرا به جای دیگری منتقل کردند و محافظانی از ]سازمان[ «امنیت ویژه» که قصی آن را مدیریت می کرد، جای آنها آمدند. وظیفه محافظان جدید زیر نظر گرفتن من و نظارت بر تحرکات من بود. ماشین هایی از سوی «امنیت ویژه» سر خیابان گذاشتند و تلفنم را کنترل می کردند. عملا چیزی شبیه حصر خانگی شدم بدون این که رسما چیزی درباره اجرای آن اعلام شود. به شدت زیر نظر بودم.

*رئیس هیات تحریریه روزنامه قطری العرب با حضور در شبکه الجزیره تاکید کرده بودکه ملک فهد می ترسید که بعد از کویت نوبت لشکر کشی عراق به عربستان شود.

درباره نویسنده

1630مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق این سایت برای © 2018 pirastefar.ir. محفوظ است.
بهینه سازی وبسیما