چرایهود ونصاری خودرا«فرزندخدا»می دانند؟نَحْنُ أَبْنَاءُ اللَّـهِ ١٨مائده

یهودیان خودرافرزند-واقعی-خدانمی دانند،منظوریک نوع امتیازویژه «خاص بودن»است

وَقَالَتِ الْیَهُودُ وَالنَّصَارَىٰ نَحْنُ أَبْنَاءُ اللَّـهِ وَأَحِبَّاؤُهُ ١٨مائده

در این معنا هیچ شکى نیست که یهودیان ادعاى فرزندى حقیقى براى خدا ندارند و بطور جدى خود را فرزند خداى تعالى نمى دانند آنطور که بیشتر مسیحیان مسیح را فرزند خدا مى دانند،

پس اینکه در جمله مورد بحث حکایت کرده که یهود و نصارا ادعا کرده اند که ما فرزندان خدا و دوستان اوئیم منظور فرزندى حقیقى نیست ، بلکه منظورشان این است که با نوعى مجازگوئى شرافتى براى خود بتراشند

و این مجازگوئى در کتب مقدسه آنان بسیار دیده مى شود، مثلا در آیه (۳۸) از اصحاح سوم از انجیل لوقا آدم را فرزند خدا خوانده و در آیه (۲۲) از اصحاح چهارم از سفر خروج تورات ، یعقوب را با چنین عنوانى نام برده و در آیه هفتم از مزمور ۲ از مزامیر داوود جناب داوود را و در آیه نهم از اصحاح ۳۱ از نبوت ارمیا اقرام را و در موارد بسیارى از انجیلها و ملحقات آنها عیسى را و در آیه نهم از اصحاح پنجم انجیل متى و سایر انجیلها صلحاى مؤ منین را پسران خدا خوانده .

منظورشان از این تعبیر این است که ما یهودیان و مسیحیان آنقدر در درگاه خداى تعالى محبوب و مقرب هستیم که پسران در نظر پدران محبوب و مقربند،

پس ما نسبت به خداى تعالى جنبه شاهزادگان را داریم که در صفى جداى از صف رعیت قرار دارند و به امتیاز قرب به درگاه سلطان ممتازند،

امتیازى که اقتضا دارد با آنان معامله و رفتارى غیر آن رفتارى که با رعیت مى شود، بشود

کانه شاهزادگان نسبت به قوانین و احکام جاریه در بین مردم افرادى استثنائى نیستند، که آن قوانین در بین آنها اجرا نمى شود، هر فردى از افراد فلان کار زشت را بکند فلان مجازات را دارد الا شاهزادگان ، و هر فردى از افراد باید فلان کار را بکند الا شاهزادگان که به خاطر ارتباطى که با تخت سلطنت دارند نمى شود به آنها توهین کرد، و آنها را مانند سایر افراد مملکت مجازات نمود، و در موقفى قرار دارند که سایر افراد رعیت دارند، همه این امتیازات به خاطر این است که این شاهزادگان به مقدار انتسابشان به مقام سلطنت مورد علاقه و محبت و کرامت شخص سلطان قرار دارند.

پس مراد از این پسرى ، صرف اختصاص و امتیاز و تقرب است ، و عطف کلمه : و احباؤ ه – بر کلمه «ابناء الله » به منزله عطف تفسیر است ، یعنى ابناء را تفسیر مى کند به اینکه غرض از دعوى آن اختصاص و محبوبیت است ، و منظورشان از این محبوبیت نیز خود آن نیست ، بلکه لازمه آن است ، و آن مصونیت از عذاب و عقوبت است ، مى خواهند بگویند ما به دلیل اینکه پسران خدا یعنى احبا و دوستان خدا هستیم ، هر کارى بکنیم کرده ایم ، و هرگز گرفتار عقوبت نمى شویم و سرانجام ما جز به نعمت و کرامت کشیده نمى شود، چون عذاب کردن ما منافات با آن امتیاز و محبوبیت و کرامت دارد که در ما هست .

دلیل بر اینکه مراد از دو کلمه «ابناء و احباء» لازمه این دو کلمه است ، این است که خداى سبحان به دنبال آن فرموده : یغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء…، براى اینکه اگر منظور همانطور که گفتیم لازمه پسرى خدا و دوستى او یعنى مصونیت از عذاب ولو با نپذیرفتن دعوت حقه باشد نبود جا نداشت که در رد گفتار آنان سخن از مغفرت بیاورد، و بفرماید: یغفر…، و نیز موقع مناسبى براى جمله : بل انتم بشر ممن خلق – نبود (بلکه مناسب آن بود که آنان را مانند سایر مشرکین به عذاب دائم تهدید کند)، پس معناى اینکه گفتند: «ما پسران خدا و دوستان اوئیم » این است که ما از خواص درگاه خدا و محبوبان اوئیم ، و خداى تعالى هیچ راهى و مجوزى براى عذاب دائم تهدید کند)

پس معناى اینکه گفتند: ما پسران خدا و دوستان اوئیم ، این است که ما از خواص درگاه خدا و محبوبان اوئیم ، و خداى تعالى هیچ راهى و مجوزى براى عذاب دادن ما ندارد، هر چند که دعوت حقه اش را نپذیریم و هر کار زشتى که خواستیم بکنیم و هر کار واجبى را که مطابق میلمان نبود ترک کنیم ، براى اینکه لازمه معناى خاصه بودن و محبوب خدا بودن همین است که ما از هر مکروه و محذورى در امنیت کامل قرار داشته باشیم .

 احتجاج پیامبراسلام بایهودیان

قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُم بِذُنُوبِکُم ۖ

در این جمله به پیامبر گرامى خود دستور مى دهد با آنان احتجاج نموده ، دعوى آنان را ابطال کند، و این دو حجت است که یکى از راه نقض اقامه شده و دیگرى از راه اثبات نقیض دعوى آنان .

اگر«ویژه »هستید،پس اینهمه عذاب چیست!؟

حاصل دلیل اول که جمله مورد بحث بیانگر آن است این است که اگر دعوى شما مبنى بر اینکه شما پسران خدا و دوستان اوئید و در نتیجه از تعذیب الهى ایمنند و خداى تعالى راهى به تعذیب شما ندارد چون از همه عذابهاى دنیائى و آخرتى ایمن هستید دعوى درستى است پس به من بگوئید این عذابى که هم اکنون به خاطر گناهانى که دارید در آن واقع شده اید و بطور مستمر در آن مى سوزید چیست ؟

عذابى که شما یهودیان به کیفر کشتن پیامبرانتان و افراد صالح از مردم خود و به کیفر فسق و فجورى که همواره در بینتان جارى است ، از قبیل پیمان شکنى ها، و مخصوصا پیمانهائى که با خداى تعالى بستید، و تحریف کلمات خدا از جاى خودش ، و کتمان آیات خدا و کفر به آن و هر نوع طغیان و تجاوزى که مرتکب شدید، بر سرتان آمد بعضیها مسخ شدید و بعضى دیگرتان به تقدیر الهى گرفتار ذلت و مسکنت گشتید و ستمکاران بر شما مسلط شدند و دست به کشتار یکدیگر زدید، عرض و ناموس یکدیگر را دریدید، خانه هاى خود را به دست خود ویران کردید، اموالتان را از بین بردید، و اینک زندگیتان چون بیمارى است که مرض ‍ بدنش را فاسد ساخته ، نه زنده است که جزء زندگان شمرده شود، و نه مرده است که جزء مردگان بشمار آید، نه امید زندگى او مى رود و نه چون مردگان فراموش مى شود.

نصارا هم همینطور ،نه فساد معاصى و گناهانى که در اقوام مسیحیت براه افتاد کمتر از فساد واقع در امت یهود بود، و نه انواع عذابهائى که قبل از بعثت رسول خدا (ص ) و در زمان بعثت و بعد از آن تا به امروز بر سر مسیحیان دنیا آمد کمتر از عذاب یهودیان بوده ، اینک این شما خواننده عزیز و این تاریخ ، مراجعه کن ببین در باره مسیحیت و تباهى هاى آن چه مى گوید و از چه عذابها و بدبختى هایشان خبر مى دهد، قرآن کریم نیز نمونه هاى بسیارى را در سوره بقره و آل عمران و نساء و مائده و اعراف و سوره هائى دیگر ذکر نموده .

ممکن است در اینجا یهودیان مغلطه نموده بگویند:

بله ما همه این وقایع غم انگیز و بلاها که بر سرمان آمده قبول داریم ، اما این از باب عذاب الهى نیست و نبوده بلکه از باب (البلاء للولاء) بوده است

علت این است  که خداى تعالى هر قومى را که بیشتر دوست بدارد بیشتر گرفتار بلاهایش مى کند، همچنانکه امثال این بلاها بر بندگان صالح خدا از انبیا و رسولان خدائى چون ابراهیم و اسماعیل و یعقوب و یوسف و زکریا و یحیى و غیر ایشان گرفته تا خود شما مسلمانان نیز به نظائر آن مبتلا شده اید، جنگ احد و جنگ موته و سایر غزوات نمونه اى از آن گرفتاریها است ، چطور شد که وقتى این ناملایمات به ما متوجه مى شود آنرا عذابهاى الهى مى خوانید و وقتى خود شما به آن مبتلا مى شوید عنوان نعمت و کرامت به آن مى دهید.

تفاوت عذاب اولیای خدا با دشمنان خداچیست؟

در پاسـخ مى گوئیم : در این هیچ شکى و بحثى نیست که ناملایمات جسمى و بلاها و مصائب دنیوى همانطور که بر سر مؤ منین مى تازد بر سر کفار نیز مى تازد، هم صالحان را مى گیرد و هم طالحان را این خود سنت الهى است که در بندگان گذشته او نیز جریان داشته ، الا اینکه عنوان و اثر این بلاها با اختلاف دیدگاهها و موقعیتها فرق مى کند، تا ببینى بندگان خدا نسبت به پروردگارشان در چه موقعیتى و مقامى قرار دارند.

بله آن بنده اى که صلاح و سداد در سویداى دلش جایگیر شده و فضیلت انسانیت در جوهره ذاتش جاى گرفته ، چون انبیاى گرام و افراد تالى تلو آنان وقتى با مصائب و محنتهاى دنیوى روبرو مى شود، بجز فعلیت یافتن فضائل جا گرفته در نفسشان اثرى ندارد،

مصائب و محنتها آن فضائل را که تاکنون نهفته و بى اثر بود به فعلیت مى رساند، هم خود آنان از آن فضائل فعلیت یافته برخوردار مى شوند، و هم دیگران را برخوردار مى سازند، پس این نوع مصائب و یا به عبارتى مصائب این نوع افراد در عین اینکه مایه کراهت طبع است ، چیزى و عنوانى جز بلیت و پیش آمد الهى ندارد، و اگر خواستى مى توانى بگوئى این مصائب براى این نوع افراد ترفیع درجه است .

و اما آن افرادى که نه صلاح و سداد در سویداى دلشان جاى گرفته و نه شقاوت و فسق ، وقتى مصائب و بلاها بر آنان هجوم مى آورد، راه کفر یا ایمان و صلاح و یا طلاح آنان را مشخص مى سازد،

در نتیجه مصائب براى اینگونه افراد جنبه امتحانات و آزمایش الهى را دارد خداى تعالى اینگونه افراد را مى آزماید تا معلوم شود آیا راه بهشت را پیش مى گیرند و یا راه دوزخ را.

در مقابل آن دو طائفه ، طائفه سومى هست که در زندگیشان جز بر هواى نفس تکیه و اعتماد ندارند، و جز با فساد و افساد و فرو رفتن در لجنزار شهوت و غضب انس نمى ورزند و هیچگاه فضیلت را بر رذیلت و خضوع در برابر حق را بر استکبار نسبت به خداى تعالى بر نمى گزینند.

 قرآن داستان این طائفه را همانند  امت نوح و قوم عاد و ثمود و مردم فرعون و اصحاب مدین و قوم لوط معرفی کرده ، قهرا مصائب براى این طائفه جنبه عذاب دارد، و خداى تعالى مى خواهد با فرستادن بلاها نسل این طائفه را بر اندازد.

و خداى تعالى همه این معانى یعنى معناى عذاب طائفه اول و دوم و سوم را در یک آیه جمع کرده و مى فرماید: و تلک الایام نداولها بین الناس و لیعلم الله الذین آمنوا و یتخذ منکم شهداء و الله لا یحب الظالمین ، و لیمحص الله الذین آمنوا و یمحق الکافرین .

بلاهابرای اهل ایمان موجب تقویت ایمان می شود وبرای گناهکاران موجب نافرمانی وکفرمی شود

فاصله -زمانی-حضرت موسی وحضرت محمد۲۰۰۰سال

تاریخ یهود از زمان بعثت موسى (ع) تا زمان بعثت محمد خاتم الانبیا (ص) که بیش از دو هزار سال است.

فاصله -زمانی-معراج  حضرت عیسی تاحضرت محمد۶۰۰سال

 تاریخ نصارا از زمانى که عیسى (ع) به آسمان برده شد تا زمان ظهور اسلام ، بطورى که مى گویند تقریبا ششصد سال طول کشیده مالامال از انواع جرائم و گناهانى است که این دو ملت مرتکب شدند، و در ارتکاب گناهان هیچ گناهى را فروگذار نکردند تا آنجا که بدون ندامتى و شرمى کارشان به اصرار و استکبار کشیده شد،

 بلاها و مصائبى که بر سر این دو ملت(یهودونصاری) آمده جنبه اى به غیر از عذاب و عنوانى به غیر از سرکشی وطغایان نداشته ، ونمى تواند داشته باشد.

بخلاف مسلمین که اگر آنها نیز به بلاهائى مبتلا شدند یا در نظر گرفتن اینکه بلاها از نظر طبیعت که این عالم دارد چیزى بجز حوادث عادى نبوده ، حوادثى که دست تدبیر الهى آنها را پیش مى آورده و مى آورد این سنتى است از خداى تعالى که همواره جارى بوده و همواره جارى خواهد بود، آرى «ولن تجد لسنه الله تبدیلا» و این حوادث بالنسبه به حال مسلمانانى که مبتلا به آن مى شده اند البته سخن ما در باره مسلمانانى است که بر طریق حق استوار بودند چیزى به جز امتحان نبوده همچنانکه نسبت به مسلمانانى که از راه اسلام منحرف شدند چیزى بجز نکال و عذاب نبوده و از نظر اسلام احدى نمى تواند ادعا کند که من به خاطر اینکه در شناسنامه ام مسلمانم نزد خداى تعالى کرامتى و حرمتى على حده دارم ، زیرا قرآن کریم چنین کرامتى و چنین احترامى براى احدى اثبات نکرده ، تا چه رسد به اینکه مسلمانان را پسران خدا و دوستان او بداند، و اسلام هیچ اعتنائى به اسماء و القاب ندارد.

بلکه در خطاب به مسلمانان فرموده : ام حسبتم ان تدخلوا الجنه و لما یعلم الله الذین جاهدوا منکم و یعلم الصابرین ؟ تا آنجا که مى فرماید: و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم ، و من ینقلب على عقبیه فلن یضرالله شیئا و سیجزى الله الشاکرین  و نیز فرموده : لیس بامانیکم و لا امانى اهل الکتاب ، من یعمل سوءا یجز به و لا یجد له من دون الله ولیا و لا نصیرا.

و در این آیه یعنى آیه مورد بحث که مى فرماید: قل فلم یعذبکم بذنوبکم – وجهى دیگر هست ، و آن این است که مراد از «عذاب » عذاب اخروى باشد و کلمه «یعذبکم » به معناى آینده است ، نه به معناى استمرار که در وجه سابق گفته شد،

و از این باب به اهل کتاب می گوید : «پس چرا خدا در قیامت شما را عذاب میکند؟»

که اهل کتاب خود اعتراف دارند به اینکه در برابر گناهانشان فى الجمله و تا حدودى مى بینند، اما یهودیان اعتراف دارند دلیلش حکایتى است که قرآن کریم از سخنان آنان کرده ، یهودیان گفتند: لن تمسنا النار الا ایاما معدوده ، و اما نصارا اعتراف دارند دلیلش این است که هر چند آنها «معتقد به فدا هستند»

یعنى معتقدند که «عیسى  با خداى تعالى معامله اى کرد و آن این بود که به دار آویخته شود، و در عوض خداى تعالى گناهان مسیحیان را بیامرزد»

و لیکن همین اعتقاد فى نفسه اعتراف به اثبات گناه و عذاب است چون مى گویند: عذاب کشیدن مسیح و بدار آویخته شدنش به خاطر گناهان امت نصارا بود، علاوه بر اینکه انجیلهاى آنان گناهانى چون زنا و امثال آن را گناه مى داند، و کلیساها نیز با اینگونه اعمال معامله گناه مى کنند، و به همین جهت در کلیساها جائى را براى آمرزش گناهان اختصاص مى دهند تا گنه کار بدانجا رود، و به گناه خود اعتراف نموده و از مسؤ ول آن غرفه آمرزش گناه خود را طلب کند، این هم براى خود وجهى دیگر است ، و لیکن وجه صحیح همان وجه اول است .

خداوندخط بطلان برادعای یهودونصاری می کشد

بَلْ أَنتُم بَشَرٌ مِّمَّنْ خَلَقَ ۚ یَغْفِرُ لِمَن یَشَاءُ وَیُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ ۚ وَلِلَّـهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا ۖوَإِلَیْهِ الْمَصِیرُ ﴿١٨مائده﴾

این قسمت از آیه مورد بحث برهان دومى است که مى خواهد از راه معارضه دعوى یهود و نصارا را باطل کند و حاصل این برهان این است که اگر به حقیقت شما نظر کنیم همین کافى است که دعوى شما مبنى بر اینکه پسران خدا و دوستان اوئید را باطل کند، براى اینکه حقیقت ذات شما این است که شما بشرى هستید از میان انسانها، و سایر موجوداتى که خداى تعالى آفریده ، و شما هیچ امتیازى از سایر مخلوقات خدا ندارید، و از میان مخلوقات یعنى آسمانها و زمین و آنچه بین آن دو است هیچ موجودى زائد بر اینکه مخلوق خدا است چیزى ندارد، همه مخلوق اویند، و او ملیک و حاکم در همه است ، حاکم به هر چه و به هر طور که بخواهد، و به زودى بازگشت مخلوق به سوى پروردگار ملیک و حاکمش مى باشد، پروردگارى که حاکم در او و در غیر او است .

وقتى مطلب چنین باشد پس خداى سبحان مى تواند هر کسى را که خواست بیامرزد، و هر کسى را که خواست عذاب کند، بدون اینکه مزیتى یا کرامتى و یا هر بهانه دیگرى از عذاب و یا مغفرت او جلوگیرى نماید، و یا راه او را در به کرسى نشاندن ارادهاش قطع کند، و یا بین او و آنچه اراده کرده حجابى و یا حائلى بیندازد.

پس اینکه فرمود: بل انتم بشر ممن خلق ، به منزله یکى از مقدمات حجت و برهان است ، و جمله : و لله ملک السموات و الارض و ما بینهما به منزله مقدمه دیگر، و جمله : و الیه المصیر- به منزله مقدمه سوم دلیل است ، و جمله : یغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء- به منزله نتیجه بیان و حجتى است که دعوى یهود و نصارا را که گفتند خدا راهى به تعذیب ما ندارد نقض مى کند.

 یَا أَهْلَ الْکِتَابِ قَدْ جَاءَکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلَىٰ فَتْرَهٍ مِّنَ الرُّسُلِ﴿١٩مائده﴾

راغب در مفردات خود گفته : کلمه فتور که کلمه فترت از آن گرفته شده – به معناى آن حالت سستى است که بعد از فرو نشستن خشم به آدمى دست مى دهد، و نیز به معناى نرمى بعد از شدت ، و نیز به معناى ضعف بعد از قوت است ، خداى تعالى این ماده را در کلام خود استعمال کرده و فرمود: یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم على فتره من الرسل ، و معناى آمدن رسولى بعد از فترتى از رسولان ، این است که رسول ما بعد از مدتى طولانى که هیچ رسولى نفرستادیم بیامد.

و این آیه شریفه دومین خطابى است که به اهل کتاب شده ، و متمم خطاب اول است ، براى اینکه آیه اول براى اهل کتاب این معنا را بیان کرد: که خداى تعالى رسولى به سوى ایشان گسیل داشته ، و او را با کتابى مبین تایید نموده ، و او به اذن خدا بشر را به سوى هر خیرى و هر سعادتى هدایت مى کند، و آیه مورد بحث بیان مى کند که بیانى که گفته شد جنبه اتمام حجت براى آنان دارد، رسول ما به این منظور بشر را هدایت نموده هر خیر و سعادتى را برایشان بیان مى کند، که فردا یعنى در روز قیامت نگویند: خدایا هیچ بشیر و نذیرى به سوى ما نیامد تا راه سعادت و شقاوت را براى ما بیان کند.

با این بیان ، احتمالى که در باره آیه داده شده تایید مى شود و آن احتمال این است که متعلق فعل «یبین لکم » در این آیه همان متعلق در آیه قبل است ، و بنابراین احتمال تقدیر آیه چنین مى شود: قد جاءکم رسولنا یبین لکم کثیرا مما تخفون من الکتاب ، پس دین اسلامى که به سوى آن دعوت مى شوید در حقیقت همان دین خودتان است که به آن متدین هستید و آن دین را تایید مى کند و اگر مى بینید که در این دین چیزهائى هست که در دین شما نیست این موارد اختلاف بیان همان امورى است که رهبانان شما از معارف دین شما دزدیدند و از شما پنهان داشتند.

و لازمه این احتمال این است که جمله : یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم ، از قبیل تکرار عین خطاب قبلى باشد همان را اعاده کرده ، تا بعضى از چیزهائى که در آن خطاب ناگفته مانده ، اضافه کند و آن مطلب ناگفته عبارت است از جمله : ان تقولوا ما جاءنا… و اگر جمله : «یا اهل الکتاب » را تکرار کرد براى این بود که بین آنچه گفته شد و بین این جمله ناگفته ، فاصله زیاد شده بود و به عبارت اصطلاحى بین متعلق و متعلق فاصله آنقدر شده بود که متعلق به متعلق نمى چسبید،

در مقابل آن احتمال ، احتمال دیگرى هست و آن این است که خطاب -یا اهل الکتاب – تکرار خطاب قبلى نباشد بلکه خطابى از نو باشد و جمله «یبین لکم» نیز اشاره به همان بیان قبلى نباشد بلکه متعلق آن حذف شده باشد یا براى اینکه خواسته باشد عمومیت را برساند یعنى بفرماید: اى اهل کتاب رسولى به سوى شما آمد تا همه چیز را براى شما بیان کند، البته همه چیزهائى که احتیاج به بیان دارد و یا براى بزرگداشت آنچه حذف شده و خواسته باشد بفهماند: این رسول به سوى شما آمد تا امرى عظیم را که شما محتاج به بیان آن هستید برایتان بیان کند.

 و جمله :على فتره من الرسل – بى اشعار و بلکه بى دلالت نیست بر اینکه آن حاجت چیست ، چون معناى آیه روى هم چنین است : رسولى به سوى شما آمد تا برایتان بیان کند چیزى را که گذشت مدتى طولانى از آخرین پیامبر قبلى و نیامدن پیامبرى دیگر شما را محتاج به بیان آن نموده است .

جمله : ان تقولوا ما جاءنا من بشیر و لا نذیر… متعلق است به جمله : قد جاءکم ، چیزى که هست در این میان کلمه « حذر »و یا  «لئلا» از اول آن افتاده و تقدیر جمله چنین است :حذر أ ن تقولوا- و یا «لئلا تقولوا » یعنى : ما این رسول را فرستادیم تا مبادا شما چنین و چنان گوئید و یا ما این رسول را فرستادیم تا شما چنین و چنان نگوئید.

یهود منکر«نسخ و بداء»بودند

و جمله : و الله على کل شى ء قدیر- گوئى مى خواهد توهمى را که ممکن است به ذهن افرادى بیاید رفع کند، چون یهودیان به خاطر اینکه نسخ و بداء را محال مى پنداشتند

معتقد بودند که شریعت تورات نسخ نخواهد شد و بعد از آن دیگر شریعتى نخواهد آمد

خداى تعالى در جمله مورد بحث این توهم را دفع نموده و مى فرماید: این عقیده شما با عمومیت قدرت حقتعالى منافات دارد، شما دارید با این عقیده باطل خود قدرت خدا را محدود مى کنید با اینکه خداى تعالى بر هر چیزى قادر است ، هم بر نسخ و هم بر بداء، و ما در جلد اول در تفسیر آیه شریفه : ما ننسخ من آیه او ننسها… پیرامون این مساله بحث کردیم .

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:ولی ما بااجازه علامه طباطبایی دراینجاآوردیم!،ضمناً درانتخاب بعضی ازتیترها دخل وتصرفی کردیم واندکی ویرایش.

نسخ چیست؟ آیات منسوخه کدامند؟

 مَا نَنسَخْ مِنْ آیَهٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا ۗ أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّـهَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿١٠۶بقره)

ما هیچ آیه اى را نسخ نمى کنیم و از یادها نمى بریم مگر آنکه بهتر از آن و یا مثل آنرا مى آوریم مگر هنوز ندانسته اى که خدا بر هر چیزى قادر است

آیات منسوخه نوعا لحنى دارند که بطور اشاره مى فهمانند که بزودى نسخ خواهند شد و حکم در آن براى ابد دوام ندارد، مانند آیه :  فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتَّىٰ یَأْتِیَ اللَّـهُ بِأَمْرِهِ  ﴿١٠٩بقره﴾، (فعلا عفو کنید و نادیده بگیرید تا خداوند امر خود را بفرستد)،

که بروشنى مى فهماند: حکم عفو و گذشت دائمى نیست و بزودى حکمى دیگر مى آید، که بعدها بصورت حکم جهاد آمد.

و مانند حکم زنان بدکاره که فرموده :  فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ أَرْبَعَهً مِّنکُمْ ۖ فَإِن شَهِدُوا فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ حَتَّىٰ یَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ یَجْعَلَ اللَّـهُ لَهُنَّ سَبِیلًا ﴿١۵نساء﴾، (ایشان را در خانه ها حبس کنید تا مرگشان برسد و یا خدا راهى برایشان معین کند)، که باز بوضوح مى فهماند حکم حبس موقتى است و همینطور هم شد و آیه شریفه با آیه تازیانه زدن بزناکاران نسخ گردید، پس جمله : یَأْتِیَ اللَّـهُ بِأَمْرِهِ در آیه اول و جمله -أَوْ یَجْعَلَ اللَّـهُ لَهُنَّ سَبِیلًا- در آیه دوم خالى از این اشعار نیستند که حکم آیه موقتى است و بزودى دستخوش نسخ خواهند شد.

نسبت که میانه ناسخ و منسوخ است ، غیر آن نسبتى است که میانه عام و خاص و مطلق و مقید، و مجمل و مبین است ، براى اینکه تنافى میانه ناسخ و منسوخ بعد از انعقاد ظهور لفظ است ، باین معنا که ظهور دلیل ناسخ در مدلول خودش تمام است و با این حال دلیل دیگر بر ضد آن مى رسد که آنهم ظهورش در ضدیت دلیل منسوخ تمام است آنگاه رافع این تضاد و تنافى ، همانطور که گفتیم حکمت و مصلحتى است که در هر دو هست .

تفسیر نعمانى از امیرالمؤمنین (ع) روایت آمده که آنجناب بعد از معرفى عده اى از آیات منسوخ و آیاتى که آنها را نسخ کرده ، فرموده : و آیه : وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ ﴿۵۶ذاریات﴾، من جن و انس را نیافریدم مگر براى اینکه عبادتم کنند.

 *وَلَا یَزَالُونَ مُخْتَلِفِینَ﴿١١٨هود﴾ إِلَّا مَن رَّحِمَ رَبُّکَ (و پیوسته در اختلافند مگر آنهائى که پروردگارت رحمشان کرده باشد و بهمین منظور هم خلقشان کرده ) نسخ شده ، چون در اولى غرض از خلقت را عبادت معرفى مى کرد و در این آیه میفرماید براى اینکه رحمشان کند خلقشان کرده .

مولف(علامه طباطبایی): این روایت دلالت دارد بر اینکه امام (ع ) نسخ در آیه را اعم از نسخ قرآنى یعنى نسخ حکم شرعى دانسته و بنا بفرمایش امام آیه دومى حقیقتى را اثبات مى کند که باعث مى شود حقیقت مورد اثبات آیه اولى تحدید شود و بعبارتى روشن تر اینکه آیه اولى غرض از خلقت را پرستش خدا معرفى مى کرد،

در حالى که مى بینیم که بسیارى از مردم از عبادت او سر باز مى زنند و از سوى دیگر خداى تعالى هیچگاه در غرضهایش مغلوب نمى شود، پس چرا در این آیه غرض از خلقت همگى را عبادت دانسته است ؟.

آیه دوم توضیح مى دهد: که خداوند بندگان را بر اساس امکان اختلاف آفریده و در نتیجه لایزال در مسئله هدایت یافتن و گمراه شدن مختلف خواهند بود و این اختلاف دامن گیر همه آنان مى شود، مگر آن عده اى که عنایت خاصه خدائى دستگیرشان شود و رحمت هدایتش شامل حالشان گردد و براى همین رحمت هدایت خلقشان کرده بود.

پس آیه دوم براى خلقت غایت و غرضى اثبات مى کند و آن عبارتست از رحمت مقارن با عبادت و اهتداء و معلوم است که این غرض ‍ تنها در بعضى از بندگان حاصل است ، نه در همه ، با اینکه آیه اول عبادت را غایت و غرض از خلقت همه مى دانست در نتیجه جمع بین دو آیه باین مى شود که غایت خلقت همه مردم بدین جهت عبادت است که خلقت بعضى از بندگان بخاطر خلقت بعضى دیگر است ، باز آن بعض هم خلقتش براى بعض دیگر است تا آنکه باهل عبادت منتهى شود، یعنى آنهائى که براى عبادت خلق شده اند پس این صحیح است که بگوئیم عبادت غرض از خلقت همه است ، همچنانکه یک مؤ سسه کشت و صنعت ، باین غرض تاءسیس ‍ مى شود که از میوه و فائده آن استفاده شود و در این مؤ سسه کشت ، گیاه هم هست اما براى اینکه آذوقه مرغ و گوسفند شود و کود مرغ و گوسفند عاید درخت گردد و رشد درخت هم وسیله بار آوردن میوه بیشتر و بهترى شود.

پس همانطور که صحیح است بگوئیم کشت علوفه براى سیب و گلابى است و نگهدارى دام هم براى سیب و گلابى است ، در خلقت عالم نیز صحیح است بگوئیم خلقت همه آن براى عبادت است .

و بهمین اعتبار است که امام (ع) فرموده : آیه دوم ناسخ آیه اول است و نیز در همان تفسیر از آنجناب روایت شده که فرمود: آیه : وَإِن مِّنکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا ۚ کَانَ عَلَىٰ رَبِّکَ حَتْمًا مَّقْضِیًّا ﴿٧١مریم﴾، بوسیله –إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِّنَّا الْحُسْنَىٰ أُولَـٰئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ ﴿١٠١انبیاء﴾ ، لَا یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا ۖ وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ﴿١٠٢﴾ لَا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ ﴿١٠٣انبیاء﴾ – نسخ شده ، چون در آیه اول مى فرماید: احدى از شما نیست مگر آنکه بدوزخ وارد مى شود، و در آیه دوم مى فرماید: (کسانى که از ما بر ایشان احسان تقدیر شده ، آنان از دوزخ بدورند و حتى صداى آنرا هم نمیشنوند و ایشان در آنچه دوست بدارند جاودانه اند و فزع اکبر هم اندوهناکشان نمى کند).

مولف(علامه طباطبایی): ممکن است کسى خیال کند که این دو آیه از باب عام و خاص است ، آیه اولى بطور عموم همه را محکوم مى داند باین که داخل دوزخ شوند و آیه دوم این عموم را تخصیص مى زند و حکم آن را مخصوص کسانى میکند که قلم تقدیر برایشان احسان ننوشته است .

لکن این توهم صحیح نیست براى اینکه آیه اولى حکم خود را قضاء حتمى خدا مى داند، و قضاء حتمى قابل رفع نیست و نمى شود ابطالش کرد، حال چطور با دلیل مخصص نمى شود ابطالش کرد ولى با دلیل ناسخ مى شود،

در تفسیر عیاشى از امام باقر (ع) روایت آورده که فرمود: یک قسم از نسخ بداء است که آیه :یَمْحُو اللَّـهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ ۖوَعِندَهُ أُمُّ الْکِتَابِ ﴿٣٩رعد﴾  مشتمل بر آنست و نیز داستان نجات قوم یونس از اینقرار است .

مولف المیزان (علامه طباطبایی): وجه آن واضح است ، نسخ هم در تشریعیات و احکام هست و هم در تکوینیات و نسخ در تکوینیات همان بداء است که امام فرمود: نجات قوم یونس یکى از مصادیق آنست .

در بعضى اخبار از ائمه اهل بیت (ع) رسیده : که مرگ امام قبلى و قیام امام بعدى در جاى او را نسخ خوانده اند.

مولف المیزان:  اخبار در این باره یکى دو تا نیست ، بلکه از کثرت بحد استفاضه رسیده است .

و در تفسیر الدر المنثور است که : عبد بن حمید و ابو داود در کتاب ناسخ و ابن جریر از قتاده روایت کرده که گفت : رسول خدا (ص) آیه و یا سوره و یا هر چه را از سوره که خدا مى خواست قرائت مى کرد، بعدا برداشته مى شد، و خدا از یاد پیغمبرش مى برد و خداى تعالى در این باره به پیامبرش فرمود: مَا نَنسَخْ مِنْ آیَهٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا ۗ ﴿١٠۶بقره﴾– الخ . قتاده سپس در معناى آیه گفته است : خدا میفرماید در این نسخ و انساء، تخفیف ، رخصت ، امر و نهى است .

یهود منکر«نسخ و بداء»بودند

و جمله : و الله على کل شى ء قدیر- گوئى مى خواهد توهمى را که ممکن است به ذهن افرادى بیاید رفع کند، چون یهودیان به خاطر اینکه نسخ و بداء را محال مى پنداشتند

 أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّـهَ لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۗ وَمَا لَکُم مِّن دُونِ اللَّـهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا نَصِیرٍ﴿١٠٧بقره﴾

آیا نمی دانی که خدا،همه ملک آسمان و زمین به او تعلق دارد؟

خطاب به مؤمنین است که از آن رائحه ترساندن از انکار و خدعه یهودیان گمراه به مشام می رسدو خداوند از قبل جواب شبهاتی را که ممکن آنها در باره نسخ بکنند می دهد، پس خدا مالک تمام هستی است و می تواند در ملک خود تصرف کند، سپس آنچه خیر و صلاح بشردر آن است به او افاضه می نماید.

خداى تعالى در جمله مورد بحث این توهم را دفع نموده و مى فرماید: این عقیده شما با عمومیت قدرت حقتعالى منافات دارد، شما دارید با این عقیده باطل خود قدرت خدا را محدود مى کنید با اینکه خداى تعالى بر هر چیزى قادر است ، هم بر نسخ و هم بر بداء.

***

«بدا» در آفرینش، نظیر نسخ در قانون است، مثل آنکه از ظاهر قانون و یا حکمى تصوّر کنیم که دائمى است، ولى بعد مدّتى ببینیم که عوض شده است. البتّه این به معناى پشیمانى و یا جهل قانونگذار نیست، بلکه شرایط باعث بوجود آمدن این تغییر در قانون شده است، درست مانند نسخه ‏اى که پزشک با توجّه به شرایط فعلى بیمار آن را مى‏ نویسد، امّا به محض تغییر حال او، نسخه جدیدى تجویز مى‏کند. لذا همان گونه که نسخ در آیات را که در واقع یک نوع بدا است، همه فرق اسلامى از شیعه و سنى قبول کرده ‏اند، مى‏ بایست «بدا» را با همین معنا و بیانى که آمد پذیرا باشند. پس بدا به معناى جهل ماست نه جهل خداوند./حجت الاسلام قرائتی درسهایی ازقرآن

درباره نویسنده

1729مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق این سایت برای © 2018 pirastefar.ir. محفوظ است.
بهینه سازی وبسیما