شباهت مذاکره۱+۵باصلح حدیبیه

شباهت مذاکره۱+۵بباصلح حدیبیه

 

در تـفـسـیـر قـمـى در ذیـل جمله (انا فتحنا لک فتحا مبینا) مى گوید: پدرم از ابن ابى عـمـیـر از ابـن سـنـان از امـام صـادق (ع) روایـت کـرده کـه فـرمـود: سـبـب نـزول ایـن آیـه و ایـن فـتـح چـنـان بـود کـه خـداى عـزّوجـلّ رسـول گـرامـى خـود را در رؤ یـا دسـتـور داده بـود کـه داخـل مـسـجـدالحـرام شـود و در آنـجـا طـواف کـنـد، و بـا سـر تـراشـان سـر بـتـراشـد. و رسـول خـدا (ص) این مطلب را به اصحاب خود خبر داد، و دستور داد تا با او خارج شوند.

هـمـیـن کـه بـه ذو الحـلیفه (مسجد شجره ) رسیدند، احرام عمره بسته، و قربانى با خود حـرکـت دادنـد، رسـول خدا (ص هم شصت و شش قربانى با خود حـرکـت داد، در حـالى کـه بـه احـرام عـمـره تـلبـیـه گـفـتـنـد، و قـربـانـیـان خـود را بـا جل و بى جل حرکت دادند.

از سـوى دیـگر وقتى قریش شنیدند که آن جناب به سوى مکه روان شده، خالد بن ولید را بـا دویـسـت سـواره فرستادند، تا بر سر راه آن جناب کمین بگیرد، و منتظر رسیدن آن جناب باشد. خالد بن ولید از راه کوهستان پا به پاى لشکر آن جناب مى آمد. در این بین رسـول خـدا (ص) و اصـحـابـش بـه نـمـاز ظـهـر ایـسـتـادنـد، بـلال اذان گـفـت، و رسـول خـدا (ص به نماز ایستاد. خالد بن ولیـد به همراهان خود گفت : اگر همین الان به ایشان که سرگرم نمازند بتازیم همه را از پـاى در خـواهـیـم آورد. چـون من مى دانم که ایشان نماز را قطع نمى کنند، و لیکن بهتر اسـت که در این نماز حمله نکنیم، صبر کنیم تا نماز دیگرشان برسد که از نور چشمشان بـیـشـتـر دوسـتـش مـى دارنـد، هـمـیـن کـه داخـل آن نـمـاز شـدنـد حـمـله مـى کـنـیـم در ایـن بین جـبـرئیـل بـر رسـول خـدا (صـ) نـازل شـد، و دسـتـور نـمـاز خـوف را آورد کـه مـى فـرمـاید: (فاذا کنت فیهم فاقمت لهم الصلاه …).

 صـادق (ع) مـى فـرمـایـد: فـرداى آن روز رسول خدا (ص) به حدیبیه رسید، و آن جناب در بین راه اعرابى را کـه مـى دید دعوت مى کرد تا به آن جناب بپیوندند، ولى احدى به وى نپیوست، و از در تـعـجـب مـى گـفـتـنـد: آیـا مـحـمـد و اصـحـابـش انـتـظـار دارنـد داخـل حـرم شـونـد بـا ایـنـکـه قـریـش بـا ایـشـان در داخـل شـهـرشـان نـبـرد کـرده و بـه قتلشان رساندند و ما یقین داریم که محمد و اصحابش هرگز به مدینه برنمى گردند….

روایتى از ابن عباس در  صلح حدیبیه

و در مـجـمـع البـیـان از ابـن عـبـاس روایـت کـرده کـه : گـفـت رسـول خـدا (ص) بـه عزم مکه بیرون آمد، همین که به حدیبیه رسید شترش ایستاد، و هر چه به حرکت وادارش کرد قدم از قدم برنداشت و در عوض زانو بـه زمـیـن زد. اصـحابش پیشنهاد کردند ناقه را بگذار و برویم، فرمود: آخر این حیوان چـنـیـن عـادتى نداشت، قطعا همان خدا که فیل (ابرهه ) را از حرکت بازداشت، این حیوان را بازداشته.

آنـگـاه عـمـر بـن خـطـاب را احـضـار کـرد تـا او را بـه سـوى مـکـه بـفـرسـتـد، تـا از اهـل مـکـه اجـازه ورود بـه مکه را بگیرد، و در ضمن خودش در آنجا مراسم عمره را انجام داده قـربـانـیـش را ذبـح کـند. عمر عرضه داشت من در مکه یک دوست دلسوز ندارم، و از قریش بـیـمـنـاکـم، چون خودم با آنان دشمنم، و لیکن به نزد مردى راهنمایى مى کنم که در مکه خـواهـان دارد، و در نـظـر اهـل مـکـه عـزیـزتـر از مـن اسـت، و او عـثـمـان بـن عـفـان اسـت. رسـول خـدا (ص) تصدیق کرد. لاجرم عثمان را احضار نموده نزد ابى سفیان و اشراف مکه فرستاد تا به آنان اعلام بدارد: پیامبر به منظور جنگ نیامده، بلکه تنها منظورش زیارت خانه خدا است، چون خانه خدا در نظر آن جناب بسیار بزرگ اسـت. قـریـش وقـتـى عـثـمـان را دیـدنـد نـزد خـود نـگـه داشـتـنـد، و نـگـذاشـتـنـد نـزد رسول برگردد.

بیعت رضوان

از سـوى دیگر به رسول خدا (ص) و به مسلمانان رساندند که عـثـمـان کشته شده، فرمود: حال که چنین است ما از اینجا تکان نمى خوریم تا با این مردم بـجـنگیم، آنگاه مردم را دعوت کرد تا بار دیگر با او بیعت کنند، خودش از جاى برخاست نـزد درخـتـى کـه آنـجـا بـود رفـت، و بـه آن تـکیه کرد و مردم با او بر این بیعت کردند، که با مشرکین بجنگند و فرار نکنند.

بیعت"درحدیبیه"برای چه بود؟

عـبـداللّه بـن مـغـفـل مـى گـویـد: مـن آن روز بـالاى سـر رسـول خـدا (ص) ایـستادهبودم، و شاخه اى از چوب سمره در دستم بود که مردم را از پیرامون آن جناب دور مى کردم، تا یکى یکى بیعت کنند، و در آن روز نفرمود بر سر جان با من بیعت کنید، بلکه فرمود بر این بیعت کنید که فرار نکنید.

روایتى دیگر درباره جریان صلح حدیبیه

زهـرى و عـروه بـن زبـیـر و مـسـور بـن مـخـرمـه، در روایـتـى گـفـتـه انـد: رسـول خـدا (ص) از مدینه بیرون آمد و حدود هزار و چند نفر از اصـحـابـش بـا او بـودنـد، تـا بـه ذو الحـلیـفـه رسـیـدنـد. در آنـجـا رسـول خـدا (ص) حـسـب مـعـمـول در حـج قـران و افراد کفش پاره اى به گردن قربانى هاى خود انداخت، و کوهان بـعـضـى از آنـها را خون آلود ساخت و به نیت عمره احرام بست و شخصى از قبیله خزاعه را کـه در جـنـگـها پیشقراول او بود پیشاپیش فرستاد تا از قریش خبر گرفته وى را آگاه سازد.

و همچنان پیش مى رفت تا گودال اشطاط که در نزدیکى غسفان است رسید.

در آنـجـا پـیـشـقـراول خـزاعـى خـدمـتـش رسـیـده عـرضـه داشـت : مـن فـامـیـل کـعـب بـن لوئى و عـامـر بـن لوئى را دیـدم کـه داشتند در اطراف، لشکر جمع مى کـردنـد، مـثل اینکه بنا دارند با تو به جنگ برخیزند، و برمى خیزند و از رفتن به مکه جـلوگـیـرى مـى کنند. حضرت لشکر را دستور داد همچنان پیش برانند. لشکر به راه خود ادامـه داد تـا آنـکـه در بـیـن راه رسـول خـدا (ص) فرمود: طلیعه لشـکـر دشـمـن بـه سرکردگى خالد بن ولید در غمیم است شما به طرف دست راست خود حرکت کنید.

لشـکـر هـمـچـنـان پـیـش رفـت تـا بـه ثـنـیـه رسـیـد، در آنـجـا شـتـر رسـول خـدا (ص) زانـو بـه زمـیـن زد، و بـرنـخـاسـت. رسـول خدا (ص) فرمود ناقه قصواء خسته نشده بلکه مانعى او را از حرکت جلوگیر شده، همان کسى که فیل ابرهه را جلوگیر شد. آنگاه فرمود: به خدا سـوگـند هیچ پیشنهادى که در آن رعایت حرمت هاى خدا شده باشد به من ندهند مگر آنکه مى پذیرم. آنگاه شتر راهى کرد شتر از جاى خود برخاست.

مـى گـویند رسول خدا (ص) مسیر را عوض کرد و پیش راند، تا رسـیـد بـه بـلنـدى حـدیـبـیـه کنار گودالى آب که مردم در آن دست مى زدند و ترشح مى کـردنـد، و نـمـى شـد از آن اسـتـفـاده کـرد. مـردم از عـطـش شـکـایـت کـردنـد، رسـول خـدا (ص) یک چوبه تیر از تیردان خود کشید و فرمود: این را در آب آن چاه بیندازید، و به خدا سوگند چیزى نگذشت که آب چاه جوشیدن گرفت، و آبى گوارا بالا آمد تا همه لشکریان سیراب شدند.

در هـمـیـن حال بودند که بدیل بن ورقاء خزاعى با جماعتى از قبیله خزاعه که همگى مبلغین اسـلام و مـاءمـورین رسول خدا (ص) بودند که در سرزمین تهامه مـردم را بـا نـصـیـحـت بـه اسـلام دعـوت مـى کـردنـد از راه رسـیـد، و عـرضـه داشـت مـن فـامـیـل کـعـب بـن لوئى و عـامـر بـن لوئى را دیـدم کـه عـلم و کـتـل مـعـروف بـه عـوذ المـطـافـیـل هـم بـا خـود داشتند و بنا داشتند با تو کارزار کنند، و نگذارند داخل خانه خدا شوى. حضرت فرمود: ما براى جنگ با آنان نیامده ایم، بلکه آمده ایـم عمل عمره انجام دهیم، و قریش هم خوبست دست از ستیز بردارند، براى اینکه جنگ آنها را از پاى در آورده و خسارت زیادى برایشان بار آورده، و من حاضرم اگر بخواهند مدتى مـقرر کنند که ما بعد از آن مدت عمره بیاییم، و با مردم خود برگردیم، و اگر خواستند مـانـنـد سـایـر مـردم به دین اسلام درآیند، و اگر این را هم نپذیرند پیداست که هنوز سر سـتـیـز دارنـد، و بـه آن خـدایـى کـه جـانـم بـه دسـت او اسـت، بـر سـر دعـوتـم آنـقـدر قـتـال کنم که تا رگهاى گردنم قطع شود و یا خداى سبحان مقدر دیگرى اگر دارد انفاذ کند. بدیل گفت : من گفتار شما را به ایشان ابلاغ مى کنم.

بدیل این را گفت و به سوى قریش روانه شد، و گفت من از نزد این مرد مى آیم، او چنین و چنان مى گوید. عروه بن مسعود ثقفى گفت : او راه رشدى به شما قریش پیشنهاد مى کند، پـیـشـنـهـادش را بپذیرید و اجازه بدهید من بدیدنش بروم. قریش گفتند: برو. عروه نزد رسـول خـدا (ص) آمـد و بـا او گـفـتـگـو کـرد. رسـول خـدا (ص) هـمـان مـطـالبـى را کـه بـه بدیل فرموده بود بیان کرد.

عـروه در ایـن هـنـگـام گـفـت : اى مـحـمـد اگـر در ایـن جـنـگ پـیـروز شـوى تـازه اهـل شـهـر و فـامـیـل خـودت را نـابـود کـرده اى و آیـا هـیـچ کـس را سـراغ دارى کـه قـبـل از تـو در عرب چنین کارى را با فامیل خود کرده باشد؟ و اگر طورى دیگر پیش آید یـعـنى فامیل تو غلبه کنند، من قیافه هایى در لشکرت مى بینم که از سر و رویشان مى بـارد کـه در هـنـگـام خـطـر پا به فرار بگذارند. ابوبکر گفت ساکت باش آیا ما از جنگ فـرار مـى کنیم، و او را تنها مى گذاریم ؟ عروه پرسید: این مرد کیست ؟ فرمود: ابوبکر اسـت. گـفـت بـه آن خـدایـى کـه جـانـم در دسـت او اسـت، اگـر نـبـود یـک عـمـل نـیکى که با من کرده بودى، و من هنوز تلافیش را در نیاورده ام، هر آینه پا سخت را مى دادم.

راوى مـى گـویـد: سـپـس عـروه بـن مـسـعـود شـروع کـرد بـا رسـول خـدا (ص) گـفتگو کردن، هر چه مى گفت دستى هم به ریـش رسـول خـدا (ص) مى کشید. مغیره بن شعبه در آنجا بالاى سـر رسـول خـدا (ص) ایـسـتـاده بـود، و شمشیرى هم در دست و کـلاهـخودى بر سر داشت، وقتى دید عروه مرتب دست به ریش آن جناب مى کشد، با دسته شـمـشـیـر بـه دسـت عـروه مـى زد، و مـى گـفـت دسـت از ریـش رسـول خـدا (ص ) پس بکش و گر نه دیگر دستت به طرف تو بـر نـمى گردد (یعنى دستت را قطع مى کنم ). عروه پرسید: این کیست ؟ فرمود: مغیره بن شـعبه است. عروه گفت : اى حیله باز تو همان نیستى که خود من در اجراى حیله هایت کمک مى کردم ؟

راوى مـى گـویـد: مغیره در جاهلیت با یک عده طرح دوستى ریخت، و در آخر همه آنها را به نـامـردى کـشـت، و امـوالشـان را تـصـاحـب کـرد، آنـگـاه نـزد رسـول خـدا آمـد و امـوال را هـم آورد کـه مـى خـواهـم مـسلمان شوم. حضرت فرمود: اسلامت را قبول مى کنیم، و اما اموالت را نمى پذیریم، چون با نیرنگ و نامردى به دست آورده اى.

آنـگـاه عـروه شـروع کـرد بـا گـوشـه چشم اصحاب آن جناب را ورانداز کردن، و دید که وقـتـى رسـول خـدا (ص) دسـتـورى مـى دهـد اصـحـابـش در امـتـثـال آن دسـتـور از یـکـدیـگـر پـیشى مى گیرند، چون وضو مى گیرد بر سر ربودن قـطـرات آب وضـویـش بـا یـک دیـگـر نـزاع مى کنند، و وقتى مى خواهند با یکدیگر حرف بزنند آهسته صحبت مى کنند، و از در تعظیم زیر چشمى به او مى نگرند، و برویش خیره شده و تند نگاه نمى کنند.

مـى گـویـد عـروه نـزد قـریش برگشت و گفت : اى مردم ! به خدا سوگند من به محضر و دربـار سـلاطـیـن بـار یافته ام، دربار قیصر و کسرى و نجاشى رفته ام، به همان خدا سوگند که هیچ پادشاهى تاکنون ندیده ام که مردمش او را مانند اصحاب محمد تعظیم کنند. وقـتى دستورى مى دهد، بر سر امتثال دستورش از یکدیگر سبقت مى گیرند، و چون وضو مـى گـیـرد، بـراى ربودن آب وضویش یکدیگر را مى کشند، و چون مى خواهند صحبت کنند صداى خود را پایین آورده آهسته تکلم مى کنند، و هرگز به رویش خیره نمى شوند، اینقدر او را تعظیم مى کنند. و او پیشنهاد درستى با شما دارد پیشنهادش را بپذیرید.

مـردى از بـنـى کـنـانـه گـفـت : بـگـذارید من نزد او بروم، گفتند: برو. وقتى آن مرد به اصـحاب محمد نزدیک شد، رسول خدا (ص) به اصحابش فرمود ایـن کـه مـى آیـد فـلانى است، و از قبیله اى است که قربانى کعبه را احترام مى کنند شما قربانى هاى خود را بسویش ببرید، وقتى بردند و صدا به لبیک بلند کردند. او گفت : سبحان اللّه ! سزاوار نیست این مردم را از خانه کعبه جلوگیرى کنند.

 دیـگـر در بـین قریش برخاست و گفت : اجازه دهید من نزد محمد روم. نام این مرد مکرز بـن حـفـص بـود. گـفـتـنـد: بـرو. هـمـیـن کـه مـکـرز نـزدیـک رسول خدا (ص) رسید حضرت فرمود: این که مى آید مکرز است، مـردى اسـت تـا جـر و بـى حـیـا. مـکـرز شـروع کـرد بـا رسـول خـدا (ص) صحبت کردن، و در بینى که صحبت مى کرد، سهیل بن عمرو هم از طرف دشمن جلو آمد، و رسول خدا (ص) از نام او تفال زد، و فرمود: امر شما سهل شد، بیا بین ما و خودت عهدنامه اى بنویس .

فکت شیت حدیبیه /مضمون عهدنامه صلح حدیبیه

آنـگـاه رسـول خـدا (ص) على ابن ابى طالب (ع) را صـدا زد، و بـه او فـرمـود: بـنـویـس بـسـم اللّه الرّحـمـن الرّحـیـم. سـهـیـل گـفـت : بـه خـدا سـوگـنـد من نمى دانم رحمان چیست ؟ و لذا بنویسید باسمک اللهم مـسلمانان گفتند: نه به خدا سوگند نمى نویسیم، مگر همان بسم اللّه الرّحمن الرّحیم را. رسول خدا (ص) فرمود: یا على بنویس باسمک اللهم. این نامه حـکـمـى اسـت کـه مـحـمـد رسـول خـدا (ص) رانـده. سهیل گفت اگر ما تو را رسول خدا مى دانستیم، که از ورودت به خانه خدا جلوگیر نمى شـدیـم، و بـا تـو جـنـگ نـمـى کـردیـم، بـایـد کـلمـه رسـول اللّه را پـاک کـنـیـد، و بـنـویـسـیـد این نامه حکمى است که محمد بن عبداللّه رانده. حضرت فرمود: من رسول خدا هستم هر چند که شما تکذیبم کنید.

آنـگـاه بـه عـلى (ع) فـرمـود: یـا عـلى کـلمـه رسـول اللّه را مـحـو کـن عـلى عـرضـه داشـت : یـا رسـول اللّه دسـتم براى پاک کردن آن بـفـرمـانـم نـیـسـت. رسـول خـدا نـامـه را گـرفـت و خـودش کـلمـه رسول اللّه را محو کرد.

آنـگـاه فـرمـود بـنـویـس : ایـن نـوشـتـه مـعـاهـده اى اسـت کـه مـحـمد بن عبداللّه با عبداللّه سـهـیـل بـن عـمـرو مـى بـنـدد، و بـر ایـن مـعـنـا صـلح کـردنـد کـه تـا ده سـال دیـگـر در بین طرفین جنگى نباشد، و مردم در بین هر دو طرف ایمن باشند، و از آزار یـکـدیگر دست بردارند. و نیز بر این معنا صلح کردند که هر کس از اصحاب محمد براى حـج یـا عـمره به مکه آمد و یا جهت کسب وارد مکه شد، بر جان و مالش ایمن باشد، و هر کس از قریش به مدینه آمد، تا از آنجا به مصر و یا شام برود، بر جان و مالش ایمن باشد، و از ایـن بـه بعد سینه هاى ما از کینه و نیرنگ پاک باشد، نه دیگر به روى هم شمشیر بـکـشـیـم، و نـه یـکـدیـگـر را اسـیـر کـنـیـم. و ایـنـکـه هر کس از دو طرف دوست داشت که داخـل در عـقـد و بـیـعـت مـحـمـد شـود آزاد بـاشـد، و هـر کـس کـه از دو طـرف خـواسـت داخل در عقد و بیعت قریش شود آزاد باشد.

خـزاعـه از خوشحالى جست و خیز کردند، و گفتند ما در عقد و عهد محمدیم، و بنى بکر به جست و خیز در آمدند که ما در عقد و عهد قریش هستیم.

رسـول خـدا (ص) فـرمـود: به شرطى که مانع ما از زیارت و طواف خانه نشوید. سهیل گفت : به خدا سوگند آیا عرب نمى نشینند و به یکدیگر نمى گـویـنـد کـه قـریـش را خـفـه گـیـر کـردنـد؟ پـس مـوافـقـت کـنـیـد سال دیگر این عمره را انجام دهید، رسول خدا (ص) موافقت کرد و این را هم نوشتند. سهیل گفت : من هم شرطى دارم و آن اینکه هر کس از ما به میان شما آمد، و لو بـه دیـن شـمـا بـاشـد بـه مـا بـرگـردانـیـد، و هـر کـس از شـمـا بـه مـیـان ما آمد ما هم بـرگـردانـیم. مسلمانها سر و صدا کردند که سبحان اللّه ! چگونه ممکن است کسى که از بـیـن مـشـرکـیـن آمـده و مـسـلمـان شـده دوبـاره بـه مـشـرکـیـن پـس داده شـود؟ رسـول خـدا (صـ) فرمود: کسى که از بین ما به طرف مشرکین برود بگذار خدا او را دور کند. و کسى که از مشرکین بین ما آید به آنان برمى گردانیم، زیرا اگر خدا اسلامى واقعى در او سراغ داشته باشد، خودش راه نجاتى براى او فراهم مى کند.

سـهـیـل گـفـت : شـرطـى دیـگـر دارم و آن ایـن اسـت کـه امـسـال بـه مـدیـنـه بـرگـردى و از داخـل شـدن مـکـه صـرفـنـظـر کـنـى، هـمـیـن کـه سـال دیـگـر آمـد، مـا شـهـر مـکـه را خـالى مـى کـنـیـم شـمـا داخـل آن شـویـد و سه روز در آن توقف کنید، آن هم به شرطى که اسلحه با خود نیاورید مـگـر شـمـشـیـر در غـلاف و آنـچـه یـک سـواره بـدان مـحـتـاج اسـت. و بـاز به شرطى که قـربـانـیـهـاى خـود را از ایـن جـلوتـر نـیـاوریـد و در همین جا که از آن جلوگیرى کرده ایم بمانند. حضرت فرمود: باشد ما (در راه خدا) قربانى مى آوریم و شما آن را رد کنید.

در این بین ناگهان ابو جندل بن سهیل بن عمرو در حالى که پاهایش در زنجیر بود از راه رسـیـد. مـعـلوم شـد از پـایـیـن مـکـه بـیـرون آمـده و خـود را در بـیـن مـسـلمـانـان انـداخـت. سـهـیـل گـفـت : اى محمد این اولین وفایى است که باید به عهد خود کنى، و این شخص را بـه مـا بـرگـردانـى، حضرت فرمود: ما که هنوز عهدنامه را امضاء نکرده ایم، و تعهدى نـداریم. سهیل گفت : به خدا سوگند حال که چنین شد دیگر ابدا با تو مصالحه نخواهم کـرد. رسـول خـدا (ص) فرمود: پس او را در پناه من قرار بده، گـفـت هـرگـز قـرار نـمى دهم، فرمود: قرار بده گفت : هرگز چنین کارى نمى کنم. مکرز گـفـت : بـاشـد قـرارش مـى دهـیـم، در پـنـاه تـو بـاشـد. ابـو جـنـدل بـن سـهـیـل گفت اى مسلمانان آیا بعد از این شکنجه ها که به من داده اند، و با اینکه مسلمان آمده ام مرا به مشرکین برمى گردانید؟

عـمـر بـن خـطـاب مـى گـویـد: بـه خـدا مـن از روزى کـه مـسـلمـان شـدم هـیـچ روزى مـثـل آن روز بـه شـک نـیـفـتادم، لاجرم نزد رسول خدا (ص) رفته عـرضـه داشـتم : مگر تو پیغمبر نیستى ؟ فرمود: چرا هستم. گفتم مگر ما بر حق نیستیم و مگر دشمن ما بر باطل نیست ؟ فرمود: چرا همین طور است. گفتم : پس چرا در امر دینمان تن بـه ذلت دهـیـم ؟ فـرمـود: مـن رسـول خدایم و با اینکه خدا یاور من است من او را نافرمانى نـمـى کـنـم. گـفـتـم : مـگـر تـو نـبـودى کـه بـه مـا  گـفـتـى بـه زودى داخـل بـیـت الحرام مى شویم و طواف صحیح مى کنیم ؟ فرمود: چرا، ولى آیا گفتم که همین امـسـال داخـل بـیـت الحـرام مـى شـویـم ؟ گـفـتـم : نـه فـرمـود: حـالا هـم مـى گـویم که تو داخـل مـکـه مـى شـوى، و طـواف هـم مـى کـنـى. پـس رسـول خـدا (ص) یک شتر را قربانى کرد، و سرتراش خواست تـا سـر خـود را بـتـراشـد، آنـگـاه زنـان مـسـلمـان از مـکـه آمدند، و خداى تعالى این آیه را نازل کرد: (یا ایها الذین آمنوا اذا جاءکم المؤمنات مهاجرات…).

کاتب رسول خدا در معاهده صلح حدیبیه ؟

مـحـمـد بـن اسـحـاق بـن یـسـار مـى گـویـد: بـریـده بـن سـفـیـان از مـحـمـد بن کعب برایم نـقـل کـرد، که گفت : کاتب رسول خدا (ص) در این عهدنامه، على بـن ابى طالب بود. رسول خدا (ص) به او فرمود: بنویس این صـلحـى اسـت کـه محمد بن عبداللّه با سهیل بن عمرو کرده، در اینجا على (ع) دسـتـش بـه نـوشـتـن نـمـى رفـت، و نـمـى خـواسـت بـنـویـسـد مـگـر ایـنـکـه کـلمـه رسـول اللّه را هـم قـیـد کـنـد. رسول خدا فرمود: تو خودت هم یک چنین روزى دارى، و چنین نـامـه اى را امـضـا مـى کـنـى، در حـالى کـه مـظـلوم و ناچار باشى. ناگزیر على (ع) مطابق آنچه مشرکین گفتند نوشت.

آنـگـاه رسـول خـدا بـه مـدیـنـه برگشت، چیزى نگذشت که یک نفر از قریش به نام ابو بـصـیـر کـه مـسـلمـان شـده بـود از مـکـه گـریـخـت، و در مـدیـنـه بـه مـحـضـر رسـول خـدا (ص) رسید، قریش دو نفر را فرستادند مدینه تا ابـو بـصـیـر را پـس بـگیرند. عرضه داشتند: به عهدى که با ما بستى وفا کن، و ابو بـصـیـر را بـه مـا بـرگـردان، حـضـرت، ابو بصیر را به دست آن دو نفر داد از مدینه بیرون شدند، و همچنان مى رفتند تا به ذو الحلیفه رسیدند، در آنجا پیاده شدند تا غذا بخورند، و از خرمایى که داشتند سد جوعى بکنند. ابو بصیر به یکى از آن دو نفر گفت : چـه شمشیر خوبى دارى ؟ راستى بسیار عالى است، آن مرد شمشیرش را از غلاف درآورد و گـفـت : بله، خیلى خوبست، و من نه یکبار و نه دو بار آن را آزموده ام. ابو بصیر گفت ببینم چطور است. آن مرد شمشیرش را به دست ابو بصیر داد، ابو بصیر بیدرنگ شمشیر را بـر او فـرود آورد، و هـمـچـنـان فـرود آورد تـا بـه قـتـل رسـیـد، مـرد دیـگـر از ترس فرار کرده خود را به مدینه رسانید، و شروع کرد دور مـسـجـد چـرخـیدن و دویدن، رسول خدا (ص ) وقتى او را وحشت زده یـافـت پرسید این چرا چنین مى کند، مرد وقتى نزدیک آن جناب آمد فریاد زد به خدا رفیقم را کشت، و مرا هم خواهد کشت.

در ایـن بـیـن ابـو بـصـیـر از راه رسـیـد و عـرضـه داشـت : یـا رسول اللّه (ص) خدا به عهد تو وفا کرد، تو عهد کرده بودى مـرا بـه آنـان بـرگـردانـى کـه بـرگـردانـدى و خـدا مـرا هـم از آنـان نـجـات داد، رسـول خـدا (ص) فـرمود: واى بر مادرش ‍ اگر او کس و کارى داشـتـه بـاشـد آتـش جـنـگ شـعـله ور مـى شـود. ابـو بـصـیـر وقتى این را شنید فهمید که رسـول خـدا (ص) دوبـاره او را بـه اهـل مـکـه بـرمـى گـرداند، ناگزیر از مدینه بیرون شد، و به محلى به نام سیف البحر رفت.

نـفـر دوم کـه از بـیـن اهـل مـکـه فـرار کـرد، ابـو جـنـدل بـن سـهـیل بود، او نیز خود را به ابى بصیر رسانید، از آن به بعد هر کس از مکه فرار مى کـرد، و بـه سوى اسلام مى آمد، به ابى بصیر ملحق مى شد، تا به تدریج ابو بصیر داراى جـمـعیتى شد، گفت به خدا سوگند اگر بشنوم قافله اى از قریش از مکه به طرف شـام حـرکـت کـرده سـر راهـش را مى گیرم، و همین کار را کرد و راه را بر تمامى کاروانها گرفت، و افراد کاروان را کشت، و اموالشان را تصاحب کرد.

قریش سفیرى نزد رسول خدا (ص) فرستادند، و آن جناب را به خدا و به حق رحم سوگند داد که نزد ابو بصیر و نفراتش بفرستد، و آنان را از این کار بـاز دارد، و مـا از بـرگـردانـدن فـراریـان خـود صرفنظر کردیم، هر کس از ما قریش، مـسـلمـان شـد، و نـزد شـمـا مـسـلمـیـن آمـد، ایـمـن اسـت، رسول خدا (ص) فرستاد تا ابو بصیر را آوردند.

و در تـفـسـیـر قـمـى در حـدیـثـى طـولانـى کـه اوائل آن را در اوائل هـمـیـن بـحـث نـقـل کـردیـم مـى گـویـد: امـام فـرمـود رسـول خـدا (ص) بـعـد از نـوشـتـن عـهـدنـامـه حـدیبیه فرمود: قـربـانیان خود را ذبح کنید، و سرهایتان را بتراشید. اصحاب امتناع کرده گفتند: چگونه قـبـل از طـواف خانه و سعى بین صفا و مروه کنیم ؟ حضرت سخت اندوهناک شد، و انـدوه خـود را بـا ام سـلمـه درد دل کـرد. ام سـلمـه گـفـت : یـا رسـول اللّه ! شـمـا خـودت قـربـانـى کـن، و سـر بـتـراش، رسـول خـدا (ص) چنین کرد، مردم هم در بین یقین و شک و دو دلى قربانى کردند.

مؤلف(علامه طباطبایی): ایـن مـعـنـا در روایـاتـى دیـگـر از طـرق شـیـعـه و اهـل سـنت نقل شده، و آن روایتى که طبرسى آورده خلاصه اى است از روایتى که بخارى و ابو داوود و نسائى از مروان و مسور نقل کرده اند.

 غرونق"اعتراض"اصحاب به رسول الله /بعدازامضای توافقنامه

و در الدر المـنـثـور اسـت کـه بـیـهـقـى از عـروه نـقـل کـرده کـه گـفـت : رسـول خدا (ص) وقتى از حدیبیه برمى گشت و به طرف مدینه مى آمد، مردى از اصحابش گفت : به خدا ما فتحى نکردیم، براى اینکه مانع ما از زیارت خـانـه شـدنـد، تنها نتیجه کار ما این شد که رسول خدا (ص) در حدیبیه معطل شود، و دو نفر از مسلمانان اهل مکه را به آنان پس دهد.

ایـن سـخـن بـه گوش رسول خدا (ص ) رسید که بعضى از مردم چـنـیـن مـى گـویـنـد. فـرمود: بسیار بد حرفى زدند، زیرا این بزرگترین فتح براى ما بود، که مشرکین با آن همه ناراحتى که از شما دیدند، و خداوند چند نوبت شما را بر آنان ظـفـر داد، و شـمـا که در کنار شهر ایشان بودید سالم و با غنیمت و ماءجور برگرداند، و بـدون خـونـریزى از بلاد ایشان دور شدید، و خود آنان تقاضاى صلح نموده براى آمدن به نزد شما از خود رغبت نشان دادند، پس این بزرگترین فتح بود.

مـگـر روز احـد فـرامـوشـتـان شـده کـه بـه مـنظور فرار از دشمن به بالاى بلندى ها مى گریختید، و صداى من تنها به آخرین نفر شما مى رسید؟ آیا از یادتان رفته جنگ احزاب را کـه از بـالاى مـدینه و پایین آن بر شما تاختند و چشم هایتان از شدت ترس از کاسه بـیـرون مـى زد، و دلهـا تـا گـلوگـاهـهـا رسـیـده، در بـاره خـداى تـعالى پندارهایى مى پنداشتید؟

تغییردیدگاه "اصحاب"بعدازروشنگری پیامبر

 گفتند: خدا و رسولش درست مى گویند، راستى ماجراى حدیبیه فتحى عظیموازعـظـیـم ترین فتوح بود. به خدا سوگند اى پیامبر خدا ما در آنچه شما فکر کردید فکر نـمـى کـردیـم، و تـو از مـا بـه خـدا و بـه امـور داناترى. در اینجا بود که سوره فتح نازل شد.

واما تفسیرآیات اولیه شوره فتح

انا فتحنا لک فتحا مبینا

ایـن جـمـله در زمینه منت نهادن قرار دارد. و اگر مطلب را با کلمه (ان ) و نسبت دادن فتح به نون عظمت (نا) و توصیف آن به کلمه (مبین ) تأکید کرده، براى این است که نسبت به این فتح عنایتى داشته که با آن منت گذارده.

و مـراد از ایـن (فـتح ) به طورى که قرائن کلام هم تاءیید مى کند، فتحى است که خدا در صلح حدیبیه نصیب رسول خدا (ص) فرمود.

و توضیح اینکه : تمامى پیشرفتهایى که در این سوره اشاره اى به آنها دارد، از روزى شـروع شـده کـه آن جـنـاب از مـدینه به سوى مکه بیرون رفت و سرانجام مسافرتش به صـلح حـدیـبـیـه مـنـتـهـى گـردیـد، مـانـنـد مـنـت نـهـادن بـر رسـول خـدا (ص) و مؤمنین، و مدح مؤمنین، و خشنودیش از بیعت ایـشـان، و وعـده جمیلى که به ایشان داده که در دنیا به غنیمت هاى دنیایى و در آخرت به بـهـشـت مـى رسـانـد، و مـذمـت عربهاى متخلف که رسول خدا (ص) خواست آنان را به سوى جنگ حرکت دهد، ولى حاضر نشدند، و مذمت مشرکین در اینکه سد راه رسـول خدا و همراهیان آن جناب از داخل شدن به مکه شدند، و مذمت منافقین و تصدیق خدا رؤ یاى رسول گرامیش را، و همچنین اینکه مى فرماید: او چیزهایى مى داند که شما نمى دانید، و در پـس ایـن حـوادث فـتـحـى نـزدیک قرار دارد همه اینها اگر صریح نباشد نزدیک به صـریـح اسـت کـه مـربوط به خروج آن جناب از مدینه به سوى مکه که منتهى به صلح حدیبیه شد مى باشد.

تـوضـیـح و تـوجـیـه ایـنـکـه مقصود از فتح مبین در آیه : (انا فتحنا لک فتحا مبینا)صلح حدیبیه است

و امـا ایـنـکه این صلح فتحى مبین است که خدا به پیغمبرش روزى کرده، دقت در لحن آیات مـربـوط بـه ایـن داسـتـان، سـرش را روشـن مـى کـنـد، چـون بـیـرون شـدن رسـول خـدا (صـ) و مؤمنین به منظور حج خانه خدا، عملى بسیار خـطـرنـاک بـود، آنـقـدر کـه امـیـد بـرگـشـتـن بـه مـدیـنـه عـادتـا محتمل نبود، و آیه (بل ظننتم ان لن ینقلب الرسول و المؤمنون الى اهلیهم ابدا) به همین مـعـنـا اشـاره مـى کـند؛ چون مسلمانان عده اى قلیل، یعنى هزار و چهار صد نفر بودند و با پاى خود به طرف قریش مى رفتند، قریشى که داغ جنگ بدر و احد و احزاب را از آنان در دل دارنـد، قـریـشـى که داراى پیروانى بسیارند و نیز داراى شوکت و قوتند، و مسلمانان کـجـا مـى تـوانـنـد حـریـف لشـکـر نـیـرومـنـد مـشـرکـیـن، آن هـم در داخل شهر آنان باشند؟

و  خداى سبحان مسأله را به نفع رسول خدا (ص) و مؤمنین و به ضرر مشرکین تغییر داد، به طورى که مشرکین به این مقدار راضى شدند که براى مـدت ده سـال صـلح کـنـنـد، با اینکه مؤمنین چنین امیدى از آنان نداشتند، ولى سرانجام چنین شد، و صلح کردند که مدت ده سال جنگ نداشته باشند، و هر یک از قریش به طرف مسلمین رفـت، و یـا از طرف مسلمین به طرف قریش رفت، آزارش ندهند، و در امانش بدانند. و نیز رسـول خـدا (ص) آن سـال را بـه مـدیـنـه بـرگـردد، و سال بعد به مکه وارد شود، و مردم مکه، شهر را براى سه روز براى ایشان خالى کنند.

صلح حدیبیـه مؤثرتـریـن عـامـل براى فتح مکه در قرن هشتم هجرى بود

و این سرنوشت روشنترین فتح و پیروزى است که خدا نصیب پیامبرش کرد و مؤثرترین عـامـل بـراى فـتـح مـکـه در سـال هـشـتـم هـجـرى شـد، چـون جمع کثیرى از مشرکین در این دو سـال بـیـن (صـلح و فـتـح مـکـه ) اسـلام آوردنـد، عـلاوه بـر ایـن، سـال بـعـد از صـلح، یـعـنى سال هفتم هجرى، خیبر و قراى اطرافش را هم فتح کردند، و مسلمانان شوکتى بیشتر یافتند، و دامنه اسلام وسعتى روشن یافت، و نفرات مسلمین بیشتر شـد، و آوازه شـان مـنـتـشـر شـد، و بـلاد زیـادى را اشـغـال کـردنـد. آنـگاه در سال هشتم رسول خدا (ص ) براى فتح مکه حرکت کرد، در حالى که به جاى هزار و چهار صد نفر در صلح حدیبیه، ده و یا دوازده هزار نفر لشکر داشت.

بعضى از مفسرین در باره (فتح ) گفته اند: مراد از آن، فتح مکه است، و معناى (انا فـتـحـنـا لک ) ایـن اسـت کـه مـا بـرایـت مقدر کرده ایم که مکه را بعدها فتح کنى. اما این تفسیر با قرائن آیه نمى سازد.

بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه اند: مراد از این فتح، فتح خیبر است، و معنایش – بنابر اینکه سوره در هنگام مراجعت رسول خدا (ص) از صلح حدیبیه به مدینه نازل شده باشد – این است که ما برایت مقدر کرده ایم که خیبر را فتح کنى. این تفسیر نیز همانند تفسیر قبلى است.

بـعـضـى دیگر گفته اند: مراد از (فتح ) فتح معنوى است، که عبارت است از پیروزى بـر دشـمـنـان از نظر مستدل بودن منطق، و از نظر معجزات درخشان و آشکارى که کلمه حق به وسیله آنها بر باطل غلبه کرد، و اسلام به وسیله آنها بر کفر غلبه یافت. این وجه هم هر چند در جاى خود حرف بى اشکالى است، لیکن با سیاق آیات درست در نمى آید.

Anchor لک اللّه مـا تـقـدم مـن ذنـبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما و ینصرک اللّه نصرا عزیزا
تـوجـیـه بـعـضـى از مفسرین براى فرار از عدم ارتباط فتح مذکور با آمرزش گناهان
لام در کـلمـه (لیـغـفـر) بـه طـورى کـه از ظـاهـر عـبـارت بـرمـى آیـد لام تـعلیل است، ظاهرش این است که غرض از این (فتح مبین ) عبارت است از (آمرزش تو نـسـبـت به گناهان گذشته و آینده ات ) و ما مى دانیم که هیچ رابطه اى بین فتح مذکور بـا آمـرزش گـنـاهـان نـیـسـت و هـیـچ مـعـنـاى مـعـقـولى بـراى تعلیل آن فتح به مغفرت به ذهن نمى رسد، پس چه باید کرد، و چطور آیه را معنا کنیم ؟

بعضى از مفسرین براى فرار از این اشکال گفته اند: (لام ) در جمله (لیغفر) در عین ایـنکه صداى کسره دارد لام قسم است، و اصل آن (لیغفرن ) بود که نون تأکید از آن حـذف شـده، و (راء) آن همچنان به صداى بالا باقى مانده، تا بفهماند نون در اینجا حذف شده. لیکن این سخنى است غلط چون در میان عرب چنین استعمالى سابقه ندارد.

و هـمـچـنـیـن گـفـتـار بـعـضـى دیـگـر کـه بـراى فـرار از اشـکـال گـفـتـه انـد: عـلت فـتـح، تـنها آمرزش گناهان نیست، بلکه مجموع (آمرزش )، (اتمام نعمت )، (هدایت ) و (نصرت عزیز) علت است، پس منافات ندارد که یکى از آنها به خصوص، یعنى آمرزش گناهان فى نفسه علت فتح نباشد.

ایـن حـرف نیز بسیار بى پایه است و هیچ ارزشى ندارد، چون بخشش گناه نه علت فتح اسـت و نـه جزء علت و نه حتى به نوعى با مطالبى که بر آن عطف شده ارتباط دارد تا بـگـوییم مسأله آمرزش گناه با علل فتح مخلوط شده، پس هیچ مصححى براى اینکه به تـنـهـایـى عـلت مـعـرفـى شـود، و نـه بـراى ایـنـکـه بـا علل دیگر و ضمن آنها مخلوط شود نیست.

و کوتاه سخن اینکه : این اشکال خود بهترین شاهد است بر اینکه مراد از کلمه (ذنب )در آیـه شریفه، گناه به معناى معروف کلمه یعنى مخالفت تکلیف مولوى الهى Anchor. و نیز مـراد از (مـغـفـرت ) مـعـنـاى مـعـروفـش کـه عـبـارت اسـت از تـرک عـذاب در مـقـابـل مـخـالفـت نـامـبـرده نـیـسـت، چـون کـلمـه (ذنـب ) در لغـت آنـطـور کـه از مـوارد اسـتـعـمـال آن اسـتـفـاده مـى شـود عـبـارت اسـت از عـمـلى کـه آثـار و تـبـعـات بـدى دارد، حـال هـر چـه بـاشد. و مغفرت هم در لغت عبارت است از پرده افکندن بر روى هر چیز، ولى بـایـد ایـن را هـم بـدانـیـم که این دو معنا که براى دو لفظ (ذنب ) و (مغفرت )ذکر کـردیـم (و گـفـتـیـم کـه متبادر از لفظ (ذنب ) مخالفت امر مولوى است که عقاب در پى بیاورد، و متبادر از کلمه (مغفرت ) ترک عقاب بر آن مخالفت است ) معنایى است که نظر عـرف مـردمـان مـتـشرع به آندو لفظ داده، و گر نه معناى لغوى ذنب همان بود که گفتیم عـبارت است از هر عملى که آثار شوم داشته باشد، و معناى لغوى مغفرت هم پوشاندن هر چیز است.

 گناهان پیامبر چه بوده؟گناه گذشته وآینده

حـال کـه مـعـنـاى لغـوى و عـرفـى ایـن دو کـلمـه روشـن شـد، مـى گـویـیـم قـیـام رسـول خـدا بـه دعـوت مـردم، و نـهـضـتـش عـلیـه کـفـر و وثـنـیـت، از قبل از هجرت و ادامه اش تا بعد از آن، و جنگهایى که بعد از هجرت با کفار مشرک به راه انداخت، عملى بود داراى آثار شوم، و مصداقى بود براى کلمه (ذنب ) و خلاصه عملى بود حادثه آفرین و مسأله ساز، و معلوم است که کفار قریش مادام که شوکت و نیروى خود را مـحـفـوظ داشـتـنـد هرگز او را مشمول مغفرت خود قرار نمى دادند، یعنى از ایجاد دردسر بـراى آن جـنـاب کـوتـاهـى نـمـى کـردنـد، و هـرگـز زوال مـلیـت و انـهـدام سنت و طریقه خود را، و نیز خون هایى که از بزرگان ایشان ریخته شده، از یاد نمى بردند، و تا از راه انتقام و محو اسم و رسم پیامبر کینه هاى درونى خود را تسکین نمى دادند، دست بردار نبودند.

اما خداى سبحان با فتح مکه و یا فتح حدیبیه که آن نیز منتهى به فتح مکه شد، شوکت و نـیـروى قـریـش را از آنـان گـرفـت، و در نـتـیـجـه گـنـاهـانـى کـه رسول خدا (ص) در نظر مشرکین داشت پوشانید، و آن جناب را از شر قریش ایمنى داد.

پس مراد از کلمه (ذنب ) – و خدا داناتر است – تبعات بد، و آثار خطرناکى است که دعوت آن جناب از ناحیه کفار و مشرکین به بار مى آورد، و این آثار از نظر لغت ذنب است، ذنـبى است که در نظر کفار وى را در برابر آن مستحق عقوبت مى ساخت، همچنان که موسى (عـلیـه السلام ) در جریان کشتن آن جوان قبطى خود را گناه کار قبطیان معرفى نموده مى گـویـد: (و لهـم عـلى ذنـب فـاخـاف ان یـقـتـلون ) ایـن مـعـنـاى گـنـاهـان گـذشـتـه رسـول خـدا (ص) اسـت گـنـاهـانـى کـه قبل از هجرت کرده بود و اما گناهان آینده اش عبارت است از خونهایى که بعد از هجرت از صـنـادیـد قـریـش ریـخت، و مغفرت خدا نسبت به گناهان آن جناب عبارت است از پوشاندن آنـهـا، و ابطال عقوبت هایى که به دنبال دارد، و آن به این بود که شوکت و بنیه قریش را از آنـان گـرفـت. مـؤیـد ایـن مـعـنـا جـمله (و یتم Anchor علیک … و ینصرک اللّه نصرا عزیزا) است .

این آن معنایى است که از آیه، به ضمیمه سیاق به نظر ما رسید، ولى مفسرین مسلک هاى مختلف دیگرى دارند که هشت نظریه از آنها را در اینجا مى آوریم.

مراد و مقصود از (نصر عزیز) در آیه (ینصرک الله نصرا عزیزا)

(و ینصرک اللّه نصرا عزیزا) – بعضى در معناى نصر عزیز گفته اند: آن نصرتى اسـت کـه هـیـچ جـبـارى عنید و دشمنى نیرومند نتواند کارى به ایشان بکند، و خداى تعالى چـنـیـن نـصـرتـى بـه رسـول اسـلام داد، بـراى ایـنـکـه دیـن او را خـلل نـاپـذیـرتـرین ادیان کرد، و سلطنت او را عظیم ترین سلطنت قرار داد. بعضى گفته انـد: مراد از نصر عزیز، آن نصرى است که در عالم نمونه اش نادر و یا نایاب باشد، و نـصـرت خـداى تـعـالى نـسـبـت بـه پـیـامـبـر اسـلام هـمـینطور بوده. و این معنا با مقایسه حال آن جناب در اول بعثت و با حال او در آخر ایام دعوتش روشن مى شود.

دقـت در سـیاق این دو آیه بر اساس آن معنایى که ما براى آیه (انا فتحنا لک فتحا مبینا لیغفر لک اللّه ما تقدم من ذنبک و ما تاخر) کردیم، این معنا را به دست مى دهد که مراد از جمله (و یتم نعمته علیک ) مقدمه چینى و فراهم شدن زمینه براى تمامیت کلمه توحید است، منظور این است که خداوند جو و افق را براى یک نصرت عزیز برایت تصفیه مى کند، و مـوانـع آن را بـه وسـیله مغفرت گناهان گذشته و آینده تو (به آن معنایى که ما کردیم ) بر طرف مى سازد.

(و یهدیک صراطا مستقیما) – هدایت آن جناب بعد از تصفیه جو براى پیشرفت او، هدایت بـه سـوى صـراط مـسـتـقـیـم اسـت، چون این تصفیه سبب شد که آن جناب بعد از مراجعت از حـدیـبـیه بتواند خیبر را فتح کند و سلطه دین را در اقطار جزیره گسترش دهد، و در آخر، پیشرفتش به فتح مکه و طائف منتهى گردد.

(و Anchor اللّه نـصـرا عـزیـزا) – خـداى تـعـالى آن جـناب را نصرت داد نصرتى چـشـمـگـیـر، کـه یـا کـم نظیر و یا بى نظیر بود، چون مکه و طائف را برایش فتح کرد و اسـلام را در سـرزمـیـن جـزیـره گـسـتـرش داد و شـرک را ریـشـه کـن و یـهـود را ذلیـل و نـصـاراى جـزیـره را بـرایـش ‍ خاضع و مجوس ساکن در جزیره را برایش تسلیم نـمـود. و خـداى تـعالى دین مردم را تکمیل و نعمتش را تمام نمود و اسلام را برایشان دینى پس ندیده کرد.

مراد از (سیکینت) و انزال آن بر قلوب مؤمنین

ظـاهرا مراد از (سکینت ) آرامش و سکون نفس و ثبات و اطمینان آن به عقائدى است که به آن ایمان آورده. و لذا علت نزول سکینت را این دانسته که : (یزدادوا ایمانا مع ایمانهم تا ایمانى جدید به ایمان سابق خود بیفزایند). در سابق در بحثى که راجع به سکینت در ذیـل آیـه (ان یـاتـیکم التابوت فیه سکینه من ربکم ) کردیم، گفتیم : این سکینت با روح ایمانى که در جمله (و ایدهم بروح منه ) آمده منطبق است.

بـعـضـى گـفـتـه انـد: سـکـیـنـت بـه مـعـنـاى رحـمـت اسـت. بـعـضـى دگـر گـفـتـه انـد: عـقـل اسـت. بـعـضـى آن را بـه وقـار و عـصـمـتى معنا کرده اند که در خدا و رسولش هست. بـعـضـى آن را بـه تـمـایل به سوى دینى که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) آورده مـعـنـا کـرده انـد. بـعـضـى گـفـتـه انـد: سـکـینت نام فرشته اى است که در قلب مؤمن مـنـزل مـى کـند. بعضى گفته اند: چیزى است که سرى مانند سر گربه دارد. و همه اینها اقاویلى است بدون دلیل.

Anchor از (انزال سکینت در قلوب مؤمنین ) ایجاد آن است بعد از آنکه فاقد آن بودند، چون بـسـیـار مـى شـود کـه قـرآن کـریـم خـلقـت و ایـجـاد را انـزال مـى خـوانـد، مـثـلا مى فرماید: (و انزل لکم من الانعام ثمانیه ازواج ) و نیز (و انزلنا الحدید)، و نیز (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم )، و اگر خلقت و ایجاد را انزال خوانده، به این منظور بوده که به علو مبدء آن اشاره کند.رسـوله و عـلى المؤمنـیـن ) از چـنـین وقوعى تعبیر به انزال کرده است.

و مراد از اینکه فرمود: تا ایمان خود را زیاد کنند، شدت یافتن ایمان به چیزى است، چون ایـمـان بـهـر چـیـز عـبـارت اسـت از عـلم به آن به اضافه التزام به آن، به طورى که آثـارش در عملش ظاهر شود، و معلوم است که هر یک از علم و التزام مذکور، امورى است که شـدت و ضـعـف مـى پـذیـرد، پس ایمان که گفتیم عبارت است از علم و التزام نیز شدت و ضعف مى پذیرد.

Anchor مـعـنـاى آیـه ایـن است که : خدا کسى است که ثبات و اطمینان را که لازمه مرتبه اى از مـراتـب روح اسـت در قـلب مؤمن جـاى داد، تـا ایـمـانـى کـه قبل از نزول سکینت داشت بیشتر و کامل تر شود.

گفتارى درباره ایمان و زیاد شدن آن

ایـمان، تنها و صرف علم نیست، به دلیل آیات زیر که از کفر و ارتداد افرادى خبر مى دهـد کـه بـا عـلم بـه انـحراف خود کافر و مرتد شدند، مانند آیه (ان الذین ارتدوا على ادبـارهـم مـن بـعـد مـا تـبـیـن لهـم الهـدى ) و آیـه (ان الذیـن کـفـروا و صـدوا عـن سبیل اللّه و شاقوا الرسول من بعد ما تبین لهم الهدى ) و آیه (و جحدوا بها و استیقنتها انـفـسـهـم )و آیـه (و اضـله اللّه عـلى علم )، پس بطورى که ملاحظه مى فرمایید این آیات، ارتداد و کفر و جحود و ضلالت را با علم جمع مى کند.

پـس مـعـلوم شـد کـه صـرف عـلم بـه چـیـزى و یـقـیـن بـه ایـنـکـه حـق اسـت، در حـصـول ایـمـان کـافـى نـیست، و صاحب آن علم را نمى شود مؤمن به آن چیز دانست، بلکه بـایـد مـلتـزم به مقتضاى علم خود نیز باشد، و بر طبق موداى علم عقد قلب داشته باشد، به طورى که آثار عملى علم – هر چند فى الجمله – از وى بروز کند، پس کسى که علم دارد بـه اینکه خداى تعالى، الهى است که جز او الهى نیست، و التزام به مقتضاى علمش نـیـز دارد، یـعـنـى در مقام انجام مراسم عبودیت خود و الوهیت خدا بر مى آید، چنین کسى مؤمن اسـت، امـا اگر علم مزبور را دارد، ولى التزام به آن را ندارد، و علمى که علمش را بروز دهـد و از عـبودیتش خبر دهد ندارد چنین کسى عالم هست و مؤمن نیست. و از اینجا بطلان گفتار بعضى که ایمان را صرف علم دانسته اند، روشن مى شود به همان دلیلى که گذشت.

و نـیـز بـطـلان گـفـتـار بـعـضـى کـه گـفـتـه انـد: ایـمـان هـمـان عمل است، چون عمل با نفاق هم جمع مى شود، و ما مى بینیم منافقین که حق برایشان ظهورى علمى یافته، عمل هم مى کنند، اما در عین حال ایمان ندارند.

و چـون ایـمان عبارت شد از علم به چیزى به التزام به مقتضاى آن، به طورى که آثار آن عـلم در عمل هویدا شود، و نیز از آنجایى که علم و التزام هر دو از امورى است که شدت و ضـعـف و زیـادت و نـقـصـان مـى پـذیـرد، ایـمـان هـم کـه از آن دو تـاءلیـف شـده قـابـل زیـادت و نـقـصـان و شـدت و ضـعـف است، پس اختلاف مراتب و تفاوت درجات Anchor از ضروریاتى است که به هیچ وجه نباید در آن تردید کرد.

ایـن آن حـقـیـقـتـى اسـت کـه اکـثـر عـلمـاء آن را پـذیـرفـتـه انـد، و حـق هـم هـمـیـن اسـت، دلیل نقلى هم همان را مى گوید، مانند آیه مورد بحث که مى فرماید: (لیزدادوا ایمانا مع ایـمـانـهـم ) و آیـاتـى دیـگـر. و نـیـز احـادیـثـى کـه از ائمـه اهل بیت (علیهم السلام ) وارد شده، و از مراتب ایمان خبر مى دهد.

معناى اینکه فرمود: جنود آسمانها و زمین از آن خدا است

(و لله جـنود السموات و الارض ) – کلمه (جند) به معناى جمع انبوهى از مردم است کـه غـرضـى واحـد، آنـان را دور هـم جـمـع کـرده باشد، و به همین جهت به لشکرى که مى خواهند یک ماءموریت انجام دهند (جند) گفته مى شود. و سیاق آیه شهادت مى دهد که مراد از جنود آسمانها، و زمین، اسبابى است که در عالم دست در کارند، چه آنهایى که به چشم دیـده مى شوند، و چه آنهایى که دیده نمى شوند. پس این اسباب واسطه هایى هستند بین خداى تعالى و خلق او، و آنچه را که او اراده کند اطاعت مى کنند، و مخالفت نمى ورزند.

و آوردن جـمـله مـورد بـحـث بـعـد از جـمـله (هـو الذى انـزل السـکـیـنـه…) بـراى ایـن است که دلالت کند بر اینکه همه اسباب و عللى که در عـالم هـسـتـى اسـت از آن خدا است، پس او مى تواند هر چه را بخواهد به هر چه که خواست بـرسـانـد، و چـیـزى نـیست که بتواند بر اراده او غالب شود، براى اینکه مى بینیم زیاد شدن ایمان مؤمنین را به انزال سکینت در دلهاى آنان مستند مى کند.

(و کان اللّه علیما حکیما) – یعنى خدا جانبى منیع دارد، به طورى که هیچ چیزى بر او غـالب نمى شود. و در عملش متقن و حکیم است و هیچ عملى جز به مقتضاى حکمتش نمى کند. و ایـن جـمـله بیانى است تعلیلى براى جمله (و لله جنود السموات و الارض ) همچنان که بـیـان تـعلیلى براى جمله (هو الذى انزل السکینه…) نیز هست. پس گویا فرموده : سـکـیـنـت را بـراى زیـاد شـدن ایـمـان مؤمنـیـن نـازل کـرد، و مـى تـوانـد نـازل کـنـد، چون تمامى اسباب آسمانها و زمین در اختیار او است، چون او عزیز و حکیم على الاطلاق است.

لیدخل المؤمنین و المؤمنات جنات تجرى من تحتها الانهار.

ایـن آیه تعلیلى دیگر براى انزال سکینت در قلوب مؤمنین است، البته تعلیلى است به حسب معنا، همچنان که جمله (لیزدادوا ایمانا) تعلیلى است به حسب لفظ، گویا فرموده : اگـر مؤمنین را اختصاص داد به سکینت و دیگران را از آن محروم کرد، براى این بود که ایـمـان آنـان اضـافـه شـود. و حـقـیـقـت ایـن اضـافـه شـدن ایـن اسـت کـه آنـان را داخـل بـهـشـت و کـفـار را داخـل دوزخ کـنـد. پـس جـمـله (لیـدخـل ) یـا بدل از جمله(لیزدادوا…) است، و یا عطف بیان آن.

و در ایـنـکـه مـتـعـلق لام در (لیـدخـل ) چـیـسـت ؟ مـفـسـریـن اقـوال دیـگـرى دارنـد، مثل اینکه متعلق باشد به جمله (فتحنا) یا جمله (یزدادوا) یا بـه هـمـه مـطـالب قـبـل و از ایـن قـبـیـل اقـوالى کـه فـایـده اى در نقل آنها نیست.

و اگـر مؤمنات را در آیه، ضمیمه مؤمنین کرد براى این است که کسى توهم نکند بهشت و تکفیر گناهان مختص مردان است، چون آیه در سیاق سخن از جهاد است، و جهاد و فتح بدست مـردان انـجـام مى شود، و به طورى که گفته اند: در چنین مقامى اگر کلمه مؤمنات را نمى آورد، جاى آن توهم مى بود.

و ضـمـیـر در (خالدین ) و در (یکفر عنهم سیئاتهم ) هم به مؤمنین برمى گردد و هم به مؤمنات و اگر تنها ضمیر مذکر آورد به خاطر تغلیب است.

و جـمـله (و کـان ذلک عـنـد اللّه فـوزا عـظـیـمـا) بـیـان ایـن مـعـنـا اسـت کـه دخـول در چـنـین حیاتى سعادت حقیقى است، و شکى هم در آن نیست ؛ چون نزد خدا هم سعادت حقیقى است و او جز حق نمى گوید.

و یعذب المنافقین و المنافقات و المشرکین و المشرکات…

ایـن جـمـله عـطـف اسـت بـر جـمـله (یدخل )، به همان معنایى که گذشت. و اگر منافقین و مـنـافـقات را قبل از مشرکین و مشرکات آورد، براى این است که خطر آنها براى مسلمانان از خـطـر ایـنـهـا بـیـشـتـر اسـت، و چـون عـذاب اهـل نـفـاق سـخـت تـر از عـذاب اهـل شـرک اسـت، هـمـچـنـان کـه فـرمـود: (ان المـنـافـقـیـن فـى الدرک الاسفل من النار منافقین در پایین ترین نقطه آتش قرار دارند).

(الظـانـیـن بـاللّه ظـن السـوء) – کـلمه (سوء) – به فتحه سین و سکون واو – مصدر و به معناى قبح است، به خلاف کلمه (سوء) – به ضم سین – که اسم مصدر اسـت، و ظـن سـوء هـمـان اسـت کـه خـیـال مـى کـردنـد خـدا نـمـى تـوانـد رسول خود را یارى کند. بعضى هم گفته اند: ظن سوء اعم از آن و از سایر پندارهاى زشت از قبیل شرک و کفر است.

(عـلیـهـم دائره السـوء) – نفرینى است بر منافقین، و یا حکمى است که خداى تعالى عـلیـه آنـان رانـده. مـى فـرمـاید: به زودى گردونه بلاء که مى گردد تا هر که را مى خواهد هلاک و عذاب کند، بر سرشان بچرخد، و یا به زودى مى چرخد.

(و غـضـب اللّه عـلیـهـم و لعـنـهم و اعدلهم جهنم ) – این جمله عطف است بر جمله(علیهم دائره…)، و جـمـله (و سـاءت مـصیرا) بیان بدى بازگشت گاه آنان است، همچنان که جـمـله (و کـان ذلک عـنـد اللّه فـوزا عـظـیـمـا) در آیـه قـبـلى بـیـان خـوبى بازگشتگاه اهل ایمان بود.

و لله جنود السموات و الارض

 

مـعـنـاى ایـن جـمـله در سـابـق گـذشـت، و ظـاهـرا مـى خـواهـد مـضـمـون دو آیـه را تعلیل کند، یعنى آیه (لیدخل المؤمنین و المؤمنات… و اعدلهم جهنم )، طبق همان بیانى کـه در نـظـیـر ایـن آیـه کـه مسأله انـزال سـکـیـنـت در قـلوب مؤمنـیـن را تعلیل مى کرد آوردیم.

بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: مـضـمون این جمله تنها مربوط به آیه اخیر است، پس تهدیدى است براى منافقین و مشرکین، و مى فرماید: شما در قبضه قدرت خدا هستید، و خدا از شما انتقام خواهد گرفت. ولى وجه اول روشن تر است.

تفسیرفتح ازدیدگاه نمونه


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ 

(آیه ۱)- فتح المبین! در نخستین آیه این سوره بشارت عظیمى به پیامبر صلّى اللّه علیه و اله داده شده است، بشارتى که طبق بعضى از روایات نزد پیامبر صلّى اللّه علیه و اله محبوبتر از تمام جهان بود، مى‏فرماید: «ما براى تو پیروزى آشکارى فراهم ساختیم! …» (إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً).
منظور از این فتح پیروزى عظیمى است که از «صلح حدیبیه» نصیب مسلمانان شد.
اما براى روشن شدن تفسیر این آیات باید قبل از هر چیز فشرده‏اى از داستان حدیبیه را در اینجا بیاوریم که به منزله شأن نزول آن است.
داستان صلح حدیبیه:
در سال ششم هجرت ماه ذى القعده پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و اله به قصد عمره به سوى مکه حرکت کرد و همه مسلمانان را تشویق به شرکت در این سفر نمود، اما گروهى خوددارى کردند، ولى جمع کثیرى از مهاجران و انصار و اعراب بادیه نشین در خدمتش عازم مکه شدند.
این جمعیت که در حدود یک هزار و چهار صد نفر بودند همگى لباس احرام بر تن داشتند و جز شمشیر که اسلحه مسافران محسوب مى‏شد هیچ سلاح جنگى با خود برنداشتند.
هنگامى که پیامبر به «عسفان» در نزدیکى مکه رسید با خبر شد که قریش تصمیم گرفته‏اند از ورود او به مکه جلوگیرى نمایند، تا این که پیامبر صلّى اللّه علیه و اله به «حدیبیه» رسید پیامبر صلّى اللّه علیه و اله به «عمر» پیشنهاد فرمود که به مکه رود و اشراف قریش را از هدف این سفر آگاه سازد، عمر گفت: بهتر این است که «عثمان» به این کار مبادرت ورزد، عثمان به سوى مکه آمد و چیزى نگذشت که در میان مسلمانان شایع شد او را کشته‏اند، در اینجا پیامبر صلّى اللّه علیه و اله تصمیم به شدت عمل گرفت و در زیر درختى که در آنجا بود با یارانش تجدید بیعت کرد که به نام «بیعت رضوان» معروف شد، و با آنان عهد بست که تا آخرین نفس مقاومت کنند، ولى چیزى نگذشت که عثمان سالم بازگشت و به دنبال او قریش «سهیل بن عمرو» را براى مصالحه خدمت پیامبر صلّى اللّه علیه و اله فرستاد.
بعد از گفتگوهاى زیاد پیمان صلحى منعقد شد. این پیمان در حقیقت یک پیمان عدم تعرض همه جانبه بود که به جنگهاى مداوم و مکرر بین مسلمانان و مشرکان موقتا پایان مى‏داد.
 «متن پیمان صلح» از این قرار بود که پیامبر صلّى اللّه علیه و اله به على علیه السّلام دستور داد «بنویس: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم».
 «سهیل بن عمرو» که نماینده مشرکان بود گفت: من با چنین جمله‏اى آشنا نیستم، بنویس بسمک اللّهمّ! پیامبر صلّى اللّه علیه و اله فرمود: «بنویس: بسمک اللّهمّ»! سپس فرمود: بنویس این چیزى است که محمد رسول اللّه صلّى اللّه علیه و اله با سهیل بن عمرو مصالحه کرده! «سهیل» گفت: ما اگر تو را «رسول اللّه» مى‏دانستیم با تو جنگ نمى‏کردیم، تنها اسم خودت، و اسم پدرت را بنویس. پیغمبر صلّى اللّه علیه و اله فرمود: مانعى ندارد، بنویس: «این چیزى است که «محمّد بن عبد اللّه» با سهیل بن عمرو صلح کرده که ده سال متارکه جنگ شود تا مردم امنیت خود را باز یابند.
علاوه بر این همه آزادند هر کس مى‏خواهد در پیمان محمّد وارد شود و هر کس مى‏خواهد در پیمان قریش.
ازین گذشته محمّد امسال باز مى‏گردد و وارد مکه نمى‏شود، اما سال آینده ما به مدت سه روز از مکه بیرون مى‏رویم و یارانش بیایند اما بیش از سه روز توقف نکنند.
در اینجا پیامبر صلّى اللّه علیه و اله دستور داد شترهاى قربانى را که به همراه آورده بودند در همانجا قربانى کنند، سرهاى خود را بتراشند و از احرام به در آیند. اما این امر براى جمعى از مسلمانان سخت ناگوار بود.
ولى پیغمبر شخصا پیشگام شد، و شتران قربانى را نحر فرمود، و از احرام بیرون آمد، و به مسلمانان تفهیم نمود که این استثنائى است در قانون احرام و قربانى که از سوى خداوند قرار داده شده است.
مسلمین هنگامى که چنین دیدند تسلیم شدند و دستور پیامبر صلّى اللّه علیه و اله دقیقا اجرا شد و از همانجا آهنگ مدینه کردند، اما کوهى از غم و اندوه بر قلب آنها سنگینى مى‏نمود، چرا که ظاهر قضیه یک ناکامى و شکست بود ولى خبر نداشتند که در پشت داستان صلح حدیبیه چه پیروزیهائى براى مسلمانان و آینده اسلام نهفته است، و در همین هنگام بود که سوره فتح نازل شد و بشارت فتح عظیمى را به پیامبر گرامى اسلام داد.
به دنبال صلح حدیبیه مشرکین با مسلمانان ارتباط یافتند و اسلام در قلوب آنها جایگزین شد و در عرض سه سال گروه عظیمى اسلام آوردند، و جمعیت مسلمانان با آنها فزونى گرفت.
 
(آیه ۲)- نتایج بزرگ فتح المبین! در این آیه و آیه بعد قسمتى از نتایج پر برکت «فتح مبین» (صلح حدیبیه) که در آیه قبل آمده است تشریح شده. مى‏فرماید: هدف این بود «تا خداوند گناهان گذشته و آینده‏اى را که به تو نسبت مى‏دادند ببخشد (و حقانیت تو را ثابت نموده) و نعمتش را بر تو تمام کند و به راه راست هدایتت فرماید» (لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِراطاً مُسْتَقِیماً).
 
(آیه ۳)- «و پیروزى شکست ناپذیرى نصیب تو کند» (وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً).
و به این ترتیب خداوند چهار موهبت عظیم در سایه این فتح مبین نصیب پیامبرش کرد: مغفرت، تکمیل نعمت، هدایت و نصرت.
پاسخ به یک سؤال مهم:
با این که پیامبر به حکم مقام عصمت از هر گناهى پاک است منظور از این جمله چیست؟
براى پى بردن به جامعترین پاسخ، مهم این است که ما رابطه «فتح حدیبیه» را با مسأله «آمرزش گناه» پیدا کنیم که کلید اصلى پاسخ به سؤال فوق در آن نهفته است.
با دقت در حوادث و رویدادهاى تاریخى به این نتیجه مى‏رسیم: هنگامى که مکتبى راستین ظاهر مى‏شود و قد بر مى‏افرازد، وفاداران به سنن خرافى که موجودیت خود را در خطر مى‏بینند هر گونه تهمت و نسبت ناروا به آن مى‏بندند.
اگر این مکتب در مسیر پیشرفت خود مواجه به شکست شود، دستاویزى محکم براى اثبات نسبتهاى ناروا به دست مخالفان مى‏افتد، و فریاد مى‏کشند نگفتیم چنین است، نگفتیم چنان است؟
اما هنگامى که به پیروزى نائل گردد و برنامه‏هاى خود را از بوته آزمایش موفق بیرون آورد، تمام نسبتهاى ناروا نقش بر آب مى‏شود، و تمام «نگفتیم‏ها» به افسوس و ندامت مبدل مى‏گردد و جاى خود را به «ندانستیم‏ها» مى‏دهد! مخصوصا در مورد پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و اله این نسبتهاى ناروا و گناهان پندارى بسیار فراوان بود، او را جنگ طلب، آتش افروز، بى‏اعتنا به سنتهاى راستین، غیر قابل تفاهم، و مانند آن مى‏شمردند. 
صلح حدیبیّه به خوبى نشان داد که آئین او بر خلاف آنچه دشمنان مى‏پندارند یک آئین پیشرو و الهى است.
او به خانه خدا احترام مى‏گذارد، هرگز بى‏دلیل به قوم و جمعیتى حمله نمى‏کند، او اهل منطق و حساب است او به راستى همه انسانها را به سوى محبوبشان «اللّه» دعوت مى‏کند، و اگر دشمنانش جنگ را بر او تحمیل نکنند او طالب صلح و آرامش است.
به این ترتیب فتح حدیبیه تمام گناهانى که قبل از هجرت، و بعد از هجرت یا تمام گناهانى که قبل از این ماجرا و حتى در آینده ممکن بود به او نسبت دهند همه را شست، و چون خداوند این پیروزى را نصیب پیامبر صلّى اللّه علیه و اله نمود مى‏توان گفت خداوند همه آنها را شستشو کرد.
نتیجه این که این گناهان، گناهان واقعى نبود، بلکه گناهانى بود پندارى و در افکار مردم و در باور آنها، چنانکه در آیه ۱۴ سوره شعرا در داستان موسى (ع) مى‏خوانیم که موسى به پیشگاه خدا عرضه داشت: «فرعونیان بر من گناهى دارند که مى‏ترسم به جرم آن گناه مرا بکشند» در حالى که گناه او چیزى جز یارى فرد مظلومى از بنى اسرائیل و کوبیدن ستمگرى از فرعونیان نبود.
 
(آیه ۴)- نزول سکینه بر دلهاى مؤمنان! آنچه در آیات گذشته خواندیم مواهب بزرگى بود که خدا در پرتو فتح مبین (صلح حدیبیّه) نصیب پیامبر صلّى اللّه علیه و اله کرد، اما در این آیه از موهبت عظیمى که بر همه مؤمنان مرحمت فرموده بحث مى‏کند، مى‏فرماید: «او کسى است که آرامش را در دلهاى مؤمن نازل کرد تا ایمانى بر ایمانشان بیفزایند» (هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدادُوا إِیماناً مَعَ إِیمانِهِمْ).
چرا سکینه و آرامش بر دل آنها فرود نیاید در حالى که «لشکریان آسمانها و زمین از آن خداست، و خداوند دانا و حکیم است» (وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ کانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً).
 «سکینه» در اصل از ماده «سکون» به معنى آرامش و اطمینان خاطرى است که هر گونه شک و تردید و وحشت را از انسان زائل مى‏کند و او را در طوفان حوادث ثابت قدم مى‏دارد.
این آرامش ممکن است جنبه عقیدتى داشته باشد، و تزلزل اعتقاد را بر طرف سازد، یا جنبه عملى، به گونه‏اى که ثبات قدم و مقاومت و شکیبائى به انسان بخشد، البته تعبیرات خود آیه در اینجا بیشتر ناظر به معنى اول است.
 
(آیه ۵)- نتیجه دیگر فتح المبین! نقل کرده‏اند هنگامى که بشارت «فتح مبین» و «اتمام نعمت» و «هدایت» و «نصرت» به پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و اله در آیات نخست این سوره داده شد بعضى از مسلمانان که از حوادث «حدیبیه» دلتنگ بودند عرض کردند: «گوارا باد بر تو این همه مواهب الهى اى رسول خدا! خداوند آنچه را به تو داده و مى‏دهد بیان کرده، به ما چه خواهد داد؟» در اینجا آیه نازل شد و به مؤمنان بشارت داد که براى آنها نیز پاداشهاى بزرگى فراهم شده.
قرآن همچنان در ارتباط با صلح «حدیبیه» و بازتابهاى مختلف آن در افکار مردم، و نتایج پر بار آن سخن مى‏گوید، و سرنوشت هر گروه را در این بوته آزمایش بزرگ مشخص مى‏سازد.
نخست مى‏فرماید: «هدف دیگر (از این فتح مبین) این بود که مردان و زنان با ایمان را در باغهائى (از بهشت) وارد کند که نهرها از زیر (درختانش) جارى است» (لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ).
در حالى که «جاودانه در آن مى‏مانند»، و این نعمت بزرگ هرگز از آنان سلب نمى‏شود (خالِدِینَ فِیها).
 «و گناهانشان را مى‏بخشد» (وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ).
 «و این نزد خدا رستگارى بزرگى است»! (وَ کانَ ذلِکَ عِنْدَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِیماً).
به این ترتیب خداوند در برابر آن چهار موهبتى که به پیامبرش در فتح المبین داد، دو موهبت عظیم نیز به مؤمنان ارزانى داشت: بهشت جاویدان با تمام نعمتهایش، و عفو و گذشت از لغزشهاى آنها، علاوه بر سکینه و آرامش روحى که در این دنیا به آنها بخشید، و مجموعه این سه نعمت، فوز عظیم و پیروزى بزرگى است براى کسانى که از این بوته امتحان سالم بیرون آمدند.
 
(آیه ۶)- ولى در برابر این گروه، گروه منافقان و مشرکان بى‏ایمان بودند که در این آیه سرنوشتشان این گونه ترسیم شده: «و (نیز هدف دیگر این است که خداوند) مردان و زنان منافق، و مردان و زنان مشرک را که به خدا گمان بد مى‏برند مجازات کند» (وَ یُعَذِّبَ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ).
آرى! منافقان و مشرکان به هنگام حرکت پیامبر صلّى اللّه علیه و اله و مؤمنان از مدینه گمان داشتند که این گروه هرگز سالم به مدینه باز نخواهد گشت.
سپس به توضیح این عذاب و مجازات پرداخته و تحت چهار عنوان آن را شرح داده، مى‏گوید: آرى «حوادث ناگوارى (که براى مؤمنان انتظار مى‏کشند) تنها بر خودشان نازل مى‏شود» (عَلَیْهِمْ دائِرَهُ السَّوْءِ).
دیگر این که: «خداوند بر آنان غضب کرده» (وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ).
 «و (نیز خداوند آنان را) از رحمت خود دورشان ساخته» (وَ لَعَنَهُمْ).
 «و جهنم را براى آنها (از هم اکنون) آماده کرده، و چه بد سر انجامى است» (وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً).
 
(آیه ۷)- در این آیه بار دیگر به عظمت قدرت خداوند اشاره کرده، مى‏گوید: «لشکریان آسمانها و زمین از آن خداست و خداوند شکست ناپذیر و حکیم است» (وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ کانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً).
این سخن یک بار در ذیل مقامات و مواهب اهل ایمان آمد، و یک بار هم در اینجا در ذیل مجازات منافقان و مشرکان، تا روشن شود خداوندى که تمام جنود آسمان و زمین تحت فرمانش قرار دارند هم قدرت بر آن دارد هم توانائى بر این، هر گاه دریاى رحمتش موج زند شایستگان را هر جا باشند شامل مى‏شود، و هر گاه آتش قهر و غضبش زبانه کشد مجرمى را قدرت فرار از آن نیست.
 
(آیه ۸)- تحکیم موقعیت پیامبر صلّى اللّه علیه و اله و وظائف مردم در برابر او گفتیم صلح حدیبیه از سوى بعضى از ناآگاهان شدیدا مورد انتقام قرار گرفت و حتى تعبیراتى در برابر پیامبر صلّى اللّه علیه و اله گفتند که خالى از بى‏حرمتى نسبت به آن حضرت نبود مجموع این حوادث ایجاب مى‏کرد که موقعیت یا عظمت پیامبر صلّى اللّه علیه و اله بار دیگر مورد تأکید قرار گیرد.
لذا این آیه پیامبر صلّى اللّه علیه و اله را مخاطب قرار داده، مى‏گوید: «به یقین ما تو را گواه (بر اعمال آنها) و بشارت دهنده، و بیم دهنده فرستادیم» (إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً). گواه بر تمام امت اسلام بلکه به یک معنى گواه بر همه امتها.
 
(آیه ۹)- در این آیه پنج دستور مهم به عنوان نتیجه و هدفى براى اوصاف پیشین پیامبر صلّى اللّه علیه و اله بیان شده که دو دستور در باره اطاعت خداوند و تسبیح و نیایش اوست، و سه دستور در باره «اطاعت» و «دفاع» و «تعظیم» مقام پیامبر صلّى اللّه علیه و اله است.
مى‏فرماید: هدف این است «تا (شما مردم) به خدا و رسولش ایمان بیاورید، و از او دفاع کنید و او را بزرگ دارید، و خدا را صبح و شام تسبیح گویید» (لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُکْرَهً وَ أَصِیلًا).

" برگزیده ی تفسیر نمونه / آیت الله ناصر مکارم شیرازی "



درباره نویسنده

2047مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق این سایت برای © 2019 pirastefar.ir. محفوظ است.
بهینه سازی وبسیما