تفسیرسوره حمدامام خمینی”چراناتمام ماند”علت مخالفت

تفسیرسوره حمدامام خمینی

تفسیرسوره حمد(فاتحه الکتاب)امام خمینی

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:درادامه علت ناتمام ماندن -مخالفت با«پخش تلویزیونی» این تفسیررا خواهیدخواند.

أعُوذُ بِاللَّه مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم/بِسْمِ اللَّه الَّرحْمنِ الرَّحیم

تقاضا شده بود که من یکى، دو مرتبه راجع به تفسیر بعضى آیات شریفه قرآن مطالبى عرض کنم. تفسیر قرآن یک مسأله ‏اى نیست که امثال ما بتوانند از عهده آن برآیند. بلکه علماى طراز اوّل هم که در طول تاریخ اسلام، چه از عامه و چه از خاصه، در این باب کتابهاى زیاد نوشته‏ اند – البته مساعى آنان مشکور است – لکن هر کدام روى آن تخصص و فنّى که داشته است یک پرده‏ اى از پرده‏ هاى قرآن کریم را تفسیر کرده است، آن هم به طور کامل معلوم نیست بوده [باشد.] مثلاً عرفایى که در طول این چندین قرن آمده‏ اند و تفسیر کرده ‏اند، نظیرمحیى‏ الدین(۱) در بعضى از کتابهایش، عبدالرزاق کاشانى(۲) در تأویلات، ملاسلطانعلى(۳) در تفسیر، اینهایى که طریقه‏ شان طریقه معارف بوده است،

بعضى‏شان در آن فنى که داشته‏ اند خوب نوشته ‏اند؛ لکن قرآن عبارت از آن نیست که آنها نوشته‏ اند. آن، بعضى از اوراق قرآن و پرده‏ ه اى قرآن است. یا مثلاً طنطاوى(۴) و امثال او، و همین‏طور قطب(۵)هم، به یک ترتیب دیگرى تفسیر کرده ‏اند که باز هم غیر تفسیر قرآن است به همه معانى؛ آن هم یک پرده‏ اى است. و بسیارى از مفسّرین که از این دو طایفه نبودند تفاسیرى دارند، مثل مجمع‏ البیان(۶) ما، که تفسیر خوبى است و جامع بین اقوال عامه و خاصّه است. و سایر تفسیرهایى که نوشته شده است، اینها هم همین‏طور. قرآن یک کتابى نیست که بتوانیم ما یا کس دیگرى یک تفسیر جامعى آن  طور که [سزاوار است بر آن‏] بنویسد. علوم قرآن یک علوم دیگرى است ماوراى آنچه ما مى‏ فهمیم. ما یک صورتى، یک پرده‏ اى از پرده‏ هاى کتاب خدا را مى‏ فهمیم، و باقیش محتاج به تفسیر اهل عصمت است، که معلَّم به تعلیمات رسول اللَّه بودنده‏ اند.

    در این اواخر هم یک اشخاصى پیدا شده‏اند که اصلاً اهل تفسیر نیستند، اینها خواسته‏ اند مقاصدى [را] که خودشان دارند به قرآن و به سنت نسبت بدهندحتى یک طایفه‏ اى از چپی ها و کمونیست ها هم به قرآن تمسّک مى‏ کنند، براى همان مقصدى که دارند اینها اصلاً به تفسیر کار ندارند، به قرآن هم کار ندارند، اینها مقصد خودشان را مى خواهند به خورد جوانهاى ما بدهند، به اسم این که این اسلام است.

    و لهذا آنچه من عرض مى‏کنم این است که اشخاصى که رشد علمى زیاد پیدا نکرده ‏اند،

جوانهایى که در این مسائل و در مسائل اسلامى وارد نیستند، کسانى که اطلاع از اسلام ندارند، نباید اینها درتفسیر قرآنوارد بشوند

و اگر روى مقاصدى آنها وارد شدند، نباید جوانهاى ما به آن تفاسیر اعتنا کنند. و از چیزهایى که ممنوع است در اسلام «تفسیر به رأى» است(۷) که هر کسى آراى خودش را تطبیق کند بر آیاتى از قرآن، و قرآن را به آن رأى خودش تفسیر و تأویل کند و یک کسى مثلاً اهل معانى روحیه است، هر چه از قرآن [به‏] دستش مى‏آید تأویل کند و برگرداند به آن چیزى که رأى اوست. ما باید، از همه این جهات احتراز کنیم. ولهذا دست ما در باب قرآن بسته است. میدان چنان باز نیست که انسان هرچه به نظرش آمد بخواهد نسبت بدهد، که قرآن این است، این را مى گوید.

    و اگر چنانچه من چند کلمه‏ اى راجع به بعضى آیات قرآن کریم عرض کردم، نسبت نمى ‏دهم که مقصود این است؛ من به طور احتمال صحبت مى‏کنم نه به طور جزم.

نخواهم گفت که خیر، مقصود این است و غیر از این نیست. لهذا براى خاطر این که بعضى از آقایان گفته بودند چند کلمه‏ اى راجع به این مسائل بحث بشود،

من بنا دارم چند روز، در هر هفته، و هر بار در یک مدت محدودى [درباره‏] یک سوره [از] اول قرآن و یک سوره هم از سوره‏هاى آخر قرآن، یک صحبت مختصرى [بکنم‏]. 

چون وقت تفصیل براى من نیست و براى دیگران هم نیست، به طور اختصار بعضى از آیات شریفه را عرض مى‏کنم. و باز هم تکرار مى‏ کنم که این، تفسیر جزمى، که مقصود این است [و] جز این نیست که تفسیر به رأى بشود نیست، آنچه به نظر خودمان مى‏ فهمیم به طور احتمال نسبت مى‏ دهیم.

    أعُوذُ بِاللَّه مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ‏

    بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ. الْحَمْدُ لِلّهِ رِبِّ الْعالَمینَ‏

محتمل است که در تمام سوره‏ هاى قرآن این«بِسْمِ اللَّه»ها متعلق باشد به آیاتى که بعد مى‏ آید، 

چون گفته شده است که این «بِسْمِ اللَّه» به یک معناى مقدّرى متعلق است.(۸) لکن بیشتر به نظر انسان مى‏ آید که این «بسم اللَّه»ها متعلق باشد به خود سوره، مثلاً در سوره حمد بِسْمِ اللَّهِ الَّرْحمنِ الرَّحیم، الْحَمْدُ للَّهِ: به اسم خداى تبارک و تعالى حمد براى اوست.

    اسم علامت است. این که بشر براى اشخاص و براى همه چیز یک اسمى گذاشته است، نامگذارى کرده است، براى این است که این علامت، یک شناسایى اسمى باشد، زید را آدم بفهمد کى هست. اسماى خدا هم علامتهاى ذات مقدس اوست. و آن قدرى که بشر مى‏ تواند از ذات مقدّس حق تعالى اطّلاع ناقص پیدا کند از اسماى حق است. خود ذات مقدس حق تعالى یک موجودى است که دست انسان از او کوتاه است.

حتى دست خاتم النبیین که اعلم و اشرف بشر است، از آن مرتبه ذات کوتاه است. آن مرتبه ذات را کسى نمى‏ شناسد غیر از خود ذات مقدس(۹) آن چیزى که بشر مى‏تواند به آن دسترسى پیدا کند “اسماءاللَّه “است، که این “اسماءاللَّه” هم مراتبى دارد، بعضى از مراتبش را ما هم مى‏توانیم بفهمیم، و بعضى از مراتبش را اولیاى خدا و پیغمبر اکرم (ص) و کسانى که معلَّم به تعلیم او هستند مى‏توانند ادراک کنند.

     همه عالم اسم‏اللَّه‏ اند؛ تمام عالم. چون اسم نشانه است؛ همه موجوداتى که در عالم هستند نشانه ذات مقدّس حق تعالى هستند. منتها نشانه بودنش را بعضیها مى‏توانند به عمقش برسند، که این چطور نشانه است؛ و بعضى هم به طور اجمال مى‏توانند بفهمند که نشانه است. آن که به طور اجمال است این است که موجود خودبخود وجود پیدا نمى کند. این مسأله واضح است در عقل؛ و عقل هر بشرى به حسب فطرت این را مى‏فهمد که موجودى که ممکن است باشد، ممکن است نباشد، این ممکنى که هم ممکن است باشد هم ممکن است نباشد این خودبخودى وجود پیدا نمى‏کند. این باید منتهى بشود به یک موجودى که بالذات موجود است؛ یعنى قابل سلب نیست وجود از او، ازلى است. موجوداتى که مى‏ شود موجود باشند و مى‏ شود هم موجود نباشند، اینها خودبخود وجود پیدا نمى‏کنند، محتاج به این هستند که از خارج یک کسى آنها را ایجاد کند.

    اگر فرض بکنیم این فضایى که وهمى است – اگر هیچ نباشد، یک فضاى وهمى است، واقعیتى ندارد – ما اگر فرض کنیم که یک فضایى هست و این فضا هم همیشگى است، این فضا که فقط فضاست نمى‏ شود که بیخود متبدل شود این فضا به یک موجودى، یا موجودى در او بدون علّت پیدا بشود. آنهایى که مى‏گویند: از اوّل در دنیا یک فضاى نامتناهى بوده است – على‏رغم اشکالى که در نامتناهى هست(۱۰) – و بعد هم یک هوایى، بخارى پیدا شده است، آن وقت به دنبال آن از این موجود چیز دیگرى پیدا شده است، این برخلاف ضرورت عقل است که یک چیزى خودش [بى دلیل‏]یک چیز دیگرى بشود، بدون این که یک علّتى از خارج در کار باشد یک چیزى به خودى خود یک چیز دیگرى بشود. هر چیزى که متبدّل به یک چیز دیگر مى‏ شود یک علت خارجى دارد، و الّایک موجودى به خودى خود یک چیز دیگر نمى ‏شود، یک علّت خارجى مى‏ خواهد که آب مثلاً یخ ببندد، یا آب جوش بیاید. اگر آب نه [در] سرماى آن درجه [زیر صفر] و نه گرماى آن درجه [۱۰۰] باشد، تا ابد هم همین آب است؛ اگر هم بگندد، یک علّت خارجى دارد، یک چیز خارجى باید آن را بگنداند. و لهذا این اجمالى که هر معلولى محتاج به علّت است و هر ممکنى محتاج به یک علّتى است، جزء واضحات عقول است که هر کسى مسأله را تأمّل و تصّور بکند تصدیقش هم مى‏کند، که [محال است‏] یک چیزى که مى‏ شود باشد و مى‏ شود نباشد، بى‏خودى بشود، یا بى‏خودى نباشد. نبودن از باب این که چیزى نیست تا باشد، آن دیگر علّت نمى‏خواهد؛ اما یک چیز ممکن که نیست، بیخودى بشود هست، [امتناعِ‏] این از ضروریات عقول است.

    این مقدارى که همه موجودات عالم، اسم خدا هستند و نشانه خدا هستند، این یک مقدار اجمالى است که همه عقول این را مى‏توانند بفهمند، و همه عالم را اسماءاللَّه بدانند. و اما آن معناى واقعى مطلب که این جا مسأله اسم‏گذارى نیست، مثل این که ما[ اگر] بخواهیم یک چیزى را بفهمانیم به غیر، اسم براى آن مى‏گذاریم، مى‏گوییم «چراغ» یا «اتومبیل» یا «انسان»، «زید». این واقعیتى است که یک موجود غیرمتناهى در همه اوصاف کمال، یک موجودى که در تمام اوصاف کمال غیرمتناهى است، حد ندارد، موجود لاحد است، ممکن نیست. – اگر موجود حد داشته باشد «ممکن» است. – موجود است و هیچ حدى در موجودیتش نیست، این به ضرورت عقل باید داراى همه کمالات باشد. براى این که اگر فاقد یک کمالى باشد محدود مى‏شود؛ محدود که شد ممکن است. فرق مابین ممکن و واجب این است که واجب غیرمتناهى است در همه چیز، موجودِ مطلق است و ممکن موجود، محدود است. اگر بنا باشد تمام اوصاف کمال به طور لامتناهى، به طور غیرمحدود نباشد در او، متبدل مى شود [به ممکن‏]، آن که ما خیال کردیم واجب بوده، واجب نبوده، ممکن بوده. یک چنین موجودى که مبدأ یک ایجاد مى‏شود، و مبدأ یک وجود مى‏شود،

تمام آن موجوداتى که به مبدأیت او وجود پیدا مى‏کنند،اینها مستجمع همان اوصاف هستند به طریق نقص. منتها مراتب دارد:یک مرتبه اعلاست که در آن همه اوصاف حق تعالى هست،منتها به اندازه ‏اى که امکان دارد، به اندازه‏ اى که مى‏شود یک موجودى واجد باشد، آن«اسم اعظم» است.

«اسم اعظم» عبارت از آن اسمى است و آن علامتى است که واجد همه کمالات حق تعالى است به طور ناقصو به طور ناقص یعنى نقص امکانى. و واجد همه کمالات الهى است، نسبت به سایر موجودات، به طور کمال. این موجوداتى که دنبال آن اسم اعظم مى‏ آیند اینها هم واجد همان کمالات هستند، منتها به اندازه سعه هستى خودشان، به اندازه سعه وجودى خودشان، تا برسد به همین موجودات مادى.

    این موجودات مادى را که ما خیال مى کنیم قدرت، علم و هیچ یک از کمالات را ندارند، این طور نیست. ما در حجاب هستیم که نمى‏توانیم ادراک کنیم. همین موجودات پایین هم که از انسان پایینترند، و از حیوان پایینترند، و موجودات ناقص هستند،

در آنها هم همه آن کمالات منعکس است، منتها به اندازه وجودى خودشان. حتى ادراک هم دارند؛ همان ادراکى که در انسان هست در آنها هم هستانْ مِنْ شَىْ‏ءِ إلّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ(۱۱)

بعضى از باب این که نمى‏دانستند مى‏شود یک موجود ناقص هم ادراک داشته باشد، آن را حمل کرده بودند به این که این تسبیح تکوینى است؛(۱۲) و حال آن که آیه غیر از این را مى‏گوید. تسبیح تکوینى را ما مى‏دانیم که یعنى اینها موجوداتى هستند و علّتى هم دارند. خیر مسأله این نیست، تسیبح مى کنند.

    در روایات، تسبیح بعضى از موجودات را هم ذکر کرده‏ اند که  چیست.(۱۳) در قضیه تسبیح آن سنگریزه‏اى که در دست رسول‏ اللَّه (ص) بوده.(۱۴) [آنها] شیندند که چه مى‏گوید.تسبیحى است که گوش من و شما اجنبى از اوست. (تسبیحشان)نطق است؛ حرف است؛ لغت است، اما نه به لغت ما، نه نطقش نطق ما است؛ اما ادراک است،منتها ادراک به اندازه سعه وجودى خودش. لعلّ بعضى از مراتب عالیه، مثلاً از باب این که خودشان را مى بینند کهسرچشمه همه ادراکات هستند، بگویند که موجودات دیگر [ادراک‏] ندارند؛ البته آن مرتبه را ندارند.

ما هم از باب این که ادراک نمى‏کنیم حقایق این موجودات را، ما هم محجوبیم، و چون محجوبیم، مطلع نیستیم، و چون مطلع نیستیم، خیال مى‏کنیم [چیزى‏] در کار نیست.

    خیلى چیزها را انسان خیال مى‏کند نیست و هست، من و شما از آن اجنبى هستیم. الآن هم مى‏گویند یک چیزهایى معلوم شده است، مثلاً در نباتات که سابق همه مى‏گفتند اینها مرده هستند، حالا مى‏گویند که با آنتهایى که هست از ریشه‏ هاى درخت که در آب جوش هست صداى هیاهو [مى‏ شنوند]. حالا این راست باشد یا دروغ نمى‏دانم؛ لکن عالم پر هیاهوست. تمام عالم زنده است، همه هم اسم‏اللَّه هستند. همه چیز اسم خداست. شما خودتان از اسماءاللَّه هستید، زبانتان هم از اسماءاللَّه است، دستتان هم از اسماءاللَّه است. به اسم اللَّه «الْحَمْدُللَّهِ»، حمد هم که مى‏کنید اسم‏اللَّه است. زبان شما که حرکت مى‏کند اسم‏اللَّه هست، از این جا پا مى‏شوید، مى‏روید به منزلتان، با اسم‏ للَّه مى‏روید. نمى‏توانید تفکیک کنید.

خود شما “اسم‏ للَّه‏ “هستید، حرکات قلبتان هم اسم‏ للَّه است، حرکات نبضتان هم اسم‏ للَّه هست، 

این بادهایى که وزیده مى‏شود همه اسم‏اللَّه‏ اند. از این جهت آیه شریفه محتملاً مى‏خواهد همین معنا را بفرماید.

در بسیارى از آیات دیگر هم هست که باسم‏اللَّه کذا…، صحبت از اسم‏اللَّه است و همه چیز اسم‏اللَّه است؛ یعنى حق است و اسماءاللَّه همه چیز اوست. اسم در مسمّاى خود فانى است.

ما خیال مى‏کنیم که خودمان یک استقلالى داریم، یک چیزى هستیم. لکن این طور نیست، اگر آنى، آن شعاع وجود که موجودات را با آن شعاع، با آن اراده، با آن تجلّى، موجود فرموده، اگر آنى، آن تجلّى برداشته بشود تمام موجودات لاشى‏ءاند بر مى‏گردند به حالت اولشان. براى آن که ادامه موجودیت هم به همان تجلّى اوست. با تجلّى حق تعالى همه عالم وجود پیدا کرده است، و آن تجلّى و نور، اصل حقیقت وجودست؛ یعنى اسم‏اللَّه است. اللَّهُ نوُرُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ(۱۵). نور سماوات و ارض خداست، یعنى جلوه خداستهر چیز که یک تحقّقى دارد این نور است، ظهورى دارد این نور است. ما به این نور مى‏گوییم، براى این که یک ظهورى دارد؛ انسان هم ظاهرست؛ نور است. حیوانات هم همین طور، نورند. همه موجودات نورند، و همه هم نور «اللَّه» هستند. اللَّهُ نوُرُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ؛ یعنى وجود سموات و ارض که عبارت از نورست از خداست. و آن قدر فانى در اوست که اللَّه نوُرُ السَّمواتِ، نه این که أللَّهُ یُنَوّرُ السَّمواتِ(۱۶)، این یک نحوه جدایى مى‏فهماند. اللَّهُ نوُرُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ؛ یعنى هیچ موجودى در عالم نداریم که یک نحوه استقلالى داشته باشد. استقلال معنایش این است که از امکان‏خارج بشود و به حد وجوب برسد، موجودى غیر از حق تعالى نیست. از این جهت این که مى‏فرماید:

به اسم اللَّه «الحمدللَّه» به اسم اللَّه «قُلْ هُوَاللَّه أحَدٌ»، با اسم اللَّه «قُلْ»، نه این است که مقصود محتملاً این باشد که بگو بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ. واقعیتى است که این واقعیت این طورى است: با «اسم للَّه» بگو، یعنى گفتنت هم با «اسم اللَّه» است. یُسَبِّحُ لَهُ ما فى السَّمواتِ وَالأرضِ(۱۷) نه «مَنْ فى السَّمواتِ والارض»(۱۸) هر چیز [که‏] در زمین و آسمان است تسبیح مى‏کند با اسم خدا که جلوه اوست، و همه موجودات به این جلوه متحققند و همه حرکات، حرکاتى است که از همان جلوه هست. تمام چیزهایى که در عالم واقع مى‏شود از همان جلوه هست. و چون همه امور، همه چیزها از اوست و به او برمى‏گردد و هیچ موجودى از خودش چیزى ندارد، خودى در کار نیست که کسى بایستد [و] بگوید: من خودم هم یک چیزى دارم، یعنى مقابل مبدأ نور، خودم هم یک چیزى دارم که از خودم هست، آن وقت هم که دارى باز از خودت نیست، آن وقت هم که چشم دارى باز این چشم از خودت نیست، این چشمى است که به جلوه او وجود پیدا کرده. پس حمدى که مى‏کنیم و حمدى که مى‏کنند و ثنایى که مى‏کنند و ثنایى که مى‏کنیم با اسم اللَّه است، به سبب اسم اللَّه است. و این هم فرموده است: بسم اللَّه.

 اللَّه یک جلوه جامع است، یک جلوه‏ اى از حق تعالى است که‏جامع همه جلوه‏ ها است، رحمان و رحیم از جلوه‏ه ا ى این جلوه است.

    «اللَّه» جلوه حق تعالى است و رحمان و رحیم از جلوه‏ه اى این جلوه است. «رحمان» با رحمت و با رحمانیت همه موجودات را ایجاد کرده [است‏]، این رحمت است. اصلاً “وجود” رحمت است؛ حتى آن وجودى که به موجودات شریر هم اعطا شده باز رحمت است، رحمت واسعه‏ اى است که همه موجودات در زیر پوشش [آن ]هست؛ یعنى همه موجودات عین رحمت هستند، خودشان رحمتند.

    و «اللَّه» باسم اللَّه همان جلوه‏ اى است که جلوه به تمام معنى است. مقامى است که جلوه را به تمام معنى مى‏تواند بروز بدهد. اسم جامع است، یک اسمى است که باز جلوه است؛ خود ذات حق تعالى اسم ندارد: «لا اسْمَ لَهُ وَلا رَسْمَ» اسم اللَّه و اسم رحمان و اسم رحیم، همه اینها اسما هستند، جلوه‏ ها هستند. و با این اسم «اللَّه» که جامع همه کمالات است به مرتبه ظهور، رحمان و رحیمش را ذکر فرموده است از باب این که رحمت است و رحمانیت است و رحیمیت است؛ و اوصاف غضب و انتقام و [امثال‏] اینها تبعى استآن که بالذات است این دو (رحمانیت ورحیمیت)است، رحمت بالذات است، و رحمانیت و رحیمیت بالذات است، آنهاى دیگر تبعى است. [پس‏] به اسم اللَّه و رحمان و رحیم. «الحمدللَّه» [یعنى‏] تمام محامدى که در عالم و هر کمال و هر حمد و هر ستایشى که باشد، به او واقع مى‏شود، براى اوست. آدم خیال مى‏کند “غذایى را که مى‏خورد تعریف مى‏کند “که چه غذاى لذیذى بود! این حمد خداست، خود آدم نمى‏داند. [یامى‏گوید:]چه آدم خوبى است! چه فیلسوف و دانشمندى است! این ثنا براى خداست، خود آدم نمى‏داند این را. براى چه؟ براى این که آن فیلسوف و دانشمند از خودش هیچ ندارد، هرچه هست جلوه اوست.

آنچه هم که ادراک کرده با عقلى ادراک کرده که جلوه اوست، خود ادراک جلوه اوست، خود مدرک جلوه اوست، همه چیز از اوست.

آدم خیال مى‏کند مثلاً از این فرش دارد تعریف مى کند [یا] ازاین آدم دارد تعریف مى‏کند؛

هیچ حمدى براى غیرخدا واقع نمى‏شود. هیچ ستایشى براى غیرخدا واقع نمى‏شود، براى این که شما هرکس را ستایش کنید [به این دلیل ]که یک چیزى در او هست ستایشش مى‏کنید، عدم را هیچ وقت ستایش نمى‏کنید، یک چیزى در او هست که ستایش [مى‏کنید]، هرچه هست از اوست، هرچه ستایش بکنید ستایش اوست، هرچه حمد و ثنا بگویید مال اوست.

    «الحمد» یعنى همه حمدها، هرچه حمد هست، حقیقتِ حمد مال اوست. ما خیال مى‏کنیم که داریم زید را تعریف مى‏کنیم، عمر و را تعریف مى‏کنیم، ما خیال مى‏کنیم که داریم از این نور شمس، از این نور قمر تعریف مى‏کنیم، از باب این که نمى‏دانیم. از واقعیت چون محجوبیم خیال مى‏کنیم داریم این را تعریف مى‏کنیم، لکن پرده وقتى برداشته مى‏شود، مى‏بینیم نه، همه تعریفها مال اوست، براى این جلوه اوست که شما از او تعریف مى‏کنید.

    اَللَّهُ نُورُ السَّمواتِ وَالأرضِ، هر خوبى هست از اوست، تمام کمالات از اوست، از اوست یعنى این که همان جلوه است.

    با یک جلوه‏ اى همه عالم موجود شده، و ما گمان مى‏کنیم که خودمان داریم عمل مى‏کنیموَ ما رَمَیْتَ إذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ رَمى‏(۱۹). «رَمَیْتَ وَ ما رَمَیْتَ» از باب این که جلوه است رَمْىْ هم [مستند] به آن‏

 جلوه است لکن «إنَّ اللَّه رَمَى‏» آنهایى که با تو بیعت کردند، با خدا بیعت کردند.(۲۰) این دست هم جلوه خداست، منتها ما محجوب هستیم و نمى‏دانیم قصد چیست. و همه محجوب هستیم الّا آن کسى که به تعلیم خدا معلَّم است، و آن کسانى که به تعلیم او معلَّم هستند.

    روى این [مبنا] که عرض مى‏کنم مى‏شود احتمال داد که این «بسم‏اللَّه» متعلق به «الحمد» باشد، یعنى به اسم خدا همه حمدها، همه ثناها مال اوست. جلوه خداست؛ جلوه خداست که همه ثناها را به خودش جذب مى‏کند و هیچ ثنایى به غیر واقع نمى‏شود، نمى‏توانید شما غیر را ثنا بکنید، هرچه بخواهید غیر را ثنا بکنید، ثنا به او واقع مى شود. هرچه خودتان خیال کنید غیر است، [اوست‏] نمى‏دانید شما. هرچه به خود فشار بیاورید که نه، مى‏خواهم از غیرخدا یک حرفى بزنم، غیرخدا حرفى نیست در کار؛ هرچه بگویید از اوست. نقایص از او نیست. چیزهایى که وجود پیدا مى‏کنند یک جهت وجودى دارند، یک جهت نقص دارند، جهت وجودى نور است، اینش مال اوست، نقص مال او نیست؛ نقیصه‏ ها از او نیست، «لا»ها از او نیست. [یعنى‏] آن چیزهایى که نیست. و

هیچ تعریفى براى «لا» واقع نمى‏شود، همیشه تعریفها براى «آرى» واقع مى‏شود، براى وجود واقع مى‏شود، براى هستى واقع مى‏شود، براى کمال واقع مى‏شود. و «کمال» در عالم وجود ندارد الّا یک کمال، و آن کمال اللَّه است؛ «جمال» هم جمال اللَّه است.

ما باید این را بفهمیم و بفهمانیم به قلبمان. اگر همین یک کلمه را قلبمان بفهمد، نه همان گفتار باشد، گفتارش آسان است، به قلب رساندن و این موجود قابل فهم را فهماندن، این مشکل است که قلب‏هم باورش بیاید.

یک وقت آدم [به لفظ] مى‏گوید که جهنمى هست، و بهشتى هست؛ گاهى اعتقاد هم دارد؛ اما باور کردن، غیر اعتقاد علمى است. برهان هم بر او قائم شده، اما باور آمدن مسئله دیگرى است. عصمت که در انبیا هست دنبال باور است. باورش وقتى که آمد ممکن نیست تخلف بکند. شما اگر باورتان آمد که یک آدمى شمشیرش را کشیده است که اگر کلمه‏اى برخلاف او بگویید گردن شما را مى‏زند، نسبت به این امر معصوم مى‏شوید، یعنى دیگر امکان ندارد از شما صادر بشود، براى این که شما خودتان را مى‏خواهید.

آن کسى که باورش آمده است وقتى که یک کلمه غیبت بکند در آن جا زبان انسان به یک صورتى در مى‏آید که همان طورى که از این جا این زبان را دراز کرده در مکه مثلاً، کسى را غیبت کرده، در آن جا ظهور پیدا مى‏کند: یک زبان از این جا تا آن جا که «یطأه» [آن راپایمال مى‏کنند.] این جمعیتى که در آنجا موجودند. اگر کسى باورش بیاید که غیبت ادامُ کِلابِ النّارِ(۲۱) است: کسى که غیبت بکند کلبهاى آتش او را مى بلعند – نه بلعیدنى که موجود بشود و تمام بشود(۲۲)، بلعیدنى که او هست و مى‏ بلعندش، آن جا هم که مى‏رود مى‏ بلعندش – اگر آدم باورش بیاید غیبت نمى‏کند. این که ما خداى ناخواسته یک وقت غیبت مى‏کنیم براى این [است‏] که آن جا را باورمان نیامده است

آدمى که باورش بیاید که تمام کارهایى که در این جا انجام مى‏دهددر آن عالم یک صورتى دارد، 

اگر خوب است صورت خوب، و اگر بد است صورت بد، حساب در کار هست(۲۳)، – حالا تفصیل قضیه لزومى ندارد – اما این معنا که هر کارى حساب دارد. اگر چنانچه غیبت بکند آن جا محاسبه هست، جهنم هست، اگر اذیت کند مؤمنین را جهنم است آن جا، و اگر خیرات و مبرات داشته باشد بهشت است در آن جا، کسى که باورش آمده باشد این را،[عمل هم مى‏کند.] نه این که همان کتاب خوانده باشد و عقلش ادراک کرده باشد؛ بین ادراک عقلى و باور نفسانى و قلبى خیلى فاصله هست.

    بسیارى وقتها انسان عقلاً یک چیزى را ادراک مى‏کند لکن چون باورش نیامده تبعیت نمى‏کند؛ آن وقتى که باورش بیاید تبعیت مى‏کند. «ایمان» عبارت از این باور است. علم به پیغمبر فایده ندارد، ایمان به پیغمبر فایده دارد. برهان اقامه کردن بر وجود خداى تبارک و تعالى کافى نیست، ایمان باید بیاورد انسان؛ قلب را باور بیاورد. و خاضعش کند براى او. اگر ایمان آمد همه چیز دنبالش است.

    اگر انسان باورش آمد که یک مبدیى براى این عالم هست، و یک بازخواستى براى انسان هست در یک مرحله بعد، مردن فنا نیست، مردن انتقال از یک نقص به کمال است؛ اگر این را باورش بیاید، این انسان را نگه مى‏دارد از همه چیزها، از همه لغزشها.[مهم‏] این است که این باور چطور بیاید؟

    این آیه شریفه که مى‏فرماید که به اسم اللَّه «الْحَمْدُلِلَّهِ»، من یک‏جهتش را عرض کردم – و من نه این که به جزم مى‏گویم: این است، محتملات است – اگر آدم باورش بیاید که تمام محامد از اوست دیگر در دلش شرک واقع نمى‏شود، دیگر براى هرکس حمد کند جلوه خدا را [حمد کرده است‏]. اگر یک قصیده‏اى براى حضرت امیر مى‏گوید مى‏فهمد که این براى خداست، براى این که او جلوه بزرگ خداست، چون جلوه بزرگ خداست مدح او مدحِ خداست. مدح جلوه است.

    اگر آدم باورش بیاید که همه محامد مال اوست، خودش را کنار مى‏گذارد.

    این که مى‏بینید این قدر آدم داد «لِمَنِ الْمُلْک» مى‏زند، این قدر غرور پیدا مى‏کند، براى این است که نمى‏شناسد خودش را مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ(۲۴). نمى‏داند خودش هیچ است. اگر این را بفهمد و باورش بیاید که هیچ نیست، هرچه هست اوست، اگر «هیچ نیست» خودش را باورش بیاید، «عرف ربّه»، پروردگارش را مى‏شناسد.

    عمده این است که ما نمى‏شناسیم نه خودمان را مى‏ شناسیم، نه خدایمان را مى‏ شناسیم، نه ایمان به خودمان داریم نه ایمان به خدا داریم، نه باورمان آمده است که خودمان [چیزى ]نیستیم و نه باورمان آمده است که همه چیز اوست. وقتى این باور در کار نبود، هرچه برهان بر آن اقامه بشود فایده ندارد، باز هم آن انانیت نفسى در کار هست، و این که من چه، شما چه! این همه ادعاهاى پوچ براى ریاستها و براى امثال ذلک، براى وجود انانیت است، انانیت وقتى که باشد، انسان خودش را مى‏بیند.

    همه بلاهایى که سر انسان مى‏آید از این حبّ نفس است؛ [از این‏] که  آدم  خودش را دوست دارد. در صورتى که اگر ادراک کند و واقعیت مطلب را وجدان کند، نفسِ خودش چیزى نیست، مال غیر است؛ حب غیر است. منتها به غلط اسمش را «حبّ نفس» گذاشته‏ اند. این غلط انسان را خراب مى‏کند. تمام گرفتاریهایى که براى همه ما هست، براى این حبّ جاه و حبّ نفس است.

حبّ جاه است که انسان را به کشتن مى‏دهد، انسان را به فنا مى‏دهد، انسان را به جهنّم مى‏برد. رأس همه خطیئه‏ها همین است: رَأْسُ کُلِّ خَطیئَهٍ(۲۵) همین حبّ جاه و حبّ نفس است. همه خطاها از این جا بروز مى‏کند. انسان چون خود را مى‏بیند و خودخواه است همه چیز را براى خودش مى‏خواهد. و هرکس مانع او بشود – ولو بتوهمش – با او دشمن مى‏شود. و هر چه را که مى‏خواهد چون براى خودش مى‏خواهد، حدود، دیگر قائل نیست، از این جهت مبدأ همه گرفتاریها مى‏شود.

    وجدان این که کتاب خدا ابتدا کرده به یک مطلبى که همه مسائل را به ما حالى کند – به حسب احتمال – تمام مسائل از این جا حالى مى‏شود. وقتى فرمود: الْحَمْدُللَّهِ نمى‏خواهد بگوید: بعضى از حمدها مال خداست، وقتى بگوید: او قادر است لیکن [وقتى‏] شما را حمد مى‏کنم براى خدا نیست. مى‏گوید: [همه‏] اینها مال خداست، همه حمدها مال خداست.

    وقتى فرمود: الْحَمْدُللَّهِ، یعنى تمام اقسام حمد و تمام حیثیت(۲۶)حمد از خداست، مال اوست، شما خیال مى‏کنید دارید دیگرى را حمد مى‏کنید، همین جا پرده را از روى همه مسائل برمى‏دارد. همین یک آیه شریفه را اگر آدم باورش بیاید – اشکال سر باور است – اگر انسان باورش بیاید که همه حمدها مال اوست، همین یک کلمه اگر باور آمد، تمام شرکها از قلب انسان مى‏ریزد. آن که مى‏گوید که من از اول تا آخر عمر هیچ شرک نیاورده‏ ام، براى این است که این را وجدان کرده، واجد این مسأله است، این را به حسب وجدانش یافته است. بافته نیست، یافته است. براهین این قدر نمى‏تواند هنر داشته باشد؛ خوب است، نمى‏گویم برهان خوب نیست، برهان باید باشد، اما برهان وسیله است. برهان وسیله این است که شما به حسب عقلتان یک مسأله‏ اى را ادراک کنید و با مجاهده ایمان به آن بیاورید.

    فلسفه وسیله است، خودش مطلوب نیست. وسیله است براى این که شما مسائل را، معارف را با برهان به عقلتان برسانید، هنرش همین قدر است. «پاى استدلالیان چوبین بود»،(۲۷) مقصود همین است که چوب است، پاى چوبى است. آن که انسان را مى‏تواند راه ببرد، انسان حقیقتاً با آن مى‏تواند راه برود، عبارت از آن پایى است که انسان [با آن‏] جلوه خدا را ببیند، عبارت از آن ایمانى است که در قلب [وارد] مى‏شود، و وجدان ذوقى است که انسان مى‏کند، و ایمان مى‏آورد. این هم یک مرتبه است و مرتبه بالاتر هم دارد.

    و امیدوارم که ان‏شاء اللَّه ما فقط قرآن نخوانیم و تفسیر نخوانیم، و باورمان بیاید مسائل، و هر کلمه‏اى که از قرآن مى‏خوانیم به‏ طور باور (باشد).

قرآن‏ کتابى است که مى‏خواهد آدم درست کند، مى‏خواهدیک موجودى را بسازد. یک موجودى را که خودش ایجاد کرده است و با اسم اعظم ایجاد کرده، با «اللَّه». مى‏خواهد از این مرتبه ناقصى که هست او را برساند به آن مرتبه‏اى که لایق اوست. و قرآن براى این آمده است همه انبیا هم براى این آمده‏اند، همه انبیا آمده‏اند براى این که دست انسان را بگیرند و از این چاه عمیقى که در آن افتاده است – آن چاهى که از همه عمیقتر است چاه نفسانیت انسان است – در آورند و جلوه حق را به او نشان بدهند، تا این که همه چیز را نسیان کند. و خداوند ان‏شاء اللَّه نصیب همه ما بکند.  

پاورقی-سایت..اضافه شده

۱-محمدبن على بن محمد عربى (۵۶۰-۶۳۸ ق) بزرگترین عارف قرن هفتم، و از عارفان بزرگ قرون اسلامى است. وى به «ابن عربى»، «محیى‏الدین»، «شیخ اکبر» شهرت دارد. در آثارش مانند فتوحات مکیّه آیات قرآن را به سبک عرفانى تفسیر کرده است.

۲- ملاّ عبدالرزّاق بن جمال (جلال)الدین کاشانى، مکنّى به «ابوالغنائم» و ملقّب به «کمال‏الدّین» از مشاهیر عارفان قرن هشتم هجرى است. مطالب تفسیرى وى را در اثر او به نام تأویل‏الایات یا تأویلات القرآن مى‏توان یافت.

۳- سلطان محمدبن حیدر الجنابذى الخراسانى، مشهور به «سلطان علیشاه» از عارفان و سوفیان قرن ۱۴ هجرى است. تفسیر وى به نام بیان السعاده فى مقامات العباده پر از مطالب رمزى همراه مباحث فلسفى مى‏باشد. این اثر وى در چهار مجلّد در سال ۱۳۴۴ ه . ش در چاپخانه دانشگاه تهران به چاپ رسیده است.

۴-طنطاوى بن جوهرى مصرى (۱۲۸۷ – ۱۳۵۸ ق) از دانشمندان مصر و اساتید دارالعلوم قاهره بوده است. تفسیر وى به نام الجواهر فى تفسیسر القرآن الکریم مى‏باشد. وى در تفسیرش به بیان احکام مورد نیاز مسلمانان و اخلاق پرداخته است ولى مهمترین ویژگى این تفسیر مباحث علمى آن است که حدود ۷۵۰ آیه از قرآن را با مطالب علوم طبیعى تطبیق کرده است.

۵- سیدبن قطب بن ابراهیم، متفکّر اسلامى مصرى در قرن ۱۴ هجرى، نویسنده و مدرّس عربى در مصر مى‏باشد. وى عضو گروه «اخوان‏المسلمین» بوده و ریاست روزنامه آن را به عهده داشته است. سید قطب توسط حکومت جمال عبدالناصر دستگیر و زندانى و سپس اعدام گردید. آثار متعددى در زمینه قرآن دارد مانند: التصویر الفّنى فى‏القرآن، مشاهد القیامه فى القرآن و تفسیر فى‏ظلال القرآن که در آن بیشتر به مباحث اجتماعى پرداخته است.

۶- مجمع‏البیان فى تفسیر القرآن، تألیف ابوعلى فضل بن حسن بن فضل طبرسى (۴۷۲ – ۵۷۸ یا ۵۵۱) مفسّر و فقیه بزرگ شیعه در قرن ششم هجرى است. وى در تفسیر گرانقدر خود به بحثهاى ادبى و قراءات و نقل اقوال مفسّرین و بیان مراد آیات قرآن پرداخته است.

۷- عن‏النبى (ص): مَنْ فَسَّرَ الْقرآنَ بِرَأْیِهِ فَلْیُتَبَوَّأْ مَقْعَدُهُ مِنَ النّارِ. «هر کس قرآن را به رأى خود تفسیر کند، جایگاه او در آتش است.» تفسیر صافى، ج ۱، ص ۳۵، المقدمه الخامسه.

۸- عبارت بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، مرکّب از جار و مجرور (ب- اسم) و مضاف‏الیه (اللَّه) و توابع آن (رحمن، رحیم) است. طبق اسالیب کلام عرب جار و مجرور براى تکمیل جمله و اتمام معنا مى‏آید و باید به فعل یا کلمه‏ اى دیگر تعلّق گیرد، این متعلّق ممکن است اسم یا فعل، مقدّم یا مؤخّر و مخدوف یا مذکور باشد. مفسّرین در این آیه بحثهاى مفصّلى مطرح کرده‏اند؛ برخى متعلّق مذکور را فعلى مؤخّر در تقدیر گرفته‏اند مانند: بسم‏اللَّه إقْرأ یا بِسْم‏ اللَّه أتلو.

 ( تفسیر کشاف). برخى آن را اسم مؤخّر گرفته‏اند: بسم‏اللَّه ابتداء کلّ شى‏ء (² تفسیر فخر رازى)، و برخى فعل مقدّم: إبْدأ یا إقْرأ یا قُولُوا بِسْم‏اللَّه (² &

۹- پیامبر (ص) فرموده‏ اند: ما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ وَ ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ.«ما آنگونه که شایسته عبادت تو است تو را عبادت نکرده‏ایم و آنگونه که شایسته معرفت تو است تو را نشناخته‏ ایم.» مرآه العقول، ج ۸، ص ۱۴۶، «کتاب الایمان و الکفر»، «باب الشکر»، شرح حدیث ۱٫

۱۰- اشاره امام به اشکالات و دلایل حکماى الهى بر ردّ فضاى نامتناهى است .

 شرح الاشارات و التنبیهات، ج ۳، نمط اوّل. شرح منظومه، غررفى اثبات تناهى الابعاد. شرح مختصر منظومه، شهید مطهّرى، ج ۲، ص ۲۲۷٫

۱۱-  ص ۶۳، پاورقى ۲٫

۱۲-  تفسیر کشاف، ج ۲، ص ۴۵۱، ذیل آیه ۴۴ اسراء. تفسیر کبیر فخر رازى، ج ۲۰، ص ۲۱۹ ذیل آیه فوق.

۱۳-  بحارالانوار، ج ۶۱، ص ۲۷، «کتاب السماء و العالم»، «باب عموم احوال الحیوان و اصنافها»، حدیث ۸٫

۱۴ در ضمن حدیث طولانى از على علیه السلام آمده است: وَ مُحَمَّد (ص) سَبَّحَتْ فى یَدِهِ تِسْعُ حَصَیاتٍ، تُسْمَعُ نَغَماتُها فى جُمُودِها وَ لا رُوحَ فیها، لِتَمامِ حُجَّهِ نُبُوَّتِهِ. «در دست حضرت رسول (ص) براى این که برهان نبوّتش کامل گردد نُه ریگ و سنگریزه در دست او تسبیح کرد بگونه‏اى که آواز آنها با این که جماد و بى روح بودند، شنیده شد.» اثبات الهداه، ج ۲، ص ۴۵٫

۱۵-  ص ۵، پاورقى ۱٫

۱۶-خداوند، آسمانها را روشن مى‏سازد.»

۱۷- هرچه در آسمانها و زمین است او را تسبیح مى‏کنند.» (حشر/ ۲۴).

۱۸-مَن» براى صاحبان عقل مى‏آید و «ما» براى تمامى اشیاء، و در آیه مبارکه، «ما» آمده است که دلالت بر تسبیح همه موجودات دارد نه فقط موجوداتى که داراى عقل و اندیشه هستند.

۱۹-[اى رسول‏] چون تو تیر افکندى، نه تو، بلکه خدا تیر افکند.» (انفال / ۱۷).

-۲۰إنَّ الَّذینَ یُبابِعُونَکَ إنَّمایُبایِعُونَ اللَّه.(فتح /۱۰)

۲۱-على علیه السلام  در ضمن مواعظ خود به نوف بکالى مى‏فرماید: اجْتَنِبِ الْغَیْبَهَ فَإنَّها إدامُ کِلابِ النّارِ. «از غیبت دورى کن زیرا که آن نانخورش سگ‏هاى آتش است.» وسائل‏الشیعه، ج ۸، ص ۵۹۹، «ابواب احکام العشره»، باب ۱۵۲، حدیث ۱۳٫ و²             اربعین، امام خمینى، حدیث ۱۹٫

۲۲-یعنى یک بار بلعیدن انجام نمى‏پذیرد و پایان کند، بلکه دائماً بلعیدن تکرار مى‏شود.

۲۳-اشاره به مسئله تجسّم اعمال و صفات و ملکات انسانى است که در عوالم برزخ و قیامت بروز مى‏کند براى اطّلاع بیشتر  ²         شواهد الربوبیه، صدرالمتألهین، ص ۳۲۹، «الشاهدالثالث»، «الاشراق السابق». اربعین، امام خمینى، شرح احادیث ۱، ۴، ۷، ۱۹، ۲۷٫

۱۷۶) بحارالانوار، ج ۲، ص ۳۲، «کتاب العلم»، باب ۹، حدیث ۲۲ از رسولخدا(ص). غررالحکم و دررالکلم، ج ۵، ص ۱۹۴، حدیث شماره ۷۹۴۶ از على علیه‏السلام.

۲۴- ص ۱۴۶، پاورقى ۱٫

۲۵-حیثیت» خصوصیتى است که در شى‏ء مورد بررسى و مطالعه لحاظ مى‏گردد، مثلاً ماهیت انسان را از آن حیث که تحت عنوان کلّى حیوان است در نظر مى‏گیریم. وقتى «تمام حیثیت» مراد است که از همه جهات و … در نظر گرفته شود نه خصوصیت و جهتى غیر از خصوصیات و جهات دیگر.

۲۶-مصرع اوّل این بیت مولوى است:

 پاى استدلالیان چوبین بود             پاى چوبین سخت بى‏ تمکین بود.

چرا جلوی پخش تلویزیونی «تفسیرسوره حمدامام خمینی» گرفته شد!؟

مجموعا ۵ جلسه تفسیر  اوائل سال ۱۳۵۸ شمسی  در این ۵ جلسه امام ،تفسیر بسم الله وبه پایان آیه اول سوره حمد رسیده بود

این تفسیر امام ابتدای هرهفته از تلویزیون  پخش می‌شد

تفسیری که به خاطر شدتِ رنگ و بوی عرفانیش -گرچه اهل عرفان و فلسفه را حسابی سر ذوق آورده بود- اما به خاطر اعتراضات شدید بخشی از اهل شریعت ادامه پیدا نکرد.

 جناب آقای معلم “مخالف اصلی تفسیرامام”می‌گوید:

«این تفسیر بیش از آن نباید ادامه پیدا می‌کرد و خوب شد دیگر پخش نشد» وقتی با تعجب مصاحبه کنندگان مواجه می‌شوند، می‌گویند: «هر حرفی به درد هر آدمی نمی خورد. واقعیات و حقیقیات عالم به جای خود محفوظ، ولی ظواهر هم باید محفوظ بماند» ایشان مثال می‌زنند«در حقیقت بسیاری از مردم اصلاً شبیه آدم نیستند، اما آیا هرکسی می‌تواند و باید این را ببیند؟ اگر ببیند که دیگر نمی‌تواند برود بین مردم!».

مشکل”خال لب”چه بود؟

 وقتی بحث شعرهای امام و رموز عرفانیشان مطرح می‌شود، آقای معلم می‌گوید: «یک جا در مورد شعر «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» بحث بود، من هم تفسیرم را گفتم و گفتم نباید اینقدر معنایش کنید. معنای شعر ظاهر است و نمی‌خواهد سعی کنید به زور سراغ تاویل عرفانی بروید یعنی تاکید کردند این یک غزل عاشقانه است! و نه خیلی عارفانه! بعد تصریح کردند «خیلی از صحبت های خدا هم همینطور است. ظاهر است و معلوم است. اما آنقدر ظاهر و آشکار است که پنهان می‌شود. اسم اعظم همه جا هست ولی همه دارند دنبالش می‌گردند. مسائل شرع روشن است و مخفی نیست، خودمانیم که مخفیش می‌کنیم. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز».

%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a7%da%a9%d8%a8%d8%b1%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85

 کلاً هر جا پرسشگران می‌خواهند سراغ حکایت‌های راز‌آمیز و مسائل نگفتنی و نهفتنی بروند، جناب معلم به لطایف‌الحیلی از بیانشان طفره می‌روند. یکجا یکی از پرسشگران به شوخی و تعریض می‌گوید «مثل اینکه حاج آقا ما را محرم نمی‌دانند». آقای معلم می‌فرمایند «نه اینطور نیست. این روزگار روزگار محرمیت نیست. در این زمانه دیگر نمی‌شود خیلی حرف ها را گفت.»

و واقعا وقتی دوربین -این چشمِ فضولِ مدرنیته- آنجا حضور دارد ایشان چه توقعی داشتند؟!

آقا علی اکبر معلم دامغانی کیست

میرزا علی اکبر معلم دامغانی ( آیت‌الله معلم دامغانی) متولد سال ۱۲۸۲ هجری شمسی بود. یعنی یک سال از امام خمینی کوچک‌تر. گویا رفاقت** این بزرگواران به روزگار جوانی و ایام طلبگی در حوزه علمیه قم باز می‌گردد. اما پس ازهمان دورانِ قم، مسیر علمی و طریقت معنوی این دو از یکدیگر جدا می‌شود./منبع:۱۰خرداد۱۳۹۳فارس

چراتفسیر سوره حمد امام که از تلویزیون ناتمام ماند!؟

متاسفانه جلسات فوق به دلیل عرفانی بودن و به همراه داشتن اعتراضات برخی از علما متوقف گردید. در این خصوص استاد رحیم پور ازغدی(پدردکترحسن رحیم پور) در ۸۴/۳/۱۵ در سیمای جمهوری اسلامی می‌گوید:

بعضی رفتار‎های میرزا جواد آقا را هنوز نمی‎شود به‌ مردم گفت

«وقتی آیت الله میرزا جواد آقا تهرانی که در مشهد بودند و با تفسیر سوره حمد امام (ره) که از تلویزیون پخش می‌شد مخالفت کردند. ایشان نگفتند مردم مرا می‌خواهند من هم یقین به کارم دارم و تفسیر را ادامه می‌دهم و اگر ادامه می‌داد اتفاقی نمی‌افتاد، ولی به احترام میرزا جواد آقا امام تفسیر را تعطیل کردند! …  میرزا جواد آقا تهرانی زمانی به ملاقات امام می‌آید تمام ملاقات‌های امام تعطیل است، ولی امام (ره) ملاقات ایشان را می‌پذیرد. او به امام می‌گوید خواسته‌ای دارم که باید بپذیری. امام می‌گوید بفرما. او می‌گوید می‌خواهم دستتان را ببوسم… وقتی به خاطر درس و بحث رفتم به میرزا جواد آقا گفتم استخاره بگیرید برای رفتن به جبهه ایشان گفت: استخاره نمی‌خواهد ولیّ خدا گفته باید بروی.»۲۰ تیر ۱۳۹۷ تسنیم

 

*****

دکتر دینانی از خط امامی هایی می گوید که مخالف عرفان بودند و جلسه تفسیر سوره حمد را تعطیل کردند

استاد فلسفه دانشگاه تهران گفت: یکی از مترقی ترین سخنان امام این بود که طلبه ای که معانی روایات و قرآن را می فهمد حق ندارد تقلید کند بلکه باید زحمت بکشد و خود حکم خدا را بفهمد.

دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی طی سخنانی در همایش «بررسی اندیشه های فلسفی و عرفانی امام خمینی(ره)» که روز سه شنبه ۹ خردادماه در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران برگزار شد، به تشریح وجوه علمی و عرفانی امام خمینی پرداخت و گفت: امام خمینی مرد جامعی بود به ویژه در چهار رشته فقه، اصول، فلسفه و عرفان.

امام در دوره ای به دلایل سیاسی اجتماعی بحث عرفان و فلسفه را کنار گذاشته بودند

وی افزود: بنده ۱۱ سال افتخار شاگردی درس خارج فقه و اصول امام را داشتم و در آن زمان به خاطر فضایی که در حوزه حاکم بود، ایشان جز فقه و اصول چیز دیگری تدریس نمی کردند نه خصوصی و نه عمومی، و حتی اگر یک سؤال فلسفی و یا عرفانی از ایشان پرسیده می شد ابداً پاسخ نمی دادند. این کتب عرفانی و فلسفی که از ایشان به جای مانده در واقع مربوط به دوران جوانی امام است که به دلایل سیاسی اجتماعی در آن دوره که افتخار شاگردی ایشان را داشتم بحث عرفان و فلسفه را کنار گذاشته بودند.
این استاد فلسفه تصریح کرد: در زمانی که ما به دنبال مباحث عرفانی و فلسفی امام بودیم حدود۴۵ سال پیش حتی یک برگ از کتابهای ایشان وجود نداشت و من برای به دست آوردن کتاب «سر الصلاه یا معراج السالکین و صلاه العارفین» امام خیلی تلاش کردم و نهایتاً توانستم کپی آن را در خانه یک مرد تاجر عارف مسلکی به مدت چند ساعت مطالعه کنم.
مترقی ترین سخن حضرت امام از نگاه دکتر دینانی
دکتر  دینانی به بیان خاطراتی از کلاسهای درس امام خمینی  گفت: رسم امام این بود که یک روز به شروع تعطیلات حوزه درس مختصری می گفتند و بیشتر به نصیحت طلاب می پرداختند. ایشان در یکی از این جلسات مطلبی فرمودند که هم فقهی و هم پیرامون فقهی است و مترقی ترین حرفی است که یک فقیه در عالم می گوید.

بزرگداشت دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی برگزار می شود
وی افزود: امام در این جلسه در مورد تقلید صحبت کردند. خب طبیعی است که یک مجتهد نباید تقلید کند. امام فرمودند طلبه ای که معانی روایات و قرآن را می فهمند نباید تقلید کند بلکه باید زحمت بکشد و خود حکم خدا را بفهمد و فرمودند طلبه ای که مراحلی را طی کرده حق ندارد دیگر تقلید کند. من هم به تبعیت از حرف ایشان دیگر از آن زمان تا کنون از کسی تقلید نکردم. این کار امام طلبه را به روش اجتهاد وادار می کند. پس آن طلبه ای که دروسی را فراگرفته باید خود مسائلش را استنباط کند. البته همه مجتهدین هم در یک درجه اجتهاد نیستند و سلسله مراتب دارند.
برخی با نامه نگاری جلوی پخش تفسیر سوره حمد امام را گرفتند

 وقتی انقلاب پیروزشد،امام  کم کم بیانشان آرام تر شد اما در تدریس با حماسه و با بلاغت و جذاب سخن می گفتند. من درس غنا را با ایشان خواندم.
این استاد فلسفه با اشاره به تعطیلی پخش تفسیر سوره حمد امام خمینی از تلویزیون تأکید کرد: با اینکه امام دارای قدرت سیاسی و انقلابی بودند اما کسانی نامه ها نوشتند و جلوی پخش تفسیر عرفانی فلسفی سوره حمد امام را گرفتند.

دکتر ابراهیمی دینانی در ادامه با تشریح اسرار نماز با توجه به کتاب سر الصلاه حضرت امام تأکید کرد: با اینکه کتابهای عرفانی امام چاپ شده اما امام در این کتاب حرفهایی می زند که من جرأت بیان آن را ندارم. کسانی که خود را پیرو خط امام می دانید و مخالف عرفان هستید بروید همین کتاب را بخوانید!/منبع:۱۰خرداد۱۳۹۱خبرآنلاین

**

علت مخالفت باتفسیر”حمدامام خمینی ازدیدگاه یک محقق

به گزارش جماران۱۳خرداد ۱۳۹۳ به نقل از ایکنا، حجت‌الاسلام والمسلمین سیدمحمدعلی ایازی، استاد حوزه و دانشگاه کسی است که سال‌ها به آثار و گفتارهای تفسیری حضرت امام خمینی اهتمام داشته و مجموعه بیانات و نوشته‌های ایشان را در این زمینه گرد آورده و در قالب مجموعه‌ای پنج جلدی که در سال ۱۳۸۵ توسط مؤسسه تنظیم و نشرآثار امام خمینی منتشر شد به جویندگان معارف قرآنی ارائه کرده است.
به همین مناسبت و با توجه به قرار داشتن در آستانه سالروز رحلت حضرت امام خمینی، گفت‌وگویی با حجت‌الاسلام ایازی در مورد جوانب مختلف افکار و مبانی و روش تفسیری حضرت امام داشته‌ایم که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید.

نواندیشی دینی به دنبال راهکارهای اجراپذیر است

 برای شروع اشاره‌ای به آثاری از امام خمینی بفرمائید که شما کارهای تفسیری ایشان را از آن‌ها جمع‌آوری و در قالب تفسیر قرآن مجید برگرفته از آثار امام تدوین کرده‌اید.
کارهای تفسیری امام در دو بخش است یکی در تألیفات ایشان است و در آثاری است که در دوره جوانی به قلم خود نوشته‌اند و دسته دوم هم مباحثی است که ایشان در قالب سخنرانی‌ها مطرح کرده‌اند. مجموعه‌ای که من گرد آورده‌ام از حدود ۴۰ جلد کتاب و این ۴۰جلد اعم از آن کتاب‌هایی که به زبان عربی نوشته شده یا به زبان فارسی و یا این که ایشان سخنرانی کرده‌اند و این سخنرانی‌ها پیاده شده‌اند.

امام در تفسیر چه مبانی‌ای داشته‌اند؟
من در مقدمه مجموعه‌ای که در پنج جلد منتشر شده است نزدیک به ۱۵۰ صفحه در باب ویژگی‌ها و مبانی تفسیری حضرت امام بحث کرده‌ام. به طور خلاصه می‌توانم بگویم که ایشان اولاً معتقد به لایه به لایه بودن قرآن است و معتقد است که نمی‌شود فقط به ظاهر قرآن کریم بسنده کرد و باید به لایه‌ها و بطون آن هم توجه کرد.
مبنای دوم ایشان این است که اگر ما بخواهیم قرآن را بفهمیم، در عین حالی که قرآن قابل فهم است اما موانعی هم برای فهم آن وجود دارد که باید به آن هم توجه کرد. ایشان در آداب الصلاه حدود مانع برمی‌شمرد که اصطلاحاً از آن به «حجب» تعبیر می‌کند و منظور موانع و پرده‌هایی است که ممکن است مانع رسیدن به مقصود قرآن شود.
مسئله سومی هم که مورد توجه امام است و مطرح می‌کند مسئله زبان است. ایشان می‌گوید که زبان قرآن زبان مخصوصی است که باید به آن توجه کرد و بر اساس این توجه به فهم آن نائل شد.

شما در نشستی که چند روز پیش برگزار شد به طرح و معرفی گرایشی تفسیری برای اولین بار پرداختید و آن را گرایش مقصدشناسانه و تفسیر بر اساس این گرایش را تفسیر مقاصدی خواندید و امام را از جمله کسانی دانستید که در تفسیر چنین گرایشی داشته‌اند. در این باره کمی توضیح بدهید.
بله. یکی از مبانی‌ای که امام مطرح می‌کند بحث هدفمندی مفسر است و این که مفسر وقتی می‌خواهد تفسیر کند برای چه مقصود و منظوری می‌خواهد این تفسیر را انجام بدهد. آیا فقط می‌خواهد شرحی بدهد یا با مخاطبش حرف و پیامی دارد؟ ایشان می‌گوید اگر ما بخواهیم این پیام را تفکیک و ریز کنیم بازگشتش به مقاصد خود قرآن کریم است و این که قرآن برای چه نازل شده و چه هدف و مقصدی دارد.

 آیا می‌شود از نظریه‌ای در تفسیر سخن گفت که مخصوص به امام باشد؟
بله مسلماً این را در دو بخش می‌شود طرح کرد؛ یکی درباره گرایش تفسیری امام است که گرایش ایشان بیشتر عرفانی است و اهداف تربیتی و معنوی را در تفسیر قرآن دنبال می‌کند. بر این اساس خداوند وقتی با انسان‌ها سخن گفته است در واقع می‌خواسته که آن‌ها را در جنبه‌های معنوی و اخلاقی سوق بدهد و به تعبیر خود ایشان انسان‌سازی و آدم‌سازی کند. منظور ایشان هم از آدم‌سازی یعنی ایجاد آن رفتارها و کردارهایی که به نوعی آراستگی نفس را در انسان ایجاد می‌کند.

 لازمه چنین نگاه و رویکردی در تفسیر چیست؟
خُب کسی که این گونه به تفسیر نگاه می‌کند و چنین تفسیری می‌کند قهراً به دنبال تبیین مسائل علمی در قرآن نیست. کسی که دارای چنین گرایشی است دنبال برجسته کردن مباحثی که دارای جنبه‌های کلامی و نزاع‌های مذهبی است نیست. کسی که در پی تفسیر این دسته از آیات می‌رود به جنبه‌های ادبی و بیانی تفسیر چندان نمی‌پردازد و خیلی دنبال این نیست که جنبه‌های ادبی واژه‌ها را موشکافی کند. کسی که چنین کار تفسیری‌ای انجام می‌دهد دنبال پیدا کردن وجوه و احتمالات گوناگون هم نیست، بلکه به دنبال پیام‌های خاصی است که قرآن بیان می‌کند و این پیام‌ها را برجسته می‌کند.

 با توجه به این که در چنین گرایشی جنبه‌های ادبی چندان محل توجه نیست، نگاه خاص امام به زبان قرآن که شما آن را به عنوان مبانی ایشان هم مطرح کردید، حاوی چه مفادی است و در مجموعه رویکرد تفسیری ایشان چه جایگاهی می‌یابد و چگونه طرح می‌شود؟
یکی از مبانی امام این است که قرآن کریم تنزل یافته است و یک معانی بسیار بالا و والایی بوده است و وقتی که خواسته با مخاطبین انسانی صحبت کند قهراً فهم و درک مخاطبین خود را و شرایط نیازها و خصوصیاتشان را در نظر گرفته و متناسب با آن‌ها صحبت کرده است. برای مثال فرض کنید وقتی که شخصی با شخص دیگر صحبت می‌کند و می‌داند که این شخص بیماری‌ای دارد، می‌گوید اگر این کار را بکنی مشکلاتت هم حل می‌شود. قرآن هم همین گونه است. خب وقتی که می‌گوید که قرآن کریم تنزل یافته و با زبان مخصوص مخاطبین خودش سخن گفته است یعنی این که به مخاطبین و خواسته‌ها و نیازهایشان توجه کرده و بر اساس خواسته و نیازهایشان سخن گفته است.

دولت بخش عمده موانع حرکت اقتصادی کشور را از پیش رو برداشت

ایکنا: گرایش عرفانی حضرت امام چه تفاوتی با نگاه عرفانی دیگران در تفسیر دارد؟ آیا اساساً تفاوتی وجود دارد یا ایشان هم با همان چارچوب کلی گرایش عرفانی و فقط با نکاتی متفاوت به تفسیر قرآن پرداخته‌اند؟
اولاً این که ایشان جزء نحله شیعه هستند. می‌دانید که تفاسیر عرفانی بر دو بخش‌اند. بخشی مانند تفسیر ابن‌عربی، تفسیر علاءالدوله سمنانی یا تفسیر نجم‌الدین دایه یا تفسیر تستری که این‌ها یک دسته از تفاسیر عرفانی هستند. به جز بحث اعتقادی و کلامی شیعی که امام دارد و بر اساس آن به روایات اهل بیت(ع) توجه دارد و از آن‌ها در تفسیر خود استفاده می‌کند، تفسیر ایشان تفاوت‌های دیگری نیز با این تفاسیر عرفانی دارد. تفسیر ایشان با این که عرفانی است اما ابعاد اجتماعی هم دارد و این بعد اجتماعی یک تفاوت خیلی جدی و برجسته را به تفسیر ایشان در میان تفاسیر عرفانی می‌دهد.
اکثراً تفاسیر عرفانی که در گذشته نوشته‌اند بیشتر جنبه‌های فردگرایانه داشته‌اند و به جوانب اجتماعی و لوازم اجتماعی خیلی توجهی نداشتند و تفاوت دوم ایشان با عموم تفاسیر عرفانی این است.
تفاوت سوم ایشان در تفسیر عرفانی هم این است که به دنبال عمومی‌سازی مفاهیم عرفانی است. معمولاً افرادی مثل ابن‌عربی یا نجم‌الدین دایه یا صدرالدین قونوی کسانی هستند که فقط برای یک عده به‌خصوصی سخن گفته‌ا‌ند و افراد خاصی مخاطبشان هستند؛ در حالی که امام در بخشی از صحبت‌های خودشان، به خصوص نوشته‌هایی که در قالب گفتار بوده و سخنرانی‌های ایشان را تشکیل می‌دهد، خطاب‌شان به مردم و عموم مردم است و ما اصطلاحاً از روش ایشان به عمومی‌سازی مباحث عرفانی در تفسیر یاد می‌کنیم. ایشان بخشی از معارفی را که در آن زبان عرفانی آمده است سعی می‌کند در قالب مفاهیم ساده و قابل فهم ارائه کند.

این که فرمودید امام مباحث عرفانی را به شکلی اجتماعی مطرح می‌کند آیا می‌شود از این روش الگوبرداری کرد و آن را در جاهای دیگر هم به کار گرفت؟
بله می‌شود این کار را کرد و کسانی بعد از ایشان آمده‌اند و همین مباحث عرفانی را عمومی‌سازی و ساده‌سازی کرده‌اند و خود این ساده‌سازی کردن کمک کرده است که بتوانند مباحث را خیلی راحت‌تر مطرح و بیان کنند.

 بحث‌هایی که در زمینه تفسیر قرآن به قرآن و تفسیر قرآن به روایات مطرح است در کار تفسیری امام چه جایگاهی دارد؟ و آیا می‌شود از تفسیرهای ایشان که شاید خیلی هم در قید به کارگیری روشمند این موضوعات نبوده است، الگویی اخذ کرد که بگوئیم امام رویکردش به تفسیر قرآن به قرآن یا تفسیر به روایات به شکل روشمند این گونه بوده است؟
در مورد تفسیر قرآن به قرآن باید بگوئیم که ایشان تفسیر قرآن به قرآن خاصی داشته است. ایشان در مورد روایات هم برای مثال در کتاب اربعین، رویکرد استنادی ندارد، بلکه روایاتی را که مطرح می‌کنند بیشتر با جهت تحلیلی و تبیینی به آن‌ها توجه می‌کنند. ایشان نمی‌خواسته است بحثی آکادمیک و روشمند در استناد به روایات انجام بدهد و بیشتر می‌خواسته است که این روایات را بیاورد و در کنار آیات در توضیح مطالب به کار بگیرد و مطالبی را بیان بکند.
ایشان می‌خواسته که دریافت‌های خودش را توضیح بدهد و تبیین کند و بعد در این مسیر هم از آیات و روایات استفاده کرده است تا آن مطلب و موضوع را شرح و توضیح بدهد.

علت ناتمام گذاشتن”عدم پخش”سوره حمدامام خمینی چه بود؟

 به عنوان آخرین سؤال بفرمائید که دلیل توقف تفسیر سوره حمد چه بود؟
مسئله همان چیزی بود که امروز هم به طور کلی مطرح است؛ این که یک کسی یک فکر و اعتقادی دارد و فکر می‌کند که هر چه هست همین است و او سخنگوی اسلام است و کس دیگری هم حرف نباید بزند. این متأسفانه در قشر سنتی بوده و امروز هم داریم که یک کسی که حرف می‌زند فکر می‌کند که خودش نماینده خدا بر روی زمین است و اگر کس دیگری بالاتر از او حرف بزند خلاف اسلام حرف زده است.
خب وقتی که امام هم تفسیر را شروع کردند یک عده‌ای های و هوی و سر و صدا به راه انداختند که نباید امام این حرف‌ها را بزند. پیام دادند؛ یک بار و دو بار و چند بار. امام چند نوبت توجه نکردند اما در نهایت به دلیل این که در موقعیت رهبری بودند و نمی‌خواستند به این بحث‌ها دامن بزنند، جلسات تفسیرشان را تعطیل کردند.
این افراد معترض هم بیشتر کسانی بودند که با فلسفه و عرفان میانه‌ای نداشتند و مخالفت‌شان هم با جلسات تفسیر امام خمینی از سر مخالفت با فلسفه و عرفان بود.

***

 در اواسط سال ۱۳۵۸ شبکه اول تلویزیون ایران شروع به پخش برنامه ویژه ای می کند که برای همه کسانی که در همه این سالها امام خمینی  را تحت عنوان یک استراتژیست سیاسی و رهبر بزرگترین انقلاب ابتدای قرن بیستم دیده بودند به شدت خاص و هیجان انگیز است. این برنامه  تحت عنوان تفسیر قران که توسط شخص حضرت امام انجام می گیرد پخش می شود اما  بلافاصله بعد از شروع پخش به فاصله کوتاهی تعطیل می شود و از آن زمان  تاکنون هم قسمتهای قبلی دیگر پخش دوباره نمی شود. این شاید یک معمای اساسی در جریان تاریخ رسانه ای  مذهبی کشور و انقلاب باشد که چه اتفاقی افتاد که رهبر به شدت محبوب و مقتدر یک انقلاب نورس از بازگویی یک مبحث مذهبی خاص در تلویزیون بازماند.

مجموعا ۵ جلسه تفسیر از سوی حضرت امام در اوایل سال ۵۸ شمسی از تلویزیون پخش می شود و ظاهرا در این ۵ جلسه تفسیر بسم الله و آیه اول سوره حمد تکمیل شده بوده است. هنوز نظر واضحی درباره علت تعطیلی این برنامه تفسیر اعلام نشده است بعضی ها که البته کم تعداد هستند آن را به بیماری امام مربوط می دانند و در مقابل اکثریت معتقدند که تنگ نظری برخی از دسته ها و محافل متحجر مذهبی مثل انجمن پرنفوذ حجیته در مخالفت با نگاه عرفانی امام به قرآن سبب اصلی این تعطیلی نابهنگام و ناامیدکننده ست.نقل مشهوری هست که در همان اوایل پخش این تفسیر طوماری با نامه های متعدد از سمت قم روانه بیت امام می شود که ادعای به صورت کفن پوش در خیابان ها قیام کردن را مطرح می کند به خاطر این “صوفی گری های “مطرح شده در این تفاسیر بنابر تفسیر خودشان. 

تفسیر امام خمینی  از سوره حمد بعدها به صورت مکتوب در کتابی چاپ می شود و روانه بازار می شود. بعد از اینکه همه هیاهوها و جنجال ها در مورد این تفسیر فروکش می کند.

و حالا سی و سه سال بعد از توقف پخش یک برنامه تلویزیونی در تلویزیون ایران، برنامه ای که با حضور شخص اول مملکت  برگزار می شد قسمت های پخش شده از آن که هیچ گاه فرصت پخش دوباره را پیدا نکرد در اینترنت با یک سرچ ساده قابل دسترسی است. /تسنیم۱آذر۱۳۹۱

***

«یک مدت زیادی گرفتار عرفا بودیم، اسلام گرفتار عرفا بود.

آنها خدمت‌شان خوب بود؛ اما گرفتاری برای این بود که همه چیز را برمی‌گردانند به آن ور”معنویات.هر آیه‌ای دست‌شان می‌آمد می‌رفت آن طرف. مثل تفسیر ملا عبدالرزاق.

خب بسیار مرد دانشمندی، بسیار مرد با فضیلتی [است] اما همه قرآن را برگردانده به آن طرف؛ کانه قرآن با این کارها کار ندارد. یک وقت هم گرفتار شدیم به یک دسته دیگری که همه معنویات را برمی‌گردانند به این”دنیا ومادیات“، اصلاً به معنویات کار ندارند؛ کانه اسلام آمده برای اینکه (دنیا را بگیرد)

فکرمی کنند،اسلام هم طریقه اش مثل هیتلراست که او آمد که دنیاگیری کند و کشورگشایی کند، اسلام هم آمده کشور گشایی کند! عرض می‌کنم هر چه مربوط به زندگی است و هر چه مربوط به طبیعت است و هرچه اینها را گرفته‌اند؛ هر چه معنویات است برگردانده‌اند به این طرف. بعضی از تفسیرها، بعضی از اشخاصی که می‌خواهند اظهار فضیلت مثلاً بکنند، ملاحظه کنید همه مسائل را برگردانده‌اند به این آب و خاک؛ همه چیز را فدای حیوانیت کرده‌اند.» (صحیفه نور،جلد هشتم،ص ۱۷)

***

چندی پیش ویدئویی از برخی رسانه های مخالف عرفان و فلسفه اسلامی به طور گسترده منتشر

شد که در آن آیت الله مجتهدی تهرانی حکایتی را از مثنوی معنوی برای آیت الله صافی گلپایگانی

نقل می کنند.هنگامی که آقای مجتهدی نام جناب ملای رومی را آوردند ، جناب آقای صافی بلافاصله

فرمودند “علیه ما علیه” و وقتی آقای مجتهدی فرمودند که علامه حسن زاده هم آن حکایت را نقل

کرده ، باز همان جناب آقای صافی همان جمله را تکرار کردند!!

آقای مجتهدی برای آنکه آیت الله را مجاب کنند که بالاخره بگذارد حرفش را بزند ، دست روی پای

ایشان گذاشتند و گفتند:بله بله!/منبع:سایت ثقلین

********

ماجرای تفسیر سوره حمد امام خمینی به روایت حسن روحانی

امام  خمینی  در سال ۱۳۵۸ به اصرار برخی آقایان شروع به تفسیر قرآن کریم با محوریت سوره مبارکه الفاتحه الکتاب کردند.

این دروس تقریبا حدود ۶ ماه ادامه داشت اما متاسفانه عده ای متحجر جامد العقل ، که اکثرا از مشهدبودند ، به ایشان نامه های بسیاری نگاشتند و خواستار تعطیلی دروس مذکور شدند.

بالاخره در هر طایفه و مذهبی افرادی با تفکرات تکفیری داعشی هستند که چون فاقد منطق و زبان

علمی اند ، سعی می کنند با استفاده از چماق تهدید و تکفیر و تفسیق و تجهیل و … ، مخالفین و یا

حتی کسانی که نظرات متفاوتی با آنها دارند را سرکوب کرده و از میدان به درشان کنند.

چنانچه سالها قبل هم چنین رفتارهایی را با سراج حوزه علمیه حضرت علامه طباطبایی کردند.

در واقع “قلم” هایشان “چماق” است.

و متاسفانه امروزه هم کماکان چه در عرصه “سیاست” و چه علم چنین اعمال ناشایستی مشاهده

می شود.

به هر حال در اثر این فشارها بود که امام برای همیشه این درس را تعطیل کردند.

البته ایشان ، از همان ابتدا چنانچه از ظاهر ویدئوهایی که بر جای مانده است ، مشخص است که

با اکراه قبول کرده بودند که درس بگویند.

 شبکه خبر سخنرانی حجه الاسلام دکتر حسن روحانی در همایش خادمان قرآن کریم /خردادسال۹۳، را به طور زنده پخش می کرد.

قسمتی از سخنرانی ایشان ناظر به همین تعطیلی درس امام بود

روحانی می گوید: که رفتم نزد امام و خواهش کردم که درس را حداقل(برای ضبط)بدون پخش در انذار عمومی ادامه دهند اما نمی گویم ایشان چه گفت؟! البته بعید می دانم کسی نتواند حدس بزند که پاسخ امام چه بوده…منبع:ثقلین

***

 دلیل توقف تفسیر سوره حمد امام از تلویزیون– یعنی در آن سالها فضای حوزه اینگونه بود؟

بله، در آن زمان فضای حوزه آنقدر فضای گرفته‌ای بود که حضرت امام (ره) درس تفسیر سوره حمدی را که داشتند به خاطر فشارهایی که از حوزه وارد شد را تعطیل کرد، ایشان درس تفسیر سوره حمدی را از تلویزیون داشتند که شش ماه ادامه داشت، تا حالا شاید مردم ندانند دلیل توقف آن چه بود، دلیل آن این بود که امام بر اساس آن معتقدات فلسفی و عرفانی مخصوص خودشان در این درس‌‌ها نظریات زیادی را به خصوص از «مرحوم محی‌الدین عربی» گفت. از یک عده‌ای گفت که در مشهد این‌ها را کافر حساب می‌کردند و بزرگانی در مشهد با آن حرف‌ها مخالف بودند و ..خبرگزارفارس/مصاحبه باسیدعبدالله حسینی(طلبه شاعر)۹۳/۰۲/

***

سیدمحمدصادق قاضی طباطبایی فرزند آیت‌الله حاج سیدحسین قاضی طباطبایی از دوستداران حضرت امام بوده است که امام به وی عنایت داشت و همرزم آیت‌الله طالقانی بود:درموردعلت ناتمام ماندن تفسیرسوره حمدامام می گوید:

ـ خیلی ‌ها ظرفیت تامل نداشتند. تفسیر حمد امام عرفانی ـ اخلاقی و بلند‌تر از فهم و عقول خیلی‌ها بود و امام ادامه نداد.

امام دردهایی که از برخی مذهبیون تحمل کرد از غیر مذهبی‌ها نکشید. زمانی که تازه بعد از تبعید به ایران آمد دکتر معالج قلبش را دید گفت قلب ایشان جوانتر از سن‌اش است و بعد از اینکه مدتی در قم بود قلبش بیمار شد به هر صورت کشید آنچه را کشید خدا رحمت کند امام همیشه می‌گفت باید مراقب نفس بود انجمن حجتیه چه خون و دلی به امام داند اولین مخالفان لفظ امام برای خمینی  انجمن حجتیه بودند.

برخی مردم فرش از زیر پای سید علی قاضی می‌کشیدند که به زمن بخورد لیوان آب مرحوم علامه طباطبایی را آب می‌کشیدند درس اخلاق امام را در فیضیه تعطیل کردند لیوان آقا مصطفی خمینی را آب می‌کشیدند. این واقعیت‌ها نشان از واقعیت‌ها و صعوبعت کار و راه دارد بسادگی نمی‌توان مانند سید علی قاضی و علامه طباطبایی شد.

 پدر من برادر زاده آقا سید علی قاضی بود-سید علی قاضی برادر دیگری به نام سید احمد آقا قاضی داشت آقا سید علی خودش متولد ۱۲۸۶ هـ . ق بود و سید احمد آقا ۱۲۹۳ هـ.ق بود پدر من برادر زاده آقا سید علی قاضی بود مرحوم پدر من در قم و در قبرستان نو دفن است /۱۳۹۲/۰۷/۲۰فارس

مدیریت سایت-پیراسته فر:برای اطلاع ازآیین ومسلک”اهل طریقت”وتفاوت آن بااهل شریعت به این لینک مراجعه کنید

http://www.pirastefar.ir/?p=2397

درباره نویسنده

2115مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق این سایت برای © 2019 pirastefar.ir. محفوظ است.
بهینه سازی وبسیما