میرداماد(محمدباقر)کیست؟دربارشاه عباس

میرداماد(محمدباقر)کیست؟دربارشاه عباس

میردامادکیست؟

سیدمحمدباقر(فرزندسیدمحمد)متولد: (۹۶۰ق). ..وفات :(۱۰۴۱ق)هشتادسالگی.

ماجرای مبارزه بانفس دردوران جوانی (سوزاندن انگشتان دست،وقتی دخترپادشاه یک شب به حجره اش ورودمی کند) وچگونگی ازدواج وملقب شدن به «میرداماد»…مزاح -شیطنت-شاه عباس  بادامادش ومقایسه بامیرداماد…مصاحبت میردامادباشاگردجوانش«ملاصدرا» وتوجه به معنی وعالم دیگربقلم خودش را..درادامه خواهیدخواند

ازاستادان بنامش،شیخ حرعاملی  وشیخ عزّالدین حسین فرزند عبدالصّمد عاملى (پدرشیخ بهایی)بوده است.

درتبحربرعلوم فقه ومسائل فلسفی همینقدربس که «ملاصدرا»صدرالدین محمّد شیرازى

(متوفى۱۰۵۰ق) معروف به« ملاصدرا»ازشاگردانش ،بلکه ازمریدانش بود واین شاگردش ،میرداماد(محمدباقر)راازهمه علمای مشهورزمان،برترمی دانست،حتی ازابن سینا.

ازدیگرشاگردان نامی:حکیم ملا عبدالرزاق لاهیجى(متوفی۱۰۷۲) و ملا محسن فیض کاشانى (متوفی ۱۰۹۱ق)می باشد.

تألیفات میردامادرابیش از۸۰عنوان نوشته اند.

توصیف میرداماد بقلم خودش : روزى، هنگامى که در خلوت یاد خدا مى‌کردم و ذکر خدا بر لب داشتم و تمام توجهم را به خدا معطوف کرده بودم، روحم از بدنم جدا شد(خلع بدن) و از عالم زمانى به عالم دهر  صعود کردم و عوالم امکان را شهود نمودم..

ماجرای شاگردواستاد(مریدومرادی)میرداماد+ملاصدرا

روزی جوانک طلبه ای که ازهمه طلاب کوچکتربود نزداستاد(میرداماد)زانوی ادب زد سلام گفت و خود را معرفى کرد و خواست که وى رابه شاگردی بپذیرد.

میرداماد این جوان شیرازى(که اسمش محمدبود) راوراندازکرد، پرسید: اى محمّد آیا تو براى تحصیل حکمت آماده هستى؟.

شاگرد(محمد) : بلى.

میرداماد : آیا مى‌دانى که براى چه مى‌خواهى حکمت را تحصیل کنى؟.

طلبه: براى این که اهل معرفت شوم.

میرداماد: چرا مى‌خواهى اهل معرفت شوى؟.

طلبه: «براى این‌که انسان اگر معرفت نداشته باشد ارزش ندارد.

میرداماد : امروز من راجع به فایده حکمت صحبت خواهم کرد. در جلسه درس حاضر شو و آنچه مى‌گویم بشنو و آن‌گاه فکر کن که آیا مى‌توانى حکمت بیاموزى یا نه؟.

طلبه(محمد): «اطاعت مى‌کنم.

استاد(میرداماد)،بحث آن روز را که راجع به نظر افلاطون در باب علم بود مطرح کرد. بعد از آن که درس خاتمه یافت و طلاب مدرسه خواجه مباحثه را آغاز کردند،

استاد(میرداماد)طلبه جدیدش(محمد) را به گوشه ای فراخواند،کنار حوض نشستند، گفت: اى محمّد! من امروز گفتم کسى که مى‌خواهد حکمت را تحصیل کند باید حکمت عملى را تعقیب نماید و اینک به تو مى‌گویم که حکمت عملى در درجه اوّل دو چیز است: یکى به انجام رسانیدن تمام واجبات اسلام و دوّم پرهیز از هر چیزى که نفس بوالهوس براى خوشى خود مى‌طلبد.

بااستفاده ازکتاب «ملاصدرا فیلسوف و متفکّر بزرگ اسلامى»

مدیریت سایت-پیراسته فر:این اوّلین دیدار میرداماد با ملاصدرا که شعله عشق رادرآن۲شعله ورشد،بقول علامه طباطبایی فهمیدکه هیچ حرف وسخنش ضایع نمی شود

علامه طباطبایی در خصوص شخصیت شهید مطهری می‌فرماید: مرحوم مطهری هوش فوق‌العاده‏ای داشت. حرف از او ضایع نمی‏شد. حرفی که می‏گفتیم، می‌گرفت. عبارتش، عبارت خوبی نیست ولی بندهوقتی که ایشان پای درسم می‌آمدند، از شوق و شعف حالت رقص پیدا می‌کردم؛ چون می‌دانستم هرچه بگویم هدر نمی‌رود.

چگونگی ازدواج وافتخاردامادی شاه

شبی دخترشاه عباس با زنان حرمسرادعوایشان می شود وبحالت« قهر»ازخانه بیرون می زند،وی سرزده به حجره طلبه ای واردمیشودوبا تهدید-اشاره انگشت ازآن طلبه می فهماندکه نباید صدایش رادربیاید.

این طلبه جوان اسمش «سیدمحمد باقر» بود.
میهمان ناخوانده«دخترشاه» می پرسد : شام چه داری ؟
طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد .
از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ….
محمدباقر گفت : شاهزاده(دختر) تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟
بعد از تحقیق و اثبات پاکدامنی ، از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟
محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و … لذا علت را پرسید،
طلبه گفت : چون او به خواب رفت، نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد ،ازدیدن دخترزیباروی میهمان،یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.

شاه دستورداد زمینه ازدواج آن۲را (میهمان وصاحبخانه)رافراهم کنند وبدین ترتیب آن دخترمی شود زن محمدباقر(دامادشاه).
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستورداد زمینه ازدواج آن۲را (میهمان وصاحبخانه)رافراهم کنند ودختر را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او «لقب میرداماد داد »

مدیریت سایت-پیراسته فربعضی ها«لقب میرداماد»را وام گرفته ازپدرمی دانند پدر او، «سید محمد داماد استرآبادى» به سبب داشتن افتخار دامادى محقق کرکى فقیه بزرگ عهد شاه طهماسب صفوى ملقب به «داماد» بود،که بنظرمی رسدروایت اول به حقیقت نزدیکترباشد(دامادشاه بود).

چگونگی فوت میرداماد: میرداماد در اواخر عمر(۱۰۴۱ق) به همراه شاه صفى به زیارت عتبات به عراق  مسافرت کرد. در آن زمان عراق عرب در محدوده حکومت صفویان بود. آن بزرگوار در بین راه دچار بیمارى شد وی را به نجف منزل ذى‌الکفل در نزدیکى حرم امیرالمؤمنین(ع)بردند ووی درهمانجادرگذشت.(زمان صفویان عراق زیرنظرحکومت ایران اداره می شد).

میرداماد وشیخ بهایی دررکاب شیخ عباس

دریکی ازمسافرتها دربار،میرداماد وشیخ بهایی همراه شاه عباس بودند

شاه عباس ومحافظانش جلوتر بودند .

شیخ بهائی سوار بر اسب چابکی جلوتر از همه پیش می رفت.

میر داماد سعی میکردبرسرعت اسبش بیفزایدتابه شیخ برسد اما اسب نمی توانست وشایداندام سنگین او قدت مأنوراسب راکاهش داده بود!.

شاه کنجکاوانه شاهدماجرابود.

شاه که به هر۲علاقمندبود ولی اهل مزاح بودوگمان میکردعلماءهمچون سیاستمداران بهم حسادت می کنند،خواست سربسرآنهابگذارد-شیطنتی بکند.

شاه اول خودش رادامادش( میرداماد) نزدیک کرد و با لبخند گفت:«جناب میر»! می بینید که این شیخ پایبند ادب نیست و بی توجه به حضور اینهمه آدم های بزرگوار از جمله جنابعالی جلوتر از همه می رود.

میرداماد مقصود پدرزن( شاه) را فهمید و پاسخ داد: اینطور نیست، شیخ انسان دانشمند و بزرگی است و اسبش از اینکه چنین شخصی بر پشتش سوار شده از خوشحالی جست و خیز می کند و شیخ را جلوتر از همه می برد.

شاه آنگاه براسبش تاخت و به شیخ بهائی رسید ،شیخ گفت :‌  این اسب خیلی سرکش است و تا به مقصد برسیم مرا بیچاره می کند.

شاه پاسخ داد:علتش این است که شما لاغر هستید و به اندازه کافی بر پشت اسب فشار نمی آید،‌ درست بر عکس میرداماد که با جثه سنگینش، اسب را خسته می کند،تا جائی که من دیده ام، متفکران در غذا خوردن قناعت می کنند و به همین علت لاغر هستند ، مثل جنابعالی ، ولی میرداماد ، آن قدر در خوردن حریص است که چنین جثه ای دارد.

شیخ پاسخ داد: این طور نیست، «میر» فقط در اندوختن دانش حرص می زند و بزرگی جثه او ارثی است و ربطی به پرخوری ندارد . و اسب او به علت حمل وجودی گرانقدر که کوهها هم تحمل سنگینی دانش او را ندارند خسته شده است.

وشاه از پاسخ این ۲عالم متحیرماند!

مدیریت سایت-پیراسته فر:درمنابع اخذشده اصلاحاتی انجام گرفته است.

درباره نویسنده

1997مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق این سایت برای © 2019 pirastefar.ir. محفوظ است.
بهینه سازی وبسیما