زندگینامه شهید«حسین فهمیده»رهبرماآن جوان۱۳ساله است

زندگینامه شهید«حسین فهمیده»رهبرماآن جوان۱۳ساله است

 زندگینامه شهید«محمدحسین فهمیده»

«حسین»متولد ۱۶ اردیبهشت ۱۳۴۶ روستای سراجه شهر قم

امام خمینی:«رهبر ما آن طفل ۱۲ ​​​​​​​ ساله ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ تر است، با نارنجک ، خود را زیر تانک دشمن انداخت وآن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید»

رهبرانقلاب(آیت الله خامنه ای):«زنده نگهداشتن یاد و حادثه شهادت دانش آموز بسیجی، شهید فهمیده از اصالت‌های دفاع مقدس می‌باشد

 در ماه های آخرعمررژیم پهلوی،»حسین »که دانش آموز یازده ساله، اعلامیه های امام خمینی راازقم به  روستا می آوردوپخش می کرد. حتی چندبار توسط حامیان رژیم کتک خورد.

در بهمن ۵۷، اگرچه براثرتصادف طحالش  آسیب دیده بودوکارش به بیمارستان کشید واما توانست برای حضوردراستقبال معمارانقلاب(امام خمینی)۱۲بهمن ۵۷ توانست رضایت پدر و مادرش،راجلب کند درنهایت بهمراه برادر بزرگترش (داوود) خودشان رابه تهران رساندند.

درجریان آشوبهای ضد انقلاب کردستان …روزهای بعد که ضد انقلاب، اوضاع کردستان را به هم ریخت؛ محمدحسین بر آن شد تا از طریق بسیج، به آنجا برود که رفت اما به دلیل سنّ کم و قامت کوتاهش، بازگردانده شد و از خانواده اش تعهد گرفتند که دیگر به کردستان نیاید؛ اما خودش تعهدنامه را امضا نکرد و گفت:«من دروغ نمی گویم. من هرجا که امام دستور دهند، می روم.» این بود که تنها مادرش تعهدنامه را امضا نمود.

ودرحمله  رژیم بعثی عراق (۳۱ شهریور ۵۹) به ایران ،«حسین» زمزمه رفتن داشت واما خانواده رضایت نمی دادند،،وی مخفیانه با دوستش( محمدرضا شمس) بارسفربسته بود، خانواده اش تا چند روز خبری از او نداشتند. او به جبهه رفته بود و از طریق یکی از دوستانش، پیامی برای خانواده فرستاد:«من جبهه هستم؛ نگران من نباشید

«حسین»ومحمدرضا خودشان را به جبهه های خوزستان رسانده بودندواما بعلت صغرسن اورانپذیرفتند ،ولی آنقدر اصرار والتماس کرد تا فرماندهان جنگ رضایت به حضورش دادند.

حسین ومحمدرضادر همان هفته نخست، زخمی شدند و آنها را به بیمارستان ماهشهر بردند،بعدازبهبودی نسبی  دوباره به جبهه برگشتند.

چند روز بعد، حسین با کلی لباس و اسلحه عراقیها پیش فرمانده شان آمد. فرمانده با کمال تعجب فهمید که او اینها را با دست خالی از عراقیها غنیمت گرفته است.

سیدحسن خمینی

دیدارحجت الاسلام سیدحسن خمینی(فرزندحاج احمدآقا)باخانواده شهید فهمیده۱۹ شهریور۱۳۵۹

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:خواهرِحسین فهمیده می گوید:

وی در بیست و پنجم یا ششم شهریور ماه۵۹ یک هفته پیش از اعلام رسمی آغاز جنگ همراه نیروی مقاومت بسیج به جبههٔ خرمشهر اعزام شد. از آنجا که در روزهای نخستین از شرکت او در خط مقدم جلوگیری می‌شد، با تلاش‌هایی از جمله یک نفوذ چریکی به خط نیروهای دشمن، برای حضور در خط مقدم اجازه گرفت. وی در غروب سی و یکم شهریور ماه، از نخستین روزهای اعلام تجاوز نظامی ارتش عراق، همراه با محمدرضا شمس در جبهه نبرد حضور رسمی یافت. این دو، یک بار در هفته اول مهرماه زخمی شده و به بیمارستان ماهشهر اعزام شدند. چند روزی پس از بهبودی با ترخیص از بیمارستان و بازگشت به جبهه و پایان دادن مجدد به مخالفت فرماندهان با حضورشان؛ به خط مقدم اعزام شدند. امّا فهمیده بار دیگر در بیست و هفتم مهرماه طی مقاومت در برابر حمله‌های دشمن دوباره زخمی شد. او سر انجام در ۸ آبان  ۱۳۵۹ در کوت شیخ درآن سوی شط خرمشهر کشته شد. و بقایای بدنش در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

محمد حسین فهمیده

روز هشتم آبان ۱۳۵۹، حسین فهمیده و محمدرضا شمس، در نزدیکترین سنگرها به دشمن، کنار هم بودند. محمدرضا مجروح شده بود و حسین، دوستش  برای مداوابرد وخودش را به خط مقدم مهاجمان عراقی رساند

پنج تانک عراقی،غرش کنان برای قتل عام رزمندگان ایرانی درحال پیشروی به سنگرهای خودی بودند

 حسین سیزده ساله، نارنجکها را به خود بست و به سمت تانکها حرکت کرد. در همین فاصله، تیری به پای حسین خورد اما او کوتاه نیامد. با همان پای زخمی، کشان کشان خودش را به اولین تانک رساند و ضامن نارنجکها را کشید.

با صدای انفجار تانک جلویی، چهار تانک دیگر ، با این خیال که رزمندگان اسلام حمله کرده اند، فرار را برقرار ترجیح دادند. بقیه رزمنده ها تازه متوجه نقشه دشمن برای محاصره شان شدند. آنها با فکر اینکه نیروی کمکی آمده، جان تازه ای گرفتند و چهار تانک درحال فرار را هم نابود کردند. مدتی بعد، نیروهای کمکی به خط مقدم رسیدند و آن قسمت را، از لوث وجود متجاوزان بعثی پاک کردند.

 ساعت هشت صبح، رادیو برنامه های عادی اش را قطع کرد و خبر عملیات شهادت طلبانه یک دانش آموز سیزده ساله را پخش نمود.« نوجوانی سیزده ساله با فداکاری زیر یک تانک عراقی رفته و آن را منفجر کرده و خود وی نیز به شهادت رسیده است»

پیام امام خمینی (۲۲ بهمن۱۳۵۹)بمناسبت دومین سالگرد پیروزى انقلاب اسلامى مخاطب: ملت ایران و مسلمانان جهان‏: «رهبر ما آن طفل دوازده ساله‏اى است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است، با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید.
خداوندا! من از پیشگاه مقدس تو عذر مى‏خواهم که کودکان و جوانان عزیز ما خود را فدا کنند و ما بهره ‏کشى نماییم.»/صحیفه امام، ج‏۱۴، ص: ۷۱
مادرحسین درمصاحبه «روزنامه جوان» ازخاطراتش ازفرزندش می گوید: شبى هوا خیلى سرد بود و من در فکر پسرم بودم که کجاست؟ و چه مى کند؟ و آیا در این هواى سرد وسیله اى براى گرم کردن دارد یا نه؟
صبح ساعت ۸ از رادیو که پیام رهبر اعلام گردید را شنیدم همان لحظه به سرعت خود را به خانه دخترم که نزدیک ما بود رساندم و خبر را به آن ها دادم و گفتم « نکند این نوجوان که خودش را زیر تانک انداخته حسینم باشد» که دامادمان گفت فکر نمى کنم، این پسر خرمشهرى است، حسین اصلاً تا آنجا نرفته که بخواهد این کار را بکند.

شب نیز تلویزیون همان خبر را داد من به پدر و برادر بزرگترش (داوود) گفتم «بخدا این حسین است» که این کار را کرده

پدرش گفت: «اگر چنین سعادتى داشتیم که خیلى خوب بود» این پسر اهل خرمشهر است نه حسین.

گلایه پدر شهید حسین فهمیده از حذف درس «فداکاران» از کتب درسی

مادر«حسین فهمیده»+محمدتقی فهمیده(پدرحسین فهمیده)

و آن شب گذشت و بعد از یک هفته دو نفر از سپاه آمدند و خبر شهادت حسین را همان طور که خودم حدس زده بودم گفتند . من به عنوان مادر شهید افتخار مى کنم که این چنین فرزندى داشتم و در راه خدا، اسلام و دین خود هدیه کردم و امیدوارم خداوند این هدیه ناقابل را از من قبول کند.

حسین که دایماً در رابطه با اسلام و دین بحث مى کرد. نه تنها با ما بلکه با مردم هم همین طور بود.

یک باربه حسین گفتیم «برو نفت بگیر »

جواب داد: «جوانان ما در جبهه ها در سرما مى جنگند آن وقت شما مى گویید برو نفت بگیر!»

حتى در مدرسه هم در این رابطه بحث و جدال داشت. داوود هم با برادرش در میوه فروشى کار مى کرد و اعتقاد داشت نباید مادر یا خواهرانش بیرون بروند و با نامحرم روبه رو شوند و مى گفت به هر آنچه امام مى گوید عمل کنید. خیلى ساکت و مظلوم بود نماز و روزه و واجباتش ترک نمى شد

«داوود»پس از این که معافى از سربازى گرفت جاى پدرم به جبهه رفت که پس از دو ماه و ۱۰ روز به شهادت رسید.
 چه خاطره اى از حسین و داوود دارید بیان فرمایید؟

«حسین» هم ازمرگش خبرداشت وهم ازقبرش
مادر:تمام زندگى حسین و داوود خاطره است و هیچ گاه فراموش نمى شود.

گاهى حسین را بلند صدا مى کردم جواب نمى داد و بعد از چند لحظه مى گفت «بله»،

مى گفتم :حسین معلوم هست تو کجایى !؟

مى گفت «سر قبرم»

من گفتم: مگر «قبر تو» در آشپزخانه یا اتاق است؟ 

مى گفت: نه «قبر من در بهشت زهرا قطعه ۲۴ ردیف ۱۱ است

هر وقت به بهشت زهرا مى رفت و بعد براى ما تعریف مى کرد«قطعه ۲۴ ردیف ۱۱ کنارقبرآیت الله طالقانی بودم

مى گفتم حسین یک بار من را هم ببر خیلى دوست دارم به بهشت زهرا بروم .

حسین مى گفت: «آنقدر بهشت زهرا خواهى رفت که سیر شوى

بعدازمدتی تکه های باقیمانده از پیکر حسین را آوردند وآنهارا درقطعه ۲۴ دفن کردیم.

بعدها -دوستش-محمدرضا شمس شهید شد

و ۳سال بعدبرادربزرگش «داوود فهمیده»هم درجبهه هاشهیدشد

در همین رابطه مقام معظم رهبری نیز در خصوص دلاوری‌های شهید فهمیده می‌فرمایند: «زنده نگهداشتن یاد و حادثه شهادت دانش آموز بسیجی، شهید فهمیده از اصالت‌های دفاع مقدس می‌باشد.»

این دانش‌آموز رزمنده بسیجی، با ایمان و بینش عمیق و استوار خویش در جنگ با دشمن پیش قدم شد و با نیل به شهادت، درس شجاعت، فداکاری و مقاومت را به همه بسیجیان و امت حزب الله آموخت، امام بزرگوارمان از این نوجوانان ۱۳ساله به عنوان رهبر یاد فرموده و بدینگونه نام و یاد او منشاء حماسه‌های بزرگ شده و تحول عظیم در شیوه‌های دفاع و نبرد رزمندگان اسلام ایجاد نمود و راه پیروزی و سرافرازی را یکی پس از دیگری، هموار ساخت.

قبرحسین همانطورکه خودش گفته بود: در بهشت زهرا (قطعه ۲۴، ردیف ۴۴، شماره ۱۱) به خاک سپرده شده است.

***

خبرگزاری(آبان ۱۳۹۵) مهر اینگونه می نویسد:

محمدحسین از همان سالهای نخست مدرسه، به دلیل حس کنجکاوی و البته علاقه وافرش به مطالعه، با نوارها و اعلامیه های امام خمینی آشنا شد و با کلام امام انس گرفت.

انقلاب اسلامی که در سال ۱۳۵۷ وزیدن گرفت، محمدحسین تنها ۱۱ سال داشت و در زادگاهش یعنی قم می زیست، اما کاملا در جریان اوضاع زمانه بود و تصمیم گرفت تا در روز ۱۲ بهمن و همزمان با ورود امام به میهن، به تهران برود تا ایشان را زیارت کند؛ اما حادثه ای برایش پیش آمد و در بیمارستان بستری شد. تنها چند روز پس از مرخصی از بیمارستان بود که با اصرار فراوان، پدر و مادرش را مجاب کرد تا به همراه داوود، برادر بزرگترش، برای زیارت امام به تهران بروند.

** مقام معظم رهبری: «مواردى است که شخصیت‌هاى حقیقى، به نماد و به حقایق اسطوره‌گون تبدیل مى‌شوند و از جمله‌ زیباترین آنها، شهادت این نوجوان بسیجى است. او سیزده ساله بود؛ اما با رشد، با شعور، با اراده و مصمم کشور خود را ‌شناخت، امام خود را ‌شناخت، دشمن خود را ‌شناخت، اهمیت وجود و فعالیت خود را هم ‌شناخت و رفت این سرمایه را تقدیم عزت کشور و آینده‌ انقلاب و منافع و مصالح مردم کرد. جسم او (شهید فهمیده) رفت؛ اما روحش زنده ماند، یادش ابدى شد و خاطره‌اش به صورت اسطوره درآمد. این الگوست. او واقعا یک نوجوان نمونه، استثنایى و پرورش‌یافته در آب و هواى تحول یک ملت و البته با استعداد لازم بود.»

وصیت نامه شهیدمحمدحسین فهمیده:«هدف من از رفتن به جبهه این است که، اولاً به ندای “هل من ناصر ینصرنی” لبیک گفته باشم و امام عزیز و اسلام را یاری کنم و آن وظیفه ای را که امام عزیزمان بارها در پیام ها تکرار کرده؛ که هرکس که قدرت دارد واجب است که به جبهه برود، و من می روم تا به پیام امام لبیک گفته باشم. آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملت های زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کند او نمی تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند. من به جبهه می روم و امید آن دارم که پدر و مادرم ناراحت نباشند، حتی اگر شهید شدم، چون من هدف خود را و راه خود را تعیین کرده ام و امیدوارم که پیروز هم بشوم.

پدر و مادر مهربان من! از زحمات چندین ساله شما متشکرم. من عاشق خدا و امام زمان گشته ام و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی رود، تا این که به معشوق خود یعنی «الله» برسم. و بحق که ما می رویم که این حسین زمان و خمینی بت شکن را یاری کنیم و بحق که خداوند به کسانی که در راه او پیکار می کنند پاداش عظیم می بخشد. من برای خدا از مادیات گذشتم و به معنویات فکر کردم، از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشیدم، فقط برای هدفم یعنی الله…»

«حسین» یکی از ۳۶ هزار دانش آموز شهیدجبهه های جنگ است.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:متأسفانه یک مجموعه جامع ای اززندگینامه این شهیدعزیز(محمدحسین فهمیده)وجودندارد-اینجانب سعی کردم،بااستفاده ازمنابع مختلف واصلاحات،خدمتی ارائه داشته باشم.

وبایک خاطره ای به پایان می رسانم:درسالهای جنگ ،مدتی مربی تربیتی مدارس بودم،مدتی کوتاهی بود که باپای کچ گرفته ازکردستان برگشته بودم،دریکی ازمدارس،برای دانش آموزان ازجبهه ها گفتم،بچه هاراغب شدند که به جبهه بروند،ازچگونگی اعزام سئوال کردند،گفتمهروقت آماده شدید،باهم می رویم..چندروزبعددردفترمدرسه بودم،پدری عصبانی واردشد وخطاب به مدیرگفت«این مربی تربیتی ،کیه که بچه هایمان رامیخواهدببردبه کُشتن بدهد!؟»..مرانمی شناخت،البته بخیرگذاشت.

درباره نویسنده

2088مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق این سایت برای © 2019 pirastefar.ir. محفوظ است.
بهینه سازی وبسیما