ماجرای خواستگاری امام خمینی وهمسرداری ومشقات دوران هجرت

ماجرای خواستگاری امام خمینی وهمسرداری ومشقات دوران هجرت

ماجرای۶بارخواستگاری امام ازهمسرش وزندگی مشترک ومبارزات امام

همسرامام خمینی “دخترشیک پوشی” بودوخانواده مرفه

من « قدس ایران » در شناسنامه‌ام خدیجه، فامیلی ثقفی متولد ۱۲۹۲٫ش در صبح دوم ربیع آلاخر ۱۳۳۳٫ق در ناحیه ۹ تهران در خانواده مرفه به ثمر رسیدم که از طرف پدری همه از علمای درجه اول محسوب می‌شوند.

خبرگزاری فارس: لحظه اولین دیدار همسر امام با امام

جد اول، مرحوم حاج میرزا ابوالقاسم کلانتر جد دوم مرحوم حاج میرزا ابوالفضل ثقفی تهرانی و پدرم آقای حاج میرزا محمد ثقفی تهرانی که مردی فاضل، ادیب و اهل علم است.

از طرف مادری تا سه پشت وزیر بودند البته در زمان ناصرالدین شاه میرزا کریم خان- وزیر داخله، غلامحسین خازن الممالک – وزیر خزانه، میرزا هدایت الله، مستوفی خزانه مادرم دختر خازن الممالک است که  اورا « خازنن الملوک » نامیدند.

من از طفولیت پیش مادر بزرگم دختر میرزا هدایت‌الله و زن خازن الممالک که نامش خانم مخصوص بود بزرگ شدم. او ثروتی سرشار و دارای املاک فراوان بود.

زندگانی پرزرق و برق و بریز و بپاش و ولخرجی‌های عجیب و غریب و مرفه داشت.

من با اولین خواهرم یک‌سال، و تقریباً همینطور با آخری با کمی تفاوت، اختلاف سنی داریم. از نظر لباس و لوازم مدرسه و زینت آلات، بسیار اختلاف داشتیم، چرا که من پیش مادربزرگم زندگی می‌کردم و آنها نزد پدر و مادر، من یک‌دانه مادربزرگ بودم. بیشتر لباسهای من و همیشه کفش‌های من خارجی بود و مال آنها از ایران عزیز خودمان بود، من همیشه کفش شیک «گیو» می‌پوشیدم که قیمتش در آن زمان ۶ تومان بود. همیشه چادر سرم اطلس بود.من وقتی در کوچه بودم هر چیزی اراده می‌کردم فوراً خریده می‌شد هر چه بود و هر چه قیمت داشت.

ماجرای خواستگاری

امام تا بیست‌وشش سالگی در قم به تنهایی مشغول تحصیل بود و به‌همان مقدار پولی که از خمین برایش می‌رسید قناعت می‌کرد و شهریه آقایان را قبول نمی‌کرد و تا آخر هم قبول نکرد دوستی داشت. [به نام] آقای سید محمد صادق لواسانی و برادر بزرگش آقای سید احمد لواسانی [که] از دوستان پدرم بودند.

 

سید محمد صادق لواسانی و امام خمینی

 

آقای سید محمد صادق لواسانی از آقا سئوال می‌کند چرا ازدواج نمی‌کنید؟ جواب می‌شنود از خمین میل ندارد و در قم هم کسی را که مورد پسندش باشد ندیده است. آقای لواسانی می‌گوید: دختر آقای ثقفی همسر آقای سید احمد لواسانی با مادرم رفت و آمد داشته و مرا دیده بود.

وقتی آقای سید محمد صادق لواسانی می‌گوید دختر آقای ثقفی، به قول خود آقا گویی آقا مهر محبت به دل او می‌خورد. روزی آقای سید احمد لواسانی آمد پیش پدرم و اظهار میل خودش و آقا روح الله را مطرح نمود یعنی برای ایشان خواستگاری کرد …

خوب فکر کنید دختری که این گونه زندگی کرده است چگونه زن طلبه‌ای می‌شد که از نظر معیشتی به اصطلاح هشتش گرو نه بود … دختری که با آن روش پرورش یافته است با طلبه‌ای از قصبه دور افتاده خمین کجا و تهران کجا! … بالاخره مسئله خواستگاری طرح شد، آقا یعنی امام سیدی بود ساده و بی‌آلایش، دارای عمامه با نعلینی کهنه و لباسی از کرباس، قیافه معمولی و لاغر ( اول بار او را این‌گونه دیدم ) آمده بود تا دختری با آن خصوصیات را که اشاره کردم ببیند و بپسندد.

خاطرات خواستگاری همسر امام اززبان خودش

خواستگاری ده ماه طول کشید. من در این مدت خواب‌های بسیار دیدم که به شرح سه خواب می‌پردازم. خواب دیدم در خانه‌ای کوچک اتاقی است که سه مرد در آن نشسته‌اند و روبروی ان نیز اتاقی که من و یک زن کامل که چادر مخصوصی داشت در آن بودیم.زن کامل به سوال‌های من که از پشت شیشه اتاق مان مشغول نگاه کردن به مردها، در اتاق روبرو بودم، جواب می‌داد. پرسیدم اینها چه کسانی هستند؟ گفتند« روبرویی پیغمبر (ص) است که عمامه مشکی دارد، در کنارش امیرالمومنین (ع) که شال سبز بر سر بسته است و طرف دیگر امام حسین (ع) که او هم عمامه مشکی دارد. من شدیداً خوشحال شدم و با همان حال پرسیدم پس اینان پیغمبر و امامان من هستند؟ با تلخی گفت؟ «تو که اینان را قبول نداری»! در حالی که مشت بر سینه‌ام می‌زدم با تشر پاسخ دادم : چه می‌گویی؟ آنان را شدیداً دوست دارم و خود را از امت آنان می‌دانم و هرچه گفته‌اند گوش داده‌ام و به هرچه بگویند گوش می‌دهم. در همان حال از خواب بیدار شدم. صبح آن شب خواب را تعریف کردم.

خانم مخصوص گفت: دختر جان از قسمت نمی‌توان بگریزی، سید روح‌الله سیدی است واقعی و آدم با حقیقتی است و مخالفت همه ما باعث شده است تا آنها را در خواب ببینی و واسطه شوند که قبول کنی. آنان به‌وسیله آن زن کامل توانسته‌اند به تو بفهمانند که دوری از سید روح الله دوری از آنان است و اضافه کرد که من تصمیم گرفته‌ام دیگر حرفی در مخالفت نزنم.

خواب دیگر دیدم مرد عربی دهانه شتر را در مقابل منزلمان گرفته است، من از منزلمان بیرون آمده و بر شتر – که به حال نشسته بود – سوار شدم و آن مرد عرب شتر را بلند کرد و حرکت کردیم در حالی که افسار شتر دست مرد عرب بود. همه فامیل: مادر، مادربزرگ، عمه، خاله و بقیه همه مرا بدرقه کردند.

خواب سوم: حضرت زهرا را خواب دیدم که امام حسین (ع) را به دستم داد و بسیار با مهربانی با من برخورد کرد و کاسه‌ای از شربت برایم آورد که مادر بزرگم در تعبیر این خواب نیز باز گفت: عروس زهرا شدی.

جواب به خواستگاری به آقاداماد

صبح بود، در زدند، آقاجانم بود، بدون اطلاع آمده بود، خیلی گرفته و ناراحت. من و خانم مامانی (مادربزرگم) با خوشرویی از ایشان استقبال کردیم. بعد از کمی استراحت شروع کرد به اینکه آقا سید احمد لواسانی از قم آمده است، برای بار پنجم نه ماه است که این جوان را معطل کرده‌اید و بلاتکلیف گذاشته‌اید.

سید روح الله گفته است که از این مورد بگذرد. دیگر ازدواج نخواهد کرد. او عکس داماد را هم با خودش آورده بود. آخر یکی از حرف‌ها این بود که ما داماد را ندیده‌ایم. عکس را دست من داد … پس از حرفهای پدرم من به خاطر شرم و احترامی که از پدرم می‌گرفتم هیچ نگفتم و سرم را زیر انداختم و مادر بزرگم ساکت ماند. زیرا یک ساعت بیشتر نگذشته بود که پیش از آمدن پدرم خواب حضرت رسول و امیرالمومنین و امام حسین ( علیهم السلام ) را برایش نقل کرده بودم و او هم تعبیر کرده بود، ساکت ماند … آقاجانم دست دراز کرد و شیرینی که برایش آورده بودم قطعه کوچکی از گز را در دهان گذاشت و رو به مادر بزرگم کرد و گفت: به خاطر رضایت شما دهنم را شیرین می‌کنم. این را گفت و رفت. رفت و سکوت بر خانه حکمفرما شد.

در مراسم خواستگاری رسمی بر من چه گذشت

چیزی نگذشت که آقا سید احمد و داماد و دو برادرش آقای پسندیده و آقای هندی راهی تهران شدند، شب اول رمضان بود. از زن‌های طایفه داماد خبری نبود چرا که خانم آقای پسندیده و همشیره داماد، هر دو وضع حمل کرده بودند و نمی‌توانستند سفر کنند و مردها هم معطل نشده بودند و بدون خبر ما وارد تهران شدند و با خود مقداری وسایل عقد آورده بودند آن هم به سلیقه؟ چند مرد روحانی که خود داستانی بود!

روز دوم ورود آقایان بود که پدر و مادرم کارگرشان آقا ذبیح الله را عقب من فرستادند که امشب میهمان داریم بیایید. برای رفتن به منزل پدرم مهیا شدم. من هیچگاه تنها از منزل بیرون نمی‌رفتم، با کارگرمان یا به اصطلاح آن روز «نیمچه خانم» که مرتبه‌اش بیشتر از خدمتگذار و کمتر از خانم بود با من همراه می‌آمد. «نیمچه خانم» که اسمش سلطنت خانم بود در درشکه پهلوی من نشست و آقای ذبیح الله هم پهلوی سورچی نشست و مرا همراهی کردند. وارد که شدم فهمیدم قضیه از چه قرار است نمی‌دانم چه بگویم، چه حالی پیدا کردم ! با بهت زدگی بی‌اختیار نشستم، هر یک از اهل خانه می‌آمدند مرا نگاه می‌کردند و می‌رفتند و همه منتظر بودند که چه عکس‌العملی از من سر می‌زند.

همه دارایی آقاداماد

 با تمام ایراداتی که به این کار داشتم در یک لحظه خودم را به خدا سپردم و فهمیدم باید تسلیم تقدیر الهی شد و تابع محض بود و خودم را تسلیم تقدیر و سرنوشت نمودم تا ببینم با من چگونه رفتار خواهد کرد.

مادر و خواهرانم اصرار داشتند که من داماد را ببینم با خود می‌گفتم چه ببینم و چه نبینم همین است که هست ولی آنان اصرار داشتند. با خود فکر می‌کردم آنکه آن همه اصرار دارد حتماً خود را آراسته و لباس خوب پوشیده است ولی با کمال تعجب او را سیدی ساده و بی‌آلایش، دارای عمامه، قیافه‌ای معمولی معمولی، لاغر، زرد رنگ، سبزه و عبایی کهنه، تو گویی میهمان ما برای مجلس درس مهیا شده بود نه مجلس خواستگاری با دختری با آن خصوصیات، آن هم بعد از از ماهها اصرار و انکار، تنها چیزی که به راحتی می‌شد در سیمای داماد یافت، اتکاء به نفس بود و بس. پنداری همه چیز را هیچ می‌انگاشت و این را به راحتی می‌شد فهمید … نه قدرت نه گفتن داشتم و نه قدرت «آری» . درست یادم است که زانوهایم را در بغلم گرفته بودم و در کنار اتاق مظلومانه نشسته بودم، نمی‌دانم چه فکر می‌کردمو

اجرای عقد در حرم حضرت عبدالعظیم

فردای آن روز به محل سکونت خودم یعنی منزل مادربزرگم برگشتم. پس از چند روز مادر بزرگ و مادر مشغول تهیه جهیزیه شدند و آقا سید احمد [لواسانی] مشغول تهیه، خانه کوچکی را در کوچه میرزا محمود وزیر در خیابان امیر کبیر، نزدیک سه‌راه امین حضور اجاره کردند و یک قطعه فرش مستعمل دوازده متری که برادر داماد با خود از خمین آورده بود – همان که بعداً سالهای سال فرش اتاق ما بود – در اتاق نزدیک درب منزل انداختند … همان اتاقی بود که عیناً در خواب دیده بودم. که شرح آن گذشت. دو اتاق دیگر هم با جهیزیه من مرتب شد. زمستان بود و ماه بهمن. جهزیه نسبتاً مفصلی داشتم… روز هشتم ماه رمضان ۱۳۴۸ بود که آقاجانم مرا صدا زد و گفت به من اجازه بده تا آقا سید احمد را وکیل کنم بروند حضرت عبدالعظیم و در آنجا صیغه عقد را جاری کنند… اول جواب ندادم. دوباره گفتند آقایان معطلند. گفتم وکیل هستید… برادر بزرگ داماد یعنی آقای پسندیده هم از طرف داماد وکیل بود. من ۱۶ ساله بودم و آقا ۲۸ ساله عقد در حرم حضرت عبدالعظیم خوانده شد و تا شانزدهم ماه مبارک رمضان خانه مهیا گردید.

خوابی که  همسر امام خمینی  دید

مجلس عروسی برپا شد. حدود ۶۰-۷۰ نفر عروس را با چند سواری به منزل داماد بردند و آقاجانم برای دست به دست دادن آمدند. در آن زمان مرسوم بود یکی از محارم مخصوصاً پدر داماد یا عروس که از محارم بودند دست به دست می‌دادند. در آن شب بود که من برای اولین بار او را رو به رو دیدم و او مرا. فردای آن شب بود که متوجه شدم این همان خانه‌ای که در خواب دیدم و این همان اتاقی است که پیغمبر (ص) و امیر المومنین (ع) و امام حسین (ع) را در عالم رویا دیده بودم، حتی همان در و پنجره است، حتی پرده همان پرده است .. باور کنید درست همان بود، هیچ فرقی ولو جزیی با آنچه در خواب دیده بودم نداشت./منبع: زندگینامه بانو خدیجه ثقفی (همسر امام ) 

***

 همسر امام‌ خمینی تا به حال حاضر به گفت‌وگو با هیچ نشریه و رسانه‌ای نشده بودند اما این گفت‌وگو با زحمت فراوان سرکار خانم دکتر زهرا مصطفوی دختر بزرگوار ایشان انجام شده که سالیان پیش در نشریه “ندا “ چاپ شد.
***

نامه عاشقانه امام خمینی به همسرشان                                   

مادرجان سلام‌علیکم. امیدوارم مرا ببخشید، می‌خواستم اگر موافقت می‌فرمایید
مختصری از زندگی مشترکتان با حضرت امام و قبل از ازدواج خود
و اینکه در چه خانواده‌ای متولد شده‌اید و خانواده‌تان از نظر علمی و اقتصادی چگونه بودند برای ما توضیح بفرمایید.؟
سلا‌م‌علیکم. بسم‌ا… اگر بخواهم از وضعیت خانوادگی خود بگویم باید از چند نسل قبل شروع کنم. پدرم حاج‌میرزا محمد ثقفی از علمای تهران بود که از ایشان، آن‌طور که من اطلاع دارم، تفسیر نوین در چند جلد مانده است و بیشتر مشغول تألیف کتاب بودند و کمتر به امور آخوندی مثل گرفتن وجوهات شرعیه و ارتباط با بازاریان و امثال آن اشتغال داشتند، البته نماز جماعت داشتند و پیش‌نماز بودند و ضمناً چون
“خانم‌جان ” من هم متمول بود احتیاج نداشت. پدر ایشان میرزاابوالفضل تهرانی از نوابغ زمان خود بود که در جوانی، حدود چهل و چند سالگی، فوت کرد. میرزا ابوالفضل هم صاحب کتاب “شفاءالصدور ” است که شرحی بر زیارت عاشوراست. آقا ]امام[ می‌گفتند که میرزا ابوالفضل از بزرگان بوده‌اند و از ایشان کتاب شعری هم به زبان عربی چاپ شده است.

ظاهراً ایشان کتابخانه مفصلی داشته‌اند که وقف است.
بله ایشان کتابخانه مفصلی داشته‌اند و من از پدرم شنیدم که آن را به مدرسه سپهسالار قدیم که شهید مطهری فعلی است داده‌اند. ایشان در آن مدرسه، هم نماز می‌خواندند و هم مجلس درس داشتند.
پدر او حاج میرزا ابوالقاسم ثقفی که معروف بوده است به “حاج میرزاابوالقاسم کلانتر ” از مجتهدین زمان خود بود که یکی از کتاب‌‌های ایشان تقریرات درس مرحوم شیخ انصاری از علمای خیلی بزرگ است و تقریرات ایشان در دسترس همه بود. اینکه به او “کلانتر ” می‌گفتند ظاهراً به دلیل آن بود که پدرش حاج میرزامحمود از رجال زمان ناصرالدین شاه بوده وگویا وقتی ناصرالدین شاه به کربلا رفته است اینطور شنیده‌ام که او را حاکم و کلانتر تهران کرده است.

مادرجان درباره وضعیت خانوادگی خودتان از طرف مادری هم توضیح بفرمایید.
پدر مادرم حاج میرزا غلامحسین، خزانه‌دار و مستوفی خزانه بود که به او خازن‌الممالک می‌گفتند.
پدر مادربزرگم حاج میرزا هدایت بود که در تاریخ دوران قاجاریه او “ناظم خلوت ” یعنی وزیر دربار بود و بعدها در زمان رضاخان که نام فامیل باب شد، فامیل خود را ناظم خلوتی گذاشتند و مادربزرگم که به رحمت خدا رفته است فامیل ناظم خلوتی داشت.

در این صورت وضعیت اقتصادی خانواده شما خوب بوده است؟
بلی، مادر خانم جانم از پدرش ارث داشت و شوهرش هم خازن‌الممالک بود و تمول داشت. آن زمان پدرش ماهی ۳۰ تومان پول توی جیبی به خانمم”مادر” می‌داد. البته آقا جانم”پدر” طلبه بود و مالیه‌ای نداشت ولی پدرش در کوچه صدراعظم ساکن بود که خانه‌های آن مال اتابک بود. اتابک شوهر عمه خانمم بود و در آن زمان علما پیش دستگاه دولتی خیلی اهمیت داشتند چون همه امور مملکت زیر نظر علما بود. پدر آقا جانم حاج میرزا ابوالفضل، هم مورد احترام اتابک بود و هم چون قوم و خویش بود ارتباط زیادی با اتابک داشت.
خام مصطفوی: ظاهراً پدرتان آقای ثقفی، مدتی در قم زندگی کرده‌اند؟
حاج شیخ‌عبدالکریم در سال ۴۰ قمری به قم آمد و حوزه قم تأسیس شد یعنی من تقریباً ۷ ساله بودم ـ من متولد ۳۳ قمری هستم ـ و پدرم که ۲۹ یا ۳۰ ساله بود به فکر افتاد که برای ادامه تحصیل به قم برود و وقتی من تقریباً ۹ ساله بودم پدر و مادرم به قم رفتند و ۵ سال آقاجانم در قم ماندگار شد و من نزد مادربزرگم ماندم و اصلاً با آنها نرفتم.
آنها هم انتظار نداشتند با آنها بروم چون من از اول نزد مادربزرگم مانده بودم و با او زندگی می‌کردم.

مادر، شما که اولاد اول پدر و مادرتان هستید، چند خواهر و برادر دارید
چرا نزد مادربزرگتان زندگی می‌کردید؟
من اولاد اول پدر ومادرم بودم و وقتی آنها به قم می‌رفتند دو خواهر داشتم که یکی از آنها فوت کرده است و دو برادر؛ یکی آقارضا و دومی محسن بود و مادرم یکدانه اولاد بودپدرش زود فوت کرده بود و مادرش شوهر نکرده بود و یک اولاد دختر و یک پسر داشت که آن پسر هم در سال وبائی فوت کرده بود و فقط یک دختر برایش مانده بود. مادرم بعد حامله شد و مادربزرگم به مادرم گفت: ” حالا که تو حامله‌ای، من دخترت را می‌برم ” قدیم هم اعیان چند دایه داشتند و مدتی که می‌گذشت اعیان بچه‌ها را می‌دادند منزل دایه و خرج دایه را می‌‌دادند مثل مادرم که دایه داشت و او تا زمانی که احمد به دنیا آمد و تو “زهرا”چهار ساله بودی، زنده بود، محیاخانم.

بله یادم می‌آید یک خانم صورت گرد با روسری سفید که زیر گلو سنجاق می‌کرد.

من از ۶ ماهگی رفتم پیش مادربزرگم و با او زندگی کردم. نام او خانم مخصوص بود و ما به او خانم مامانی می‌گفتیم. وقتی آقاجانم به قم رفت، ما با مادربزرگم دو سال یکمرتبه به قم می‌رفتیم. آن زمان ماشین نبود فقط دلیجان و کالسکه بود و ما همیشه با کالسکه می‌رفتیم. دو شب هم در راه می‌خوابیدیم، علی‌آباد و جای دیگر.
آقا جانم یک خانه آبرومند در قم در کوچه آسیداسماعیل در بازار اجاره کرده بود. خانه بزرگی بود. اندرونی و بیرونی داشت و حیاط خوب و صاحبخانه هم شخص تاجر و معتبری بود. آنجا را اجاره کردند و
پدرم یک نوکر داشتیم به نام ذبیح‌ا… و دو کلفت و اشخاصی دیگری هم می‌آمدند برای کارهای متفرقه.
خانمم ماهی ۳۰ تومان داشت و ما را به مدرسه گذاشت. آن زمان مدرسه‌ای که درس جدید بدهد دارای کلاسی بود که ۲۰ شاگرد داشت و کسانی که می‌توانستند ماهی ۵ ریال بدهند خیلی کم بودند، دختران دکترها، تاجرها یا مجتهدین به مدرسه می‌رفتند.
ما سه خواهر بودیم که به مدرسه می‌رفتیم و تا کلاس هشتم درس خواندیم.
خواهرهایم آنجا”قم” درس می‌خواندند و من در تهران، تا کلاس هشتم که صحبت ازدواج مطرح شد.
*چگونگی آشنایی باامام خمینی *

 لطفاً از ازدواجتان بگویید و اینکه چطور شد که آقا شما را پیدا کردند؟
آقاجانم که ۵ سال در قم بودند و ما چند بار قم رفتیم یکبار ده ساله بودم، یکبار ۱۳ ساله و یکبار هم ۱۴ ساله بودم. پدرم از مادربزرگم خواهش کرد که من بمانم. مادربزرگم می‌خواست ۱۵ روز بماند و برگردد چون عید بود. آقاجانم خواهش و تمنا کرد که من “قدسی جان را سیر ندیدم بگذارید دو ماهی پیش من بماند. ما تابستان به تهران می‌آییم و او را می‌آوریم. ” بالاخره مادربزرگم راضی شدند. ما هم راضی نبودیم ولی چند ماهی ماندیم. تصدیق کلاس شش را گرفته بودم آقاجانم می‌گفت: ” دبیرستان نرو ” چون روحیه‌اش متجددانه نبود. آن وقت دبیرستان برای دخترها کم بود و او می‌گفت: “چون در دبیرستان معلم مرد است نرو. فراش مرد است و بازرس مرد است “. ایراد می‌گرفت و ما هم نرفتیم. یک چند ماهی ماندم و بعد با خانمم آمدیم تهران. در این مدت ۵ سال آقاجانم در قم دوستان و رفقایی پیدا کرده بود. یکی از آنها آقا روح‌ا… بود که در آنجا رفیق شده بودند. هنوز حاجی نشده بود. مرد متدین، نجیب، باسواد و زرنگی بود. او را پسندیده بود که
آقاروح الله با من ۱۲ سال تفاوت سنی داشت
و با آقاجانم ۷ سال.
*آیت الله لواسانی دوست مشترک داماد وپدرعروس خانم*
سید محمد صادق لواسانی و امام خمینی
یکی از دوستان دیگر آقاجانم آقای آسیدمحمد صادق لواسانی بود که او هم از دوستان آقا روح‌ا… بود. آن زمانی که آقاجانم می‌خواست به تهران بیاید،
آقای لواسانی به آقا روح‌ا… گفته بود که چرا ازدواج نمی‌کنی؟
۲۷ـ۲۶ ساله بود،روح اللهاو هم گفته بود: ” من تاکنون کسی را برای ازدواج نپسندیده‌ام و از خمین هم نمی‌خواهم زن بگیرم. به نظرم کسی نیامده است. “
آقای لواسانی گفته بود “آقای ثقفی دو دختر دارد و خانم داداشم می‌گوید خوب هستند “
اینها را بعداً آقا برایم تعریف کردند که
وقتی آقای لواسانی گفت آقای ثقفی دو دختر دارد و از آنها تعریف می‌کنند مثل اینکه قلب من اینجا کوبیده شد.این جمله امام خمینی است
در هرحال آقاجانم هم خوشگل و شیک و اعیان و خوش‌لباس بود. مثلاً
در آن زمان پوستین‌های اسلامبولی می‌پوشید و می‌رفت و همه طلبه‌ها تعجب می‌کردند؛ هم عالم بود، دانشمند و اهل علم بود. اهل ایمان و متدین بود و هم شیک بود.
مثلاً نمی‌گذاشت ما مدرسه برویم باید چاقچور بپوشیم، کفش‌هایمان مشکی ساده باشد. آستین لباسمان بلند باشد. اصلاً روحاً تجمل را دوست نداشت و خیلی اهل علم و ملا بود. آقا =حضرت امام همیشه می‌گفت: ” پدر شما خیلی ملاست، خیلی با فضل و با علم است ولی حیف که رشته ملایی به دستش نیست. “

ایشان که اهل علم و فضلیت بوده‌اند مسلماً دارای تألیفات هم بوده‌اند؟
من فقط یک تفسیر از ایشان می‌دانم، کتاب‌های دیگرش را نمی‌دانم. شما اگر بخواهید از اخوی‌ها، علی‌آقا و حسن‌آقا بپرسید هر دو می‌دانند. کتابخانه‌اش را با اینکه عده‌ای از او کتاب گرفته بودند و مجانی هم کتابخانه را به دانشگاه داده بود باز هم یک اتاق کتاب داشت که هنوز هم هست از پایین تا زیر سقف است. کتاب‌های خودش، کتاب‌های پدرش و آنهایی که تهیه کرده بود.

مادر از خواستگاری بفرمایید، خواستگاری چگونه انجام شد؟
این باعث شد که آسیداحمد آمد خواستگاری. برای
قبول خواستگاری حدود ۱۰ ماه طول کشید چون من حاضر نبودم به قم بروم.
آن زمان هم که خانه پدرم می‌رفتم، بعد از ۱۵ـ۱۰ روز از مادربزرگم می‌خواستم که برگردیم. چون قم مثل امروز نبود. زمین خیابان، تا لب دیوار صحن قبرستان بود، کوچه‌های باریک و…، زیاد در قم نمی‌ماندم. به این خاطر بود که زود از قم می‌آمدم و آن دو ماهی که آقام مرا به زور نگهداشت، خیلی ناراحت بودم.
مراحل خواستگاری شروع شد آقاجانم می‌گفت: “از طرف من ایرادی نیست و قبول دارم. اگر تو را به غربت می‌برد، آدمی است که نمی‌گذارد به قدسی جان بد بگذرد. ” روی رفاقت چند ساله‌اش روی آقا شناخت داشت. من می‌گفتم که اصلاً قم نمی‌روم و جهاتی بود که میل نداشتم به قم بروم.
*وساطت ۵تن آل عبابرای ازدواج *
پس چطور شد که به قم رفتید؟ ظاهراً خواب دیدید اگر یادتان هست بفرمایید.
خواب‌های متبرک دیدم، چند خواب، خواب‌هایی دیدیم که فهمیدیم این ازدواج مقدر است.
آن خوابی که دفعه آخری دیدم که کار تمام شد حضرت رسول ـ امیرالمومنین و امام حسن را در یک حیاط کوچکی دیدم
همان حیاطی بود که برای عروسی اجاره کردند.

یعنی شما در خواب خانه‌ای را دیدید، و بعد از مدتی خانه‌ای که برای عروسی شما اجاره کردند، همان بود که شما قبلاً در خواب دیده بودید؟
بله، همان اتاق‌ها با همان شکل و شمایل که در خواب دیده بودم. حتی پرده‌هایی که بعداً برایم خریدند، همان بود که در خواب دیده بودم.
آن طرف حیاط که اتاق مردانه بود پیامبر(ص) و امام حسن(ع) و امیرالمومنین(ع) نشسته بودند و در این طرف حیاط که اتاق عروس شد من بودم و پیرزنی با یک چادر که شبیه چادر شب بود و نقطه‌های ریزی داشت و به آن چادر لَکی می‌گفتند. پیرزن ریزنقشی بود که او را نمی‌شناختم و با من پشت در اتاق نشسته بود. در اتاق شیشه داشت و من آن طرف را نگاه می‌کردم. از او می‌پرسیدم اینها چه کسانی هستند؟
پیرزن که کنار من نشسته بود گفت آن روبرویی که عمامه مشکی دارد پیامبر(ص) است.
آن مرد هم که مولوی سبز دارد و یک کلاه قرمز که شال بند به آن بسته شده ــ امیرالمومنین است.
اینطرف هم جوانی بود که عمامه مشکی داشت این امام حسن است.
من گفتم ای وای این پیامبر است و این امیرالمومنین است و شروع کردم به خوشحالی کردن،
پیرزن گفت: ” تویی که از اینها بدت می‌آید!! ” من گفتم: ” نه، من که از اینها بدم نمی‌آید؟ من اینها را دوست دارم. “ آنوقت گفتم: ” من همه اینها را دوست دارم، اینها پیامبر من هستند، امام من هستند. آن امام دوم من است، آن امام اول من است ” پیرزن “۲باره گفت: تو که از اینها بدت می‌آید! “
اینها را گفتم و از خواب بیدار شدم. ناراحت شدم که چرا زود از خواب بیدار شدم. صبح برای مادربزرگم تعریف کردم که من دیشب چنین خوابی دیدم. مادربزرگم گفت: ” مادر! معلوم می‌شود که این سید حقیقی است و پیامبر و ائمه از تو رنجشی پیدا کرده‌اندچاره‌ای نیست این تقدیر توست. “

قرار بود چه موقع جواب بدهید؟
هرچه آقا جانم می‌گفت، من می‌گفتم نه. جواب آخر معلوم نبود.
آسید احمد لواسانی از جانب داماد هر شب می‌آمد خواستگاری و می‌پرسید چی شد؟
آسید احمد هم باز دوباره می‌آمد آنجا و آقا جانم هم می‌گفت زنها هنوز راضی نشده‌اند. چون آسیداحمد با پدرم دوست بود با گاری و دلیجان می‌آمد و دو سه روز خانه آقاجانم می‌ماند و برمی‌گشت.
یک چند وقتی گذشت،
*شش-۶-بارامام ازعروس خانم خواستگاری کرده بود!*
تا دفعه پنجمی که در عرض دو ماه آمد، گفت: بالاخره چی شد؟ آقام می‌خواست حسابی رد کند و بگوید: ” من نمی‌توانم دخترم را بدهم. اختیارش دست خودش و مادربزرگش است و ما برای مادربزرگش احترام زیادی قائلیم. مادربزرگم راضی نبود، چون
شریک ملک‌های مادربزرگم هم خواستگاری کرده بود.

پدرتان خیلی روشن بوده‌اند و مقید بوده‌اند که خودتان و مادربزرگتان راضی باشید. در حالیکه خیلی از پدرها در آن زمان به خواسته دختر چندان توجه نمی‌کردند.
بله. بله. من سر صبحانه خواب را برای مادربزرگم تعریف کردم و بلافاصله وقتی اسباب صبحانه جمع شد آقاجانم وارد شدند. زمستان بود و کرسی بود و همه اینها برحسب اتفاق بود.

یعنی خواب شماـ مشورت مادربزرگ و ورود آقاجان اتفاقی بود؟
بله، آقاجانم آمدند و نشستند و من چای آوردم. گفتند: ” آسید، احمد آمده. دفعه پنجمش است و حرفی به من زد که اصلاً قدرت گفتن ندارم. ” حرف، این بود که آسید احمد وقتی دیده که آقام گفته نه، نمی‌شود یعنی زنها راضی نیستند آسیداحمد هم به طور محکم گفته:
*حرف قاصدامام خمینی:*
با رفاه بزرگ شده و با وضع طلبگی نمی‌تواند زندگی کند و این حرف‌هایی است که کسانی که مخالفند می‌زنند. ” همه مخالف بودند اول خودم. بعد مادربزرگم، مادرم، فامیل‌ها. آقام هم می‌گفت میل خودتان است ولی من به ایشان عقیده دارم که مرد خوب و باسواد و متدینی است و دیانتش باعث می‌شود که به قدسی جان بد نگذرد.
آقام گفت: ” اگر ازدواج نکنی من دیگر کاری به ازدواجت ندارم. “
من دختر ۱۵ ساله‌ای بودم و خیلی هم مقام پدرم را حفظ می‌کردم. حتی بی‌چادر جلوی پدرم نمی‌رفتم. حتی وقتی صدایمان می‌کرد باید چادر روی سرمان بیندازیم ولو چادر خواهر باشد یا هر کس دیگر. من هم سکوت کردم. خانم بزرگ رفت به عنوان تشریفات برای ایشان گز آورد،
از گز خوردند و گفتند: ” پس من به عنوان رضایت قدسی ایران گز می‌خورم. ” گفتند و گز را خوردند و من هم هیچی نگفتم، چون ابهت خوابی که دیده بودم، من را گرفته بود. سکوت کردم. آقام گز را خوردند و رفتند.
*آقادامادرسید*
به فاصله یک هفته آسید محمدصادق لواسانی و داماد با یک نوکر به نام مسیب بر آقا جانم وارد شدند برای خواستگاری
و همه با هم رفیق بودند جز آقای هندی. آقام هم مرا خبر کرد. ذبیح‌ا… نوکر آقام آمد منزل مادربزرگم گفت: ” خانم، میهمان دارند. گفته‌اند قدسی ایران بیاید آنجا. “
مادربزرگم گفت: “میهمانش کیست؟ “
به او سفارش کرده بودند که نگوید داماد آمده است. واهمه از این داشتند که باز بگویم نه.
من هم رفتم خانه مادرم. آنجا که رفتم موضوع را فهمیدم.
*ذوق خواهرعروس ازدیدن داماد*
آن خواهرم که یکسال ونیم از من کوچکتر بودـ شمس‌آفاق ـ دوید و گفت: ” داماد آمده!! داماد آمده! “
من را بردند و داماد را از پشت اتاق ذبیح‌ا… نشانم دادند. آنها توی اتاق دیگر نشسته بودند و من از پشت در این اتاق ایشان را دیدم.
آقا زردچهره بود، موی کم زردی داشت و اتفاقاً روبرو واقع شده بودند و زیر کرسی نشسته بودند. وقتی برگشتم خواهرانم و مادرم هم آمدند و داماد را دیدند، چون هیچ کدام داماد را ندیده بودند.

داماد را پسندیدید؟
بدم نیامد، اما سنی هم نداشتم که بتوانم تشخیص بدهم که چکار باید بکنم. ذاتاً هم آدم صاف و ساده‌ای بودم. آقاجانم آهسته آمد و از خانم جانم پرسید: ” قدسی ایران برگشت چه گفت؟ ” خانم جانم گفتند ” هیچی نشسته است “
*سجده شکر پدرعروس بعداز رضایت عروس خانم*
بعداً به من گفتند که “وقتی تو ساکت نشسته بودی، به زمین افتاد و سجده کرد. ” چون او خودش پسندیده بود. همیشه پدرم می‌گفت: ” من دلم یک پسر اهل علم می‌خواهد و یک داماد اهل علم. ” همین هم شد. آقا اهل علم بود و یک پسرشان هم یعنی حسن‌آقا را اهل علم کرد یعنی پسر دوم خودش را.

آیا بعد از ازدواج هم وضع زندگی شما مثل قبل بود؟
روز اول که می‌خواست آقا ازدواج کند و آقا جانم قرار بود جواب مثبت به آسید احمد بدهد به ایشان گفت که خانم‌ها ایراد دارند. آسید احمد گفت ایرادشان چیست؟ گفت که یکی اینکه او را نمی‌شناسند و او مال خمین است و دختر در تهران بزرگ شده است و در حالت رفاه بزرگ شده است و وضع مالی مادربزرگش خیلی خوب بوده و با وضع طلبگی مشکل است زندگی کند.
داماد اصلاً چی دارد؟
داماد اصلاً چی دارد؟ آیا چیزی دارد یا نه؟ اگر صرف حقوق شهریه حاج‌شیخ‌عبدالکریم است، راستی نمی‌تواند زندگی کند و اگر نه، از خودش آیا سرمایه‌ای دارد یا نه؟
*نکندآقاداماد”زن”صیغه داشته باشد!*
از آن گذشته آیا داماد زن دارد یا نه؟ شاید در خمین زن داشته باشد و شاید بچه داشته باشد. شاید صیغه می‌کردند تا تحصیلاتشان تمام شود و سرمایه‌ای پیدا کنند و چه بسا از آن صیغه دو بچه پیدا می‌کردند.

مادر شما مطمئن هستید که امام صیغه نکرده بودند؟
ایشان اصلاً زن ندیده بودند، بعداً خودشان به من گفتند. خود آسید احمد به آقا جانم گفته بود که خانم‌ها درست می‌گویند گفته بود به من اطمینان داری یا نه؟ اگر به من اطمینان داری من ایرادهای این زنها را قبول دارم و خودم می‌روم خمین و تحقیق می‌کنم و می‌پرسم ببینم وضع زندگی اینها چگونه است؟ آسید احمد هم رفت خمین منزلشان دید. منزلشان مفصل و آبرومند است. دو تا حیاط تو در تو و خیلی خوب خوش برخورد و آقامنش بودند و قضیه را به آقای هندی برادر بزرگ آقا می‌گوید و می‌پرسد که حقوقش چقدر است و آیا ازدواج کرده یا نه؟ آنها می‌گویند که زن و بچه ندارد، حتی صیغه هم نکرده است و ما نشنیده‌ایم و بودجه او ماهی ۳۰ تومان است که از ارث پدر دارد. وقتی آسیداحمد می‌آید و به آقا جانم می‌گوید خوب اگر پنج تومان کرایه بدهد مسأله‌ای نیست و رضایت می‌دهد و بعد هم که من آن خواب را دیدم.

*عروسی امام درماه رمضان بوده *
مادر جان شنیدم عروسی شما در ماه مبارک رمضان بود،  چرا؟
چون درس‌ها تعطیل بود.
یعنی حضرت امام تا این حد به درس مقید بودند که حتی برای ازدواجشان حاضر به تعطیل کردن درس نبودند؟
بله مقید بودند. گفتند چون درس‌ها تعطیل است. من نزدیک تولد حضرت صاحب این خواب را دیدم و به آقا جانم رضایت من را گفتند. آنها هم اول ماه رمضان آمدند.

عقد و عروسی‌تان چطور بود؟ مفصل بود؟ یا ساده برگزار شد؟
*عروس خانم بی چادرمدرسه میرفته ولی بی چادرحلوی پدرش نمی رفته!*
عقد مفصل نبود. آقا جانم در اتاق بزرگ اندرون به نام تالار نشسته بود و گفت قدسی‌جان بیا. من تازه از مدرسه آمده بودم و چون بی‌چادر پیش ایشان نمی‌رفتیم چادر خواهر کوچکم را انداختم سرم و رفتم پیش آقا جانم. گفت آن طرف کرسی بنشین. خانواده داماد روز اول ماه رمضان آمده بودند و حالا روز هشتم ماه رمضان است. این چند روز در منزل آقا جانم بودند و خانم جانم هم خوب و مفصل پذیرایی کرده بود.
در پی خانه می‌گشتند که خانه‌ای اجاره کنند و عروس را ببرند. بنا بود در تهران عروسی کنند و بعد به قم بروند و بعد از ۸ روز خانه پیدا شد که همان خانه‌ای بود که در خواب دیده بودم. آقا جانم گفت: ” من را وکیل کن که من آسید احمد را وکیل کنم بروند حضرت عبدالعظیم صیغه عقد را بخوانند. ” آقا هم برادرش، آقای پسندیده را وکیل می‌کند. من یک مکثی کردم و بعد گفتم: ” قبول دارم ” و رفتند عقد کردند. بعد از اینکه گفتند خانه مهیا شد، آقام گفت که به اینها اثاث بدهید که می‌خواهند بروند آن خانه، اثاث اولیه مثل فرش و لحاف کرسی و اسباب آشپزخانه و دیگر چیزها مثل چراغ نفتی را فرستادند و یک ننه خانم داشتیم که دایه خانمم بود. او را با عذراخانم دخترش فرستادند آنجا برای پذیرایی و آشپزی.
شب ۱۶ یا ۱۵ ماه رمضان دوستان و فامیل را دعوت کردند و یک لباس سفید و شیکی که دخترعمه‌ام با سلیقه روی آن را با گل نقاشی کرده بود دوختند و من پوشیدم.

مهر شما چقدر بود؟ 
-یکهزار-۱۰۰۰ تومان بود. آنها گفتند اگر می‌خواهید خانه مهر کنید ولی آقام گفت من قیمت ملک و خانه‌هایشان را نمی‌دانستم چطور است؟ خمین چه قیمتی است. پول مهر کردم.

آیا شما مهرتان را مطالبه کردید؟
نه، مطالبه نکردم. اما در آخر وصیت کردند که یک دانگ از خانه قم به عنوان مهر من باشد.

بله، نظریه‌ای مطرح است که اگر کسی در ۶۰ سال پیش مقدار پول معینی مثلا ۱۰۰۰ تومان مهریه کرد آیا امروز باید همان ۱۰۰۰ تومان را بدهد یا اینکه می‌بایست مطابق ارزش ۱۰۰۰ تومان در آن زمان بپردازد؟
بله ۱۰۰۰ تومان در آن زمان جهیزیه کامل می‌شد. شاید فکر کرده‌اند من از این خانه سهمی داشته باشم که اگر محتاج به خانه شدم بروم در آنجا بنشینم.

به طور کلی رفتار ایشان با شما چگونه بود یعنی در خانه ایشان هم از همان احترام قبل، برخوردار بودید یا نه؟ و آیا این احترام تا آخر زندگی ایشان برقرار بود؟
بله، به من خیلی احترام می‌گذاشتند و خیلی اهمیت می‌دادند، یعنی یک حرف بد یا زشت به من نمی‌زدند، حتی یک روز به دخترانش، صدیقه و فریده ـ شما آن موقع کوچک بودید ـ که از پشت‌بام رفته بودند منزل همسایه اعتراض داشتند و می‌گفتند در آن خانه نوکر بوده است و از این بابت نگران بودند ولی من می‌گفتم که کسی آنجا نبوده است. ایشان حتی در اوج عصبانیت، هرگز بی‌احترامی و اسائه ادب نمی‌کردند، همیشه در اتاق، جای خوب را به من تعارف می‌کردند. همیشه تا من نمی‌آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نمی‌کردند، به بچه‌ها هم می‌گفتند صبر کنید تا خانم بیاید. اصلاً حرف بد نمی‌زدند. ولی اینکه من بگویم زندگی مرا به رفاه اداره می‌کردند، نه. طلبه بودند و نمی‌خواستند دست پیش این و آن دراز کنند ـ همچنان که پدرم نمی‌خواست ـ دلشان می‌خواست با همان بودجه کمی که داشتند زندگی کنند. ولی احترام مرا نگه می‌داشتند.
حتی حاضر نبودند که من در خانه، کار بکنم. همیشه به من می‌گفتند جارو نکن. اگر می‌خواستم لب حوض روسری بچه را بشویم می‌آمدند و می‌گفتند:
” بلند شو، تو نباید بشویی. ” من پشت سر او اتاق را جارو می‌کردم، وقتی او نبود لباس بچه را می‌شستم. حتی یکسال که کسی که همیشه در منزلمان کار می‌کرد، نبود ـ آن موقع ما در امامزاده قاسم بودیم، همین اواخر بود که بچه‌ها بزرگ شده و شوهر کرده بودند ـ وقتی ناهار تمام شد
من نشستم لب حوض تا ظرف‌ها را بشویم، ایشان همین که دیدند من دارم ظرف‌ها را می‌شویم، از بین دخترها، فریده منزل ما بود ـ گفتند: ” فریده بدو، خانم دارد ظرف می‌شوید “
فریده دوید و آمد ظرف‌ها را از من گرفت و شست و کنار گذاشت.

مادرجان این مطالب صریح و روشن شما نشان‌دهنده این است که حضرت امام، جارو کردن و ظرف شستن و حتی شستن یک روسری بچه خودتان را هم وظیفه شما نمی‌دانستند و شما هم که به جهت نیاز، گاهی به این کارها دست می‌زدید ناراحت می‌شدند و آن را به حساب نوعی اجحاف نسبت به شما به حساب می‌آوردند. من هم به خوبی یادم هست شما که وارد می‌شدید حتی به شما نمی‌گفتند در را پشت سرتان ببندید. شما که می‌نشستید خودشان بلند می‌شدند و در را می‌بستند. توجه و احترام امام به شما زبانزد بود و هست. شنیده‌ام شما سال‌ها نزد امام مشغول به تحصیل بوده‌اید، لطفاً در این‌باره توضیح بدهید.
بعد از اینکه تصدیق ششم را گرفتم و یکسالی گذشت، رفتم دبیرستان بدریه و کلاس هفتم را خواندم. کلاس را که شروع کردم دو ماه گذشته بود و برای فرانسه معلم گرفتم و دو ماه هم پیش یک خانم کلیمی درس خواندم. ماهی ۲ تومان می‌دادم. آقاجانم که از قم به تهران آمدند، جامع‌المقدمات را مدتی پیش ایشان خواندم و
وقتی که ازدواج کردم، آقا به من تعلیم داد و چون بااستعداد بودم به من گفتند که احتیاج به تعلیم ندارم و شروع کردند به تدریس جامع‌المقدمات. همه درسهای جامع‌المقدمات را خواندم. البته سال اول، هیئت خواندم و بعد از آن، جامع‌المقدمات. دو بچه داشتم که سیوطی را شروع کردم و وقتی سیوطی تمام شد چهار بچه داشتم. بچه چهارم که فریده خانم است وقتی به دنیا آمد من دیگر وقت مطالعه و درس خواندن نداشتم ولی “شرح لمعه ” را شروع کردم، مقداری شرح لمعه خواندم که دیدم عاجزم و هیچ نمی‌توانم بخوانم. مجموعاً هشت سال طول کشید.
بعداً که در انقلاب به عراق رفتیم شروع کردم به یادگیری زبان عربی و چون معاشر نداشتم زبان عربی را از روی کتب درسی آنها شروع کردم. کتاب سوم ابتدایی را گرفتم و خواندم و بعد کتاب ششم و بعد کتاب نهم را از “حسین ” گرفتم. چون بعضی لغت‌ها را نمی‌دانستم وقتی احمدجان به تهران آمد کتاب لغت عربی به فارسی برایم تهیه کرد. سپس به کتاب رمان و رمان‌های شیرین و قشنگ و حکایت‌ها علاقه‌مند شدم و چون از آنها خوشم می‌آمد، تشویق می‌شدم. دلیل آنکه تحصیل را در جوانی رها کردم این بود که مشوق نداشتم وگرنه در میان دوستانم خیلی به تحصیل علاقه‌مند بودم.
همین که امام آمدند و به تدریس شما مشغول شدند و در طول ۸ سال اول زندگی برای این مسأله وقت گذاشتند به معنی تشویق است، گذشته از آن شما قبل از ازدواجتان به مدرسه رفتید در حالی که آن موقع همه به مکتب می‌رفتند و حتی ما هم به مکتب رفتیم، اینها همه، خود نوعی تشویق است.
بله، اینکه خودشان قبول کردند و ۸ سال طول کشید تشویق بود. ولی اگر چهار نفر دیگر اهل درس بودند و با من مباحثه می‌کردند خیلی فرق داشت. آدم در کلاس می‌بیند که این دوستش درس می‌خواند و آن یکی هم درس می‌خواند و تشویق به تحصیل می‌شود. من در عراق رمان می‌خواندم و بعد شروع کردم به روزنامه و مجله خواندن و پیشرفت کردم به طوری که در سال آخر اقامتمان در عراق، کتاب تمدن اسلام را به زبان عربی خواندم.

مادرجان، من که هم به سطح علمی شما و دانشجویان دانشگاه‌ها آّشنا هستم شما را از نظر علمی هم سطح، سطوح بالای دانشگاهیان می‌بینم و این به جهت کوشش خود شما و تشویق و تلاش حضرت امام است. امام سعی داشتند که شما را از نظر علمی رشد دهند. آیا اصولاً در زندگی خصوصی شما مثل لباس پوشیدن یا رفت و آمدتان دخالتی می‌کردند؟
*انتظارات امام ازهمسرش دراوائل ازدواج*
نه، اوایل زندگی‌مان هفته اول یا ماه اول، یادم نیست
به من گفت من به کار تو کاری ندارم به هر صورت که میل داری لباس بخر و بپوش. اما آنچه از تو می‌خواهم این است که واجبات را انجام بدهی و محرمات را ترک بکنی،
یعنی گناه نکنی.  به مستحبات خیلی کاری نداشتند، به کارهای من کاری نداشت هر طوری که دوست داشتم زندگی می‌کردم. به رفت و آمد با دوستانم کاری نداشتند، چه وقت بروم چه وقت برگردم، ایشان به درس و تحصیل مشغول بودند و من هم سرم به کار خودم بود.

مادر، شما شانس آوردید که شوهری واقعاً اسلام‌شناس داشتید، و می‌دانست که اسلام چه مقدار به مرد، حق دخالت در زندگی همسر را داده است و لذا به زندگی خصوصی شما دخالتی نمی‌کردند و تنها از شما می‌خواستند که حرام خداوند را انجام ندهید و واجب خداوند را انجام دهید. معنی تسلیم درمقابل خداوند و احکام باری تعالی همین است. مادرجان حالا مقداری درباره مسایل سیاسی در طول انقلاب و قبل از آن بفرمایید، آیا آقا (امام) با آقای کاشانی ارتباط داشتند؟
آقا به آقای کاشانی ارادت داشت. ابتدا وقتی آقا برای ازدواج آمدند تهران و ۸ روزی منزل آقاجانم اقامت کردند. آقای کاشانی هم آمده بود و همدیگر را دیده بودند برای اینکه خانه آقای کاشانی و آقا جانم در یک کوچه بود و با هم رفیق بودند. در همانجا
*نظرآیت الله کاشانی درمورد امام خمینی*
آقای کاشانی به آقاجانم گفته بود: ” این اعجوبه را از کجا پیدا کردی؟ “معلوم می‌شود که از همان دید اول هوش و ذکاوت امام برای آقای کاشانی مشخص شده بوده و آقای کاشانی متوجه شدند که حضرت امام(س) غیر از بقیه طلاب هستند.

در مسأله نواب صفوی، امام چه کردند؟
نواب صفوی و برادران واحدی را می‌خواستند بکشند، من با مادر آنها دوست بودم. آقا رفتند پیش آقای بروجردی، که آقای بروجردی در این کار دخالت کنند ولی آقای بروجردی گفتند که من در کار آنها دخالت نمی‌کنم و بعد آنها را کشتند.

درباره شروع مبارزات در سال ۴۲ چه خاطراتی دارید؟
چون زمین‌ها را به زور از مالک‌ها می‌گرفتند و می‌دادند به رعیت‌ها. همیشه این سؤال مطرح بود که زراعتی که کشاورزان می‌کردند حلال است یا نه و نانی که نانواها می‌پختند حلال است یا خیر؟ بعد از مدتی من و آقامصطفی رفتیم نجف و کربلا و در آنجا شنیدیم که ایران شلوغ شده است. آقا مصطفی دلواپس شد و گفت برگردیم ایران. وقتی آمدیم خانه پر از جمعیت بود، ما رفتیم منزل برادرت. حیاط خانه آقامصطفی قهوه‌خانه شده بود تا بعد کم‌کم شلوغی زیاد شد و آقا سخنرانی عصر عاشورا را کردند داخل خانه و آن شب صدای همهمه و تنفسشان پیچیده بود.
آنها لگد زدند به در خانه. ما همه در حیاط خوابیده بودیم. آقا رفتند وگفتند؛ لگد نزنید آمدم. آقا، عبا و قبایشان را پوشیدند و آنها در را شکستند و ریختند داخل خانه و ایشان را بردند.
دو سه روزی در یک منزل مسکونی بازداشت بودند و بعد ایشان را به زندان قصر منتقل کردند. ۱۲ـ۱۰ روزی در قصر بودند اما نمی‌گذاشتند برای ایشان غذا ببریم.
ظاهراً می‌رفتند ایشان را نصیحت می‌کردند. آقا، کتاب دعا و لباس خواسته بودند، برایشان دادیم.
بعد ایشان را بردند عشرت‌آباد و دو ماه آنجا بودند. نمی‌گذاشتند هیچ کس پیش ایشان برود و فقط اجازه غذا دادند. ما هم آمدیم تهران منزل خانم جانم و ناهار به ناهار برایشان غذا می‌دادیم.
امام درحصر
بعد از دو ماه آزاد شدند، ایشان را بردند به داوودیه منزل حاج‌عباس‌آقا نجاتی. من روز اول با دخترانم آنجا رفتم. ما بیشتر ماندیم و اتاق یک دفعه خلوت شد و همه رفتند. به ایشان گفتم اینجا خیلی سخت است؟! انگشتش را مالید به پشت گردنش، پوست نازکی با انگشت لوله شد و آمد پایین، من هیچ نگفتم ولی خیلی ناراحت شدم.
هنوز هم که به یاد آن می‌افتیدناراحت می‌شوید.
 بعد آقای روغنی پیشنهاد کرده بود که آقا به خانه ایشان بروند.
جمعیت زیادی از ساواکی‌ها در روبروی منزل آقای روغنی جا گرفتند و یک منزل هم نزدیک آنجا برای ما کرایه کردند. تقریباً ۳۰ ساواکی آنجا بودند که رفت و آمد را محدود می‌کردند
و فقط مادرم یا خواهرم را اجازه می‌دادند داخل شوند
مدت ۷ ماه در قیطریه منزل آقای روغنی بودند که رئیس ساواک به نام انصاری گفته بود هر وقت بخواهید به قم بروید برای شما ماشین می‌آوریم. بعد رفتیم قمهمه خانه آقا را مردها گرفته بودندیک خانه متصل به منزل آقا را اجاره کردند و دری باز کردند به آنجا و ما رفتیم.
از عید تا ۱۳ آبان یعنی هشت ماه آنجا بودیم که آقا سخنرانی دیگری کردند که همان کاپیتولاسیون بود.
یک شب دیدیم که ریختند پشت در خانه. من در ایوان بودم. با آنکه دیوار بلند بود یکی بالای دیوار بود. آقا طرف دیگر حیاط بودند من این طرف حیاط. دوباره دیدم یکی دیگر پرید. صدا کردم: “آقا ” و دیدم که درب بین خانه ما و بیرون را با لگد می‌زنند. آقا صدای مرا که شنید بلند صدا زد: ” در را شکستید، من دارم می‌آیم.
” یک وقت دیدم که یکی دیگر هم پرید بالا، من دیگر ترسیدم، نزدیک سحر بود. آقا آمد بیرون و داد زد به آنها: ” در شکست! بروید بیرون من می‌آیم. “
همین که دیدند آقا از اتاق آمد بیرون به طرف من و من هم توی ایوان ایستاده بودم از دیوار به طرف بیرون پایین پریدند. آقا آمد مُهر و کلید در قفسه‌اش را به من داد و گفت: ” این پیش تو باشد تا خبر دهم. ” و از آن در رفت بیرون. من آن را قایم کردم و به هیچ کس نگفتم. چون توقع می‌کردند که کلید یا مُهر را بگیرند. احمد بیدار شده بود، ۱۸ـ۱۷ ساله بود. احمد پرسید: ” آقا کو؟! ” گفتم: ” از این در رفت، تو نرو ” ولی رفت، بعد گفت: 
چند قدم که رفتم یکی از ساواکی‌ها هفت‌تیرش را رو به من کرد به صورت حمله ـ یعنی اگر بیایی جلو می‌زنمت ـ و من نرفتم. “
مادر ناراحت نشوید اگر یادآوری آن دوران شما را تا این حد ناراحت کند من مجبور می‌شوم سوالی نکنم. خواهش می‌کنم شما همیشه صبور بودید یادم هست که وقتی من رسیدم شما لرز کرده بودید و در جواب احوالپرسی من خیلی محکم جواب دادید که حالم خوب است اما نمی‌دانم چرا می‌لرزم و من در تمام این سال‌ها هر وقت یاد آن لحظه می‌افتم از مظلومیت آن روز شما منقلب می‌شوم. خوب مادرجان نفرمودید مُهر و کلید را چه کردید و چگونه آن را به امام برگرداندید؟
همسر امام(س): قایم کردم تا زمانی که آقا رفتند عراق، از نجف نامه‌ای به من نوشتند که مُهر مرا به یک آدم امینی بدهید برایم بیاورد و من با آقای اشراقی در میان گذاشتم و ایشان گفتند آقای آشیخ‌ عبدالعلی قرهی گذرنامه دارد و مورد اطمینان است. من هم نامه‌ای نوشتم و مُهر و کلید را به او دادم. او هم برد نجف و به آقا داد.

این که حضرت امام مُهر خود را فقط به دست شما داده بیانگر اطمینانی است که ایشان به شما داشته که تا چه اندازه استوار و رازدار هستید و اینکه شما در تمام این مدت با هیچ کس آن را در میان نگذاشته‌اید، نشانه امانت‌داری شماست. والا حضرت امام می‌توانستند به شما بگویند که مُهر را به کس دیگری تحویل دهید. لطفاً بفرمایید که آیا حضرت امام از اقامتشان در ترکیه برای شما تعریف کرده‌اند؟
۲ساواکی  درطول اقامت درترکیه مراقب امام بودند

شهر “بورسا ” محل اقامت آقا بوده، ظاهراً خوش‌آب و هوا هم بوده است.
یک مامور ایرانی به نام حسن‌آقا که ساواکی و اهل ساوه بود، همراه آقا به ترکیه رفته بود و زن و بچه‌اش در ایران بودند، خیلی ناراحت بود و در واقع او هم تبعیدی بود. او به اتفاق یک مامور ترک که نامش “علی‌بیک ” بود مراقب آقا بودند.
بعد که داداش(آقا مصطفی ـ خانم به زبان دخترانشان به او، داداش هم می‌گفتند) را تبعید کردند، گاهی با هم بیرون می‌رفتند؛ ولی آقا بیشتر در منزل بوده‌اند و مشغول کار خود بودند و کتاب “تحریرالوسیله ” را می‌نوشتند.

بازداشت حاج مصطفی بعدازتبعیدامام
*رژیم شاه با داداش چه کرد؟
داداش هم بعد از بازداشت آقا، رفت منزل آیت‌الله مرعشی نجفی و مردم هم دورش جمع شدند.
رژیم چون دید وجود مؤثری است او را هم بازداشت کرد. دو ماه در قزل‌قلعه او را زندانی کردند و بعد ایشان را بردند ترکیه.

*شما با رفتن داداش موافق بودید؟
من یادم هست که موقع رفتن آمده بود خدمت شما و من در پیچیدن عمامه‌اش به او کمک می‌کردم. شما با رفتن او مخالف بودید و می‌گفتید:
نصیحت همسرامام به فرزندش
 آقا که مبارزه می‌کند و با شاه مخالفت کرده، سنی از او گذشته؛ اما تو، جوانی. زن و بچه داری. زن تو حامله است، من با زن تو چه کنم “
و داداش چون مجبور به رفتن بود می‌خواست شما را ناراحت نکند.
پاسخ آقامصطفی به مادر
می‌گفت شما اینجا هم دور هم جمع هستید اما آقا، آنجا تنهای تنهاست، من باید پیش او بروم
و بالاخره هم او را بردند و چه روز تلخی و سختی بود، یادتان می‌آید؟(همسر امام “س ” با گریه تایید می‌کنند). معذرت می‌خواهم، این یادآوری‌ها برای همه دردناک است. حالا بفرمایید آقا چگونه به عراق رفتند و چه اتفاقاتی در راه ترکیه به عراق افتاده است. کمتر کسی در این‌باره سخن گفته است. شاید داداش یا آقا برای شما تعریف کرده باشند. چون اکثر آقایان بعد از رفتن آقا به عراق خدمت امام رسیده‌اند و خاطره چندانی ندارند.
بعد از آزادی، یعنی تمام شدن دوران تبعید آقا در ترکیه به او گفته‌اند به ایران می‌روی یا عراق؟ اما نگذاشتند خودش تصمیم بگیرد، گفته‌اند باید به عراق بروید ایشان هم که وارد عراق می‌شوند می‌گویند
اول به زیارت کربلا می‌روم، بعد می‌روم نجف، در مدت این سه چهار روز که در کاظمین بوده‌اند، سامره هم می‌روند.
یک آقایی که در کربلا خانه داشته است و تابستان‌ها ییلاق به کربلا می‌رفته است آقا را به خانه خودش در کربلا دعوت می‌کند و آقا سه روز هم در منزل او می‌ماند تا
حاج‌شیخ‌نصرالله خلخالی که از دوستان آقا بود و از صرافان عراق، بلکه صراف نصف ممالک عربی دیگر هم بود
*شخص خیری بانی شد برای امام درنجف خانه ای خرید بااثاثیه*
برای آقا در نجف خانه‌ای تهیه می‌کند. در کربلا هم، آقا به منزل آشیخ‌نصرالله وارد شدند و سه روز ماندند و او به طلبه‌ها و مردم گفته است که بروید برای امام خانه تهیه کنید و اثاث بخرید
تا آقا منزل شخص دیگری وارد نشوند. اثاثی که خریده بودند:
فرش کهنه، گلیم کهنه، سه چهار دست رختخواب، سماور بزرگ، یک گونی شکر، یک صندوق چای، چهل استکان و نعلبکی جور واجور برای پذیرایی از جمعیت با چای، چهار سینی و چهار دست ظرف غذاخوری.
به آقایان هم اطلاع داد که بیایند در همان حیاط که ۵ متر در ۶ متر بود بنشینند و آقا از کربلا به منزل خودشان وارد شدند و در آنجا ۱۴ سال زندگی کردند. منزل خیلی کوچک بود. آشپزخانه به اندازه یک تشک بود دیگ غذا را می‌گذاشتیم در حیاط و غذا می‌کشیدیم، چون آشپزخانه جا نداشت. دو اتاق پایین داشت هر کدام ۴×۳ و دو اتاق بالا داشت که یکی قابل استفاده نبود. یکی از اتاق‌ها را فرش کردیم برای آقا و خانه پهلویی را هم اجاره کردند برای بیرونی آقا. اصولاً خانه کوچک و کهنه‌ای بود.

*مادرجان، اگر چه از صحبت‌های شما استنباط می‌شود که از نظر اقتصادی در زندگی با حضرت امام تحت فشار بوده‌اید ولی باکمال قناعت و بردباری آن را تحمل کرده‌اید. اما فکر نمی‌کنید خودتان و همین طور فرزندانتان از نظر اعتقادی و اخلاقی متأثر از امام هستید؟
بله، روحیه آقا، حرکاتش و صحبت‌هایش، همه اینها در بچه‌ها اثر گذاشته بخصوص دیانت آقا.بچه‌های من خیلی متدین هستند، واقعاً متدین هستند و من از این بابت شاکر به درگاه خدایم، اینها همه اثر وجود آقاست.

*این اثر را در خودتان هم احساس می‌کنید؟
اثر داشته. برخورد و رفتار، دیانت و تقوای ایشان در من نیز چون فرزندانم اثر داشته استاما از نظر اخلاقی وخلقی در بچه‌هایم بیشتر اثر گذاشته؛ یعنی در بچه‌هایم هست ولی در خودم نه. در من از جهت اخلاق تأثیر نکرده، من خودم همان هستم که بودم.

*آیا فکر می‌کنید اگر یک شوهر بی‌ایمان داشتید از نظر حسن اخلاق و ایمان همین‌طوری بودید که الان هستید؟
در دیانت ضعیف می‌شدم همین‌طور که حالا قوی شده‌ام. من در واقع در دیانت تقویت شدم.

*از نظر اخلاقی، صرف نظر از دیانت مثلاً نشنیدید که حضرت امام از شما با بچه‌ها بخواهند که مواظب رفتار یا گفتارتان باشید؟
تذکر می‌دادند که مواظب اخلاق و سیرت خود باشید. خودتان را نگیرید و تکبر نکنید. هیچ کدامشان حتی خود من که خانم امام هستم روی اعتبار احترام امام، تکبر ندارم. اصلاً یادمان نمی‌آید که این مسأله مطرح بوده باشد که، خانواده امام هستیم، یا دخترانم خودشان را بگیرند نه، اصلاً این طور نیست.

*در مورد تذکرات اخلاقی و نکات تربیتی چه به خاطر دارید؟
نه، یادم نیست، کم نصیحت می‌کردند. از هفت سالگی در تربیت دینی دقت داشت یعنی می‌گفت از هفت سالگی نماز بخوان. می‌گفت اینها(بچه‌ها) را وارد به نماز کن تا وقتی ۹ ساله شدند عادت کرده باشند. من به ایشان می‌گفتم تربیت‌های دیگرشان با من، نمازشان با شما. شما بگو، من که می‌گویم گوش نمی‌کنند. خودشان مقید بودند و می‌پرسید،
اما همین که “بچه ها” می‌گفتند خواندم، قبول می‌کردند. کنجکاوی نمی‌کردند.

*شما معتقدید بیشترین نقشی که امام در تربیت بچه‌ها وخانواده داشتند تحکیم اعتقادات مذهبی و ایمان آنها بوده است؟
بله، اخلاق و ایمان را از ایشان دارید، اما سلیم بودن و سازگار بودن در زندگی با شوهرانتان را از من دارید.

*مادر بعد از رحلت امام، روال زندگی شما و رفتار بچه‌ها با شما و برخورد مسئولین با حضرت عالی چگونه است؟
بعد از رحلت امام برخورد مسئولین خیلی خوب بود آقای خامنه‌ای چندین بار تا به حال به منزل ما آمده‌اند، خیلی محبت کرده‌اند. از من احوالپرسی کرده‌اند. همین طور آقای هاشمی رفسنجانی هم چند بار تا به حال به منزل ما آمده‌اند.

*آیا با خانواده‌های مسئولین هم رفت و آمد دارید؟
بله، همه خانواده‌های مسئولین به من محبت دارند. مردم هم به من محبت دارند. در اعیاد مذهبی، ایام عید، مناسبت‌های مختلف، رفت و آمد داریم.
سفارش امام به فرزندان برای رعایت حال مادر*
*رفتار بچه‌هایتان با شما چگونه است؟ سفارش امام چه بوده؟
بچه‌ها خیلی احترام من را دارند. آقا به احمدجان که خیلی سفارش کردند به او گفته‌اند
خیلی مواظب”مادر” باش، من نتوانستم تلافی کنم و تو تلافی کن.
آقا همیشه از شما و گذشت و صبر و بردباری شما در زندگی خودشان تعریف می‌کردند و همیشه سفارش شما را می‌کردند. حتی ما هم شاهد بودیم که شما تا چه حد در مبارزات امام سهیم بودید، ما هیچ‌وقت شکایتی از زندگی پرفراز و نشیب خودتان با امام، از غربت نجف، دوری بچه‌ها و… نشنیدیم. هیچ وقت ندیدیم با امام مخالفت کنید یا به ایشان سخت بگیرید. خود امام هم همیشه این نکته را ابراز می‌داشتند.

*از بچه‌ها چه توقعی دارید؟
توقع دارم تازنده هستم احترام مرا داشته باشید همین طور که تا به حال داشته‌اند من از همه راضی هستم، احمدجان، دخترانم و عروسم، همه خیلی خوب هستند.۲فروردین۸۹پارسینه
توضیح مدیرسایت پیراسته فر
۱-تیترهایی که با*ستاره نوشته شده ازاینجانب می باشدوکلمه هایی که داخل “گیومه”آورده شده
۲-هرجاکه همسرامام کلمه”آقام”راآورده منظورپدرخودشان است وهرجاکه کلمه”آقا”راآمورده منظورامام خمینی می باشد.
۳-قاصدامام خمینی”لواسانی”دربعضی این مصاحبه “سیدصادق”گفته شده ودربیشترجاها”احمد”که بنظرمی رسدهر۲یک نفرواحدباشند.
                                 ***
نامه عاشقانه امام خمینی به همسرش ازبیروت
«تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آینه قلبم منقوش استعزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشی در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتی باشد می‌گذرد ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتا جای شما خالی است. فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد... ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله.»
***
آخرین درخواست امام از همسر خود 

روزی به احمد آقا گفتم: به این اطبا بگویید عمل نکنند. حالا هرچه هست با دارو معالجه کنند ولی احتمال این مرض قوی هیچ به ذهن ما نمی‌آمد، و آقا هم خبر نداشت، تا آخر فقط احمد آقا خبر داشت.

مرحومه خدیجه ثقفی همسر مکرمه امام خمینی از جمله زنان صبور ایرانی بود که در سال‌های مبارزه پا به پای امام ایستادگی کرد و در کنار رهبر کبیر انقلاب اسلامی قرار گرفت. آنچه پیش روی شماست خاطرات این بانوی گرامی از روزهای پایانی عمر امام خمینی است که در کتاب فصل سبز منتشر شده است.

من از اوضاع و احوال بیماری آخر حضرت امام اطلاع چندانی نداشتم ولی می‌دیدم که به درمانگاه رفت و آمد دارند. یک روز که پیش آقا رفتم، گفتم: آقا، شما را تا حالا دو سه روز هست که به درمانگاه می‌برند، با شما چه کار دارند؟ فرمودند: «اذیت، هی از من عکس می‌گیرند.» پرسیدم چرا؟ گفتند: «بیماری مزاجی دارم.» پرسیدم آخر نگفتند چرا؟ در پاسخ گفتند: «می‌گویند، از معده است، دکترها عقیده دارند از معده است.» و چون پرسیدم: چند روز است که ناراحتی دارید؟ جواب دادند: «یک هفته، یک هفته است که ناراحتم، ولی من چیزی نگفتم، پیش خودم گفتم شاید خوب بشود، به احمد گفتم و احمد هم به آقای دکتر عارفی گفتند.» خوب، بقیه هم معلوم است دیگر، خبر که به آقای عارفی دادند، اقدام برای معالجه شروع شد و اول عکس برداری کردند.

به آقا گفتم، حتما در عکسبرداری اذیت می شوید. خوب آقا هم که ضعیف بودند و این مسائل برای ایشان مقداری سنگین بود. ولی دیگر سوال نکردم و خودم مطالب را فهمیدم که از این جهت خیلی سخت بوده است. ابتدای قضیه این گونه بود و ما موضوع مریضی آقا را متوجه شدیم.

پس از آن نفرات پزشکان اضافه گردید و رفت و آمد به درمانگاه هم بیشتر شد. بعد از اینکه فهمیدیم اطبا در رفت و آمد هستند و می گویند «عمل لازم است.» ما حواسمان را جمع کردیم. مدام به آقا می گفتم عمل نکنید، شما به آنها بگویید که من عمل نمی‌کنم، آخر شما قدرت عمل را ندارید. من خودم یک صفرا عمل کرده ام، می دانم عمل خیلی مشکل است. فرمودند: «چکار کنم، همه آنها می‌گویند باید عمل کنید.»

روزی به احمد آقا گفتم: به این اطبا بگویید عمل نکنند. حالا هر چه هست با دارو معالجه کنند ولی احتمال این مرض قوی هیچ به ذهن ما نمی‌آمد. و آقا هم خبر نداشت، تا آخر فقط احمد آقا خبر داشت. وقتی که به احمد گفتم عمل نکنند، در جواب یک نگاهی به من کرد و لبخند تلخی زد و رفت، یعنی که شما اطلاع ندارید، من چه بگویم؟ من از اینکه احمد به من جواب صریح مثبت یا منفی نداد، خیلی خوشم نیامد؛ پیش خودم گفتم، چرا احمد امر به این مهمی را به من جواب اساسی نداد و فقط یک نگاهی کرد. ولی به روی خودم نیاوردم. چون معمولا اهل سکوت هستم.

مدتی بود که اشتهایشان کم شده بود. روی برنج ماست می‌ریختند و می‌خوردند. ۲ تا ۳ خرما و یکی یا دو خیار هم می‌خوردند و شب‌ها هم حاضری صرف می‌کردند. مثلا نان و پنیر، یکی دو تا بیسکویت، چند تا مغز پسته یا بادام می‌خوردند.

شام آخر

شب قبل از عمل مقداری آبگوشت درست کرده بودیم. به آقا گفتم برای شما مقداری سوپ گذاشتم. شما را فردا می خواهند عمل کنند. این نان را نخورید. نان هم به مقدار یک کف دست کمتر، ریز خرد می‌کردیم. می گفتم: این لقمه ها خیلی کوچکند، یک مقدار بزرگتر خرد کنم؟ می فرمودند: «این ماهیچه های گلو لقمه را فرو نمی دهند، باید خیلی کوچک باشد.»

من بودم و فاطی خانم هم آمد آنجا نشست. قبل از شام صحبتشان را کردند و بعد احمد آقا آمد و صحبت کردند و بعد هم آنها هر دو رفتند. موقع شام خوردن کسی نبود. من یکی دو لقمه از آبگوشت را خوردم و ایشان هم نان و ماست و مقداری خیار خوردند.

بعد از صرف شام، آقای دکتر عبدالحسین طباطبائی وارد شدند. فاطی خانم که مطلع شدند عبدالحسین (برادرشان) به اینجا آمدند، او هم آمد. من خواستم قبای امام را بیاورم تا توی همان اتاق که نشسته اند، تنشان کنم؛ دیدم خودشان با عجله به هال رفتند و قبا را برداشته و پوشیدند و به همراه دکتر طباطبایی راه افتادند. خواستم بگویم آقا، شما را به خدا سپردم یا آقا ناراحت نباشید و یا… دیدم بیشتر ناراحت می شوند. فقط گفتم: آقا به خدا سپردمتان، آقا به خدا سپردمتان.

لباس را پوشیدند، از اتاق بیرون آمدند و به من گفتند: «در اتاق را قفل کن و کلیدش را بردار.» من هم به همراه فاطی خانم از اتاق بیرون آمدیم، در را قفل کرده و کلید را برداشتم. آقا به قدری تند راه می رفت که برایم عجیب بود. مچ دست عبدالحسین را هم گرفته بود. من هم پشت سر ایشان تند می رفتم که برسم. حدود یک یا یک ونیم متر فاصله داشتیم تا مقابل درب درمانگاه رسیدیم. آقا از پله ها پایین رفت و به من گفت خانم خداحافظ. گفتم: به خدا سپردمتان، خدا پشت و پناهتان باشد.

آقا به همراهی دکتر طباطبایی به داخل درمانگاه رفتند و من و فاطی خانم هم به خانه برگشتیم. دیگر در اتاق نتوانستم طاقت بیاورم. شروع به گریه کردیم. فاطی خانم گفت یک دعای توسل بخوانیم. دیگر افراد (خدمتکاران)، هم آمدند. دعای توسل را خواندیم و گریه زیادی کردیم. یک حضور قلبی داشتیم. من معتقد شدم که ان‌شاء‌الله خدا حاجت ما را می دهد و آقا از بیمارستان به سلامت بیرون می‌آیند، اما متاسفانه برعکس شد، آقا دیگر پذیرفته بودند که بروند.

قبل از اینکه این پیشامد برای امام بشود؛ من به کمر درد شدیدی مبتلا شدم و دکتر گفت که باید ۱۰ روز استراحت مطلق کنید و الا این کمر درد می ماند که الآن هم مانده است. یک هفته ای بود که خوابیده بودم و استراحت می‌کردم. در آن یک هفته گاهی خدمت امام می‌رفتم و در واقع استراحت مطلق نداشتم.

پس از شام آخری که قبلا شرح آن را دادم، آقا را به بیمارستان بردند و از صبح آن روز ملاقات با آقا شروع شد. در اینجا لازم است مطلبی کوتاه تذکر بدهم، من از آن زنان قدیم هستم که حجب زیادی نسبت به مردان دارم. چون تعدادی از آقایان پای پله کنار درمانگاه روی یک قالی که انداخته بودند، جمع می شدند و این محل متصل به محل رفت و آمد من می شد که ممکن بود چادر من به لباس آقایان گیر کند و یا آنها از سر راه بلند شوند تا من رد شوم، لذا یک هماهنگی از طریق حاج عیسی با دکتر عارفی می کردم که وقتی برای ملاقات می روم، آنجا کسی نباشد. مثلا دکتر عارفی می گفتند: یک ربع یا نیم ساعت دیگر بیایید. در هر صورت من در زمان خلوتی صبح ها به بیمارستان می رفتم و احوال ایشان را می پرسیدم. ایشان هم از کسالت من می پرسیدند و می گفتند: «شما چطورید؟ پا نشو، راه نرو، پله بالا و پایین نکن.» آقا همیشه مواظب سلامتی من بودند.

و همیشه در طول زمان حیاتشان هم خیلی مواظب بودند. در این ایام مدام به من می گفتند: «من می روم، دعا کن بروم.» گاهی اوقات که یکی- دو نفر از آقایان وارد می شدند و من می دانستم که تعصب آقا نسبت به من زیاد است. (از نگاه ایشان من این معنا را درک می کردم.) در هر صورت موقعی که فلان آقا یا فلان مرد غریبه حضور پیدا می کرد، من بلند می شدم و بیرون می آمدم. اگر گاهی عصرها هم خلوت می شد، باز هم می رفتم. غروب و شب که می شد و هوا هم خوب بود، آقایان توی حیاط جمع می شدند.

روز عمل، فهیمه گفت: خانم دارند آقا را عمل می کنند و تلویزیون (مدار بسته) دارد نشان می دهد، اگر شما هم مایل هستید، من دارم می روم، شما هم بیایید. من هم از رختخواب بلند شدم و به بیمارستان رفتم. توی هال آنجا، احمد آقا و آقای هاشمی رفسنجانی هم نشسته بودند. من و فهیمه هم نشستیم. آقای هاشمی رفسنجانی گفت: «خوب است خانم ها تشریف ببرند، آقایانی که در حیاط هستند میل دارند اینجا بیایند و عمل هم که به آخر رسیده.» بعد از پیشنهاد ایشان من سماجت به نظرم درست نیامد، بلند شدم و به منزل آمدم.

بعد از اینکه ما به منزل خودمان آمدیم، خیلی ناراحت بودیم. مدام از دخترها احوال آقا را می پرسیدم. تا بالاخره خبر آوردند که آقا به هوش آمده اند و چشمهایشان را باز کرده اند. عصر همان روز من به بیمارستان رفتم. از آقا پرسیدم حالتان چطوره؟ یک نگاه پر غم به صورت من انداختند و هیچ جوابی ندادند و چشمهایشان را بستند. دو مرتبه گفتم آقا، آقا. (می‌خواستم ببینم، ایشان به هوش هستند یا نه؟) دو مرتبه گوشه چشمی باز کرد و یک نگاهی کرد. اما حرفی نمی توانست بزند. مجددا چشم‌ها را روی هم گذاشتند. در هر صورت چند دقیقه ای یا حدود نیم ساعت بیشتر نشد. چون آقایان می‌آمدند و می‌رفتند و من می دانستم که آقا خوشش نمی آید من نشسته باشم و دو سه نفر از آقایان هم باشند، من به خانه برگشتم.

آن روزها آنقدر غم همه را گرفته بود که کسی میل نمی کرد صحبت کند. روزهای دیگر هم هر روز می رفتم. صبح روز آخر آقا به من نگاهی کرد و گفت: «دعا کن بروم.» دو مرتبه چشم‌ها را بستند و خوابشان برد. چون آن روز حالشان بد بود، ظهر مجددا به بیمارستان رفتم. به فهیمه گفتم آقا خوب بشو نیستند، حال آقا روز به روز بدتر می شود. من قبلا عمل کرده ام، وقتی که به هوش آمدم حالم خوب بود و فقط دلم درد می کرد.

فهیمه گفت: «بله، من هم همین جور می فهمم.» ظهر که رفتم در بیمارستان دیدم آقا صحبت می کند و بعضی مسائل را می گفت، یک نگاهی به همه کرد و گفت: بروید، بروید، می خواهم بخوابم هیچ وقت بعد از ظهر که می رفتیم، آقا اینجور نمی گفت. بعد از این کلام آقا، همه از اتاق بیرون آمدیم. آقا هم چشمها را روی هم گذاشت و خوابید. غروب که رفتم، دیدم که نفس دیگر به تلاطم افتاده بود و بقول دکترها، دیگر نفس نبود، مثل پتک بود. دست ایشان را گرفتم. دست ها یخ کرده بود. به دکتر عارفی گفتم: مثل اینکه زحمت‌های شما و دعاهای ما و بقیه آقایان دیگر همگی بی نتیجه شده است. او هم دست آقا را گرفت و سری تکان داد و تصدیق کرد.

من بعد از مغرب که بیرون آمدم، آن وقت دست، پا و صورت هم یخ کرده بود. فهمیدم حالت احتضار ایشان است. چون خودم کمرم درد می کرد، بیرون آمدم. آن روز ۳ مرتبه بالا و پایین رفته بودم. دیگر در جای خودم افتادم. دخترها به من قرص دادند، چون گریه کرده و ناراحت و متشنج شده بودم. من خوردم و خوابم برد. سحر که بیدار شدم دیگر کار تمام شده بود.

بر من این ده روزه خیلی سخت گذشت. می دانستم که آقا در چه رنجی هستند.
کم کم یقین پیدا کردم که آقا می روند و رفتنی هستند. چون خودم هم مریض بودم، کم تحمل شده بودم. با اینکه در طول زندگی آدمی قوی بودم ولی با ضعف پیری، فشار مصیبت برای من خیلی سنگین بود. خلاصه این ده روزه خیلی سخت گذشت. آن روز هم غم انگیزتر از تمام لحظات عمرم بود، تلخ ترین روز.
امام تا آن لحظه آخرعاشق همسرش بود ونگران حالش
در این مدت احمد هیچ وقت به من خبری نمی داد. فقط دخترها می رفتند و می آمدند و خبر می آوردند. زهرا، نعیمه و فهیمه می رفتند و خبر می آوردند. من مدام می پرسیدم آقا حالش چطور است؟ چه می گفتند؟ همه به اتفاق می گفتند: «آقا احوال شما را می پرسیدند، می خواستند که شما باید دائما آنجا باشید. می گویند: خانم چطورند؟ بهتر شده اند؟» دو بار آنچنان جدی پرسیده بودند که زهرا پیغام داد که به خانم بگویید، آقا می گویند بیاید. من با اینکه دو- سه ساعت بود که از آنجا آمده بودم. یعنی برنامه صبح را رفته بودم و حالا پیش از ظهر بود. متحیر ماندم که آقا با من چکار دارند؟ رفتم و گفتم آقا با من کاری داشتید؟ گفتند نه. به زهرا گفتم آقا که با من کاری نداشت. زهرا گفت: آقا خیلی سراغ شما را می گرفت فکر کردم دلش می خواهد شما را ببیند، به این خاطر گفتم به شما اطلاع بدهند.

در حیاط بیمارستان یک تخته قالی انداخته بودند و مدام آقایان آنجا بودند. مثل آقای خامنه ای، آقای رفسنجانی و… که اینها را من می شناختم. آقایان هاشمیان و توسلی هم بودند. مثل آدمهای بغض کرده همیشه در آنجا جمع بودند.

روزی به آقای دکتر عارفی اعتراض کردم و گفتم، شما همیشه مواظب قلب امام بودید. به معده و کلیه و دیگر اعضاء هیچ توجهی نداشتید. ایشان گفتند به خدا قسم سه روز قبل از خون ریزی، من خون ایشان را تجزیه کردم. نتیجه منفی بود. این مرض خودش را نشان نمی دهد
تا وقتی که کار به پایان می رسد. خوب، من هم که دکتر نبودم اطلاعات پزشکی داشته باشم، حرفی نزدم.

دو روز بود که شنیدم می خواهند مثانه را عمل کنند، روز اول به روی خودم نیاوردم و حرفی نزدم. روز دوم که دیدم آقا اصلا به حال نیست و احتمال عمل جدی شده، دیگر اوقاتم تلخ شد. بی اختیار اعتراض شدیدی به آقای دکتر فاضل کردم. گفتم که آقا را عمل نکنید؛ می بینید که دیگر نفس نداره که بخواهد طاقت عمل داشته باشد. اگر می توانید با دارو معالجه کنید وگرنه او را ول کنید چرا اینقدر اذیت می کنید او را؟ دیگر چه وقت عمل است؟ آقای دکتر فاضل گفت: «نه خیر خانم، اصلا قصد عمل نداریم. اشتباه به عرض شما رسانده اند، نه دیگر ایشان طاقت عمل نداره و اصلا عملی هم در کار نیست.» گفتم: خب، الحمدلله. از آقا پرسیدم: آقا حالتان چطور است؟

فرمودند: «همه جای بدنم درد می کند، حالم بد است، از خدا بخواه که راحتم کند.»
آیا بین امام خمینی وهمسرهیچ کدورتی پیش نمی آمده؟ 
ما از جوانی با هم بودیم و مدت شصت سال زندگی مشترک داشتیم
ممکن بود که کدورتهای بزرگ یا کوچک از هم دیگر پیدا می کردیم، ولی به من می گفتند: «از من راضی باش.» این اواخر شاید یک هفته قبل از رحلت مجددا فرمودند: «خانم از من راضی باش.» من هم در جواب گفتم: «خوب، معلومه که بعد از چندین سال زندگی مشترک، من و شما از هم راضی هستیم.» من هم قبلا از ایشان حلالیت خواسته بودم. مثلا هر گاه کسالت قلبی ایشان شدت می گرفت، طلب حلالیت می کردیم. بالاخره او چون مرد بود، بیشتر از من حلالیت می خواست. می گفت: «از من راضی باش، مرا حلال کن.» خوب مردهای قدیم با مردهای امروز خیلی فرق داشتند. اما من به ایشان می گفتم: «این حرف ها چیه؟ شما مرا حلال کنید، شما باید حلال کنید.

سایت الفپنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۴ بنقل ازتسنیم

اختلاف  امام خمینی و همسرشان در نام‌گذاری فرزندان
 همسر مکرمه امام خمینی درباره نحوه نام‌گذاری فرزندان و اختلاف میان ایشان و امام در انتخاب نام فرزندان را این‌گونه روایت می‌کنند: مصطفی را من اصرار داشتم، آقا می‌گفت محمد باشد.
من گفتم اسم پدر من محمد است و در میان ما ایرانی‌ها رسم نیست که اسم آدم زنده خانواده را روی فرزندشان بگذراند.
“نهایتاً”قرار شد اسم مصطفی باشد و لقب محمد و آقا پذیرفت و در پشت قرآن نوشت.
وقتی فرزند دوم به دنیا آمد، من گفتم مرتضی باشد، آقا مایل به علی بود، 
ضمناً اسم برادر آقا، مرتضی بود که باز همان مشکل رسم خانوادگی را داشت، پس او را علی نام نهادیم و مرتضی لقب او شد.
در مورد صدیقه من دوست داشتم فریده باشد، آقا گفتند: نه، صدیقه (باشد)و قرار شد صدیقه صدا کنیم، اما من هنوز مایل به فریده بودم.
ماجرای جالب”فریده،صدیقه”
امام صدیقه رابه رسمیت نمی شناخت!
 آقا گفتند: ما فریده نداریم
گفتم بسیار خوب، صدیقه را تکان بده
آقا گفت: حتماً و بعد ننوی صدیقه را تکان داد.

ماجرای خنده داری پافشاری همسرامام خمینی برای نامگذاری”فریده”

وقتی فرزند چهارممان به دنیا آمد، نام او را فریده گذاردیم. من برای اینکه آقا مخالفت نکند، گفتم:

اگر فریده نگذاری آن‌قدر دختر می‌زایم تا اسم دختر تمام شود!

امام تسلیم شد!

آقاخندید و گفت: نه، باشد فریده

در مورد اسم دخترم زهرا، او زهرا را انتخاب کرد، من مخالفت نکردم، اما فهمیه دوست داشتم، لذا در خانه او را فهمیه صدا کردم و همه هم او را فهمیه گفتند و آقا فهیم می‌گفتند.

در مورد نام احمد

من این اسم را خیلی دوست داشتم و می‌خواستم اگر پسر دیگری به دنیا بیاورم نامش را محمود بگذارم.

در آن موقع خواهرم، شمس آفاق، فرزندی به دنیا آورد که با پیشنهاد من محمود را برای فرزند خود انتخاب کرد. ضمناً احمد اسم پدربزرگ آقا بود و میل داشت احمد باشد. پس هر دو به اتفاق او را احمد نامیدیم

[مشرق بنقل از بانوی انقلاب خدیجه‌ای دیگر (زندگی‌نامه سرکار خانم خدیجه ثقفی همسر امام خمینی ، علی ثقفی، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی ، ۱۳۹۳، صص ۱۶۲-۱۶۳

درباره نویسنده

2089مطلب نوشته است .

۲ Comments on “ماجرای خواستگاری امام خمینی وهمسرداری ومشقات دوران هجرت”

  • اصفهان آهن wrote on ۲ بهمن, ۱۳۹۶, ۱۲:۳۱

    بسیار عالی بود مرسی .

Trackbacks

  1. ماجرای”خواستگاری امام خمینی”ازدختراشرافزاده

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق این سایت برای © 2019 pirastefar.ir. محفوظ است.
بهینه سازی وبسیما