داستان اصحاب کهف‏/اصحاب رقیم

داستان اصحاب کهف‏

اصحاب کهف در لغت

«اصحاب» جمع «صاحب» (اسم فاعل) از ماده «ص- ح- ب» و معنای مصدری آن همراهی کردن است و صاحب کسی یا چیزی است که ملازم و همراه کس یا چیز دیگر باشد.بطوری که این ملازمت و همراهی طولانی باشد.

«کهف» به معنای شکاف در دل کوه (غار) است؛بعض ها «کهف» را بزرگتر از «غار» دانسته‏ اند.

اصحاب کهف به معنای «یاران و همراهان غار» است.

از سال ۲۴۹ تا ۲۵۱ میلادى، طاغوتى به نام دقیانوس (دقیوس)، به عنوان امپراطور روم در کشور پهناور روم سلطنت مى‏کرد، و شهر اُفْسوس (در نزدیکى اِزمیر واقع در ترکیه فعلى یا در نزدیک عمان پایتخت اردن) پایتخت او بود، او مغرور جاه و جلال خود شده بود و خود را (همچون فرعون) خداى مردم مى‏دانست، و آن‏ها را به بت‏ پرستى و پرستش خود دعوت مى‏نمود و هر کس نمى ‏پذیرفت او را اعدام مى‏کرد. خفقان و زور و وحشت عجیبى در شهر اُفسوس و اطراف آن حکمفرما بود.

او شش وزیر داشت که سه نفر آن‏ها در جانب راست او و سه نفرشان در اطراف چپ او مى نشستند، آن‏ها که در جانب راست او بودند، نامشان تملیخا، مکسلمینا و میشیلینا بود، و آن‏ها که در جانب چپ او بودند، نامشان مرنوس، دیرنوس و شاذریوس بود، که دقیانوس در امور کشور با آن‏ها مشورت مى‏کرد.

سرنوشت ۶وزیرحقجو

دقیانوس در سال، یک روز را عید قرار داده بود، مردم و او در آن روز جشن مفصلى مى‏گرفتند.

در یکى از سال‏ها، در همان روز عید در کاخ سلطنتى، دقیانوس، جشن و دیدار شاهانه برقرار بود، فرماندهان بزرگ لشگر در طرف راست او، و مشاوران مخصوصش در طرف چپ قرار داشتند، یکى از فرماندهان به دقیانوس چنین گزارش داد: لشگر ایران وارد مرزها شده است.

دقیانوس از این گزارش به قدرى وحشت کرد که بر خود لرزید و تاج از سرش فرو افتاد. یکى از وزیران که تملیخا نام داشت با دیدن این منظره، دل دل گفت: این مرد (دقیانوس) گمان مى‏کند که خدا است، اگر او خدا است پس چرا از یک خبر، این گونه دگرگون و ماتم‏ زده مى‏شود؟!

این وزیران ششگانه هر روز در خانه یکى از خودشان، محرمانه جمع مى‏شدند، آن روز نوبت تملیخا بود، او غذاى خوبى براى دوستان فراهم کرد، ولى با این حال پریشان به نظر مى‏رسید، همه دوستان (وزیران) آمدند، و در کنار سفره نشستند، ولى دیدند تملیخا ناراحت به نظر مى‏رسد و تمایل به غذا ندارد، علت را از او پرسیدند.

تملیخا چنین گفت: مطلبى در دلم افتاده که مرا از غذا و آب و خواب انداخته است.

آن‏ها گفتند: آن مطلب چیست؟

تملیخا گفت: این آسمان بلند که بى‏ستون بر پا است، آن خورشید و ماه و ستارگان و این زمین و شگفتى‏هاى آن، همه و همه بیانگر آن است که آفریننده‏اى توانا دارند، من در این فکر فرو رفته ‏ام که چه کسى مرا از حالت جنین به صورت انسان در آورده است؟ چه کسى مرا به شیر مادر و پستان مادر در کودکى علاقمند کرد؟ چه کسى مرا پروراند؟ چه کسى چه کسى؟… از همه این‏ها چنین نتیجه گرفته ‏ام که این‏ها سازنده و آفریدگار دارند.

گفتار تملیخا که از دل برمى‏خاست در اعماق روح و جان آن‏ها نشست و آن چنان آن‏ها را که آمادگى قلبى داشتند، تحت تأثیر قرارداد که برخاستند و پا و دست تملیخا را بوسیدند و گفتند: خداوند به وسیله تو ما را هدایت کرد، حق با توست، اکنون بگو چه کنیم؟

تملیخا برخاست و مقدارى از خرماى باغ خود را به سه هزار درهم فروخت، و تصمیم گرفتند محرمانه از شهر خارج شوند و سر به سوى بیابان و کوه بزنند، بلکه از زیر یوغ بت‏پرستى و طاغوت‏ پرستى نجات یابند. آن‏ها بر اسب‏ها سوار شدند و شبانه از شهر اُفسوس خارج شدند، و هنگامى که بیش از یک فرسخ ره پیمودند، تملیخا به آن‏ها گفت: ما اکنون دل از دنیا بریده ‏ایم و دل به خدا داده ‏ایم و راه به آخرت سپرده‏ ایم، بنابراین چنین راه را با این اسب‏هاى گران قیمت نمى‏توان پیمود. شایسته است اسب‏ها را رها کرده و پیاده این راه را طى کنیم تا خداوند گشایشى در کار ما ایجاد کند.

ملاقات با چوپان در۷کیلومتری پایتخت

آن‏ها پیاده شدند و به راه ادامه دادند و هفت فرسخ راه رفتند، به طورى که پاهایشان مجروح و خون‏ آلود شد، تا به چوپانى رسیدند و از او تقاضاى شیر و آب کردند، چوپان از آن‏ها پذیرایى کرد، و گفت: از چهره شما چنین مى‏یابم که از بزرگان هستید، گویا از ظلم دقیانوس فرار کرده‏ اید.

آن‏ها حقیقت را براى چوپان بازگو کردند، چوپان گفت: اتفاقا در دل من نیز که همواره در بیابان هستم و کوه و دشت و آسمان و زمین را مى‏نگرم همین فکر پیدا شده که این‏ها آفریدگار توانا دارد. آن گاه دست آن‏ها را بوسید و گفت: آن چه در دل شما افتاده در دل من نیز افتاده است، اجازه دهید گوسفندان مردم را به صاحبانش برسانم، و به شما بپیوندم.

ملحق شدن"چوپان وسگش باوزیران دقیانوس

آنها مدتى توقف کردند، چوپان گوسفندان مردم را به صاحبانش سپرد، و سپس خود را به آن‏ها رسانید در حلى که سگش نیز همراهش بود.

آن‏ها دیدند اگر سگ را همراه خود ببرند، ممکن است صداى او، راز آن‏ها را فاش کند، هر چه کردند که سگ را برگردانند، سگ باز نگشت. سرانجام به قدرت خدا به زبان آمد و گفت: مرا رها کنید تا در این راه پاسدار شما از گزند دشمنان شوم.

غارکهف/استراحت ۳۰۹ساله

آن‏ها سگ را آزاد گذاشتند، و به حرکت خود ادامه دادند تا شب فرا رسید، کنار کوهى رسیدند. از کوه بالا رفتند، و به درون غارى پناهنده شدند.

در کنار غار چشمه‏ ها و درختان و میوه دیدند، از آن‏ها خوردند و نوشیدند، براى رفع خستگى به استراحت پرداختند، و سگ بر در غار دست‏هاى خود را گشود و به مراقبت پرداخت.

رد این هنگام خداوند به فرشته مرگ دستور داد ارواح آن‏ها را قبض کند به این ترتیب خواب عمیقى شبیه مرگ بر آن‏ها مسلط شد.

و از این رو که در عربى به غار، کهف مى‏گویند، آن‏ها به اصحاب کهف معروف شدند. به روایت ثعلبى، نام آن کوهى که غار در آن قرار داشت انجلُس بود.

عکس العمل دقیانوس‏ ازفرارِ شش نفر از وزیران

دقیانوس پس از مراجعت از جشن عید، و با خبر شدن از ماجراى فرارِ شش نفر از وزیران، بسیار عصبانى شد، لشگرى را که از هشتاد هزار جنگجو تشکیل مى‏شد مجهّز کرده، و به جستجوى فراریان فرستاد، در این جستجو، اثر پاى آن‏ها را یافتند و آن را دنبال کردند تا بالاى کوه رفتند و به کنار غار رسیدند، به درون غار نگاه کردند، وزیران را پیدا کردند و دیدند همه آن‏ها در درون غار خوابیده‏ اند.

دقیانوس گفت: اگر تصمیم بر مجازات آن‏ها داشتم، بیش از این که آن‏ها خودشان خود را مجازات کرده‏ اند نبود، ولى به بنّاها بگویید بیایند و درِ غار را با سنگ و آهک بگیرند. (تا همین غار قبر آن‏ها شود) به این دستور عمل شد، آن گاه دقیانوس از روى مسخره گفت: اکنون به آن‏ها بگویید به خداى خود بگویند ما را از این جا نجات بده.

زنده شدن و بیدارى پس از ۳۰۹ سال‏

سیصد و نه سال قمرى (۳۰۰ سال شمسى) از این حادثه عجیب گذشت، در این مدت دقیانوس و حکومتش نابود شد و همه چیز دگرگون گردید.

اصحاب کهف پس از این خواب طولانى (شبیه مرگ) به اراده خدا بیدار شدند، و از یکدیگر درباره مقدار خواب خود سؤال کردند، نگاهى به خورشید نمودند دیدند بالا آمده، گفتند: یک روز یا بخشى از یک روز را خوابیده‏ اند.

سپس بر اثر احساس گرسنگى، یک نفر از خودشان را (که همان تملیخا بود) مأمور کردند و به او سکه نقره‏اى دادند که به صورت ناشناس، با کمال احتیاط وارد شهر گردد و غذایى تهیه کند. تملیخا لباس چوپان را گرفت و پوشید تا کسى او را نشناسد.

او با کمال احتیاط وارد شهر شد، اما منظره شهر را دگرگون دید و همه چیز را بر خلاف آن چه به خاطر داشت مشاهده کرده، جمعیت و شیوه لباس‏ها و حرف زدن‏ها همه تغییر کرده بود، در بالاى دروازه شهر، پرچمى را دید که در آن نوشته شده بود اءله اءلا الله، عِیسى رَسُولُ الله تملیخا حیران شده بود و با خود مى‏گفت گویا خواب مى‏بینم تا این که به بازار آمد، در آن جا به نانوایى رسید. از نانوا پرسید: نام این شهر چیست؟

نانوا گفت: افسوس.

تملیخا پرسید: نام شاه شما چیست؟

نانوا گفت: عبدالرحمن.

آن گاه تملیخا گفت: این سکه را بگیر و به من نان بده.

نانوا سکه را گرفت، دریافت که سکه سنگین است از بزرگى و سنگینى آن، تعجب کرد، پس از اندکى درنگ گفت: تو گنجى پیدا کرده ‏اى؟

تملیخا گفت: این گنج نیست، پول است که سه روز قبل خرما فروخته ‏ام و آن را در عوض خرما گرفته ‏ام و سپس از شهر بیرون رفتم و شهرى که که مردمش دقیانوس را مى‏ پرستیدند.

تملیخا را بجرم گنج کنی بردندپیش پادشاه

نانوا دست تملیخا را گرفت و او را نزد شاه آورد، شاه از نانوا پرسید: ماجراى این شخص چیست؟

نانوا گفت: این شخص گنجى یافته است.

پادشاه به تملیخا گفت: نترس، پیامبر ما عیسى(ع)فرموده کسى که گنجى یافت تنها خمس آن را از او بگیرید، خمسش را بده و برو.

تملیخا: خوب به این پول بنگر، من گنجى نیافته ‏ام، من اهل همین شهر هستم.

شاه: آیا تو اهل این شهر هستى؟

تملیخا: آرى.

شاه: نامت چیست؟

تملیخا: نام من تملیخا است.

شاه: این نام‏ها، مربوط به این عصر نیست، آیا تو در این شهر خانه دارى؟

تملیخا: آرى، سوار بر مرکب شو بروم تا خانه‏ ام را به تو نشان دهم.

شاه و جمعى از مردم سوار شدند و همراه تملیخا به خانه او آمدند ، تملیخا اشاره به خانه خود کرد و گفت: این خانه من است و کوبه در را زد، پیرمردى فرتوت از آن خانه بیرون آمد و گفت: با من چه کار دارید؟

شاه گفت: این مرد تملیخا ادعا دارد که این خانه مال اوست؟

آن پیرمرد به او گفت: تو کیستى؟

او گفت: من تملیخا هستم.

آن پیرمرد بر روى پاهاى تملیخا افتاد و بوسید و گفت: به خداى کعبه، این شخص، جدّ من است، اى شاه! اینها شش نفر بودند از ظلم دقیانوس فرار کردند.

در این هنگام شاه از اسبش پیاده شد و تملیخا را بر دوش خود گرفت، مردم دست و پاى تملیخا را مى‏ بوسیدند. شاه به تملیخا گفت: همسفرانت کجایند.

تملیخا گفت: آن‏ها در میان غار هستند…

شاه و همراهان با تملیخا به طرف غار حرکت کردند، در نزدیک غار تملیخا گفت: من جلوتر نزد دوستان مى‏روم و اخبار را به آن‏ها گزارش مى‏دهم، شما بعد بیایید، زیرا اگر بى خبر با این همه سر وصدا حرکت کنیم و آن‏ها این صداها را بشنوند، تصور مى‏کنند مأموران دقیانوس براى دستگیرى آن‏ها آمده ‏اند و ترسناک مى ‏شوند.

شاه و مردم همان جا توقف کردند، تملیخا زودتر به غار رفت، دوستان با شوق و ذوق برخاستند و تملیخا را در آغوش گرفتند و گفتند: حمد و سپاس خدا را که تو را از گزند دقیانوس حفظ کرد و به سلامتى آمدى.

تملیخا گفت: سخن از دقیانوس بگویید، شما چه مدتى در غار خوابیده‏ اید؟

گفتند: یکروز یا بخشى از یک روز.

تملیخا گفت: بلکه ۳۰۹ سال خوابیده ‏ایددقیانوس مدتها است که مرده است، پادشاه دیندارى که پیرو دین حضرت مسیح علیه‏السلام است با مردم براى دیدار شما تا نزدیک غار آمده‏ اند.

دوستان گفتند: آیا مى‏خواهى ما را باعث فتنه و کشمکش جهانیان قرار دهى؟

تملیخا گفت: نظر شما چیست؟

آن‏ها گفتند: نظر ما این است که دعا کنیم خداوند ارواح ما را قبض کند، همه دست به دعا بلند کردند و همین دعا را نمودند، خداوند بار دیگر آن‏ها را در خواب عمیقى فرو برد.

و درِ غار پوشیده شد، شاه و همراهان نزدیک غار آمدند، هرچه جستجو کردند کسى را نیافتند و درِ غار را پیدا نکردند، و به احترام آن‏ها، در کنار غار مسجدى ساختند.

                                              ***

حضرت صادق (ع) فرمودند: اصحاب کهف و رقیم در زمان پادشاه جابر و سرکشی بودند که تمام اهل مملکت خود را به پرستش بتها فرا می خواند، و کسی که دعوت او را اجابت نمی نمود او را می کشت.

و آن جوانان گروهی از ایمان آورندگان به خدای تعالی بودند که پیوسته خداوند عز و جل را عبادت می کردند. و پادشاه در دروازه شهر افرادی را گماشته بود که نمی گذاشتند کسی از شهر خارج شود مگر آنکه برای بت ها سجده کند. آن جوانان به بهانه صید خارج شدند. و در راه، عبورشان به چوپانی افتاد و او را به طریقه و آئین خود و به مرام و مقصود خود دعوت کردند. آن چوپان دعوت آنان را اجابت نکرد؛ لیکن سگ آن چوپان دعوت را اجابت نمود، و با آنان به راه افتاد.

حضرت صادق (ع) فرمودند: هیچکدام از بهائم داخل بهشت نمی شوند مگر سه عدد از آنها که عبارتند از: خر بلعم باعورا و گرگ یوسف و سگ اصحاب کهف. باری، اصحاب کهف از شهر خود به بهانه شکار خارج شدند؛ چون از دین و آئین پادشاه در ترس و هراس بودند. و چون شب فرارسید، داخل در غاری شدند؛ و آن سگ نیز با آنان معیت داشت.

خداوند پینکی و حالت خواب آلودگی را بر آنان مستولی ساخت؛ همچنانکه فرماید: «فضربنا علی ءاذانهم فی الکهف سنین عددا؛ پس در آن غار سالیانى چند بر گوشهایشان پرده زدیم.» (کهف/ ۱۱)

آنان در آن غار آرمیدند و به خواب عمیق فرو رفتند؛ تا زمانی که خداوند آن پادشاه طاغی و یاغی و باغی را هلاک نمود؛ و تمام افراد آن مملکت را نیز بمیرانید، و اهل آن زمان منقرض شدند و زمان دیگری پدید آمد و اهل دیگری در آن زمان به ظهور رسیدند.

در این حال اصحاب کهف از خواب بیدار شدند، و بعضی از آنان به بعضی دیگر گفتند: چقدر زمان گذشته است که ما در اینجا خوابیده ایم ؟ دیگران نگاهی به خورشید افکندند و دیدند که بالا آمده است، لذا در پاسخ گفتند: درنگ ما در اینجا یک روز یا مقداری از یک روز بوده است.

و سپس به یک نفر از میان خود گفتند: که این ورق پول را بگیر، و به طوری وارد شهر شو که کسی تو را نشناسد، و متنکرا برای ما طعامی خریداری کن و بیاور! چون اهل شهر اگر ما را بشناسند و از احوال ما مطلع شوند، بدون شک ما را خواهند کشت، یا به دین و آئین خود وارد خواهند ساخت.

آن مرد برای خریداری غذا از کهف به سوی شهر رهسپار شد. دید شهر غیر از آنی است که در خاطر خود معهود داشت، و جماعتی را دید که همه به خلاف زی و عادت سابقین هستند. او آنها را نشناخت و با زبان و تکلم آنها نیز آشنا نبود، و آنان نیز از زبان او خبری نداشتند.

بدو گفتند: تو که هستی؟ و از کجا آمده ای ؟

آن مرد، آنان را از قضیه و داستان خود آگاه کرد. پادشاه آن شهر با تمام یاران و اعوان خود برای کشف این قضیه به خارج شهر حرکت کردند، و آن مرد نیز همراه آنان بود. و آمدند تا به در غار رسیدند. و می خواستند که وارد شوند و از خصوصیات باخبر شوند.

بعضی از آنان می گفتند که: این جماعت سه نفر هستند و چهارمی آنان سگ همراه آنهاست. و بعضی دگر می گفتند: ایشان مجموعا پنج نفر هستند و ششمی آنان سگ آنهاست. و بعضی دیگر می گفتند: ایشان هفت نفرند و هشتمین آنها سگ آنهاست.

و چنان خداوند عز و جل به حجابی از رعب و ترس آنان را پوشانیده بود که ابدا قدرت بر دخول و ورود در غار را نداشتند، و غیر از همان یک نفر که از خود اصحاب کهف بود احدی قادر بر دخول نبود.

آن یک تن چون وارد شد، دید که یاران خود که در غارند همه در خوف و هراسند و چنین پنداشته اند که جماعتی که در غار اجتماع نموده اند، یاران همان پادشاه طاغی و سرکش سابق یعنی دقیانوس هستند و اینک قصد دارند آنها را بکشند.

آن یک نفر رفقای خود را مطمئن ساخت که چنین نیست؛ بلکه دقیانوس و تمام اهل شهر مرده اند، و اینان جماعت دگری هستند. و متوقفین در کهف که یاران او هستند در این مدت طولانی همگی به خواب عمیق فرو رفته اند؛ و خداوند آنان را آیه و نشانه توحید و قدرت برای مردم قرار داده، و برای معاد و روز بازپسین شاهد صادقی مقرر داشته است.

در این حال همگی به گریه در آمدند، و از خدای خود مسألت نمودند که آنان را به خوابگاه هایشان برگرداند؛ و آنان بار دیگر نیز به خواب روند. پادشاه آن زمان که از مؤمنین بود گفت: سزاوار است که اینک ما در این محل مسجدی بنا کنیم، و برای دیدار و زیارت مسجد بدین نقطه بیائیم؛ چون این جماعت کهف از مؤمنان هستند.

و از برای اصحاب کهف در هر سالی دوبار انتقال و از پهلو به پهلو شدن است؛ شش ماه بر پهلوی راست خود می خوابند، و شش ماه دیگر بر پهلوی چپ. و سگ آنان نیز همیشه ملازم آنهاست به طوری که دو دست خود را در آستانه غار گسترده است. (تفسیر علی بن ابراهیم قمی طبع سنگی از ص۳۹۲ تا ۳۹۴)

علامه طباطبایی بعد از نقل این روایت گفته اند: ‎ این روایت از نقطه نظر متن از واضحترین روایات وارده در این مقام است، و نیز از سالمترین و دورترین آنهاست از اضطراب و تشویش؛ لیکن معذلک دلالت دارد بر آنکه آن کسانی که در تعداد اصحاب کهف اختلاف کردند همان افرادی هستند که بر در کهف اجتماع کرده بودند، و این خلاف ظاهر آیه است.

و دیگر دلالت دارد بر آنکه اصحاب کهف برای بار دوم نمرده اند، بلکه به خواب اولیه خود برگشتند. و نیز سگ آنان زنده و در خواب است؛ و در هر سال دو بار پهلو به پهلو می شوند از راست به چپ و از چپ به راست؛ و آنان فعلا بر همان هیئت و قیافه خود در غار هستند؛ و ما فعلا در روی زمین غاری را سراغ نداریم که در آن جماعتی بدینگونه و به این هیئت خوابیده باشند. (المیزان ج۱۳ ص۳۰۰)

سید محمدحسین حسینی طهرانی- معادشناسی- جلد ۵ صفحه ۳۲۸-۳۱۸

                                                                ***

 "رقیم"اسم دیگراصحاب کهف است

رقیم به معنای کتاب و کشتی ، و اصحاب کهف و قریهء آنان و دوات >، است .(۱)

مرحوم علامه طباطبایی دربارهء کلمهء رقیم می فرماید:رقیم از رقم است که به معنای نوشتن و خط است . رقیم دراصل مرقوم بوده است و از ظاهر داستان بر می آید اصحاب کهف و رقیم ، جماعتی بوده اند که اصحاب کهف و اصحاب رقیم نامیده شده اند، به خاطر این که در کهف (غار) منزل کردند، و اصحاب رقیمشان نامیدند، برای این که داستان و سرگذشتشان در سنگ نبشته ای در آن ناحیه پیدا شده یا در موزه سلاطین دیده شده است .

بعضی دیگر گفته اند:رقیم نام کوهی در آن ناحیه بوده که غار مزبور در آن قرار داشته است ، یا نام شهری بوده که کوه نام برده در آن جا بوده است و اصحاب کهف اهل آن شهر بوده اند.(۲)

قول اول مؤید دارد و در جایی دیگر دربارهء رقیم تفسیر کرده اند:در اصل از مادهء رقم به معنای نوشتن است و به عقیدهء غالب مفسّران نام دیگری است برای اصحاب کهف ، چرا که نام آن ها را بر لوحه ای نوشته و بر در غار نصب کردند.(۳)

در تفسیر مجمع البیان نیز، رقیم به معنای کتابت و نوشته است .(۴)

پس چنین استنباط می شود که اصحاب رقیم به معنای اصحابی است که حکایت یا اسامی ایشان بر سنگی نوشته شده و بر در غار نهاده و یا داستان آن ها بر الواحی حک شده و در مکان هایی نگه داری شده است.

پاورقی:

۱٫فرهنگ فارسی معین ، ج ۲ ص ۱۶۶۹

۲٫ترجمهء تفسیر المیزان ، ج ۱۳ ص ۴۱۱ با تلخیص .

۳٫تفسیر نمونه ، ج ۱۲ ص ۳۵۵ با تلخیص .

 4.مجمع البیان ، ج ۵و ۶ ص ۴۵۰

                                                            ***

"رقیم" در اصل از ماده رقم به معنى نوشتن است و به عقیده غالب مفسران این نام دیگرى است، براى اصحاب کهف، چرا که سرانجام نام آنها را بر لوحه اى نوشته و بر در غار نصب کردند.

بعضى نیز آن را نام کوهى مى دانند که غار در آن واقع شده بود؛ و بعضى آن را نام سرزمینى مى دانند که آن کوه در آن بوده، و بعضى نام شهر و دیارى که اصحاب کهف از آن بیرون آمدند. ظاهرا معنى اول شواهد بیشتری داشته باشد.

اما این که بعضى احتمال داده اند اصحاب رقیم گروه دیگرى غیر از اصحاب کهف بوده اند، و در بعضى از اخبار داستانى براى آنها نقل شده است با ظاهر آیه هماهنگ نیست، چرا که ظاهر آیه فوق این است که اصحاب کهف و رقیم یک گروه بودند، و لذا بعد از ذکر این دو عنوان تنها به بیان داستان اصحاب کهف مى پردازد، و مطلقا سخنى از غیر آنها به میان نمى آورد. شاید این برای نشان دادن وحدت این دو کافی است.

در روایات معروفى که در تفسیر نورالثقلین در ذیل این آیه آمده، پیرامون سه نفر که در غارى گرفتار شدند، گفته شده که آنها خداوند را به عمل خالصى که انجام داده بودند خواندند و از آن تنگنا رهائى یافتند. در این روایات نیز سخنى از عنوان اصحاب رقیم نیست.

به هر حال، ظاهرا جای تردید نیست که این دو(اصحاب کهف و رقیم) اشاره به یک گروه است، و شان نزول آیات نیز این حقیقت را تایید مى کند./ "تفسیر نمونه"ج۱۲



اصحاب‌ رقیم‌ چه‌ کسانی‌ بودند؟



آنچه‌ از تفاسیر در ذیل‌ آیه‌: "اَمْ حسبتَ اَنَّ اصحابَ الکهف‌ و الرّقیم‌ کانوا من‌ آیاتنا عجباً ؛ آیا گمان‌ کردی‌ اصحاب‌ کهف‌ و رقیم‌ از آیات‌ عجیب‌ ما بودند". برداشت‌ می‌شود این‌ است‌ که‌ اصحاب‌ رقیم‌ اصحاب‌ کهف‌ می‌باشند. "رقیم‌" از "رقم‌" است‌ که‌ به‌ معنای‌ نوشتن‌ و خطّ است‌. پس‌ رقیم‌ در اصل‌ "مرقوم‌" بوده‌ است‌. از ظاهر این‌ داستان‌ در ذیل‌ این‌ آیه‌ و آیات‌ بعد برمی‌ آید که‌ اصحاب‌ کهف‌ و رقیم‌ جماعتی‌ بوده‌اند که‌ هم‌ اصحاب‌ کهف‌ نامیده‌ شده‌اند، و هم اصحاب‌ رقیم‌. اصحاب‌ کهف‌ نامیده‌ شدند، به‌ خاطر این‌ که‌ در کهف‌ (غار) منزل‌ کردند و اصحاب‌ رقیمشان‌ نامیدند. برای‌ این‌ که‌ داستان‌ آنها در سنگ‌ نوشته ای در آن‌ ناحیه‌ پیدا شده‌ است‌، به‌ همین‌ جهت‌ اصحاب‌ رقیم‌ یعنی‌ اصحاب‌ نوشته‌ شدگان‌. اقوال‌ دیگری‌ وجود دارد که‌ اکثر مفسران‌ خصوصاً مرحوم‌ علامه‌ طباطبایی‌ در تفسیر المیزان‌ نمی‌پذیرند. بنابر این‌ "اصحاب‌ رقیم‌" نام‌ دیگری‌ است‌ برای‌ اصحاب‌ کهف‌ (یاران‌ غار)، که‌ نام‌ آنها را بر لوحه‌ای‌ نوشته‌ و بر در غار نصب‌ کردند، آنها گروهی‌ از جوانان‌ باهوش‌ و با ایمان‌ بودند که‌ در زندگی‌ پرزرق‌ و برق‌، میان‌ انواع‌ ناز و نعمت‌ به‌ سر می‌بردند، اما برای‌ حفظ‌ عقیده‌ خود و مبارزه‌ با طاغوت‌ به‌ همه‌ این‌ها پشت‌ پازدند، و به‌ غاری‌ که‌ از همه‌ چیز تهی‌ بود پناه‌ بردند، و از این‌ راه استقامت‌ و پایمردی‌ خود را در راه‌ ایمان‌ نشان‌ دادند. جهت‌ مطالعه‌ و اطلاعات‌ بیشتر می‌توانید به‌ داستان‌ اصحاب‌ کهف‌ به‌ کتاب‌های‌ معتبر و ترجمه‌ تفسیر المیزان‌، جلد سیزدهم‌، ذیل‌ آیه‌ مراجعه‌ فرمایید.

————————————————————————————————–

پاورقی:

۱ – کهف (۱۸) ، آیه ۹٫

۲ – ترجمه تفسیر المیزان، علامه طباطبایی، ج۱۳، ص ۴۱۰ – ۴۱۵ ، با اقتباس و تلخیص.

۳ – آیت الله مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج۱۲، ص ۳۵۲ – ۳۵۸، با تلخیص و اقتباس.

***

غار اصحاب‌ کهف کجاست؟

بقایای تاریخی همواره مورد توجه ملل مختلف بوده و به فرهنگ و تاریخ غنا بخشیده و در جلب گردشگر و توجه جهانی نیز مؤثر است. غار کهف از جمله اماکن مورد توجهی است که کشورهای مختلف هر نشانه‌ای را مبنای انتساب به اصحاب کهف می‌دانند.

اصحاب کهف‌، در قصص‌ قرآنى‌ نام‌ گروهى‌ از مؤمنان‌ است که‌ از ستم‌ پادشاهى‌ مشرک‌ به‌ غاری‌ پناه‌ بردند و سالیانى‌ دراز به‌ خوابى‌ عمیق‌ رفته و سپس بیدار شدند.

داستان‌ این‌ گروه‌، با اشاراتى‌ کوتاه‌ در آیات ۹ تا ۲۶ سوره کهف یعنی در ۲۷ آیه تشریح شده است.

تعداد اصحاف به طور دقیق مشخص نیست، اگرچه رقم هفت بیشتر در مورد آنها بکار گرفته می شود . در مورد تعداد اصحاب  در آیه ۲۲ سوره کهف آمده است: به زودى خواهند گفت ‏سه تن بودند [و] چهارمین آنها سگشان بود و مى‏گویند پنج تن بودند [و] ششمین آنها سگشان بود تیر در تاریکى مى‏اندازند و [عده‏اى] مى‏گویند هفت تن بودند و هشتمین آنها سگشان بود بگو پروردگارم به شماره آنها آگاه‏تر است جز اندکى [کسى شماره] آنها را نمى‏داند پس در باره ایشان جز به صورت ظاهر جدال مکن و در مورد آنها از هیچ کس جویا مشو .

داستان کهف ، دلالت بر معاد

داستان اصحاب کهف دلالت بر معاد دارد. این داستان از قول های مشهور بین اقوام و ملل زمانهای مختلف مطرح است و قرآن کریم شرحی از آن را به قدری که شاهد برای مسئله معاد است بیان کرده است.

خداوند اصحاب کهف را برای مدت طولانی به خواب برد و بعد بیدار کرد تا به منکرین معاد برساند که مردن و زنده شدن مانند اصحاب کهف و سپس تنبه و بیداری آنهاست.

داستان اصحاب کهف در زمانی به وقوع پیوست که تنازعی شدید در امر معاد و بعثت مردگان بین موحدین و مشرکین در گرفته بود، وقوع این قضیه و حدوث این حادثه که از هر جهت مشابه با مردن و زنده شدن جمیع خلائق است، شک و تردیدی برای منکرین باقی نمی گذارد.

اصحاب کهف در میان ملل مختلف

مانند‌ بسیاری‌ دیگر از قصص‌ قرآنى‌، داستان‌ اصحاب‌ کهف‌ در میان‌ صاحبان‌ ادیان‌ آسمانى پیشینه‌ دارد، در واقع داستانى‌ مشهور در میان‌ مسیحیان‌ شرق‌ و غرب‌ بوده‌ است‌.

قرآن‌ کریم‌ بدون‌ اینکه‌ به‌ صاحبان‌ دیانت‌ بخصوصى‌ اشاره کرده باشد به‌ تعبیر «یقولون‌» به‌ شهرت‌ و تداول‌ این‌ داستان‌ در میان‌ پیشینیان و حتى‌ اختلافى‌ در جزئیات‌ داستان‌ میان‌ بازگو کنندگان‌ اشاره‌ دارد، سوره کهف آیه ۲۲٫

در میان‌ مسیحیان‌، اصحاب‌ کهف‌ نه‌ به‌ دلیل پناه‌ بردنشان‌ به‌ غار، بلکه‌ از جهت‌ به‌ خواب‌ رفتنشان‌ شهرت‌ یافته‌اند و با عنایت‌ به‌ اینکه‌ شمار آنان‌ 7 نفر انگاشته‌ شده‌ است‌، در غالب‌ منابع‌ به‌ خصوص‌ در منابع‌ مسیحیت‌ غربى‌ به‌ "7 خفتگان" شناخته‌ شده‌اند.

کاوش‌ در پى‌ اصحاب‌ کهف‌

جایگاه‌ داستان‌ اصحاب‌ کهف‌ نزد مسلمانان‌ و وجود این‌ باور که‌ هنوز مى‌توان‌ نشانى‌ از غار اصحاب‌ کهف‌ را بازجست‌، موجب‌ آن‌ شده‌ تا در طول‌ تاریخ‌ کاوش هایی برای دستیابی به غاری که اصحاف کهف در آن به خواب رفتند انجام شده و مکان هایی نیز در پی این کاوش ها و یا بطور تصادفی مشخص و معرفی شده اند… به‌ طبع‌ شهرت‌ اینکه‌ اصحاب‌ کهف‌ در بلاد روم‌ سکنى‌ داشته‌اند، انگیزه‌ای‌ بوده‌ است‌ تا این‌ جویندگان‌، در پى‌ یافتن‌ اطلاعاتى‌ جدید و موثق‌ درباره اصحاب‌ کهف‌ بیشتر به‌ جانب‌ روم‌ توجه‌ کنند.

جایگاه غار اصحاب کهف از منظر آیت الله مکارم شیرازی

در مورد مکان غار اصحاب کهف نظریه های مختلفی وجود دارد و مکانهای متعددی به عنوان غار اصحاب کهف معرفی شده اند.

در تفسیر نمونه آیت الله مکارم شیرازی، جلد ۱۲، صفحه ۴۳۸ درمورد غار اصحاب کهف آمده است: اینکه اصحاب کهف در کدام منطقه از روى زمین زندگى مى کردند و این غار در کجا قرار داشته، در میان دانشمندان و مفسران گفتگو بسیار است.

گرچه پیدا کردن محل دقیق این غار تأثیر زیادى در اصل داستان، نکات تربیتى و اهمیت تاریخی آن ندارد اما دانستن محل این حادثه مى تواند کمک به فهم بیشتر خصوصیات آن کند.

به هر حال، در میان احتمالات و اقوالى که در این زمینه وجود دارد دو قول به صحت نزدیک ترند:

نخست اینکه این حادثه در شهر «افسوس» واقع شده و این غار در نزدیکى آن قرار داشته است.

ویرانه هاى این شهر، هم اکنون در نزدیکى «ازمیر» در «ترکیه» به چشم مى خورد، و در کنار قریه «ایاصولوک» در کوه «ینایرداغ» هم اکنون غارى دیده مى شود که فاصله چندانى از «افسوس» ندارد.

این غار، غار وسیعى است که مى گویند آثار صدها قبر در آن به چشم مى خورد و به عقیده بسیارى غار «اصحاب کهف» همین است.

به طورى که ارباب اطلاع نقل کرده اند، دهانه این غار به سوى شمال شرقى است و همین سبب شده که بعضى مفسران بزرگ در اصالت آن تردید کنند، در حالى که این وضع مؤید اصالت آن است زیرا قرار گرفتن آفتاب به هنگام طلوع در سمت راست غار و در هنگام غروب در سمت چپ ، مفهومش آن است که دهانه غار به سوى شمال و یا اندکى متمایل به شمال شرقى باشد.

عدم وجود مسجد و معبدى در حال حاضر در کنار آن، دلیلى بر نفى اصالت آن نیز نخواهد بود، چه اینکه ممکن است با گذشتن حدود ۱۷ قرن آثار آن معبد از بین رفته باشد.

دومین غار، غارى است که در نزدیکى پایتخت «اردن» یعنى شهر «امان» واقع شده است، در نزدیکى روستایى به نام «رجیب».

  

در بالاى این غار، آثار صومعه اى دیده مى شود که طبق پاره اى قرائن، مربوط به قرن پنجم میلادى است که بعد از غلبه مسلمین بر آنجا تبدیل به مسجد شده و محراب و مأذنه دارد./تابناک۱۳ شهریور ۱۳۸۹ 

                                                           ***

استراحت ۳۰۰ساله

 31 دسامبر به روایت اسناد تاریخی روز بیدار شدن اصحاب کهف پس از خواب سیصد و چند ساله است. رومیان معتقدند این اتفاق در چنین تاریخی رخ داده است.

اصحاب کهف چه کسانی بودند؟

اصحاب کهف، در قصص قرآنی نام گروهی از مؤمنان است که از ستم پادشاهی مشرک به غاری پناه بردند و سالهای زیادی به خوابی عمیق رفتند. بر اساس روایات، این پادشاه مشرک، دقیانوس، و محل واقعه افسوس بوده است.

داستان این گروه، با اشاراتی کوتاه در اوایل سوره مکی کهف مسطور است که در آن، از یکتاپرستانی یاد شده که برای فرار از پرستش خدایان دروغین به غاری پناه بردند تا از گزند ستمکاران بت پرست در امان باشند. خواب این افراد در غار، به فرمان خداوند سالها طول کشید و در این مدت، چنان هیبتی داشتند که کسی جرأت نزدیک شدن به آنها را نداشت و افرادی که آنها را می دیدند، گمان می کردند که آنها بیدار هستند.

این افراد خوابیده، سالها (بر پایه آیات قرآنی: ۳۰۹سال) را در همان حال گذراندند و وقتی به خواست خدا از خواب بیدار شدند، گمان بردند که فقط یک روز یا کمی بیشتر از روز در خواب بوده اند. وقتی یکی از آنها برای تهیه غذا به شهر رفت، مردم از حال شگفت انگیزشان آگاه شدند و تصمیم گرفتند که بر در غار آنها مسجدی بسازند. در آیات قرآن، به سگی همراه اصحاب کهف اشاره شده است که بر در غار، خوابیده بود و با هیبتی عجیب، دو دستش را روی زمین پهن کرده بود. (کهف، آیه۲۲-۹)

دقیانوس و ساودوسیوس (تیزوسیوس) که نام آنها در داستان اصحاب کهف آمده است، از امپراتوران تاریخی روم هستند که امپراتور اول، دقیانوس، در تاریخ با نام دکیوس یا دکیانوس شناخته می شود و امپراتور دوم هم با تئودسیوس دوم، امپراتور روم شرقی، تطبیق پذیر است. شهر افسوس، محل واقعه اصحاب کهف، شهری باستانی در غرب آسیای صغیر نزدیک ساحل دریای اژه است که در دوره رومی، مرکز شرقی امپراتوری روم بود.

اصحاب کهف در ادیان دیگر 

مانند بسیاری دیگر از قصص قرآنی، داستان اصحاب کهف در میان صاحبان ادیان آسمانی، پیشینه دارد و اساسا داستانی مشهور در بین مسیحیان است. قرآن کریم بدون اینکه به صاحبان دیانت به خصوصی تصریح کرده باشد، به تعبیر «یقولون» به شهرت و تداول این داستان در بین پیشینیان، و حتی اختلافی در جزئیات داستان بین بازگوکنندگان اشاره دارد.

در میان مسیحیان، اصحاب کهف نه به لحاظ پناه بردنشان به غار، بلکه از جهت به خواب رفتنشان شهرت یافته اند و با توجه به اینکه تعداد آنها هفت نفر فرض شده است، در غالب منابع بخصوص در منابع مسیحیت غربی به «هفت خفتگان» شناخته شده اند. این تصور که داستان مسیحی هفت خفتگان، در داستانهای قدیمی تر ریشه دارد، در بعضی از پژوهش ها مطرح شده و تعدادی از محققان، برخی عناصر داستان را با داستانهای مشابه در منابع یهودی، یونانی و غیره جستجو کرده اند. از جمله باید به داستان انیاس (حونی) اشاره کرد که در کتاب «تعانیت»، از بخش های تلمود، از آن یاد شده و به خواب هفتاد ساله او اشاره شده است. همچنین برخی به مقایسه داستان با حکایت هلنی «نه خفتگان» ساردینیا اشاره کرده اند که ارسطو از آن یاد کرده است.

اصحاب کهف و پرداخت های روایی 

بیان داستان اصحاب کهف در قرآن کریم، مانند بسیاری دیگر از قصص پیشینیان به اجمال، و در روایات و نقل قصاص، به تفصیل آمده است. مفسران هم به مناسبت تفسیر سوره کهف، با ذکر روایات گوناگون به شرح قصص مربوط به اصحاب کهف پرداخته اند. در بین این پرداخت های روایی، یکی از نزدیکترین نمونه های همخوان با روایت مسیحی، روایت طبری است. در این روایت گفته می شود که پس از حضرت عیسی (ع)، مسیحیان از ایمان برگشتند و با تشویق پادشاه زمان، دقینوس (دقیانوس) به بت پرستی روی آوردند. با سختگیری پادشاه، موحدان یا کشته می شدند و یا مانند اصحاب کهف که از اشراف زادگان بودند، روی به سوی پروردگار آورده و به تضرع، راه رهایی می جستند.

به این روایت باید یادداشت هایی دیگر از روایات طبری را اضافه کرد، مبنی بر اینکه اصحاب کهف در یکی از غیبت های کوتاه دقیانوس از تختگاه، فرار کرده و به غاری در کوه بنجلوس پناه بردند، اما به زودی پناهگاه آنها شناخته شد. دقیانوس با همراهان به در غار آمد و به تصور اینکه با بستن غار، جوانان خفته در آن، زنده به گور خواهند شد، دستور به بستن دهانه غار داد. در این میان دو تن از یاران دقیانوس به نام های بیدروس و روناس که ایمان خود را پنهان می کردند، داستان اصحاب کهف را بر لوحی نوشته و در جعبه ای در نزدیکی دهانه غار گذاشتند تا شاید آیندگان از اخبار آنها آگاه شوند.

اولین اقدام بعدازبیدار شدن  

در بخش دیگر داستان، روایتی به نقل از قتاده از قابل توجه است که به وقایع پس از بیداری اصحاب کهف مربوط می شود. در این روایت، اشاره می شود که مدتها پس از به خواب رفتن اصحاب کهف، تغییرات زیادی در شهر آنان، افسوس، بوجود آمد و فرمانروایی آن سرزمین به پادشاه صالحی از نسل دقیانوس، به نام تیزوسیس، رسیده بود. از طرف دیگر مردم شهر در مسئله رستاخیز و برانگیخته شدن جسد در آخرت، اعتقادات مختلفی پیدا کرده و به دو گروه اصلی مخالفان و موافقان معاد جسمانی تقسیم شده بودند و پادشاه دیندار در حل این مشکل فرومانده و رو به پروردگار آورده بود.

در همین زمان خداوند حجت خود را نمایاند و جوانان اصحاب کهف را از خواب طولانی بیدار کرد. پس از بیداری، یملیخا برای تهیه غذا به شهر رفت و با نشانه هایی از ایمان در آن دیار روبرو شد و با عرضه سکه خود به فروشندگان، مردم به او شک کرده و گمان کردند که گنجی پیدا کرده است. پس از بیان داستان توسط یملیخا، گروهی او را دیوانه و بعضی او را رازپوش جای گنج دانسته، نزد دو بزرگ شهر به نام های اریوس و اسطیوس بردند. سرانجام مردم با قبول برخی سخنان او به در غار رفتند و در آنجا جعبه ای حاوی دو لوح پیدا کردند که داستان کامل اصحاب کهف بر آن نوشته شده بود. پس همگان آنچه گذشته بود، باور کردند و به عنوان نشانه ای بر حقانیت رستاخیز جسمانی پذیرفتند. پادشاه هم فورا به افسوس، به دیدار آن جوانان رفت و شکر خدا به جای آورد. در این حال خداوند جان از کالبد آنها بازگرفت. پس اجساد به همان حال در غار گذاشته شده و مسجدی در کنار آن غار بنا شد.

در روایتی دیگر از طبری از وهب بن منبه آمده است که یکی از حواریان عیسی مسیح (ع) وقتی قصد ورود به شهر اصحاب کهف را داشت، متوجه شد که برای ورود ملزم به سجده بتی در دروازه شهر است. بنابراین به حمامی در نزدیکی شهر می رود و پنهانی گرمابه بان و دیگران را به راه راست هدایت می کند. روزی پسر پادشاه به علت ارتکاب فحشا در همان حمام، به غضب الهی گرفتار شده، هلاک می شود و پادشاه دستور به قتل صاحب حمام می دهد. صاحب حمام وقتی از این خبر مطلع می شود، همراه با گروهی دیگر از مؤمنان، از آن شهر فرار می کند. در راه با شبانی که سگی همراه داشت، همراه می شوند و به غاری پناه می برند. بخش آخر این روایت که به پیگرد آنان توسط دقیانوس و بستن در غار مربوط است، با روایت قبلی شباهت دارد.

در کنار روایات اصلی داستان، گاهی حکایت اصحاب کهف با پرداختی متفاوت در منابع روایی نقل شده است. از آن جمله، در روایت پاسخگویی حضرت علی (ع) به پرسش بعضی از یهود، با وجود عناصری مشترک با پرداخت مشهور داستان، اشاره شده است که روی آوردن جوانان به توحید، زمانی آغاز شده که آنان به دلیل وقوع حادثه ای، وحشت را در چهره دقیانوس مدعی الوهیت، مشاهده کردند و از آنجا که برای خداوند ترس و وحشت بی معناست، به مخلوق بودن پادشاه پی برده، به یکتاپرستی و فرار از قصر دقیانوس روی آوردند. در این روایت جایگاه سگ اصحاب کهف هم موضوعیتی ویژه دارد و بخشی از داستان به سخنگویی آن حیوان با پناهندگان به غار اختصاص یافته است.

به عنوان نکته ای عمومی در مورد روایات، نزدیکی برخی اسامی خاص در روایات مسیحی و اسلامی است که نشان دهنده رابطه ای ویژه میان آنهاست. برای نمونه به نام کوه «آنخلوس» در روایت مسیحی باید توجه کرد که در روایات اسلامی هم به صورت هایی مانند «بنجلوس» آمده است. همچنین در روایتی از درآمدن چوپانی به غار هم سخن رفته، و نام او «اولیاس» آمده است، درحالیکه در روایات مسیحی، مالک زمینی که غار در آن قرار گرفته بود شخصی به نام «ادالیس» بوده است. طبری هم در شمارش اصحاب کهف، روایتی آورده که در آن از هشت تن به نام های مکسملینا، محسملینا، یملیخا، مرطوس، کسوطونس، بیرونس، دینموس و قالوس نام آمده است و این نام ها با ضبط منابع مسیحی قابل مقایسه است.

اختلاف در جزئیات داستان 

اختلافات موجود در روایات اسلامی، درباره زمان و مکان وقوع ماجرا و تفاوت در اسامی خاص و برخی مفاهیم، بخشی از موضوعات مربوط به تفسیر سوره کهف و روایات اصحاب کهف را در منابع کهن به خود اختصاص داده که از آن جمله تعبیر قرآنی «فتیه» است.

بیشتر مفسران با توجه به معنای لغوی واژه «فتیه» در آیه ۱۰ سوره کهف، اصحاب کهف را «گروهی از جوانان» دانسته اند. اما در بعضی روایات، کاربرد این صفت را نه برای نشان دادن سن ایشان، بلکه برای ارج گذاشتن به مقام معنوی آنان تلقی کرده اند. در این دسته از روایات، بخصوص در روایتی از امام صادق(ع)، آنها پیرمردانی دانسته شده اند که به دلیل ایمان و اجتناب از محارم و پیشدستی در مکارم اخلاقی، به این صفت خوانده شده اند.

مانند آیات قرآن که آشکارا از اختلاف مردم در مورد تعداد اصحاب کهف سخن گفته است(کهف، آیه۲۲) در روایات و تفاسیر هم در تعداد آنان اختلاف، و بیشترین عدد یاد شده به ۹ رسیده است. نوشته اند که چنین تفاوتهایی در میان مسیحیان هم بوده است، چنانکه یعقوبیه تعداد آنان را ۳تن، و نسطوریان ۵تن می دانستند. اما مفسران مسلمان، به عنوان نتیجه طبیعی انتقاد قرآن کریم از اختلاف در تعداد اصحاب کهف، خود را از درگیر کردن در چنین اختلافی دور داشته اند، اما در منابع تفسیری، گاهی یادآور شده اند که شاید بتوان از آیه۲۲ سوره کهف چنین دریافت که عدد ۷ از سوی قرآن مورد تأیید قرار گرفته است، چراکه در آیه شریفه، این قول برخلاف اقوال دیگر به تعبیر «رجما بالغیب» متصف نشده است.

زمان زندگی اصحاب کهف، در بیشتر روایات پیش از برانگیخته شدن حضرت عیسی (ع) و زمان بیداری ایشان پس از آن حضرت دانسته شده است. همچنین پادشاهانی که در دو دوره زندگی آنان حکومت می کرده اند، به ترتیب با نامهای دقیانوس(دسیوس) و ثاودوسیوس(تیدوسیس) معرفی شده اند. مکان غار هم جدای از روایات اصلی که اشاره به شهر افسوس دارند، موضوع اختلافاتی است که شاید علت آن، جذابیت داستان برای اقوام گوناگون بوده است. در بعضی روایات آمده که در قریه ای به نام لوشه در غرناطه، غاری دیده شده است که اجسادی با سگشان در آن وجود دارند و مردم آنان را اصحاب کهف می پندارند. در کنار آن غار مسجدی است و در نزدیکی مسجد، قصری به نام رقیم، و در قسمت شمالی غرناطه شهری قدیم به نام دقیوس وجود دارد. از طرف دیگر مردم عمان، کهف و رقیم را در عمان می جستند.

کاوش برای پیداکردن"غار" اصحاب کهف 

جایگاه داستان اصحاب کهف نزد مسلمانان و وجود این باور که هنوز می توان نشانی از غار اصحاب کهف را پیدا کرد، موجب شده تا در طول تاریخ، بارها چنین کاوشهایی انجام شود. به طبع شهرت اینکه اصحاب کهف در بلاد روم ساکن بودند، انگیزه ای بود تا این جویندگان، برای یافتن اطلاعاتی جدید و موثق درباره اصحاب کهف، بیشتر به سمت روم بروند. در روایتی از زبان عباده بن صامت صحابی، چنین آمده که ابوبکر او را به سفارت به روم فرستاد و او در قسطنطنیه کوه سرخی را دید که در آن غاری با دری آهنین، و در داخل آن ۱۳جسد وجود داشت. بر اساس این نقل، اهالی منطقه رسم داشتند که هر سال به آن غار بروند و در بزرگداشت آنان، مراسمی برپا کنند، و همچنین باور داشتند که این مردگان، اصحاب کهف و پیغمبرانی بوده اند که ۴۰۰سال پیش از حضرت عیسی (ع) می زیستند.

از دیگر اخبار رسیده در این مورد، نقل شخصی است به نام مجاهد بن یزید که در حدود سال ۱۰۲ه.ق در سفری به ناحیه طرسوس (در جنوب شرقی ترکیه امروزی) به شهر عموریه رسیده و در آنجا، بر بالای کوهی، ۱۳جسد را دیده که در درون غاری آرمیده اند، و مردم آن منطقه هر سال عیدی داشتند که برای بزرگداشت نزد این اجساد جمع می شدند و به آنها احترام می گذاشتند.

مجاهد نقل کرده که شاید اینها، همان اصحاب کهف باشند. همچنین در حکایت های تاریخی نقل شده که خلیفه عباسی، الواثق باللـه برای اطلاع از اصحاب کهف و رقیم، محمد بن موسی منجم را به سرزمین روم فرستاد و در بازگشت، محمد بن موسی از دیدار مردگانی در شکاف کوهی خبر داد که کافوراندود در پلاسی پیچیده شده بودند. او که مدعی است آن اجساد را لمس کرده، یادآور شده که حتی موی بدن آنها سالم مانده بود. اما او خود در اینکه آنان ممکن است همان اصحاب کهف باشند، تردید کرده است.

نکته اشاره شده در برخی از این حکایات، مبنی بر وجود سالگردی برای بزرگداشت اصحاب کهف میان مسیحیان، در منابع مسیحیت شرقی و غربی هم تأیید می شود. چنین مراسمی در تقویم مذهبی کلیسای رم در ۲۷ژوئیه، و در تقویم کلیسای یونانی در ۲ یا ۴ اوت کاملا شناخته شده است.

اصحاب کهف و اصحاب رقیم 

از آنجا که در قرآن کریم در بیان داستان اصحاب کهف، واژه «رقیم» به «کهف» عطف شده است(کهف، آیه۹)، در برخی پرداختهای روایی، اصحاب رقیم با اصحاب کهف گروهی واحد تلقی شده اند. در این منابع، برای رقیم معانی گوناگونی ذکر شده تا میان آن و داستان اصحاب کهف مناسبتی ایجاد شود. اما در مقابل روایاتی هم وجود دارند که این دو را از یکدیگر جدا دانسته و داستانی مستقل درباره اصحاب رقیم آورده اند.

در این میان، دیدگاه اول از شهرت بیشتری برخوردار است و این ویژگی موجب شده که داستان اصحاب کهف و اصحاب رقیم در کنار یکدیگر گنجانده شود. در این روایات، رقیم مفاهیم گوناگونی در ارتباط با اصحاب کهف دارد. در بیشتر این منابع، با لحاظ کردن ریشه لغوی «رقیم» آن را به معنی «نوشته»، یا به طور دقیقتر همان دو لوحی دانسته اند که داستان اصحاب کهف بر روی آن نوشته شده و بر در غار بود. بعضی هم رقیم را نامی برای یک سرزمین که غار اصحاب کهف در آن بوده، ذکر کرده اند. در نقلی هم رقیم شهری در روم معرفی شده که در آن غاری است و ۲۱جسد به هیأت اصحاب کهف که گویی به خوابی عمیق فرو رفته اند، در آن غار وجود دارد و دیدار آنان، یادآور داستان اصحاب کهف است.

در آن دسته از روایات که دو داستان را مستقل می دانند، اصحاب رقیم اشاره به ۳جوان است که به غاری رفتند و بر اثر بسته شدن دهانه غار، در آن محبوس شدند. پس از استغاثه های زیادی تصمیم گرفتند تا هر کدام به بیان یکی از اعمال نیک خود بپردازند، تا شاید خداوند رحمت کند و در غار باز شود. پس چنین کردند و به این ترتیب از غار آزاد یافتند.

اصحاب کهف در مذاهب گوناگون اسلامی 

در میان اخبار نقل شده درباره دیدار اصحاب کهف از سوی مسلمانان، روایتی شیعی وجود دارد با این مضمون که پیامبر اسلام (ص) به منظور اثبات حقانیت امام علی (ع)، آن حضرت را با برخی از سران اصحاب به سوی جایگاه اصحاب کهف فرستاد. هر یک از همراهان از سوی پیامبر (ص) مأمور بودند تا اصحاب کهف را سلام گویند، اما جواب هیچ یک از درون غار نیامد. وقتی حضرت علی (ع) به آنان سلام گفت، پاسخ رسید و همراهان با شگفتی علت را پرسیدند و در طی گفتگویی میان ایشان و اصحاب کهف، کهفیان حضرت علی(ع) را وصی پیامبر (ص) معرفی کردند. طبق روایت شیعی دیگری می توان به روایتی اشاره کرد که کتمان ایمان از سوی ابوطالب را به کتمان اصحاب کهف مثل زده و در این تشابه سازی، بر اهمیت تقیه تأکید کرده اند.

در تفسیر پیشه اصحاب کهف که در منابع به عنوان صراف معرفی شده اند، در روایتی از امام جعفر صادق (ع) در مدح ایشان، اصحاب کهف نه صراف درهم و دینار، که صراف کلام حق در مقابل باطل معرفی شده اند. اصحاب کهف در میان فرقه های اسلامی دارای جایگاهی ویژه هستند. بطوریکه برای مثال در میان اسماعیلیه، برخی از مشایخ آنان، در مسئله امامت و وصایت از این داستان بهره برده و مثلا با اصل قرار دادن روایتی که این جوانان را ۷تن معرفی کرده است، سعی در همسو کردن این عدد با تعداد امامان هفتگانه اسماعیلی داشته اند، و همچنین با تأویلی، ۳۰۹سال در غار خفتن آنها را با ۳۰۰ناطق و ۹نبی و وصی اسماعیلی متناظر کرده اند./۱۰ دی ۱۳۸۹ مشرق

اسامی‌ اصحاب‌ کهف‌، و محلّ کهف‌ آنان‌

۳ ـ اسامی‌ اصحاب‌ کهف‌:

علاّمه‌ طباطبائی‌ گفته‌اند: در روایات‌ یونانیّه‌ و سریانیّه‌ که‌ روایات‌ اسلامیّه‌ به‌ آنها منتهی‌ میشود، اسامی‌ آنها را چنین‌ گفته‌اند:

مکس‌ منیانوس‌(میلیانوس‌) Maxi milianos (اوّل‌)

امیلخوس‌ ـ ملیخا Iamblichos (دوّم‌)

مرتیانوس‌ ـ مرطلوس‌ ـ مرطولس‌ (Martelos) ـ Martinos (سوّم‌)

ذوانیوس‌ ـ دوانیوانس‌ ـ دنیاسیوس‌ Dionysios (چهارم‌)

ینیوس‌ ـ یوانیس‌ ـ نواسیس‌ Joannes (پنجم‌)

اکساکدثو دنیانوس‌ ـ کسقسططیونس‌ ـ اکسقوسطط‌ ـ کشفوطط‌ Exakoustodianos (ششم‌)

انطونس‌ (افطونس‌) اندونیوس‌ ـ انطینوس‌ Antonios (هفتم‌)

و سگ‌ آنها قِطْمیر نام‌ داشته‌ است‌.

و بعضی‌ گفته‌اند: اسماء عربی‌ آنها از قبطیّه‌ اخذ شده‌ و قبطیّه‌ از سریانیّه‌ گرفته‌ شده‌ است‌.

کهف‌ اصحاب‌ کهف‌ کجا بوده‌ است‌؟

۴ ـ تعیین‌ محلّ کهف‌:

کهف‌های‌ مکشوفۀ امروز در دنیا که‌ اصحاب‌ کهف‌ را بدان‌ منتسب‌ میدانند، معروفترین‌ آنها پنج‌ کهف‌ است‌: اوّل‌: کهف‌ إفِسوس‌ (به‌ کسر همزه‌ و کسر فاء)، دوّم‌: کهف‌ رَجیب‌، سوّم‌: کهف‌ کوه‌ قاسیون‌، چهارم‌: کهف‌ بَتراء،و پنجم‌: کهف‌ واقع‌ در شبه‌ جزیرۀ اسکاندیناوی‌.

کهف‌ کوه‌ قاسیون‌ در صالحیّۀ دمشق‌، و کهف‌ بتراء در فلسطین‌،

و کهف‌ اسکاندیناوی‌ در همین‌ شبه‌ جزیره‌ واقع‌ است‌ و خصوصیّات‌ جغرافیائی‌ و شواهد تاریخی‌ آنها با کهف‌ اصحاب‌ کهف‌ تطبیق‌ نمی‌کند، و بنابراین‌ ما از بحث‌ پیرامون‌ آنها خودداری‌ می‌کنیم‌.

آیا کهف‌ اصحاب‌ همان‌ کهف‌ إفِسوس‌ است‌؟

امّا کهف‌ إفِسوس‌: إفسوس‌ شهری‌ خراب‌ و باستانی‌ از شهرهای‌ ترکیه‌ است‌ و مسافت‌ آن‌ تا شهر إزمیر ۷۳ کیلومتر است‌. و این‌ کهف‌ در فاصلۀ حدود یک‌ کیلومتر یا کمتر از إفِسوس‌، در نزدیکی‌ قریۀ آیاصولوک‌ در دامنۀ کوه‌ ینایرداغ‌ واقع‌ است‌.

این‌ کهف‌ بسیار وسیع‌ است‌. و در آن‌ صدها قبر با آجر ساخته‌ شده‌ است‌. درِ آن‌ به‌ سمت‌ شمال‌ شرقی‌ است‌، و در آنجا اثری‌ از کلیسا یا صومعه‌ و مسجدی‌ نیست‌. بسیاری‌ از مورّخین‌ و مفسّرین‌، این‌ را همان‌ کهف‌ اصحاب‌ کهف‌ میدانند، و در نزد نصاری‌ نیز معروفترین‌ کهوف‌ است‌؛ و بطور کلّی‌ مشهورترین‌ کهوف‌ در بین‌ تمام‌ ملل‌ و اقوام‌ و معتقدین‌ به‌ داستان‌ اهل‌ کهف‌ می‌باشد.

لیکن‌ استاد ما علاّمۀ طباطبائی‌ مُدَّ ظلُّه‌ به‌ چند دلیل‌ استدلال‌ می‌کنند بر آنکه‌ نمی‌تواند آن‌ کهف‌ بوده‌ باشد.

اوّل‌ آنکه‌: آیۀ قرآن‌ در بیان‌ خصوصیّات‌ جغرافیائی‌ کهف‌ میفرماید:

وَ تَرَی‌ الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت‌ تَزَ'وَرُ عَن‌ کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَ إِذَا غَرَبَت‌ تَقْرَِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَ هُمْ فِی‌ فَجْوَهٍ مِنْهُ ذَ'لِکَ مِنْ ءَایَـٰتِ اللَهِ مَن‌ یَهْدِ اللَهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن‌ یُضْلِلْ فَلَن‌ تَجِدَ لَهُ و وَلِیًّا مُرْشِدًا * وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظًا وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ

وَ کَلْبُهُم‌ بَـٰسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا[1]

«و می‌بینی‌ (تو ای‌ پیغمبر!) که‌ چون‌ خورشید طلوع‌ کند، از کهف‌ آنها به‌ جانب‌ سمت‌ راست‌ منحرف‌، و چون‌ غروب‌ کند، از سمت‌ چپ‌ آنها میگذرد و تجاوز می‌نماید…

و چنین‌ می‌پنداری‌ که‌ آنان‌ بیدارند، در حالیکه‌ در خواب‌ فرورفته‌اند. و ما پیوسته‌ آنان‌ را به‌ پهلوی‌ راست‌ و به‌ پهلوی‌ چپ‌ برمیگردانیم‌ و منقلب‌ می‌کنیم‌ (تا به‌ یک‌ حال‌ نمانند و بدنشان‌ نپوسد و متعفّن‌ نگردد).»

این‌ آیه‌ صراحت‌ دارد بر آنکه‌ شعاع‌ خورشید در هنگام‌ طلوع‌ بر جانب‌ راست‌ کهف‌ می‌تابد، و در هنگام‌ غروب‌ بر جانب‌ چپ‌ کهف‌؛ و لازمۀ اینچنین‌ تابشی‌ اینست‌ که‌ درِ کهف‌ مواجه‌ جانب‌ جنوب‌ باشد نه‌ در جهت‌ شمال‌.

و چون‌ درِ کهف‌ إفِسوس‌ به‌ طرف‌ شمال‌ است‌، بنابراین‌ مفسّرین‌ ناچار شده‌اند که‌ میزان‌ جهت‌ راست‌ و چپ‌ بودن‌ را نسبت‌ به‌ کسی‌ که‌ میخواهد از خارج‌ کهف‌ به‌ درون‌ آن‌ داخل‌ شود بگیرند.

لیکن‌ این‌ معنی‌ صحیح‌ نیست‌. بلکه‌ میزان‌ راست‌ و چپ‌ بودن‌ نسبت‌ به‌ کسی‌ است‌ که‌ در داخل‌ کهف‌ جای‌ دارد و میخواهد خارج‌ شود، و معمولاً جهات‌ را نسبت‌ به‌ خود آن‌ چیز حساب‌ می‌کنند.

قاضی‌ بیضاوی‌ در تفسیر خود ضمن‌ اعتراف‌، در کهف‌ را در مقابل‌ بَنات‌ النَّعْش‌ دانسته‌ است‌ و نزدیکترین‌ مشارق‌ و مغارب‌ را به‌ کهف‌، مشرق‌ و مغرب‌ رأس‌ السّرطان‌ قرار داده‌ است‌ که‌ چون‌ مدار خورشید در مدار رأس‌ السّرطان‌ قرار گیرد و بر کهف‌ بتابد، از کهف‌ منحرف‌ شده‌ و مقابل‌ سمت‌ راست‌ قرار می‌گیرد که‌ در پشت‌ جهت‌ مغرب‌ است‌؛ و چون‌ خورشید غروب‌ کند محاذی‌ با سمت‌ چپ‌ کهف‌ قرار میگیرد و شعاعش‌ بر جانب‌ چپ‌ کهف‌ میرسد و عفونت‌ آن‌ را میزداید و هوایش‌ را معتدل‌ میکند و نور خورشید بر بدنهای‌ آنان‌ نمی‌تابد تا جسدهایشان‌ را آزار دهد و لباس‌هایشان‌ را کهنه‌ سازد ـ انتهی‌.

و معلوم‌ است‌ که‌ بیضاوی‌ برای‌ انطباق‌ کهف‌ به‌ کهف‌ إفِسوس‌ با این‌ خصوصیّات‌ مجبور شده‌ است‌ جهت‌ راست‌ و چپ‌ را نسبت‌ به‌ خارج‌ غار بگیرد نه‌ داخل‌. و بسیاری‌ دیگر از مفسّرین‌ بر همین‌ طریق‌ بیضاوی‌، محلّ کهف‌ را قرار داده‌اند.

دوّم‌ آنکه‌: در آیۀ مبارکه‌ وارد است‌: وَ هُمْ فِی‌ فَجْوَهٍ مِنْهُ، یعنی‌ اصحاب‌ کهف‌ در مکان‌ مرتفع‌ و بلندی‌ که‌ در داخل‌ کهف‌ است‌ جای‌ گرفته‌اند، و در غار إفِسوس‌ چنین‌ محلّ مرتفعی‌ نیست‌. لیکن‌ این‌ اشکال‌ در صورتی‌ است‌ که‌ فَجْوَه‌ به‌ معنای‌ محلّ بلند باشد، و این‌ معلوم‌ نیست‌ بلکه‌ بسیاری‌ به‌ معنای‌ ساحت‌ یعنی‌ زمین‌ پهن‌ و گسترده‌ معنی‌ نموده‌اند.

سوّم‌ آنکه‌: در گفتار خدای‌ تعالی‌ وارد است‌ که‌:

قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی‌ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِم‌ مَسْجِدًا[2] آن‌ جماعتی‌ که‌ به‌ درِ غار آمدند و از امر آنان‌ مطّلع‌ شدند گفتند: ما در این‌ مکان‌ مسجدی‌ بنیاد خواهیم‌ کرد؛ و در کهف‌ إفِسوس‌ اثری‌ از صومعه‌ و کنیسه‌ و مسجدی‌ نیست‌.

کهف‌ وارد در قرآن‌، کهف‌ إفِسوس‌ است‌ یا رجیب‌

علاوه‌ بر آنکه‌: در آنجا چیزی‌ از کتابت‌ نامهای‌ اصحاب‌ کهف‌ و سگ‌ آنان‌ که‌ شاهد بر این‌ امر باشد نیست‌، به‌ خلاف‌ سائر کهوف‌ خصوصاً کهف‌ رَجیب‌ که‌ شواهد بسیاری‌ دلالت‌ دارد بر آنکه‌ همان‌ کهف‌ معروف‌ است‌.

این‌ کهف‌ در ۸ کیلومتری‌ عَمّان‌ پایتخت‌ اُردن‌ در نزدیکی‌ قریۀ رَجیب‌ است‌ که‌ در دامنۀ جنوبی‌ کوه‌ در سنگها حفّاری‌ شده‌ است‌.

و دو طرف‌ راست‌ و چپ‌ آن‌ باز است‌ که‌ آفتاب‌ بر آن‌ می‌تابد، و درِ کهف‌ در سمت‌ جنوب‌ است‌. و داخل‌ کهف‌ یک‌ سکّوی‌ کوچک‌ به‌ طول‌ سه‌ متر و عرض‌ دو متر و نیم‌ در برابر سطح‌ کهف‌ که‌ سه‌ متر در سه‌ متر است‌ قرار دارد. و در داخل‌ غار چند صورت‌ قبر است‌ بر شکل‌ «ناووس‌» که‌ گویا هشت‌ یا هفت‌ قبر بوده‌ باشد.

و در روی‌ دیوارهای‌ غار نقوش‌ و خطوطی‌ به‌ زبان‌ یونانی‌ قدیم‌ و ثمودی‌ نگاشته‌ شده‌ که‌ بواسطۀ اصطکاک‌ قابل‌ قرائت‌ نیست‌؛ و نیز شکل‌ سگی‌ به‌ رنگ‌ قرمز نقّاشی‌ شده‌، و در آن‌ غار زینت‌ها و زخارف‌ دیگری‌ نیز موجود است‌.

و در بالای‌ این‌ غار آثار صومعۀ بیزَنطیّه‌ موجود است‌ که‌ از پولهاو سکّه‌ها و سائر آثاری‌ که‌ از آنجا به‌ دست‌ آمده‌ و اکتشاف‌ شده‌ است‌، به‌ دست‌ می‌آید که‌ در زمان‌ پادشاه‌ جوستینوس‌ اوّل‌ ( 418 ـ ۴۲۷ میلادی‌) ساخته‌ شده‌ است‌. و آثار دیگری‌ یافت‌ شده‌ که‌ دلالت‌ دارد بر آنکه‌ آن‌ صومعه‌ بعد از غلبه‌ و استیلای‌ مسلمین‌ تبدیل‌ به‌ یک‌ مسجد اسلامی‌ گردیده‌ است‌ که‌ دارای‌ محراب‌ و مأذنه‌ و محلّ وضو است‌.

این‌ کهف‌ متروک‌ و مهجور بود، و به‌ مرور زمان‌ خراب‌ و منهدم‌ گشت‌. تا اینکه‌ ادارۀ باستانشناسی‌ دولت‌ اردن‌ اخیراً بواسطۀ حفّاریها و اکتشافات‌ بسیار پی‌ برد که‌ همان‌ کهف‌ مذکور در قرآن‌ است‌.

و بعضی‌ از روایات‌ مسلمین‌ نیز دلالت‌ دارد بر آنکه‌ کهف‌ مزبور در عَمّان‌ است‌. و یاقوت‌ در «معجم‌ البُلدان‌» آورده‌ است‌ که‌ رقیم‌ اسم‌ قریه‌ای‌ در نزدیکی‌ عَمّان‌ است‌.

و بلدۀ عمّان‌ در موضع‌ شهر فیلادِلفیا ساخته‌ شده‌ است‌ که‌ از مشهورترین‌ و زیباترین‌ شهرهای‌ آنروز بوده‌ است‌. و قبل‌ از اسلام‌ از اوائل‌ قرن‌ دوّم‌ میلادی‌ تحت‌ تصرّف‌ دولت‌ روم‌ بوده‌ است‌، ولیکن‌ در اوائل‌ قرن‌ اوّل‌ هجری‌ مسلمانان‌ آنجا را فتح‌ نموده‌ و ارض‌ مقدّس‌ به‌ تصرّف‌ آنها در آمد.

و حقّ اینست‌ که‌ مشخّصات‌ این‌ کهف‌ بیشتر منطبق‌ است‌ بر کهف‌ مذکور در قرآن‌ کریم‌ نسبت‌ به‌ مشخّصات‌ سائر کهف‌های‌ موجوده‌ و مشهوره‌ در کتب‌ و تواریخ‌.[3]

آنچه‌ استاد ما در این‌ باره‌ بحث‌ فرموده‌اند، در غایت‌ متانت‌ است‌. فقط‌ در یک‌ نکته‌ احتیاج‌ به‌ شرح‌ مختصری‌ داریم‌، و آن‌ اینکه‌ ایشان‌ طبق‌ آیۀ شریفۀ قرآن‌ چنین‌ پنداشته‌اند که‌ درِ کهف‌ باید رو به‌ جانب‌ جنوب‌ باشد تا خورشید در دو موقع‌: در هنگام‌ طلوع‌ بر دهانۀ راست‌ کهف‌، و در هنگام‌ غروب‌ بر دهانۀ چپ‌ کهف‌ بتابد، و افراد غارنشین‌ خورشید را فقط‌ در این‌ دو موقعیّت‌ ببینند؛ و بنا بر همین‌ اساس‌ ایراد فرموده‌اند به‌ کسانی‌ که‌ در کهف‌ را به‌ جانب‌ شمالی‌ گرفته‌اند، و فرموده‌اند: بنابراین‌ باید عنوان‌ راست‌ و چپ‌ را نسبت‌ به‌ خارج‌ کهف‌ دانست‌ نه‌ داخل‌ آن‌، و این‌ خلاف‌ معمول‌ و معروف‌ و خلاف‌ اعتبار است‌.

ولیکن‌ میگوئیم‌ که‌ اگر در کهف‌ رو به‌ سمت‌ شمال‌ باشد، با اعتبار و دلالت‌ آیۀ قرآن‌ نزدیکتر است‌ بدون‌ آنکه‌ محتاج‌ باشیم‌ عنوان‌ جهت‌ یمین‌ و یسار را از همان‌ عنوان‌ معروف‌ که‌ نسبت‌ به‌ داخل‌ کهف‌ است‌ تغییر دهیم‌.

چون‌ در آیۀ مبارکه‌ چنین‌ لفظی‌ نیامده‌ است‌ که‌ خورشید در دو هنگام‌ طلوع‌ و غروب‌ بر دهانۀ غار می‌تابد، بلکه‌ در هنگام‌ طلوع‌ به‌ لفظ‌ «تَزاوُر» و در هنگام‌ غروب‌ به‌ لفظ‌ «قَرْض‌» آمده‌ است‌.

تزاور به‌ معنای‌ میل‌ نمودن‌ و منحرف‌ شدن‌ است‌. یعنی‌ چون‌ آفتاب‌ طلوع‌ کند، از جانب‌ راست‌ کهف‌ (که‌ همان‌ جهت‌ راست‌ نسبت‌ به‌ داخل‌ غار است‌) میل‌ میکند و منحرف‌ می‌شود و بدون‌ اینکه‌ به‌ درون‌ غار بتابد، از پشت‌ غار عبور نموده‌، و تا هنگام‌ غروب‌نیم‌ دور از قوس‌ دائرۀ خود را طیّ کرده‌ و در وقت‌ غروب‌ نیز از جانب‌ چپ‌ غار میگذرد و غائب‌ می‌شود.

و این‌ معنی‌ با غاری‌ مناسب‌ است‌ که‌ درش‌ به‌ طرف‌ شمال‌ باشد نه‌ به‌ طرف‌ جنوب‌.

علاوه‌ بر این‌ میدانیم‌ که‌ اگر درِ غار جنوبی‌ باشد، در دوران‌ روز، خورشید به‌ درون‌ غار می‌تابد و خصوصاً در فصل‌ زمستان‌ شعاع‌ آن‌ تمام‌ غار را فرا میگیرد و به‌ درون‌ غار میرود، چون‌ در منطقۀ معتدلۀ شمالی‌ واقع‌ است‌.

و امّا اگر در غار رو به‌ طرف‌ شمال‌ باشد هیچگاه‌ شعاع‌ آفتاب‌ به‌ درون‌ غار نمیرسد و اجساد را متعفّن‌ نمی‌سازد؛ چون‌ سیر خورشید نسبت‌ به‌ غار همیشه‌ جنوبی‌ است‌ و محال‌ است‌ که‌ نور آن‌ به‌ درون‌ غار که‌ درِ آن‌ به‌ طرف‌ شمال‌ قرار دارد بتابد؛ و بنابراین‌ اصحاب‌ کهف‌ در مکان‌ واسع‌، از هوای‌ خنک‌ و نسیم‌ ملایم‌ بهره‌مند شده‌ و گزندی‌ از آفتاب‌ ندارند.

و شاید بر همین‌ اساس‌ مرحوم‌ شعرانی‌ در کتاب‌ «نَثر طوبَی‌» اینطور تفسیر کرده‌اند که‌: آفتاب‌ منحرف‌ می‌گشت‌ از اصحاب‌ کهف‌ به‌ طرف‌ راست‌ کسی‌ که‌ در غار روی‌ به‌ درِ غار ایستاده‌ باشد.

چنانکه‌ در نظائر این‌ عبارت‌ مقصود است‌، یعنی‌ اوّل‌ صبح‌ آفتاب‌ بر غار می‌تابید، آنگاه‌ منحرف‌ می‌شد به‌ طرف‌ راست‌ و غائب‌ می‌گشت‌، باز به‌ هنگام‌ غروب‌ می‌آمد و از طرف‌ چپ‌ میگذشت‌.

اگر درِ غار رو به‌ شمال‌ داشت‌، اوّل‌ صبح‌ و هنگام‌ غروب‌، آفتاب‌ داشتند. و در میان‌ روز در سایه‌ بودند، و باز هنگام‌ غروب‌ آفتاب‌ داشتند.و اگر در غار روی‌ به‌ جنوب‌ بود همیشه‌ آفتاب‌ در آن‌ می‌افتاد، امّا آنها جائی‌ خوابیده‌ بودند در میان‌ غار که‌ آفتاب‌ از دست‌ راست‌ و دست‌ چپ‌ می‌گذشت‌ و آنها را آسیب‌ نمی‌رسانید [4]

اصحاب‌ کهف‌ در چه‌ زمانی‌ بوده‌اند؟

۵ ـ اصحاب‌ کهف‌ در چه‌ زمانی‌ بودند؟

تقریباً می‌توان‌ گفت‌ مفسّرین‌ اجماع‌ دارند بر آنکه‌ قصّۀ اصحاب‌ کهف‌ در زمان‌ دَقْیوس‌ امپراطور روم‌ ـ که‌ دوران‌ سلطنت‌ او فیمابین‌ 249 تا ۲۵۱ میلادی‌ است‌ ـ و یا در زمان‌ دَقْیانوس‌ امپراطور دیگر روم‌ ـ که‌ دوران‌ سلطنتش‌ فیمابین‌ 285 تا ۳۰۵ میلادی‌ است‌ ـ بوده‌ است‌.

و این‌ معنی‌ را مسیحیّون‌ نیز ادّعا دارند، و قائلند بر اینکه‌ این‌ حکّام‌ بر دین‌ مسیح‌ سخت‌ میگرفتند و مردمان‌ موحّد را در شکنجه‌ و آزار و گرسنگی‌ و تشنگی‌ قرار میدادند.

ولیکن‌ این‌ مطلب‌ را نمی‌توان‌ پذیرفت‌؛ چون‌ اوّلین‌ کسی‌ که‌ از سُریانیّین‌ داستان‌ اصحاب‌ کهف‌ را در کتاب‌ خود نوشت‌، جیمس‌ ساروغی‌ (Jimes Of Sarug) است‌ که‌ در سال‌ 521 میلادی‌ فوت‌ کرده‌ است‌، و این‌ کتاب‌ را در سنۀ ۴۷۴ میلادی‌ تألیف‌ کرده‌ است‌.

و طبق‌ آیۀ قرآن‌ اصحاب‌ کهف‌ سیصد و نه‌ سال‌ خوابیده‌اند، و چون‌ سنوات‌ قرآن‌ قمری‌ است‌ اگر مابِه‌التّفاوت‌ سالهای‌ قمری‌ را ازشمسی‌ در این‌ مدّت‌ که‌ نُه‌ سال‌ میشود کسر کنیم‌، مدّت‌ درنگ‌ آنان‌ در کهف‌ سیصد سال‌ شمسی‌ خواهد شد؛ و چون‌ سنوات‌ رومی‌ شمسی‌ است‌، پس‌ باید درنگ‌ اصحاب‌ کهف‌ خیلی‌ زودتر از زمان‌ دقیوس‌ یا دقیانوس‌ باشد.

امّا از طرفی‌ مسیحیان‌ چون‌ قائل‌ به‌ قرآن‌ کریم‌ نیستند، و از طرفی‌ دیگر زمان‌ بیدار شدن‌ آنها را در زمان‌ پادشاه‌ صالح‌ ثئودوسیوس‌ که‌ فیمابین‌ سالهای‌ 408 تا ۴۵۱ میلادی‌ سلطنت‌ کرده‌ است‌ میدانند، بنابراین‌ درنگ‌ اصحاب‌ کهف‌ را تا زمان‌ دقیوس‌ دویست‌ سال‌ یا مقداری‌ کمتر میدانند.

رفیق‌ وفا دجّانی‌ در کتاب‌ «اکتشافُ کهفِ أهل‌ الکهف‌» که‌ در سنۀ ۱۹۶۴ میلادی‌ انتشار داده‌ است‌، متوجّه‌ این‌ معنی‌ شده‌ و در کتاب‌ خود گفته‌ است‌ که‌: پادشاهی‌ که‌ اصحاب‌ کهف‌ در زمان‌ او غائب‌ شدند دقیوس‌ یا دقیانوس‌ نبوده‌، بلکه‌ طراجان‌ بوده‌ است‌ که‌ فیمابین‌ سالهای‌ 98 تا ۱۱۷ میلادی‌ حکومت‌ روم‌ را به‌ عهده‌ داشته‌ است‌.

طراجان‌ در سنۀ ۱۱۲ میلادی‌ فرمانی‌ صادر کرد مبنی‌ بر اینکه‌ هر شخص‌ عیسوی‌، که‌ عبادت‌ آلهه‌ و ارباب‌ انواع‌ را ترک‌ نماید، خائن‌ به‌ حکومت‌ شناخته‌ شده‌ و به‌ جوخۀ اعدام‌ سپرده‌ میشود.

اگر فرض‌ کنیم‌ اصحاب‌ کهف‌ در همین‌ سال‌ به‌ درون‌ کهف‌ رفته‌اند، ۱۱۲ به‌ اضافۀ ۳۰۰ مساوی‌ است‌ با ۴۱۲؛ پس‌ از گذشت‌ سیصد سال‌ شمسی‌ در سنۀ ۴۱۲ بیدار شده‌اند. و این‌ در همان‌ ایّام‌سلطنت‌ پادشاه‌ صالح‌ عادل‌ ثئودوسیوس‌ بوده‌ است‌. [5]

آنچه‌ به‌ صاحب‌ این‌ کتاب‌ می‌توان‌ اشکال‌ کرد اینست‌ که‌ دلیل‌ کافی‌ برای‌ به‌ خواب‌ رفتن‌ اصحاب‌ کهف‌ در زمان‌ طراجان‌ و بیدار شدن‌ آنها در زمان‌ ثئودوسیوس‌ نداریم‌. بنابراین‌، اینگونه‌ طرحی‌ که‌ نموده‌اند از مجرّد فرضیّه‌ تجاوز نمی‌کند، و شاهد تاریخی‌ قرار نمی‌گیرد.

روی‌ همین‌ زمینه‌، علاّمۀ طباطبائی‌ پس‌ از بحث‌ و نقد و تحلیل‌، از تعیین‌ زمان‌ آنها خودداری‌ نموده‌ و بحث‌ را تعقیب‌ نکرده‌اند.

و از طرفی‌ میدانیم‌ که‌ این‌ داستان‌ اگر قبل‌ از حضرت‌ مسیح‌ اتّفاق‌ افتاده‌ بود، مایۀ افتخاری‌ برای‌ یهودیان‌ بود؛ و آنها این‌ داستان‌ را با رنگ‌ها و زینت‌ها، آب‌ و تاب‌ داده‌ و بیان‌ میکردند؛ در حالیکه‌ در کتب‌ یهود از این‌ قضیّه‌ خبری‌ نیست‌.

و آنچه‌ بیشتر به‌ آن‌ معتقدند از ملل‌ غیر اسلامی‌، همان‌ مسیحیان‌ هستند.

خواند میر این‌ داستان‌ را در زمان‌ پادشاهی‌ بلاش‌ پسر فیروز هشتمین‌ پادشاه‌ اشکانی‌ نقل‌ کرده‌ است‌.[6]

حمد الله‌ مستوفی‌ پس‌ از آنکه‌ نام‌ شش‌ نفر از آنها را میبرد و با شبان‌ هفت‌ نفر می‌شوند میگوید: اینان‌ در زمان‌ دقیانوس‌ که‌ قبل‌ ازحضرت‌ عیسی‌ بود به‌ دین‌ حضرت‌ موسی‌ گرویدند؛ و چون‌ از پادشاه‌ ظالم‌ پیروی‌ نکردند، به‌ کهف‌ پناهنده‌ شده‌ و سیصد و نه‌ سال‌ خوابیدند و خداوند بعد از ظهور حضرت‌ عیسی‌ آنانرا زنده‌ گردانید. [7]

بلعمی‌ (در ترجمۀ تاریخ‌ طبری‌) پس‌ از آنکه‌ مفصّلاً داستان‌ آنها را طبق‌ آیات‌ قرآن‌ بیان‌ میکند، خواب‌ آنانرا در کهف‌، و در زمان‌ دقیانوس‌ میداند. و نیز معتقد است‌ که‌ در زمان‌ قبل‌ از حضرت‌ مسیح‌ به‌ کهف‌ پناهنده‌ شدند، و جُرم‌ آنها پذیرش‌ شریعت‌ حضرت‌ موسی‌ و عدم‌ اطاعت‌ از آلهه‌ بوده‌ است‌.

و چون‌ حضرت‌ عیسی‌ ظهور فرمود داستان‌ اصحاب‌ کهف‌ را که‌ از بنی‌ اسرائیل‌ بودند بگفت‌، و گفت‌ که‌: آنان‌ زنده‌ می‌شوند و مردم‌ آنها را می‌بینند، و بار دیگر آنها می‌میرند؛ و این‌ آیتی‌ است‌ برای‌ معاد و قیامت‌.

پس‌ یک‌ نفر از آنها که‌ اسمش‌ مکسلمینا بود زنده‌ شد ـ و او مهتر بقیّه‌ بود ـ و آنان‌ را آواز داد، همگی‌ زنده‌ شدند و سگ‌ آنها نیز زنده‌ شده‌ و بر پای‌ خاست‌. و چون‌ مردم‌ آن‌ سکّه‌ را که‌ برای‌ خرید طعام‌ یک‌ نفر از آنها به‌ شهر برده‌ بود دیدند، دانستند که‌ او از اصحاب‌ کهف‌ است‌ که‌ در انجیل‌ قصّۀ ایشان‌ را خوانده‌ بودند. علماء انجیل‌ گرد آمدند تا آن‌ قصّه‌ را از او که‌ یملیخا نام‌ داشت‌ شنیدند، و او را به‌ نزد پادشاه‌ بردند.

پادشاه‌ گفت‌: ای‌ جوانمرد! بشارت‌ باد ترا که‌ دقیانوس‌ بمرد؛ و از روزگار او تا این‌ ساعت‌ سیصد و نُه‌ سال‌ است‌. خداوند پیغمبری‌ فرستاده‌ است‌ به‌ نام‌ عیسی‌ و کتابی‌ از آسمان‌ آورده‌ به‌ نام‌ انجیل‌ و قصّۀ شما در آن‌ کتاب‌ آمده‌ است‌.

ما خدا را می‌پرستیم‌، و به‌ دین‌ عیسی‌ هستیم‌؛ و شما را می‌جُستیم‌ که‌ کِی‌ از کهف‌ بیرون‌ می‌آئید. ـ و سپس‌ تا آخر داستان‌، قضیّه‌ را بیان‌ میکند. [8]

باری‌، بر آنچه‌ این‌ مورّخین‌ نقل‌ کرده‌اند از نقطۀ نظر تطبیق‌ زمانی‌ اشکالی‌ وارد نیست‌، ولی‌ آن‌ پادشاه‌ جائر را دقیانوس‌ ذکر کرده‌اند و معلوم‌ است‌ که‌ زمان‌ سلطنت‌ او بعد از دو قرن‌ و نیم‌ از تولّد حضرت‌ عیسی‌ بوده‌ است‌.

و نیز در «لغت‌ نامۀ دهخدا» در مادّۀ کهف‌ گوید: اصحاب‌ کهف‌ از اهل‌ رومند بر دین‌ مسیح‌، و به‌ روایت‌ ابن‌ قُتَیبه‌ قبل‌ از مسیح‌ بوده‌اند. [9]

و به‌ نظر میرسد آنچه‌ را که‌ آیه‌ الله‌ شعرانی‌ در این‌ مقام‌ افاده‌ نموده‌اند به‌ واقع‌ نزدیکتر باشد. ایشان‌ چنین‌ گفته‌اند:

 این‌ قصّه‌ در زمان‌ بسیار قدیم‌ اتّفاق‌ افتاد، چنانکه‌ ارسطو آنرا نقل‌ کرده‌؛ و خود ارسطو بیش‌ از سیصد سال‌ پیش‌ از میلاد مسیح‌درگذشت[۱۰]‌. و خدا داند اصحاب‌ کهف‌ چند سال‌ پیش‌ از ارسطو بودند.

شیخ‌ الرّئیس‌ أبوعلیّ بن‌ سینا معتقد بود که‌ اصحاب‌ کهف‌ قوم‌ دیگر بودند، و حکایتی‌ که‌ ارسطو نقل‌ کرده‌ قصّۀ دیگر است‌.

در طبیعیّات‌ «شفا» در صفحۀ ۷۰ دو سطر به‌ آخر صفحه‌ مانده‌ گوید:

وَ قَدْ حَکَی‌ الْمُعَلِّمُ الاوَّلُ أیْضًا أنَّ قَوْمًا مِنَ الْمُتَألِّهینَ عَرَضَ لَهُمْ شَبیهٌ بِذَلِکَ. وَ یَدُلُّ التّاریخُ عَلَی‌ أنَّهُمْ کانوا قَبْلَ أصْحابِ الْکَهْف‌ ـ انتهی‌.

] «و به‌ تحقیق‌ که‌ معلّم‌ اوّل‌: ارسطو نیز حکایت‌ کرده‌ است‌ که‌ برای‌ جماعتی‌ از متألِّهین‌ شبیه‌ این‌ قضیّه‌ پیش‌ آمده‌ است‌. و تاریخ‌ دلالت‌ دارد بر آنکه‌ آنان‌ قبل‌ از اصحاب‌ کهف‌ بوده‌اند.» [

شاید پس‌ از آنکه‌ حضرت‌ مسیح‌ علیه‌ السّلام‌ مبعوث‌ شد، عیسویان‌ این‌ قصّه‌ را که‌ در یونان‌ بر سر زبانها متداول‌ بود و ارسطو نقل‌ کرده‌، به‌ ارتکاز ذهنی‌ نسبت‌ به‌ مؤمنین‌ حضرت‌ مسیح‌ علیه‌السّلام‌ دادند.

و اکثر مسیحیانِ عهد ما قصّۀ اصحاب‌ کهف‌ را معتبرنمی‌شمارند، و در قرآن‌ صریح‌ نفرمود اصحاب‌ کهف‌ در چه‌ عهد بودند؛ پس‌ بعید نیست‌ که‌ اصل‌ قضیّه‌ همان‌ باشد که‌ پیش‌ از حضرت‌ مسیح‌ اتّفاق‌ افتاد. و تفاصیل‌ دیگر که‌ در قرآن‌ نیست‌، اقتباس‌ از مسیحیانی‌ است‌ که‌ به‌ اصحاب‌ کهف‌ معتقد بودند؛ مگر چیزی‌ از معصوم‌ ثابت‌ شود.[۱۱]

آیا اصحاب‌ کهف‌ پس‌ از بیداری‌ مردند یا باز به‌ خواب‌ رفتند؟

۶ ـ آیا اصحاب‌ کهف‌ بعد از بیدار شدن‌ باز به‌ خواب‌ رفتند یا مردند؟

روایات‌ وارده‌ از رسول‌ الله‌ و اهل‌ بیت‌ در این‌ باره‌ متفاوت‌ است‌. بعضی‌ دلالت‌ دارد بر آنکه‌ دوباره‌ به‌ خواب‌ رفتند و تا حال‌ زنده‌اند، و بعضی‌ دیگر دلالت‌ دارد بر آنکه‌ پس‌ از بیدار شدن‌ و اطّلاع‌ پادشاه‌ زمان‌ مردند.

در روایتی‌ که‌ از «تفسیر علیّ بن‌ إبراهیم‌» آوردیم‌ چنین‌ وارد است‌ که‌: چون‌ آنها دانستند که‌ خداوند آنانرا آیت‌ الهی‌ قرار داده‌ است‌ بَکَوْا وَ سَأَلُوا اللَهَ أَنْ یُعِیدَهُمْ إلَی‌ مَضَاجِعِهِمْ نَآئِمِینَ کَمَا کَانُوا[12]

«گریستند و از خداوند مسألت‌ کردند که‌ آنها را به‌ حال‌ خواب‌ به‌ خوابگاههایشان‌ مانند زمان‌ اوّل‌ باز گرداند.»

و علاّمۀ طباطبائی‌ مُدَّ ظلّه‌، همین‌ نکته‌ را یکی‌ از وجوه‌ إشکال‌ به‌ این‌ روایت‌ دانسته‌ و فرموده‌اند:

در روی‌ بسیط‌ زمین‌، کهفی‌ معهود نیست‌ که‌ در آن‌ جماعتی‌ براین‌ اوصاف‌ در حال‌ خواب‌ باشند.[۱۳]

و نیز فرموده‌اند: از جمله‌ اختلافات‌ بین‌ روایات‌ وارده‌ در این‌ قصّه‌ اینست‌ که‌ بعضی‌ از آنها میگویند خداوند ارواح‌ آنها را قبض‌ نمود، و بعضی‌ میگویند خداوند برای‌ بار دوّم‌ آنانرا به‌ خواب‌ برد، پس‌ ایشان‌ تا روز بازپسین‌ درخوابند، و خداوند در هر سال‌ دوبار آنانرا پهلو به‌ پهلو میکند؛ از راست‌ به‌ چپ‌ و بالعکس‌.[14]

و نیز روایتی‌ را از «الدّرّ المنثور» روایت‌ می‌کنند که‌ ابن‌ عبّاس‌ میگوید: با معاویه‌ برای‌ غزوۀ مَضیق‌ به‌ صوب‌ روم‌ روانه‌ شدیم‌، و مرور ما به‌ کهفی‌ افتاد که‌ در آن‌ اصحاب‌ کهف‌ واردۀ در قرآن‌ اقامت‌ داشته‌اند؛ و معاویه‌ گفت‌: باید داخل‌ غار شویم‌ و این‌ افراد را نظاره‌ کنیم‌.

ابن‌ عبّاس‌ گفت‌: خداوند نظاره‌ آنانرا برای‌ کسی‌ که‌ بهتر از تو بوده‌ است‌ که‌ همان‌ رسول‌ خدا باشد منع‌ کرده‌ و گفته‌ است‌:

لَوِاطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا[15]

«اگر بر آنان‌ اطّلاع‌ پیدا مینمودی‌ پشت‌ به‌ فرار میدادی‌ و وجودت‌ سرشار از ترس‌ و وحشت‌ می‌شد.» [16]

 این‌ روایت‌ مفصّل‌ است‌ و بین‌ مفسّرین‌ مشهور است‌. و کهفی‌ که‌ در مضیق‌ است‌ همان‌ کهف‌ إفِسوس‌ است‌ که‌ در امروز اثری‌ از آن‌اجساد در آن‌ نیست‌. و علاوه‌ ابن‌ عبّاس‌ خواسته‌ است‌ حال‌ آنانرا در حال‌ خواب‌ برای‌ معاویه‌ با ذکر آیه‌ مجسّم‌ کند که‌ قبل‌ از بیدار شدن‌ چنین‌ بوده‌اند؛ نه‌ حال‌ آنانرا بعد از خواب‌.

علاوه‌ بر اینها روایت‌ دیگری‌ از ابن‌ عبّاس‌ در «الدّرّ المنثور» از عبدالرّزّاق‌ و ابن‌ أبی‌ حاتِم‌ از عَکْرَمه‌ وارد است‌ که‌ پس‌ از بیان‌ قصّه‌ در آخرش‌ چنین‌ وارد است‌:

چون‌ پادشاه‌ با مردم‌ سوار شدند و تا درِ کهف‌ آمدند، آن‌ جوان‌ و جوانمرد گفت‌: بگذارید من‌ به‌ رفقای‌ خود بپیوندم‌!

چون‌ داخل‌ کهف‌ شد و رفقای‌ خود را دید، و آنان‌ نیز او را دیدند، خداوند حسّ را از آنها گرفت‌.

و چون‌ پادشاه‌ و همراهانش‌ هر چه‌ منتظر شدند آن‌ جوانمرد باز نگشت‌، داخل‌ در غار شد، و مردم‌ نیز داخل‌ شدند؛ دیدند آنها به‌ صورت‌ جسدهائی‌ در آمده‌اند که‌ هیچ‌ کهنه‌ نشده‌اند، ولیکن‌ روح‌ در آنها نیست‌. و در اینحال‌ پادشاه‌ گفت‌: اینست‌ علامتی‌ که‌ خداوند برای‌ بَعث‌ و معاد شما قرار داده‌ است‌.

ابن‌ عبّاس‌ با حَبیب‌ بن‌ مُسْلِمه‌ به‌ جنگ‌ میرفتند، و مرورشان‌ بر آن‌ کهف‌ افتاد. دیدند در آنجا مقداری‌ از استخوانهای‌ انسان‌ ریخته‌ است‌.

مردی‌ گفت‌: اینها استخوانهای‌ اصحاب‌ کهف‌ است‌.

ابن‌ عبّاس‌ گفت‌: بیش‌ از سیصد سال‌ است‌ که‌ استخوانهای‌ آنهااز بین‌ رفته‌ است‌ ـ الحدیث‌.[17]

علّت‌ دخول‌ اصحاب‌ کهف‌ در کهف‌

۷ ـ علّت‌ بیرون‌ آمدن‌ اصحاب‌ کهف‌ از شهر، و دخول‌ در کهف‌ چه‌ بود؟

خداوند قصّۀ آنها را در قرآن‌ کریم‌ چنین‌ بیان‌ میکند که‌:

إِنَّهُمْ فِتْیَهٌ ءَامَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَـٰهُمْ هُدًی‌ * وَ رَبَطْنَا عَلَی‌' قُلُوبِهِمْ. [18]

در اینجا سه‌ صفت‌ و اثر، برای‌ آنان‌ بیان‌ میکند:

اوّل‌: آنکه‌ جوانان‌ و جوانمردانی‌ بودند که‌ به‌ پروردگار خود ایمان‌ آوردند.

دوّم‌: زیادی‌ و اشتداد هدایت‌ و راهنمائی‌ آنان‌ بسوی‌ کمال‌؛ که‌ نفس‌ ایمان‌ و تقوی‌ موجب‌ زیادی‌ ایمان‌ میگردد.

سوّم‌: بستگی‌ و پیوند دل‌ با خدای‌ خود، بطوریکه‌ از تردید و تحیّر و شکّ و دودلی‌ و قلق‌ و اضطراب‌ رهائی‌ جسته‌، و پیوسته‌ ملازم‌ حقّ بوده‌ و از تجاوز و خروج‌ از حدّ خودداری‌ جستند.

‌ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ لَن‌ نَدْعُوَا مِن‌ دُونِهِ إِلَـٰهًا لَقَدْ قُلْنَآ إِذًا شَطَطًا * هَـٰٓؤُلَآءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن‌ دُونِهِ ءَالِهَهً لَوْلَا یَأْتُونَ عَلَیْهِم‌ بِسُلْطَـٰنِ بَیِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی‌' عَلَی‌اللَهِ کَذِبًا. [19]

با این‌ قیام‌ و اعلام‌ به‌ اینکه‌ «پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین‌ است‌، و ما ابداً غیر از خداوند معبودی‌ را نمی‌خوانیم‌ که‌ در اینصورت‌ به‌ گفتار گزاف‌ و پریشان‌ دست‌ زده‌ایم‌.» حقیقت‌ ایمان‌ و صفای‌ خود را ابراز کردند. و سپس‌ با اشکال‌ و ایراد به‌ قوم‌ خود که‌ «غیر از خدا به‌ دنبال‌ پرستش‌ آلهه‌ رفته‌اند، و بدون‌ دلیل‌ و برهان‌ روشن‌، کورکورانه‌ از آنها پیروی‌ کرده‌اند» آنها را محکوم‌ حجّت‌ خود نموده‌؛ و در آخر با گفتار به‌ اینکه‌ «کدام‌ کس‌ ستمکارتر است‌ از کسی‌ که‌ به‌ خداوند افترا و دروغ‌ ببندد؟» آنانرا مطرود و منفور و جائر و ظالم‌ خوانده‌اند.

و این‌ گفتاری‌ است‌ که‌ سراپا مشحون‌ از حکمت‌ است‌؛ و با آن‌، إبطال‌ ربوبیّت‌ ارباب‌ اصنام‌ را از ملائکه‌ و جنّ و مصلحین‌ از افراد بشر ـ که‌ فلسفۀ وثنیّت‌، اثبات‌ اُلوهیّت‌ آنها را می‌نماید ـ نموده‌اند؛ فلسفه‌ای‌ که‌ اثبات‌ الوهیّت‌ ارباب‌ را میکند، نه‌ خود اصنام‌ را، اصنام‌ و تماثیلی‌ که‌ صُوَر و امثله‌ برای‌ آن‌ ارباب‌ هستند؛ و آن‌ حقیقت‌ را بدین‌ صورت‌ مُمثَّل‌ می‌سازند.

در اینجا این‌ جوانمردان‌ ابتداءً گفتار خود را به‌ توحید آغاز نموده‌ و فریاد رَبُّنَا رَبُّ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ برآوردند، و ربوبیّت‌ همۀ موجودات‌ را إسناد به‌ ذات‌ حقّ دادند؛ حقّ لاشریک‌ له‌ و تعالی‌. و ابطال‌ وثنیّتی‌ نمودند که‌ برای‌ هر نوع‌ از انواع‌ آفریده‌شدگان‌، إله‌ و ربّی‌ مانند ربّ آسمان‌ و ربّ زمین‌ و ربّ انسان‌ قائل‌ بود؛ و سپس‌ مطلب‌ خود را تأکید کردند به‌ گفتارشان‌ که‌ لَنْ نَدْعُوَا مِن‌ دُونِهِ إِلَـٰهًا. و با این‌

حقیقت‌ نفی‌ آلهه‌ای‌ را نمودند که‌ وثنیّت‌ در فوق‌ ارباب‌ انواع‌، چون‌ عقول‌ کلّیّه‌ قرار داده‌؛ و «صابئین‌» و «بَرَهما» و «سیوا» و «وِشنو» آنها را می‌پرستیدند. و باز این‌ مطلب‌ را تأکید کردند که‌ لَقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا، و اعلان‌ نمودند که‌ این‌ گفتاری‌ است‌ مقرون‌ به‌ ظلم‌ و تجاوز و غلوّ در حقّ مخلوق‌ که‌ او را به‌ درجۀ خالق‌ بالا میبرد.

و سپس‌ باز بر قوم‌ خود حمله‌ آورده‌ و با قول‌ به‌ اینکه‌ آنان‌ غیر از خدا را می‌پرستند، و چرا دلیل‌ و حجّت‌ قاطعی‌ نمی‌آورند؛ فلسفۀ آنها را ابطال‌ می‌نمایند.

و بالجمله‌ چون‌ در مقابل‌ وثنیّت‌ که‌ خود دارای‌ فلسفه‌ بوده‌اند، اینان‌ قیام‌ نمودند و جهاراً اعلان‌ توحید در دادند، و مورد سوءقصد و ضرب‌ و قتل‌ واقع‌ می‌شدند؛ به‌ ناچار از شهر گریخته‌ و برای‌ حفظ‌ جان‌ خود، در میان‌ کهف‌ که‌ مستقرّ رحمت‌ خدا بود مأوی‌ گرفتند.

خداوند نیز مَقدم‌ میهمانان‌ خود را گرامی‌ داشته‌، بر گوش‌ آنان‌ چون‌ لای‌ لای‌ کودکان‌ که‌ به‌ خواب‌ روند نغمه‌های‌ ذوق‌ و شوق‌ و جذبات‌ رحمت‌ الهیّه‌ برسانید تا در آن‌ مکان‌ مرتفع‌ و متّسع‌ آرمیدند. و پیوسته‌ چون‌ مادر مهربان‌ که‌ طفل‌ به‌ گاهواره‌ سپارد و خود بیدار آنرا تکان‌ دهد، آنها را به‌ چپ‌ و راست‌ میگردانید تا بدنشان‌ کهنه‌ نگردد و نپوسد، و از نسیم‌ وارد در غار استفاده‌ کنند، و از آفتاب‌ و تابش‌ آن‌ در امان‌ باشند.

حکمت‌ داستان‌ اصحاب‌ کهف‌، ارائه‌ بعث‌ و معاد است‌

۸ ـ حکمت‌ خوابیدن‌ و بیدار شدن‌ اصحاب‌ کهف‌ چه‌ بود؟

آیاتی‌ که‌ در این‌ زمینه‌ وارد شده‌ است‌ و داستان‌ آنان‌ را از امورعجیبه‌ نمی‌شمرد، و جهت‌ ربط‌ و اتّصال‌ این‌ آیات‌ با آیات‌ سابق‌ بر آن‌ که‌ دلالت‌ دارد بر آنکه‌ آنچه‌ خداوند در روی‌ زمین‌ قرار داده‌ است‌ زینت‌ است‌ که‌ انسان‌ بدان‌ دل‌ می‌بندد و آرامش‌ پیدا میکند و همّت‌ خود را صرفاً مصروف‌ بدان‌ میدارد و از غیر آن‌ بکلّی‌ غافل‌ میگردد، و سپس‌ یکباره‌ بعد از گذشتن‌ ایّام‌ قلیلی‌ زمین‌ را تبدیل‌ به‌ یک‌ صفحۀ پاک‌ و خالی‌ میکند و از همۀ زینتها و موجودات‌ اثری‌ در آن‌ نمی‌گذارد؛ برای‌ آنستکه‌ بفهماند زندگانی‌ دنیا نیز جز سرابی‌ بیش‌ نیست‌ که‌ افراد بدان‌ دل‌ می‌بندند. نظیر آنچه‌ برای‌ اصحاب‌ کهف‌ واقع‌ شده‌ است‌، که‌ چون‌ خداوند خواب‌ را بر آنها مسلّط‌ گردانید و سیصد سال‌ شمسی‌ آرمیدند؛ چون‌ بیدار شدند، درنگ‌ در این‌ مدّت‌ طولانی‌ را جز درنگ‌ یک‌ روز یا نیم‌ روزی‌ ندانستند.

انسان‌ نیز در دنیا زیست‌ میکند، و به‌ زخارف‌ و زینتهای‌ آن‌ دل‌ می‌بندد، و از سوای‌ امور دنیوی‌ بکلّی‌ انصراف‌ پیدا میکند و غافل‌ می‌شود؛ این‌ مانند آیۀ اصحاب‌ کهف‌ است‌.

خداوند مردگان‌ را نیز زنده‌ میکند، و از این‌ خواب‌ گران‌ بیدار می‌سازد؛ و سپس‌ از آنها می‌پرسد: شما در روی‌ زمین‌ چقدر درنگ‌ نموده‌اید؟

کَمْ لَبِثْتُمْ فِی‌ الارْضِ عَدَدَ سِنِینَ * قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ.[۲۰]

در پاسخ‌ میگویند: «ما یک‌ روز یا بعضی‌ از یک‌ روز را در روی‌زمین‌ توقّف‌ داشته‌ایم‌.»

کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ مَا یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُوٓا إِلَّا سَاعَهً مِن‌ نَهَارٍ.[۲۱]

«گویا چون‌ پردۀ قیامت‌ از جلوی‌ دیدگان‌ آنان‌ برخیزد، جز یک‌ ساعت‌ از یک‌ روز را درنگ‌ نکرده‌اند.»

پس‌ قصّۀ اصحاب‌ کهف‌، داستان‌ و قضیّۀ تازه‌ای‌ نیست‌؛ بلکه‌ نظیر میلیونها از این‌ آیات‌ متکرّره‌ای‌ است‌ که‌ تا شب‌ و روز دوام‌ دارد برای‌ انسان‌ جاری‌ و ساری‌ است‌.

خداوند میخواهد در این‌ آیات‌ به‌ پیغمبرش‌ بفهماند که‌: گویا تو توجّه‌ ننموده‌ای‌ که‌ اشتغال‌ مردم‌ به‌ دنیا و ایمان‌ نیاوردن‌ آنها به‌ قرآن‌ بواسطۀ تعلّق‌ نفوسشان‌ به‌ زینت‌ زمین‌، یک‌ آیۀ الهیّه‌ است‌ مشابه‌ با آیۀ اصحاب‌ کهف‌ که‌ به‌ خواب‌ رفتند و سپس‌ بیدار شدند؛ مردم‌ نیز زندگی‌ می‌کنند و می‌میرند و سپس‌ مبعوث‌ میگردند.

قصّۀ اصحاب‌ کهف‌ عجیب‌ نیست‌. آنچه‌ بر سر تمام‌ افراد انسان‌ می‌آید، از مفتون‌ شدنشان‌ به‌ زینتهای‌ دنیوی‌ و غفلت‌ آنها از امر معاد، و سپس‌ مبعوث‌ شدن‌ آنها در روز بازپسین‌ در حالیکه‌ این‌ درنگ‌ خود را در دنیا کوتاه‌ می‌شمرند، همه‌ و همه‌ از همین‌ قبیل‌ است‌.

خداوند اصحاب‌ کهف‌ را در این‌ مدّت‌ طولانی‌ به‌ خواب‌ برد و بیدار کرد، تا به‌ منکرین‌ معاد که‌ همان‌ متعبّدین‌ به‌ آلهه‌ و ارباب‌ انواع‌ اصنام‌ بودند برساند که‌ مردن‌ و زنده‌ شدن‌ عیناً همانند رقود اصحاب‌ کهف‌ و سپس‌ تنبّه‌ و بیداری‌ آنهاست‌.

چگونه‌ پروردگار تبارک‌ و تعالی‌ ارواح‌ آنان‌ را در این‌ مدّت‌ طویل‌ از آنها گرفت‌، و شعور و ادراکاتشان‌ را تعطیل‌ کرد، و حواسّ آنها را راکد نمود، و آثار بدنیّه‌ چون‌ نشو و نما و روئیدن‌ موی‌ها و ناخن‌ها و تغییرات‌ صورت‌ و شمائل‌ و ظهور آثار پیری‌ و فرسودگی‌ را از آنان‌ برداشت‌، و سلامت‌ ظاهر بدنهایشان‌ را از خرابی‌ و لباسهایشان‌ را از کهنگی‌ و پوسیدگی‌ حفظ‌ فرمود، و سپس‌ آنها را مانند همان‌ روزی‌ که‌ داخل‌ در کهف‌ شدند رجوع‌ داد؛ بعینه‌ داستان‌ انتزاع‌ ارواح‌ از اجساد بواسطۀ مردن‌، و پس‌ از آن‌ ارجاعشان‌ به‌ همان‌ حالیکه‌ در دنیا بودند چنین‌ است‌. هر دو داستان‌ از خوارق‌ عادات‌ است‌ و جز مجرّد استبعاد، وجهی‌ برای‌ ردّ کردن‌ آنها نیست‌.

داستان‌ اصحاب‌ کهف‌ در زمانی‌ به‌ وقوع‌ پیوست‌ که‌ تنازعی‌ شدید در امر معاد و بعثت‌ مردگان‌ بین‌ موحّدین‌ ـ که‌ مفارقت‌ ارواح‌ را از اجساد، به‌ علّت‌ مردن‌ و سپس‌ رجوع‌ ارواح‌ را به‌ ابدان‌، در وقت‌ بعث‌ میدانستند ـ و بین‌ مشرکین‌ ـ که‌ مفارقت‌ روح‌ را از بدن‌ عِندالموت‌ قبول‌ داشتند ولیکن‌ منکر بعثت‌ و معاد و بازگشت‌ روح‌ به‌ بدن‌ بودند ـ در گرفته‌ بود.

و وقوع‌ این‌ قضیّه‌، و حدوث‌ این‌ حادثه‌ که‌ از هر جهت‌ مشابه‌ با مردن‌ و زنده‌ شدن‌ جمیع‌ خلائق‌ است‌، تردید و شکّی‌ برای‌ منکرین‌ باقی‌ نمیگذارد که‌ این‌ یک‌ آیۀ الهیّه‌ است‌ که‌ برای‌ ازالۀ شکّ از دلهایشان‌ در امر بعث‌ که‌ به‌ دلالت‌ مماثِل‌ بر مماثَل‌ و رفع‌ استبعاد بواسطۀ وقوع‌، صورت‌ گرفته‌ است‌ خواهد بود.

باری‌ زنده‌ کردن‌ مردگان‌ امر عجیبی‌ نیست‌؛ عیناً مانند سائر امور روزمرّه‌ می‌باشد، ولی‌ چون‌ انسان‌ ندیده‌ است‌ به‌ نظرش‌ بعید میرسد؛ چه‌ بُعدی‌ دارد؟ و چه‌ شگفتی‌ دارد؟

وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَا تَأْتِینَا السَّاعَهُ قُلْ بَلَی‌' وَ رَبِّی‌ لَتَأْتِیَنَّکُمْ عَـٰلِمِ الْغَیْبِ.

«مردمی‌ که‌ کافر شدند میگویند: ساعت‌ قیام‌ قیامت‌ به‌ ما نخواهد رسید. ای‌ پیامبر بگو: سوگند به‌ پروردگار من‌ که‌ بر پنهانیها داناست‌ خواهد رسید؛ آری‌ خواهد رسید.»

«کفر» به‌ معنای‌ پوشانیدن‌ است‌. الَّذِینَ کَفَرُوا یعنی‌ کسانی‌ که‌ روی‌ حقّ را می‌پوشانند، و زیر بار حقّ نمیروند. می‌گویند: قیامت‌ برای‌ ما نخواهد بود. اینها از خودشان‌ میترسند، و برای‌ آنکه‌ در دام‌ نیفتند انکار قیامت‌ می‌کنند. باید خودشان‌ را درست‌ کنند؛ نباید واقعیّت‌ را انکار کنند.

کافران‌ بجای‌ تزکیه‌ و عمل‌ صالح‌ راه‌ قهقرا می‌پیمایند

افراد کافر به‌ عوض‌ تزکیه‌ و عمل‌ صالح‌ که‌ بدینوسیله‌ خود را به‌ قیامت‌ نیکو نزدیک‌ کنند، راه‌ قهقرا پیموده‌ در کفر و کردار ناشایسته‌ غوطه‌ میخورند؛ ولی‌ انکار قیامت‌ می‌نمایند.

مثل‌ کبکی‌ که‌ برای‌ رهائی‌ از دست‌ شکارچی‌، سر خود را در زیر برف‌ فرو می‌برد و چنین‌ می‌پندارد که‌ با این‌ پنهان‌ شدن‌، از دست‌ او رها شده‌ است‌؛ مسکین‌ نمی‌داند که‌ بدینوسیله‌ با دست‌ خود، خود را تسلیم‌ صیّاد کرده‌ است‌؛ قُلْ بَلَی‌' وَ رَبِّی‌ لَتَأْتِیَنَّکُمْ.

ساعت‌ قیامت‌ خواهد رسید؛ خواه‌ انکار کنید، و خواه‌ نکنید!

سوگند به‌ پروردگار عالم‌ بر غیب‌ و مطّلع‌ بر اسرار و نهان‌، خواهد رسید.

لَا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّهٍ فِی‌ السَّمَـٰوَ'تِ وَ لَا فِی‌ الارْضِ وَ لَآ أَصْغَرُ مِن‌ ذَ'لِکَ وَ لَآ أَکْبَرُ إِلَّا فِی‌ کِتَـٰبٍ مُبِینٍ.[۲۲]

«به‌ اندازۀ سنگینی‌ یک‌ ذرّه‌ از نزد خدا چیزی‌ پنهان‌ نخواهد شد، نه‌ در آسمانها و نه‌ در زمین‌، و نه‌ کوچکتر از آن‌ و نه‌ بزرگتر؛ مگر آنکه‌ همگی‌ در کتاب‌ آشکار و روشن‌ خدا موجود است‌.»

هر چه‌ هست‌ در عالم‌ وجود، ثبت‌ و ضبط‌ است‌. ای‌ کافر! چگونه‌ میخواهی‌ خودت‌ و کردارت‌ را از پروردگارت‌ نهان‌ بداری‌؟ مگر با انکار می‌توان‌ پنهان‌ نمود؟

لقمان‌ به‌ فرزندش‌ میگوید:

یَـٰبُنَیَّ إِنَّهَآ إِن‌ تَکُ مِثْقَالَ حَبَّهٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُن‌ فِی‌ صَخْرَهٍ أَوْ فِی‌ السَّمَـٰوَ'تِ أَوْ فِی‌ الارْضِ یَأْتِ بِهَا اللَهُ إِنَّ اللَهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ.[۲۳]

«ای‌ نور دیدۀ من‌! اگر به‌ وزن‌ یک‌ حبّۀ از خردل‌ در سنگی‌ افتاده‌ باشد، یا در آسمانها باشد و یا در زمین‌ بوده‌ باشد، خداوند آنرا می‌آورد. حقّاً بدرستیکه‌ خداوند لطیف‌ و داناست‌؛ و مطّلع‌ از همۀ جهات‌.»

هر چه‌ هست‌ در کتاب‌ مبین‌ است‌. کتاب‌ مبین‌، عالم‌ واقع‌؛ و عالم‌ واقع‌ عین‌ علم‌ حضوری‌ ذات‌ اقدس‌ حقّ تعالی‌ است‌. پس‌تمام‌ موجودات‌ در عالم‌ کون‌ و واقعیّت‌ در نزد خدا حاضرند، و نه‌ تنها خداوند احاطۀ علمیّه‌ بر آنها دارد، بلکه‌ احاطۀ عینیّه‌ و واقعیّه‌ دارد.

علم‌ خداوند حضوری‌ است‌ و هیچ‌ چیز از خداوند پنهان‌ نخواهد ماند

علم‌ پروردگار بر موجودات‌، علم‌ حضوری‌ است‌ نه‌ حصولی‌. و معنای‌ علم‌ حضوری‌ حاضر بودن‌ نفس‌ معلوم‌ و واقعیّت‌ معلوم‌ در نزد عالم‌ است‌. عین‌ ایمان‌ مؤمن‌ و کردار نیک‌ او، و عین‌ کفر کافر و عمل‌ ناپسند او در نزد خداوند حاضر است‌.

لِیَجْزِیَ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّـٰلِحَـٰتِ أُولَـٰئکَ لَهُم‌ مَغْفِرَهٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ.

این‌ حضور و شهود تمام‌ موجودات‌ حتّی‌ ذرّات‌ در نزد خداوند، برای‌ آنستکه‌ خداوند به‌ کسانی‌ که‌ ایمان‌ آورده‌اند و عمل‌ صالح‌ انجام‌ میدهند پاداش‌ بدهد؛ وه‌! چه‌ پاداشی‌! مغفرت‌ خداوند و روزی‌ مکرّم‌ و مطبوع‌ و بدون‌ آزار، گوارا و بلند مرتبه‌ و عالی‌رتبه‌.

وَ الَّذِینَ سَعَوْ فِی‌ٓ ءَایَـٰتِنَا مُعَـٰجِزِینَ أُولَـٰئکَ لَهُمْ عَذَابٌ مِن‌ رِجْزٍ أَلِیمٌ.[۲۴]

امّا آن‌ کسانی‌ که‌ در مقابل‌ مؤمنین‌ اعتراف‌ به‌ حقّانیّت‌ خدا نمی‌کنند، و در راه‌ شکستن‌ و خرد کردن‌ و نابود ساختن‌ آیات‌ ما کوشش‌ می‌کنند، و میخواهند مؤمنین‌ را به‌ زانو در آورند و آنها را به‌ عجز و زبونی‌ بکشانند، و در حقیقت‌ میخواهند بر امر خدا پیشی‌ گیرند؛ پاداش‌ آنان‌ عذابی‌ دردناک‌ از پلیدی‌ خواهد بود.

آری‌ کسی‌ که‌ در صدد خاموش‌ ساختن‌ نور مؤمن‌ و عاجز

ساختن‌ او و به‌ زبونی‌ در آوردن‌ اوست‌، در صدد عاجز ساختن‌ خدا و نور خداست‌؛ چون‌ مؤمن‌ مَظهر و مُظهِر خداست‌، تجلّی‌گاه‌ جمال‌ و جلال‌ خداست‌. آنان‌ خود را استیضاح‌ می‌کنند، و متن‌ پلید خود را ظاهر می‌سازند، و باطن‌ آلودۀ خود را ظهور میدهند.

مَه‌ فشاند نور و سگ‌ عوعو کند هر کسی‌ بر خلقت‌ خود می‌تَنَدسگ‌ در فوران‌ تابش‌ ماهتاب‌ جهانتاب‌ در شبهای‌ ماهتابی‌، نمی‌تواند تحمّل‌ این‌ نور را کند؛ حسد میبرد و عوعو میکند. پلنگ‌ پر استکبار برای‌ دستیابی‌ به‌ ماه‌ و دریدن‌ و پاره‌ کردن‌ آن‌ به‌ بالای‌ قلّۀ کوه‌ میرود، و از قلّۀ کوه‌ برای‌ چنگ‌ اندازی‌ به‌ ماه‌ خود را به‌ آسمان‌ پرتاب‌ میکند، که‌ ناگهان‌ به‌ ته‌ درّه‌ سرنگون‌ می‌شود و استخوانهایش‌ در هم‌ می‌شکند.

یعنی‌ با نفس‌ این‌ عمل‌، فنا و بَوار و هلاک‌ خود را میخرند و قبر خود را به‌ دست‌ خود حفر می‌کنند.

سَعَوْ فِی‌ ءَایَـٰتِنَا مُعَـٰجِزِینَ. دیگر نمیدانند که‌ این‌ سعی‌ و کوشش‌ در راه‌ نابودی‌ ما و نور ما، عین‌ وصول‌ به‌ عذاب‌ دردناک‌ و گرفتاری‌ در دامن‌ پلیدی‌ها و نکبات‌ است‌.

استخوانها شکسته‌ میشود و صد پاره‌ میگردد. و هر چه‌ عذاب‌ سخت‌تر میشود و در اثر آن‌ پوست‌ و گوشت‌ سوخته‌ می‌گردد، با روئیده‌ شدن‌ پوست‌ و گوشت‌ تازه‌ مزه‌ و طعم‌ عذاب‌ بهتر چشیده‌ میشود.

مثال‌ واضح‌ دو دو تا میشود چهار تا؛ او عناد میکند و میگویدپنج‌ تا.

ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَکْبَرَ * فَقَالَ إِنْ هَـٰذَآ إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ * إِنْ هَـٰذَآ إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ * سَأُصْلِیهِ سَقَرَ.

«سپس‌ پشت‌ میکند و بلندمنشی‌ می‌نماید و سپس‌ میگوید: این‌ قرآن‌ غیر از سحر انتخاب‌ شده‌ چیز دیگری‌ نیست‌؛ این‌ قرآن‌ نیست‌ مگر گفتار بشر.

آری‌ من‌ او را به‌ سَقَر می‌سوزانم‌ و در آن‌ به‌ آتش‌ می‌افکنم‌.»

وَ مَآ أَدْرَیـٰکَ مَا سَقَرُ * لَا تُبْقِی‌ وَ لَا تَذَرُ.

«و نمی‌دانی‌ ای‌ پیامبر سقر چیست‌؟ آتشی‌ است‌ که‌ کسی‌ را باقی‌ نمی‌گذارد و رها نمی‌کند.»

این‌ عذابها نفس‌ انکار و استکبار آنانست‌ که‌ به‌ صورت‌ این‌ شکنجه‌ها و عذابهای‌ دردناک‌ تجلّی‌ میکند.

میگویند: این‌ پیغمبر هم‌ فردی‌ مثل‌ ماست‌؛ به‌ ما امر و نهی‌ میکند و میگوید: اگر مخالفت‌ کنید قیامتی‌ در پیش‌ دارید! و به‌ جزای‌ کردارتان‌ میرسید!

جسم‌ وقتی‌ پوسید چگونه‌ به‌ حال‌ اوّلیّه‌ بر میگردد؟ اگر بدن‌ تکّه‌ تکّه‌ شود، دوباره‌ زنده‌ می‌شود؟ بعد از عمل‌ جرّاحی‌، خطّ جرّاحی‌ روی‌ بدن‌ می‌ماند؛ چطور از بدن‌ قطعه‌ قطعه‌ شده‌ و متفرّق‌ شده‌ اثری‌ نمی‌ماند و انسان‌ با بدن‌ تامّ و تمام‌ در قیامت‌ حضور به‌ هم‌ میرساند؟

انکار معاد از مجرّد استبعاد تجاوز نمی‌کند

وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلَی‌' رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ

مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی‌ خَلْقٍ جَدِیدٍ.[۲۵

و مردمی‌ که‌ کفر می‌ورزند میگویند: ای‌ مردم‌! میخواهید ما شما را راهنمائی‌ کنیم‌ به‌ مردی‌ که‌ آمده‌ است‌ و چنین‌ خبر میدهد که‌ اگر شما را خرد خرد کنند و لِه‌ نمایند بطوریکه‌ اثری‌ از شما نماند، در روز قیامت‌ شما را در آفرینش‌ نوینی‌ زنده‌ می‌کنند!؟

این‌ حرف‌ بسیار سخیف‌ و مسخره‌ است‌، و بر اساس‌ خیالبافی‌ و دروغ‌ بنیادگذاری‌ شده‌ است‌.

أَفْتَرَی‌' عَلَی‌ اللَهِ کَذِبًا أَم‌ بِهِ جِنَّهٌ.[۲۶]

آیا این‌ مرد اینچنین‌ سخنانی‌ را از نزد خود آورده‌ و به‌ خدا نسبت‌ میدهد و بر خدا افتراء میزند و تهمت‌ می‌بندد؟ یا آنکه‌ در او جنون‌ است‌ و از روی‌ سخافت‌ عقل‌ و کوتاهی‌ خرد دست‌ به‌ چنین‌ سخنانی‌ می‌آلاید؟ این‌ مرد، مرد خیالپرداز و افسانه‌ سازی‌ است‌.

با این‌ حرفهائی‌ که‌ کفّار و مشرکین‌ میزدند، میخواستند جلوی‌ فعّالیّت‌ رسول‌ الله‌ را بگیرند و کارشکنی‌ کنند، و خود را در صحنۀ فعّالیّتهای‌ شهوی‌ و تجاوز به‌ حقوق‌ ضعفاء و مستمندان‌، مرخّص‌العِنان‌ نمایند.

بَلِ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِا لاخِرَهِ فِی‌ الْعَذَابِ وَ الضَّلَـٰلِ الْبَعِیدِ.[۲۷]

«آری‌ کسانی‌ که‌ ایمان‌ به‌ آخرت‌ ندارند (و دنیا را سرسری‌

می‌پندارند، و برای‌ این‌ عالم‌ شگرف‌ که‌ مملوّ از عجائب‌ و غرائب‌ است‌، انسان‌ را مهمل‌ و یَله‌ قرار داده‌ و بی‌حساب‌ و بدون‌ کتاب‌ رها میدانند) در عذاب‌ و گمراهی‌ بسیار بعید و عمیقی‌ میباشند.»

أَفَلَمْ یَرَوْا إِلَی‌' مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُم‌ مِنَ السَّمَآءِ وَالارْضِ إِن‌ نَشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ الارْضَ أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفًا مِنَ السَّمَآءِ إِنَّ فِی‌ ذَ'لِکَ لَا یَهً لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ. [28]

اینان‌ چقدر گمراهند! چه‌ اندازه‌ کوردل‌ و کور باطن‌! چقدر کم‌ فکر و کم‌ درایت‌! چه‌ اندازه‌ بی‌تحمّل‌ و تأمّل‌ و بی‌صبر و در روی‌ مطالب‌ زودگذرند!

آیا نمی‌بینند که‌ این‌ همه‌ آیات‌ آسمانی‌ و زمینی‌ ما، در مرأی‌ و مَسمع‌ آنانست‌ که‌ هر لحظه‌ بخواهیم‌ دگرگون‌ می‌کنیم‌، و همه‌ در برابر اراده‌ و مشیّت‌ ما مطیع‌ و منقادند؟

«آیا نمی‌بینند: آنچه‌ در پیش‌ روی‌ آنان‌ و در پشت‌ سر آنانست‌ از آسمانها و زمین‌، اگر بخواهیم‌ فوراً امر می‌کنیم‌ و با شکافتن‌ زمین‌ آنانرا در شکم‌ زمین‌ فرو میبریم‌؟ یا اگر بخواهیم‌ قطعه‌ سنگی‌ از آسمان‌ بر سر آنها فرود می‌آوریم‌؟ تمام‌ اینها آیات‌ الهیّۀ ماست‌ برای‌ هر بندۀ مؤمن‌ که‌ به‌ مقام‌ عبودیّت‌ خود اعتراف‌ کند و به‌ انابه‌ و رجوع‌ به‌ پروردگار خود، راه‌ حقّ و حقیقت‌ را بپیماید.»

این‌ همه‌ وقایعی‌ که‌ در دنیا به‌ ظهور پیوسته‌، از بادها، طوفانها، زلزله‌ها، خسف‌ها، و هزاران‌ آیات‌ الهیّۀ دیگر از صواعق‌ و بُروق‌ و

تغییرات‌ جوّی‌ و برّی‌ و بحری‌؛ مشاهدۀ آنها برایشان‌ کافی‌ نیست‌؟ میخواهند از دست‌ ما بگریزند؟ از دست‌ رسول‌ ما فرار کنند؟

ما که‌ دشمن‌ آنان‌ نیستیم‌، رسول‌ ما هم‌ دشمن‌ نیست‌؛ ما و رسول‌ ما آنانرا به‌ حقّ و واقعیّت‌ میخوانیم‌ که‌ این‌ کاخ‌ وجود و این‌ عالم‌ آفرینش‌ خدا دارد، انسان‌ مبدأ دارد، منتهی‌ دارد، هر عملی‌ در این‌ دنیا عکس‌ العملی‌ در آن‌ دنیا دارد، انسان‌ نباید خود را به‌ غفلت‌ زند که‌ ناگهان‌ خود را بر پاداش‌ اعمال‌ زشت‌ و جهنّم‌ خواهد دید که‌ أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا، آتش‌ با خیمه‌ و خرگاه‌ خود از هر جهت‌ به‌ او احاطه‌ کرده‌ است‌.

کسی‌ که‌ خود را نتواند انکار کند، هستی‌ خود را نتواند منکر شود؛ خدا را نمی‌تواند انکار کند. وجود انسان‌ ملازم‌ با وجود خداست‌. من‌ هستم‌ یعنی‌ خدا هست‌.

کسی‌ که‌ فعل‌ خود را نتواند انکار کند، از کردار و رفتار خود منکر شود؛ قیامت‌ را نمی‌تواند انکار کند. کردار و رفتار، ملازم‌ پاداش‌ است‌، بلکه‌ عین‌ پاداش‌ است‌. کار من‌ یعنی‌ جزای‌ من‌، فعل‌ من‌ یعنی‌ پاداش‌ من‌.

قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَ هُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِیمُ.[۲۹]

«بگو (ای‌ پیامبر!) پروردگار ما میان‌ ما و شما را جمع‌ میکند و ما را به‌ دور هم‌ گرد می‌آورد، سپس‌ بین‌ ما به‌ حقّ گشایش‌ میدهد؛ و اوست‌ بسیار گشایش‌ دهندۀ توانا، و دانای‌ زبردست‌.»

ین‌ مردم‌ آفت‌ زده‌، برای‌ اصالت‌ مادّه‌، انکار حیات‌ ابدی‌ و معنوی‌ و واقعیّت‌ تجرّد روح‌ را می‌کنند. و برای‌ آنکه‌ از قافلۀ دنیاپرستان‌ و دنیازدگان‌ عقب‌ نیفتند و بی‌محابا در این‌ دریای‌ بی‌پایان‌ شنا کنند، انکار معاد می‌کنند.

مکتبهای‌ مادّی‌ انسان‌ را از مقام‌ خلیفه‌ اللهی‌ در ردیف‌ بهائم‌ قرار میدهد

این‌ انسانی‌ که‌ به‌ مقام‌ خلیفهُ اللهی‌ رسیده‌ و عنوان‌ و مَظهر خدا قرار گرفته‌، چنان‌ خود را سقوط‌ میدهد و در دَرَکات‌ ذُلّ مادّه‌ و انغمار در جاه‌ و آمال‌ بی‌پایه‌ و اساس‌ فرو میرود که‌ مانند وحوش‌ بر سر جیفه‌ اجتماع‌ می‌کنند، و فکر و ذکر و درس‌ و بحث‌ و همّ و غمّ خود را در دوران‌ یک‌ عمر مصروف‌ بر جیفه‌خواری‌ می‌نمایند.

جز شکم‌ و مادّه‌ و اقتصاد هیچ‌ نمی‌فهمند، و بر مبنائی‌ تکیه‌ نمیزنند؛ نه‌ أصالتی‌، نه‌ وجدانی‌، نه‌ روحی‌ و نه‌ قیامتی‌! میگویند: غیر از دنیا و شؤون‌ دنیا چیزی‌ نیست‌؛ باید بدان‌ متّکی‌ شد.

وه‌! این‌ چه‌ تهمتی‌ است‌ بزرگ‌ به‌ خدا، به‌ مقام‌ انسان‌، به‌ آفرینش‌ و خلقت‌.

این‌ انسان‌ شریف‌ ملکوتی‌ که‌ آئینۀ تمام‌ نمای‌ حقّ و صفات‌ جمال‌ و جلال‌ و مظهر اسماء عُلیای‌ اوست‌، و برای‌ کسب‌ فیض‌ و کمال‌ به‌ دنیا آمده‌ است‌؛ آن‌ را لاشخور جیفه‌ خوار نموده‌اید!

و با این‌ مکتبهای‌ مادّی‌ و سیستمهای‌ اقتصادی‌، او را از آن‌ مقام‌ معنی‌ و روحانیّت‌ پائین‌ کشیده‌ و در ردیف‌ بهائم‌ و همطراز سَبُع‌ و درنده‌ قرار داده‌اید!

خداوند مردم‌ را در یک‌ روز جمع‌ کرده‌ و بین‌ آنان‌ به‌ حقّ حکم می‌نماید

قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ. آری‌ بالاخره‌ در نزدخداوند جمع‌ خواهیم‌ شد و خداوند میان‌ منطق‌ ما و منطق‌ شما فیصله‌ خواهد داد، و حکم‌ به‌ حقّ خواهد نمود.

آن‌ روز، روز جمع‌ است‌. یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ ذَ'لِکَ یَوْمُ التَّغَابُنِ.[۳۰]

«روزی‌ که‌ خداوند جمع‌ میکند شما را برای‌ روزِ جمع‌؛ آن‌، روز تغابن‌ است‌.»

رَبَّنَآ إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لَا رَیْبَ فِیهِ إِنَّ اللَهَ لَا یُخْلِفُ الْمِیعَادَ.[۳۱]

«پروردگار ما! حقّاً که‌ تو مردم‌ را در روزی‌ که‌ هیچ‌ تردیدی‌ در تحقّق‌ آن‌ نیست‌ جمع‌ میکنی‌! و حقّاً که‌ خداوند خلف‌ وعده‌ نمی‌کند.»

مردم‌ به‌ تدریج‌ به‌ دنیا آمده‌ و میروند. یکی‌ هزار سال‌ پیش‌ به‌ دنیا آمده‌ است‌، و دیگری‌ هنوز به‌ دنیا نیامده‌ و هزار سال‌ بعد به‌ دنیا می‌آید. جماعتی‌ هزاران‌ سال‌ قبل‌ آمده‌اند، و جماعتی‌ بعداً خواهند آمد. ولیکن‌ خداوند همه‌ را در یک‌ عالم‌ و در یک‌ روز جمع‌ میکند؛ آنجا یَوْمُ الْجَمْعِ است‌.

خداوند همه‌ را جمع‌ میکند و سپس‌ حکم‌ میکند؛ و بر اساس‌ نیّت‌ها و اعتقادها و عملها فیصله‌ میدهد.

هر کس‌ در دنیا مطلبی‌ داشته‌، مشکلی‌ داشته‌ و حلّ نشده‌، و یاحقّی‌ از او ربوده‌ شده‌ و قادر به‌ اخذ و استرداد آن‌ نیست‌، و منطق‌ و حجّتی‌ ندارد تا بتواند در دنیا آنرا بگیرد، و یا واقعیّت‌ و حقیقتی‌ بر او تجلّی‌ کرده‌، و اصرار دارد به‌ مردم‌ بفهماند و نمی‌فهمند و زیر بار نمیروند؛ در آنجا همه‌ فیصله‌ می‌یابد و حقّ به‌ حقّدار میرسد. و کُلُّ شَیْءٍ یَرْجِعُ إلَی‌ أصْلِه‌. «هر چیز به‌ اصل‌ و ریشۀ خود باز میگردد.» وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِیمُ.

رَبَّنَآ إِنَّکَ مَن‌ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ و وَ مَا لِلظَّـٰلِمِینَ مِنْ أَنصَارٍ.

رَبَّنَا وَ ءَاتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَی‌' رُسُلِکَ وَ لَا تُخْزِنَا یَوْمَ الْقِیَـٰمَهِ إِنَّکَ لَا تُخْلِفُ الْمِیعَادَ[32]   

پاورقی

[۱] ـ آیۀ ۱۷ و ۱۸، از سورۀ ۱۸: الکهف‌

[۲] ـ ذیل‌ آیۀ ۲۱، از سورۀ ۱۸: الکهف‌

[۳] ـ «المیزان‌» ج‌ 13، ص‌ 316 تا ص‌ 320

[۴]ـ «نثر طوبی‌» مادّۀ زَوَرَ، ج‌ 1، ص‌ 336 و ۳۳۷

[۵] ـ «المیزان‌» ج‌ 13، (سنۀ ۱۳۸۶ ه ق‌) ص‌ 316 و پاورقی‌ ص‌ 319

[۶] ـ «حبیب‌ السّیَر» جزء ۲، از ج‌ 1، ص‌ 26 تا ص‌ 28، طبع‌ طهران‌ (بنا به‌ نقل‌ «فرهنگ‌ دهخدا» در مادّۀ اصحاب‌ کهف‌، ص‌ 2740 )

[۷] ـ «تاریخ‌ گزیده‌» ص‌ 79، طبع‌ لندن‌ (بنا به‌ نقل‌ «فرهنگ‌ دهخدا» در مادّۀ اصحاب‌ کهف‌، ص‌ 2741 )

[۸] ـ «لغت‌ نامۀ دهخدا» مادّۀ اصحاب‌ کهف‌، ص‌ 2741 و ۲۷۴۲ (نقل‌ از «ترجمۀ تاریخ‌ طبری‌» بلعمی‌، نسخۀ خطّی‌ کتابخانۀ دهخدا)

[۹] ـ مادّۀ کهف‌، ص‌ 423

[۱۰] ـ میدانیم‌ که‌ ارسطو استاد اسکندر مقدونی‌ بوده‌ و شهر اسکندریّه‌ را اسکندر به‌ پیشنهاد ارسطو بنا کرده‌، و آنجا را دارالعلم‌ قرار داده‌ است‌؛ و تاریخ‌ اسکندر معروفست‌. و افلاطون‌ که‌ استاد ارسطو بوده‌ قریب‌ پانصد سال‌ قبل‌ از میلاد مسیح‌ میزیسته‌ است‌.

[۱۱]ـ «نثر طوبی‌» مادّۀ رقم‌، ج‌ 1، ص‌ 315

[۱۲] ـ تفسیر «المیزان‌» ج‌ 13، ص‌ 300

[۱۳] ـ همان‌ مصدر، ص‌ 300

[۱۴] همان‌ مصدر، ص‌ 303

[۱۵] ـ ذیل‌ آیۀ ۱۸، از سورۀ ۱۸: الکهف‌

[۱۶] ـ «المیزان‌» ج‌ 13، ص‌ 305 تا ص‌ 307

[۱۷] ـ «المیزان‌» ج‌ 13، ص‌ 307

[۱۸] ـ قسمتی‌ از آیۀ ۱۳ و صدر آیۀ ۱۴، از سورۀ ۱۸: الکهف‌

[۱۹] ـ قسمتی‌ از آیۀ ۱۴ و آیۀ ۱۵، از سورۀ ۱۸: الکهف‌

[۲۰] ـ قسمتی‌ از آیۀ ۱۱۲ و قسمتی‌ از آیۀ ۱۱۳، از سورۀ ۲۳: المؤمنون‌

[۲۱] ـ قسمتی‌ از آیۀ ۳۵، از سورۀ ۴۶: الاحقاف‌

[۲۲] ـ قسمتی‌ از آیۀ ۳، از سورۀ ۳۴: سبأ

[۲۳] ـ آیۀ ۱۶، از سورۀ ۳۱: لقمان‌

[۲۴] ـ آیۀ ۵، از سورۀ ۳۴: سبأ

[۲۵] ـ آیۀ ۷، از سورۀ ۳۴: سبأ

[۲۶] ـ صدر آیۀ ۸، از سورۀ ۳۴: سبأ

[۲۷] ـ قسمتی‌ از آیۀ ۸، از سورۀ ۳۴: سبأ

[۲۸] ـ آیۀ ۹، از سورۀ ۳۴: سبأ

[۲۹] ـ آیۀ ۲۶، از سورۀ ۳۴: سبأ

[۳۰] ـ صدر آیۀ ۹، از سورۀ ۶۴: التّغابن‌

[۳۱] ـ آیۀ ۹، از سورۀ ۳: ءَال‌ عمران‌

[۳۲] ـ آیۀ ۱۹۲ و ۱۹۴، از سورۀ ۳: ءَال‌ عمران‌

   کتاب معاد شناسی / جلد پنجم / قسمت یازدهم

درباره نویسنده

1729مطلب نوشته است .

۴ Comments on “داستان اصحاب کهف‏/اصحاب رقیم”

Trackbacks

  1. باران فان | عکس بازیگران | دانلود نوحه | باران چت
  2. غار اصحاب کهف در کجا واقع شده است؟ + تصاویر - دانلود رایگان با لینک مستقیم
  3. گیلاس
  4. مزرعه سرسبز

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق این سایت برای © 2018 pirastefar.ir. محفوظ است.
بهینه سازی وبسیما