زندگینامه خانم دباغ/فرمانده سپاه-نماینده مجلس/سفیرامام به کرملین

زندگینامه خانم دباغ/فرمانده سپاه-نماینده مجلس/سفیرامام به کرملین

زنی که محافظ شخصی امام بود/فرمانده سپاه استان/نماینده مجلس/سفیرامام به کرملین

عکس:«مرضیه دباغ»زن محافظ شخصی امام بستری شد

زنی که محافظ شخصی امام بود

امام فرموده بودند که هیچ یک از خواهران همراه ایشان نباشند فقط خواهر طاهره را بگویید بیاید، شاید بچه‌هایش در فرودگاه منتظرش باشند.

* چطور با امام آشنا شدید؟ چطور از فرانسه سردر آوردید؟

در اثر شکنجه‌های بسیار، بدنم صدمه دید و در بیمارستان تحت عمل جراحی قرار گرفتم. همان موقع محمد منتظری پاسپورت فردی به نام زینب احمدی نیلی را با عکس من تنظیم کرد و من با این پاسپورت جعلی به انگلستان فرار کردم. در لندن هم یکی از دانشجویان ایرانی منتظرم بود که مرا به یک هتل پاکستانی برد. روز روشن آنجا هم یکی از دانشجوها بود ۳ – ۴ روز آنجا ماندم پول که نداشتم بنابراین قرار شد کارهای خدماتی را انجام دهم و به جایش وعده صبحانه را رایگان به من بدهند من با همان وضعیت جسمانی، روزها روزه می‌گرفتم و غروب‌ها هم با همان وعده صبحانه افطار می‌کردم.

خانواده‌تان می‌دانستند کجا هستید؟

کسی خبر نداشت "من از اواسط سال ۵۳ تا ۵۷ خانواده را ندیده بودم و از آن ها بی خبر بودیم."بچه‌ها و خانواده‌ام نیز فکر می‌کردند که من در درگیری‌های خیابانی کشته شده‌ام که ای کاش رفته بودم.

چقدر درآن وضعیت بودید؟

۳ ماه، تا اینکه محمد منتظری آمد چند روز بعد از شهادت دکتر شریعتی بود با تعدادی از بچه‌ها تظاهراتی در لندن به پا کردیم بعد به فرانسه رفتیم پشت سر این قضیه شهادت آقا مصطفی بود که اعتصاب غذا راه انداختیم. بعد هم به لبنان و سوریه رفتم و دوره‌های چریکی را گذراندم. در این سال‌ها در عربستان، عراق، لبنان و سوریه و فرانسه تردد داشتم تا اینکه امام وارد فرانسه شدند پلیس فرانسه اصرار داشت که یک زن پلیس فرانسوی، مسئولیت حفاظت از ایشان را به عهده بگیرند اما امام(ره)به شدت مخالف بودند. بنابراین من به نوفل لوشاتو رفتم و با توجه به آموزش‌هایی که دیده بودم محافظ شخصی حضرت امام شدم و وظایف اندرونی از جمله خرید، شتسشو و … را نیز به عهده گرفتم.

* آیا به زبان فرانسه تسلط دارید؟

نه خیر، برای خرید نیازی به آشنایی با زبان نداشتم از سوپرمارکت‌ها هر چه می‌خواستم برمی‌داشتم و وجه آن را می‌پرداختم. اما خوب، برای ارتباط با همسایه‌ها و صحبت با خبرنگارها، آقای دکتر حجابی و دکتر غرضی بودند که تسلط به زبان فرانسه داشتند.

* آیا شما با امام به ایران برگشتید؟

امام فرموده بودند که هیچ یک از خواهران همراه ایشان نباشند فقط خواهر طاهره را بگویید بیاید، شاید بچه‌هایش در فرودگاه منتظرش باشند. شب دوازدهم حاج‌احمد- که خدا با شهدای کربلا محشورش کند- به بیمارستان آمد تا مرخصم کند اما دکترها اجازه ترخیص ندادند و بنابراین من از پرواز جا ماندم.

شما کی و چه زمانی به ایران آمدید؟

دو روز که از بازگشت امام به ایران می گذشت از بیمارستان مرخص شدم و با امام تماس گرفتم، ایشان فرمودند اوضاع به گونه‌ای است که بهتر است شما نیایید. من در همان خانه شماره ۳۰ ماندم تا اینکه شب ۲۷ بهمن امام فرمودند که می‌توانید به ایران بیایید.

* وقتی پا به زمین ایران گذاشتید چه احساسی داشتید؟

من پایم به زمین نرسید. مرا با ویلچر از هواپیما پیاده کردند. گریه فرصتم نمی‌داد، نه گریه دیدن بچه‌هایم، گریه شادی. موقع رفتن با چه ترس و لرزی وارد فرودگاه شدم و حالااین گونه فرودگاه پر از زنان چادر مشکی بودکه به استقبالم آمده بودند. دوستانم، شاگردانم و خانواده‌ام.

* رضوانه ۱۳ساله چطور زیر شکنجه‌ها دوام آورد؟

رضوانه خیلی صبور بود. ساواک برای به حرف در آوردن من، او را به شدیدترین وجه ممکن شکنجه می‌کردند. یادم هست یکبار بعد از شکنجه‌ها، دیگر صدایی از او نیامد از شدت ضربات بیهوش شده بود و دیگر به هوش نیامد. او را روی پتو انداختند و بردند فکر کردم مرده است در آن لحظه خدا را شکر کردم که مرده است و دیگر شکنجه نمی‌شود و زجر و دردی را تحمل نمی‌کند. بعد از چند وقت او را آوردند. فهمیدم در بیمارستان بستری بوده. وقتی دست‌هایش را در دستم گرفتم متوجه زخم‌های بدی شدم که روی مچ دستانش بود. گفت که دستانش را با زنجیر و دستبند به تخت بیمارستان بسته بودند. دخترم در همان حال، سؤالی از من پرسید که مهمترین انگیزه من برای تحمل شکنجه‌ها شد. رضوانه پرسید من به جز رفتن به دستشویی همه وقت درازکش با دستبند به تخت بسته شده بودم، مادر من همه نمازهایم را خوابیده خواندم، به نظرشما نمازهایم درست است؟ این صحبت دخترم بعد از تحمل آن همه شکنجه باعث شد که بیش از پیش به کارم ایمان داشته باشم.

* رضوانه چند وقت در اسارت بود؟

۴ روز مانده بود که شش ماه اسارتش تکمیل شود که او را به زندان قصر فرستادند تا دادگاهی شود در دادگاه هم چون دلیلی برای متهم کردنش نداشتند او را به ۶ ماه محکوم کردند که چون گذرانده بود آزاد شد.

* الان رضوانه چگونه است؟

رضوانه در حوزه درس می‌خواند و ۲ دختر و یک پسر دارد، اما تا به حال دوبار قلبش را عمل کرده و با دردهایی که از شکنجه‌هایش به یادگار مانده، دست و پنجه نرم می‌کند.

*چهارروز ارفاقی رهبری

این یکی از ناگفته‌های من است. از دختر 13 ساله‌ام با آن همه شکنجه‌ای که شده بود با این دردی که تا به امروز همراهش است هیچ حمایتی نشده است چون ۴ روز از ۶ ماه کم دارد تا عنوان زندانی سیاسی به او اطلاق شود. فقط رهبر معظم انقلاب شخصا به ایشان عنایتی داشته‌اند و کمکی کرده‌اند./ خبرگزاری فارس

                                                               ***

 خانم مرضیه حدیده چی (دباغ)

او در سال ۱۳۱۸ در همدان و در خانواده ای مذهبی و فرهنگی متولد شد . تحصیلات خود را از مکتب خانه آغاز کرد و از معلومات پدر در یادگیری قرآن و نهج البلاغه بهره فراوان برد . 



زمانی که در سال ۱۳۳۳ با محمد حسین دباغ ازدواج کرد سرفصلی جدید در زندگی او آغاز گردید . 

دباغ پس از هجرت امام (ره) به پاریس در سال ۱۳۵۷ به خیل یاران او می پیوندد و وظابف اندرونی بیت امام (ره) را برعهده می گیرد.

پس از انقلاب اسلامی یکی از موسسین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و به عنوان اولین فرمانده سپاه منطقه غرب کشور مسوولیت سپاه همدان را برعهده می گیرد

دباغ چریک

سه دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی بوده(دوم وسوم وچهارم)

خانم دباغ در ۱۳دی ماه سال ۱۳۶۷ بهمراه آیت الله جوادی آملی ومحمدجوادلاریجانی  برای ابلاغ پیام حضرت امام  به

گورباچف به کاخ کرملین اعزام شدند(ملاقات۱۴دی۶۷-سفر۲۴ساعته . 

%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%af%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d8%af%d8%b1%d8%b4%d9%88%d8%b1%d9%88%db%8c

چهارنفرهیئت ایرانی(بترتیب ،لاریجانی-جوادی آملی-خانم دباغ وسفیرایران درروسیه۱۴دیماه شصت وهفت

در کمیته مشترک به همراه دختر نوجوانش (رضوانه۱۳ساله) شدیدترین شکنجه ها را متحمل می شود و زمانی که امیدی به زنده ماندنش نیست از زندان آزاد می گردد ، در حالیکه دخترش همچنان در زندان می ماند . 

در زندان نیز به مبارزات خود ادامه می دهد و به تقابل نظریه های ایدئولوژیکی اسلام با گروههای مارکسیستی بر می خیزد . 

پس از آزادی از زندان با کمک شهید منتظری از کشور خارج و فعالیت های مبارزاتی خود را در سوریه و لبنان تحت نظر شهید چمران ادامه می دهد . 

در پایگاههای نظامی واقع در لبنان و سوریه آموزش های رزمی و چریکی را طی کرد . 

دباغ در خصوص انتساب دو اسم فامیل به ایشان می‌گوید: فامیلی شوهر من«دباغ» است و فامیلی خودم «حدیده‌چی.» چون پدر و پدر بزرگ و جدمان آهنگر بود . من به دلیل (آزادمردی و توجه به خواسته‌های همسر) ، که شوهرم از این دو نکته کاملاً برخوردار بود ، یعنی هم به خواسته‌هایم بسیار توجه داشت و هم مرا برای انجام کارهای مختلف آزاد گذاشته بود ، احساس می‌کردم که ایشان دین بزرگی به گردنم دارد و اگر قرار است در تاریخ اسمی باقی بماند باید با نام ایشان باشد نه با نام خودم. به همین دلیل هم خودم را به اسم خواهر دباغ معرفی می‌کردم .  او با عناوین خواهر دباغ ، خواهر زینت احمدی نیلی و خواهر طاهره شناخته می شد . 

مسافرکشی خانم دباغ

بعد از مجلس پنجم من حقوقی دریافت نمی کردم و حقوق ناچیزی به عنوان مستمری بازنشستگی دریافت می کردم. با این وجود باید دو خانواده را هم سرپرستی می کردم. به دلیل اینکه این حقوق کفایت نمی کرد، شب ها وقتی که بچه ها و همسرم می خوابیدند، با ماشین به فرودگاه یا میدان آزادی می رفتم و مسافرکشی می کردم.  وقتی این خبر پخش شد، آقا (رهبری) خیلی ناراحت شده بودند و فرمودند خرج این سه خانه را من می دهم و شما دیگر حق ندارید مسافر کشی کنید/۹۳/۰۲/۰۵در برنامه شناسنامه(تلویزیون).

نحوه آشنایی با امام خمینی وخدمت در نوفل لوشاتو

 بعد از شش ماه از زندان آزاد شدم. خدمت یکی دو تن از روحانیون تهران رفتم و خواهش کردم درسم را خدمتشان ادامه دهم اما هیچ کدام حاضر به این کار نشدند و گفتند شما با آیت الله سعیدی بودی و از این موضوع ترسیدند. در نهایت آیت الله موسوی همدانی حاضر شد هفته ای یک بار من را برای درس بپذیرند و در نهایت خدمت ایشان درسم را به پایان رساندم. بعد از شش ماه دوباره دستگیر شدم. در اثر شکنجه ها بدنم به طور کلی عفونت کرده بود و تا نزدیک زانوهایم زخم شده بود. بچه های چپی بدون اطلاع بچه مسلمان ها، نامه ای برای فرح نوشتند که بوی تعفن این پیر زن در سلول خیلی ما را اذیت می کند. در نهایت پزشکی برای معاینه من به سلول آمد و به ساواک گفت این خانم خیلی زنده باشد، ۷-۸ ماه است. من را به بیمارستان آریا فرستادند و جراحی رویم انجام شد.

تهیه پاسپورت توسط شهیدمحمدمنتظری

بعد از چند روز محمد منتظری با لباسی مبدل به بیمارستان آمد. پاسپورتی که آماده کرده بود را همراه با مقداری پول به من داد و گفت صبح که برای وضو می روید، از دستشویی توالت به حیاط بیایید. من صبح این کار را انجام داد و سوار ماشین شدم و بعد از عوض کردن لباس با پاسپورتی که به نام زینت احمدی نیلی بود به سمت انگلستان پرواز کردم.

حضوردرلبنان

 درسوریه خدمت امام موسی صدر رسیدیم. ایشان ما را به دکتر چمران ارتباط دادند. ایشان (دکتر چمران) در یکی از پادگان های لبنان که نزدیک به مرز سوریه بود آموزش نظامی می دادند. چند اتاق در اختیار خانم ها بود و بقیه پادگان در اختیار آقایان بود و از کشورهای مختلف برای آموزش می آمدند. آقای غرضی، محمد منتظری و دیگر برادران در این پادگان بودند. بعد از سپری کردن دوران آموزش کارهای تدارکاتی به ما سپرده می شد. تا اینکه اواخر سال ۵۶ واقعاً به گرسنگی افتاده بودیم و هیچ مسافری به سوریه نمی آمد و دستمان به جایی بند نبود.

اولین ملاقات باامام خمینی درنجف

 ماموریتی از سوی برادران به من سپرده شد و به نجف رفتم تا امام را ملاقات کنم. در این ملاقات محضر امام عرض کردم من دباغ هستمامام فرمودند همان دباغی که با سعیدی بودید؟ فرمودند بنشینید و از شکنجه های داخل زندان برایمان بگویید. من هم مقداری از حیوان صفتی ساواکی ها گفتم که امام(ره) صحبتم را قطع کردند و گفتند ولی من شنیده ام دخترت را هم به زندان آورده اند، چرا از این موضوع چیزی نگفتی؟ بگو می خواهم بدانم. در ادامه این ملاقات خدمت امام عرض کردم من و ۱۷ برادری که در سوریه و لبنان هستیم گرسنه ایم. ایشان فرمودند بروید، من می فرستم تحقیق کنند. بعد از این موضوع هم مقرر کردند ماهی ۲۰ تومان برایمان می فرستادند. ۲۰ تومان برای ۱۸ نفر آدم که فقط سه خانه تیمی داشتیم.

چگونه برای نوفل لوشاتو"بیت امام خمینی" انتخاب شدم

یک روز از دفتر امام موسی صدر به آقای غرضی گفتند خانمی که اینجا هست (خواهر طاهره) باید سریع خودشان را به فرانسه برسانند. در نهایت با برنامه ریزی برادران به نوفل لوشاتو رفتم.

 در نوفل لوشاتو حاج احمد آقا گفتند پلیس فرانسه فشار آورده که یک پلیس زن در منزل حضور داشته باشد. امام موافقت نکرده و فرموده‌اند خواهر طاهره بیاید. در نهایت بنده در داخل بیت حضرت امام وارد شدم و یک سری کارها مثل تهیه غذا، شست و شوی لباس امام و… که بهم سپرده شده بود را انجام می دادم.۹۳/۰۲/۰۵در برنامه شناسنامه(تلویزیون)

حکم فرماندهی سپاه همدان را چه کسی داد؟

دباغ در ادامه برنامه در مورد پایه گذاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هم اینطور گفت: مشکلاتی در کمیته ایجاد شده بود و در آن روبه همه باز بود و همین موضوع باعث بروز مشکلاتی شده بود. امام(ره) تاکید داشتند تشکیلاتی برای حفظ و حراست از دستاوردهای انقلاب ایجاد شود و به آیت‌الله لاهوتی حکمی دادند و من به همراه چند تن از برادران شب‌ها جلساتی داشتیم و برنامه‌ریزی می‌کردیم تا چهارچوب این تشکیلات شکل بگیرد. امام(ره) هم بعضی از این مطالب را تایید کردند. ماموریتی به بنده و آقای لاهوتی داده شد تا با اشارات حضرت امام سپاه را در منطقه غرب کشور تشکیل دهیم..۹۳/۰۲/۰۵در برنامه شناسنامه(تلویزیون

***

%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%af%d8%a8%d8%a7%d8%ba

خانم دباغ چگونه تحصبل دانش کرد؟

مرضیه دباغ، قائم مقام جمعیت زنان جمهوری اسلامی ایران است. او خرداد سال ۱۳۱۸ در محله امامزاده عبدالله همدان متولد شد. دومین دختر خانواده است و بعد از او سه دختر و دو پسر دیگر به دنیا آمدند.

در خاطراتش آورده است که «پدرم مرحوم "علی پاشا حدیدچی" در همدان نام‌آشنا بود

شیطنت کودکانه مرضیه 

دباغ در خاطرات کودکی‌اش از شیطنت‌های کودکانه‌اش می‌گوید: «کودک که بودم مرا به مکتب‌خانه فرستادند تا پیش زنی به نام آجی ملا، خواندن یاد بگیرم. یک روز آجی ملا جلوی چند تا از بچه‌ها کاغذ سفیدی گذاشت و به من کاغذی نداد. بعد وقتی قیافه مات و متعجب من را دید گفت "پدرت سپرده تا به تو فقط خواندن یاد بدهم! فقط خواندن!"

وقتی فهمیدم اجازه یادگیری نوشتن را ندارم، آتش به دلم زدند. پُر شدم از سوال. با چشم اشکی آمدم خانه. رو به پدر و مادرم کردم و گفتم شما گفتید آجی ملا به من نوشتن یاد ندهد؟! پدر با مهربانی اشک‌هایم را پاک کرد و سری تکان داد و جواب داد بله! من از او خواستم. صلاح نیست دخترها نوشتن یاد بگیرند. ممکن است نامه‌ای به اشتباه بنویسند یا جواب نامه‌ای را بدهند که برایشان دردسر درست بشود. باورم نمی‌شد پدرم با آن همه کتابی که خوانده و با آن همه جواب‌هایی که برای سوال از من دارد دوست نداشته باشد من نوشتن یاد بگیرم. حل کردن این موضوع برایم خیلی سخت بود. هرچه اصرار کردم بی‌فایده بود.

تصمیمم را گرفتم. خودم دست به کار شدم. پنهانی، از کاغذ باطله‌های پدرم برداشتم و با قلمی و کتابی به زیرزمین خانه‌مان رفتم که از تاریکی محضش، بزرگترها جرأت رفتن به آنجا را نداشتند. شمعی روشن کردم و کتاب را باز کردم و سعی کردم مثل نوشته‌های کتاب بنویسم. بعد به اندازه‌ای که به غیبتم شک نکنند، نوشتم و بلند شدم و کاغذها را آتش زدم و خاکسترش را خاک کردم.

کم کم، نوشتن حروف و گرفتن قلم در دستم را یاد گرفتم. شیطنت و بازیگوشی و کنجکاوی‌ام باعث شد اجازه رفتن به مکتب‌خانه را هم از من بگیرند. ماجرا از آنجا قوت گرفت که برخلاف عرف آن زمان که زشت و بد می‌دانستند دختر جوان یا زنی بدون مردش سوار درشکه بشود با مقداری از پول توجیبی‌ام، درشکه‌ای کرایه کردم که تا مدرسه من را برساند. در راه همکلاسیم را هم سوار کردم. ناگهان پدر دوستم ما را در میانه راه دید و دخترش را از درشکه کشید پایین. اما من با همان قدی به درشکه گفتم تا به راهش ادامه دهد.

جلوی مکتب‌خانه پدر دوستم را دیدم که زودتر از من رسیده و با آجی ملا مشغول صحبت است.

آجی ملا من را که دید اخمی کرد و ما را فرستاد داخل. بعد به دستور او یک پای من و یک پای دوستم را به فلک بستند. حالا نزن و کی بزن. هنوز آتش چوب‌هایی که به کف پایم خورده بود آرام نگرفته بود که آجی ملا دستور داد باید فردا پدرت بیاید مکتب‌خانه، با او کار دارم.

پدرم که از پیش آجی ملا آمد خانه، صورتش گُر گرفته بود. عصبانی بود و خون خونش را می‌خورد. با ترس آب دهانم را قورت دادم.

پدرازدست این دخترش"مرضیه"خسته شد وناچارتسلیم شد

پدر با غیض نگاهی کرد. گفت از فردا دیگر مکتب نمی‌روی. خودم بهت درس می‌دهم.

هنجارشکنی  یک دخترنوجوان

بعدها شنیدم آجی ملا به پدرم گفته دختر شما روی بقیه دخترها را هم باز می‌کند. بهتر است خانه بماند.

پدرم ساعتی را در روز معین کرده بود و سعی می‌کرد تا آنچه را که بلد بود و فکر می‌کرد به آن نیاز دارم به من یاد بدهد. او می‌خواست مکتب نرفتن من را جبران کند و آنچه که بچه‌های هم سن و سال من در بیرون از خانه یاد می‌گرفتند به من آموزش دهد.

دیگر داشتم بزرگ می‌شدم و شیطنت‌های کودکانه‌ام کمتر می‌شد، اما همچنان شوق دانستن تمام وجودم را پر کرده بود و سوالاتم به پیروی از سن و سالم متفاوت شده بود.

پدربرای رهایی "ازشرش "زودشوهرش داد

به پانزده سالگی که رسیدم حرف و حدیث ازدواج و خواستگار توی خانه پیچید. مادرم گفت "یکی به نام حسن دباغ واسطه‌ای فرستاده تا تو را از پدرت خواستگاری کند". پدرم گفته بود اسمش حسن است. پدرش از دوستان من بود. کار دباغی برایشان دیگر منفعتی نداشته کوچ کردند، رفتند تهران. این حسن آقا هم الان در تهران شاگرد مغازه‌ای است! حلال‌خور و با ایمان و اهل مطالعه است. او را از بچگی می‌شناسم. می‌آمد مغازه من و لوازم‌التحریر، کاغذ و کتاب می‌خرید. حسابش با بقیه بچه‌ها جدا بود که با او معامله می‌کردم. نسیه می‌برد و پدرش آخر ماه می‌آمد مغازه و حساب و کتاب می‌کردیم.

با اینکه با خواستگارم پانزده سال اختلاف سنی داشتم اما رضایت پدرم باعث شد سر سفره عقد بنشینم.

سر سفره عقد من و داماد جدا نشسته بودیم. او در اتاق آقایان و من در اتاق دیگر. مادرم داده بود تا خیاطی، لباس سفید تور و چین‌داری برایم بدوزد. پایین لباسم انگورهایی از پارچه مشکی دوخته بودند و سعی شده بود به نسبت آن زمان لباس زیبایی از آب درآید.

عاقد را هم ندیدم. عمویم آمد و گفت من وکیل تو هستم. قبول داری؟ راضی هستی به عقد حسن آقا دباغ دربیایی؟ من هم گفتم: بله!

بعد عاقد، عقدمان کرد.

مهریه عروس خانم 

مهریه‌ام یک جلد کلام‌الله مجید بود، با یک جفت آینه و شمعدان و سی عدد سکه یک ریالی نقره و پنج مثقال طلا!

عروسی‌مان بسیار ساده بود. فامیل‌های درجه اول بعد از ظهری آمدند و مراسم که تمام شد با داماد رفتم خانه خواهر شوهرم. چند روزی از عروسی‌مان نگذشته بود که پختگی و مهربانی حسن آقا، دلم را ربود. با خاطری آسوده از شوهرم، همراه او، راهی تهران شدم.

شوهرسیاسی

شوهرم اهل کار بود اما نسبت به سیاست هم بی‌تفاوت نبود. پای منبر وعاظ می‌نشست و گاه گاه اعلامیه‌ها را در بازار جابجا می‌کرد. وقتی می‌آمد خانه همه اتفاقات را برایم تعریف می‌کرد و من را با مسائل سیاسی و آخرین اخبار روز آشنا می‌کرد.

بلای جان شوهر! لجاجت واستفامت درراه وهدف

به او اصرار کردم تا در مبارزاتش من را شریک کند. بالاخره موافقت کرد و در پخش کردن اعلامیه‌ها با او همراه شدم. اعلامیه‌ها را به حمام زنانه می‌بردم و پخش می‌کردم.

وقتی فرصتی پیش می‌آمد شوهرم را سوال‌پیچ می‌کردم که چرا ادامه تحصیل برای دخترها مقدور نیست؟ چرا نباید همسر آینده‌شان را خودشان انتخاب کنند؟ چرا همه قوانین به نفع آقایان است؟ و …

پاسخگویی به سوالاتم برای همسرم هم کمی سخت بود. 

بلاخره "سماجت"عروس خانم جواب داد

یک روز حسن آقا آمد خانه و گفت "می‌خواهی بروی زیر نظر پیش‌نماز مسجدمان، حاج آقا کمال مرتضوی، درس حوزوی بخوانی؟ به نظرم از پایه باید شروع کنی تا خودت به جواب‌هایت برسی!

آتش شور و اشتیاق به دانستن در دلم شعله کشید. از خدا خواسته، قبول کردم.

با وجود داشتن سه دختر قد و نیم‌قد و کارهای خانه و خرید، به تحصیل پرداختم. سعی می‌کردم از وظایفم کم نگذارم؛ گرچه بسیار سخت بود. شبی با فکر و خیال از ظلم‌هایی که به مردم روا می‌شد، به خواب رفتم. در خواب سیدی را در منزلمان دیدم که از درد شانه ناله می‌کند. حس کردم آن سید نورانی وسیله هدایتی است برای من! ولی چرا از درد شانه می‌نالید؟

آن خواب تأثیر زیادی بر من گذاشت. فکر می‌کردم باید ایمانم را قوی‌تر و خود را به خدا نزدیک‌تر کنم. برای همین سعی می‌کردم با ادعیه، نماز و توجه بیشتر به قرآن و معانی آن روحم را پرورش دهم. خیلی زود چهره آن سیدی را که در خواب دیده بودم در عکس‌هایی که در دست مردم و در تظاهرات بود پیدا کردم؛ آیت‌الله روح‌الله خمینی! دانستم ناراحتی آقا و ناله‌هایی که از درد می‌کشیدند، از چه بود.

عجب مخمصه ای افتاده بوده این آقاداماد ازدست عروس خانم سمج

بعد از دستگیری امام و آزادی ایشان از پادگان عشرت‌آباد و عزیمتشان به قم، به اصرار، همسرم را که به خاطر شغلش وقت محدودی در اختیار داشت، راضی کردم تا به دیدن کسی بروم که او را پاسخگوی همه سوالاتم می‌دانستم. وقتی به قم رسیدیم، وقت ملاقات عمومی تمام شده بود. با شنیدن این خبر تمام ذوق و شوقم تبدیل شد به حسرت. آه جانکاهی کشیدم و گریه امانم نمی‌داد. همه‌اش می‌گقتم دیدی توفیق دیدار نداری؟! به زیارت حرم حضرت معصومه(س)، رفتیم و شروع کردم با خانم نجوا کردن. در برگشت سَرم را روی پنجره گذاشتم و بر مصیبتی که بر دلم وارد شده بود اشک می‌ریختم. حسن آقا سعی می‌کرد دلداریم بدهد و گریه‌ام را متوقف کند اما من مثل داغ‌دیده‌ها آرام و قرارنداشتم.

دعاهااثرکرد-اجابت شد 

نزدیک ساعت دو بود که راننده توی آینه نگاه کرد و گفت آقای خمینی به مجلس شهدا در مسجد رفته‌اند. اگر کسی دوست دارد پیاده شود، ما کمی صبر می‌کنیم.

با شنیدن این حرف تمام دنیا را به من دادند. با خوشحالی از مینی‌بوس پیاده شدیم و به طرف مسجد رفتیم. دیدار صورت گرفت، ‌آن هم از راه دور و در خیل جمعیتی که مشتاقانه برای زیارت امام خمینی (رض) به آن‌جا آمده بودند.

ارتباط او با انقلابیون در تهران بیشتر و منسجم‌تر شد. در این باره آورده است: «با دستور و راهنمایی آیت الله سعیدی به همراه یکی از برادرها رفتیم قسمت خانه‌های سازمانی پایگاه نیروی هوایی (شهید ستاری امروز) تا اعلامیه‌های امام خمینی(رض) را پخش کنیم. مثل حالا برای ورود سخت نمی‌گرفتند. گمان می‌کردند از مهمان‌ها یا خانواده پرسنل نیروی هوایی هستیم. ما هم راهمان را کشیدیم و با یک دسته اعلامیه که توی کیفمان جاسازی کرده بودیم رفتیم داخل پایگاه. اعلامیه‌ها را لای درخانه‌ها یا زیر برف پاک‌کن ماشین‌های نظامیان می‌گذاشتیم.

چه حرصهایی میخوردشوهر

وقتی رسیدم خانه ساعت ۹ شب بود. حسن آقا جلوی در اتاق ایستاده بود. حس کردم وقتی من را دید، نفس راحتی کشید. بعد از سلام و علیک اخم‌هایش را کرد توی هم و گفت خیلی دیر آمدید! اصلاً دیگر راضی نیستم کلاس آقای سعیدی بروید! خود حسن آقا چون می‌دانست من شیفته امام هستم آیت‌الله سعیدی را که شاگرد امام بود، معرفی کرده بود. اما با این وجود سرم را کج کردم و گفتم چشم! شما راضی نباشید قدم از قدم برنمی‌دارم!

مشغول کارهای خانه بودم و به بچه‌ها می‌رسیدم، اما دل توی دلم نبود. دوست داشتم سر کلاس درس لمعه و اخلاق که زیرنظر آقا سید می‌خواندیم باشم اما به این اعتقاد داشتم که اگر همسرم راضی نباشد، روحم پله‌ای به کمال و تعالی نزدیک نمی‌شود. گوشی که زنگ زد و صدای آقای سعیدی را پشت گوشی شنیدم، این دلتنگی بیشتر شد. گفتند "پس کجایی خانم؟! چرا سه روز است سر کلاس نمی‌آیید؟" گفتم حاج آقا شوهرم مخالف هستند. گفتند "بگویید بیایند سعیدی با او کار دارد

آیت الله سعیدی موافقت شوهرم راگرفت

".باهم رفتیم پیش  شهیدآیت الله سعیدی"

"همسرم نگاهی به من کرد و نگاهی به آقای سعیدی. آقای سعیدی احوال او و بچه‌ها را پرسیدند و گفتند واقعیتش حسن آقا یک نفر می‌خواهد تجارت پرسودی راه بیندازد و به شما نیاز دارد. چشم‌های همسرم گرد شد و متعجبانه گفت حاج آقا از شما که پنهان نیست من سرمایه‌ای ندارم که شراکت کنم. حاج آقا لبخندی زدند و گفتند سرمایه نمی‌خواهد رضایت شما کافی است. به جایش در سودش شریک هستید. همسرم گمان کرد حاج آقا دارند شوخی می‌کنند، برای همین گفت این چه تاجر دیوانه‌ای است که می‌خواهد بدون سرمایه‌ام با من شراکت کند و سودش را با من سهیم بشود؟ حاج‌آقا نگاه پرمعنایی کردند و گفتند همسر شما قدم در راهی گذاشته است که پرخطر است، اما برای رضای خداست و سود آن چندین برابر است. می‌خواهید در این تجارت شریک بشوید؟ لحظه‌ای سکوت حکمفرما شد. بعد حسن آقا با خنده گفت چشم حاج آقا! این مرضیه خانم هم مال شما! و رو به من کرد و گفت از فردا می‌توانید سر کلاس درس حاضر شوید، من با شما دیگر کار ندارم. دیگر هیچ‌وقت ممانعتی برای انجام فعالیت‌هایم نکرد. برای همین بود نام ایشان را بر روی خودم گذاشتم و شراکت جدیدمان از همان روز آغاز شد.»۱۲ دی ۱۳۹۳ایسنا

******

 روایت دخترمبارز"مبارز"«رضوانه» 

*اولین بار درچه مقطعی و چگونه با مبارزات سیاسی آشنا شدید؟



بسم الله الرحمن الرحیم. چهارده ساله بودم و در مدرسه رفاه درس می‌خواندم و در واقع مادرم خط‌ دهنده زندگی‌ام بودند و همیشه در جلساتی که مادرم تشکیل می‌دادند، شرکت می‌کردم. در مدرسه هم شهید آیت‌الله بهشتی و شهید رجایی از گردانندگان اصلی بودند و طبیعتاً از آن طریق هم در جریان مسائل سیاسی و مبارزاتی قرار می‌گرفتم. وقتی می‌دیدم مادرم آن‌قدر فعال هستند، دلم  می‌خواست من هم کاری کنم.



*چه شد که دستگیر شدید؟

همراه با خواهر آقای دکتر حدادعادل، تصمیم گرفتیم حرکتی شروع کنیم. شب‌ها رادیوی عراق را می‌گرفتیم و اعلامیه‌ها و پیام‌های امام را ضبط و یادداشت می‌کردیم و چون دستگاه تکثیر نداشتیم با استفاده از کاربن، آنها را تکثیر می‌کردیم و صبح زود به مدرسه می‌رفتیم و آنها را در جامیزی بچه‌ها می‌گذاشتیم. وقتی ساواک در خانه ما ریخت و نمونه‌های خط مرا با اعلامیه‌ها تطبیق داد، فهمید کار من بوده است. وقتی می‌خواستند مرا ببرند، پدرم گفت: او بچه است، به‌جایش مرا ببرید! آنها گفتند: خیالتان راحت باشد و پیش بچه‌هایتان بمانید!



*شما را کجا بردند؟



چشم‌هایم را بستند و به ساواک بردند و در آنجا تا توانستند کتک‌ام زدند و شکنجه‌ام دادند. موقعی که مرا به کمیته مشترک بردند، راهی سلولی شدم که مادرم در آنجا بودند و پس از آن همه کتک و شکنجه، حضور ایشان برایم بسیار آرامش‌بخش بود.



*شما باوجود جوانی شکنجه‌های وحشتناکی تحمل کردید. از آن روزها برای‌مان بگویید؟



متأسفانه به خاطر شوک الکتریکی و شکنجه‌های زیاد بخش زیادی از خاطرات را به یاد نمی‌آورم. یادم هست نامزدم، آقای بهزاد کمالی اصل را قبل از دستگیری من دستگیر کردند و با اتو سوزاندند. ساواکی‌ها در هنگام دستگیری ما تصور می‌کردند با یک سازمان طرف هستند و خشونت زیادی به خرج می‌دادند. در کمیته مشترک مرا به سختی زنجیر کردند! سلول ما بسیار نمناک و کم‌هوا بود. چشم‌های مرا بسته بودند و چیزی را نمی‌دیدم و فقط صداها را می‌شنیدم. صدای افراد تحت شکنجه و شکنجه‌گران و لحظه‌ای آرام و قرار نداشتم. بازجوها مثل حیوانات درنده به جان زندانی‌ها می‌افتادند و ذره‌ای رحم در وجودشان نبود! بازجوی من منوچهری بود که دائم به من شوک الکتریکی می‌داد و بعد تازه با کابل به جانم می‌افتاد.



  شکنجه در ساواک



منوچهر وظیفه‌خواه (نام مستعار: دکتر منوچهری؛ زاده:۱۳۱۹) یکی از بازجویان ساواک در زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری بود. وی با پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ از ایران گریخت.

همیشه بدنم از ضربه‌های شلاق زخمی بود! روزی یک یا دو آنتی‌بیوتیک به من تزریق می‌شد و دیگر جایی در بدنم نمانده بود. آن‌قدر مرا شکنجه داده بودند که دیگر نفس کشیدن هم برایم دشوار شده بود! بازجویم، منوچهری به‌قدری زشت و کریه‌المنظر بود که حتی نگاه کردن به چهره‌اش نوعی شکنجه محسوب می‌شد و انسان تا مدت‌ها مشمئز و ناراحت بود. بازجوهای ساواک بسیار آلوده و پست بودند و برای به حرف در آوردن زندانی‌ها، از هیچ کار پلیدی رویگردان نبودند.

*آنها برای اعتراف گیری از شما، از چه راه‌هایی استفاده می کردند؟

آنها به خاطر اینکه خیلی کوچک بودم، از ترفندهای خاصی استفاده می‌کردند. مثلاً در اتاق بازجویی، برای خودشان چلوکباب می‌آوردند و بعد یک پرس هم جلوی من می‌گذاشتند تا خیال کنم به من کاری ندارند و بعد با حیله‌هایی که بلد بودند، از من حرف بکشند‍! نانی که در سلول به ما می‌دادند آن‌قدر خشک بود که آن را زیر سرمان می‌گذاشتیم! معمولاً فحش‌های رکیک می‌دادند و مخصوصاً زن‌ها را با کلمات نامربوطی صدا می‌زدند.



یک بار در اتاق شکنجه به‌شدت تشنه بودم. تهرانی شکنجه‌گر دائماً می‌پرسید: «تشنه‌ای؟» و من می‌گفتم: «بله!» بالاخره یک لیوان آب را جلوی چشمانم گرفت و روی زمین ریخت! با خودم گفتم: اینها فرزندان یزید هستند که به اطفال امام حسین(ع) رحم نکردند.



   از پستی‌ها و خباثت‌های بازجوها شرم دارم که حرف بزنم. گرفتار مشتی آدم رذل شده بودیم و هیچ‌کاری هم از دستمان برنمی‌آمد! هر بار که دچار ضعف و بی‌حالی می‌شدم، مقاومت مادرم به من روحیه می‌داد. شکنجه زجر دیدن و ناراحتی خودش را داشت، اما شنیدن ناله کسانی که شکنجه می‌شدند، از همه وحشتناک‌تر بود. پرونده من از نظر قانونی باید در دادگاه اطفال بررسی می‌شد، اما ساواک به هیچ قانونی تمکین نمی‌کرد و کاملاً صاحب اختیار بود. آن روزها خانمی را پیش ما آورده بودند که همه ناخن‌هایش را کشیده بودند و با تیمم نماز می‌خواند. وقتی پایمردی مادرم و امثال آن خانم را می‌دیدم، صبر می‌کردم.



*مادر مورد وثوق کامل امام بودند، به‌طوری که امام مأموریت مهم بردن نامه گورباچف را در کنار مردان بزرگ به ایشان سپردند. از آن روزهای مادر برایمان بگویید؟



یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌هایی که خداوند به من ارزانی داشته است، وجود چنین مادر مبارز، مقاوم و صبوری است. یادم هست قبل از اینکه مادر را دستگیر کنند، ساواکی‌ها یک ماه در خانه ما بودند تا رفت و آمدهای منزل ما را کنترل کنند و خلاصه خواب و آسایش را از ما گرفته بودند! حتی وقتی می‌خواستیم برادر کوچک‌ام را برای خرید بفرستیم، حسابی او را تفتیش می‌کردند و بعد می‌گذاشتند از منزل بیرون برود. آنها تصور می‌کردند خیلی زرنگ هستند، ولی مادرم بسیار زرنگ‌تر و باهوش‌تر از آنها بودند. لطف خدا هم شامل حال ما بود و فکرهای بکری به ذهن مادرم می‌رسید. ما در محله‌مان آقای بزرگوار و مبارزی به نام مرحوم آقای بهاری داشتیم که مغازه‌ای شبیه به عطاری داشتند و خیلی به ما کمک می‌کردند. یادم هست حتی شهادت آیت‌الله سعیدی را هم ایشان به ما اطلاع دادند. ساواک در خانه ما مستقر شده بود تا ببیند چه کسانی به خانه ما خواهند آمد. ایشان کاملاً مراقب بودند و هر کسی را که قصد داشت به خانه ما بیاید از سر کوچه برمی‌گرداندند! مادرم روی کاغذ کوچکی علامتی نوشتند و آن را ‌به دست برادرم دادند و مقداری هم پول به او دادند و آن تکه کاغذ را پشت یکی از اسکناس‌ها چسباندند و به او گفتند به آقای بهاری بگو کمی شکلات بدهند. آقای بهاری متوجه شدند ما دچار مشکلاتی شده‌ایم. ایشان انسان بسیار متشرع و باتقوا و کم و بیش در جریان مسائل هم بودند. یک بار هم نامزدم، آقای کمالی را از سر کوچه بازگرداندند و در نتیجه ایشان دستگیر نشدند. در هر حال ساواک در آن مدتی که در خانه ما بود خیلی سعی کرد اسناد و مدارکی را به دست بیاورد و افرادی را دستگیر کند، اما موفق نشد. ما یک‌سری اسناد و مدارک را مخفی کرده بودیم که با راهنمایی مادر و با استفاده از غفلت نگهبان‌ها به حمام رفتیم و آنها را پاره کردیم و داخل چاه ریختیم. مادر تمام مدت برای آنها غذا تهیه می‌کردند و رفتارشان طوری بود که انگار سواد ندارند و از هیچ چیزی سر در نمی آورند. خانه ما همیشه محل رفت و آمد دانشجوها و افراد انقلابی بود، اما در آن مدت با درایت مادر و همکاری مرحوم آقای بهاری، ساواک نتوانست سر از کار ما در بیاورد.

یادم هست همیشه وقتی عرصه به من تنگ می‌شد، با یاد مادرم که گاهی ساواکی‌ها ایشان را ۴۸ ساعت یا بیشتر سر پا نگه می‌داشتند و به ایشان بی‌‌خوابی می‌دادند، اما موفق نمی‌شدند اطلاعاتی به دست بیاورند، مقاومت می‌کردم.

پس از آزادی از زندان چه فعالیتی داشته‌اید؟

بیشتر عمرم پس از آزادی از زندان به بیماری گذشته است و متأسفانه نتوانسته‌ام به شایستگی خدمت کنم و شکر بندگی خدا را به‌جا بیاورم، اما همواره خدا را شکر کرده‌ که الگویی چون مادرم داشته‌‌ام. تنها افسوس‌ام این است که چرا اخلاص، توکل و کلاً حالات آن دوره را ندارم. افسوس می‌خورم که چرا نوجوانان و جوانان ما خبر ندارند که این انقلاب با چه خون جگرهایی به دست آمده است، چون اگر این آگاهی وجود داشته باشد، قطعاً در حفظ آن بسیار بیش از این خواهند کوشید./۱۰ بهمن ۱۳۹۴تسنیم

***

خاطره دخترآیت الله طالقانی"اعظم طالقانی" از خانم دباغ

دبیرکل جامعه زنان انقلاب اسلامی و فرزند آیت‌الله سید محمود طالقانی، یکی از زنان مبارز انقلابی است که همانند مرضیه دباغ نقش مؤثری در کادرسازی جامعه زنان ایران داشت. به بهانه درگذشت مرضیه دباغ، اعظم طالقانی در یادداشتی که در اختیار «امید ایرانیان» قرار داد، خاطرات خود را از دوست قدیمی‌اش بازگو کرد که متن آن در ادامه می‌آید:

اوایل سال ۵۰، مدرسه رفاه تأسیس شد. مدرسه رفاه مدرسه‌ای بود که اغلب خانواده‌های مبارز، فرزندانشان را برای تحصیل به آنجا می‌فرستادند. بعد از آنکه به همراه خواهرانم مدرسه راهنمایی بنیاد علایی را تأسیس کردیم فرزندان آن خانواده‌ها برای دوره راهنمایی به مدرسه بنیاد علایی منتقل می‌شدند و دختران خانم دباغ هم برای تحصیل در مدرسه بنیاد علایی ثبت نام کرده بودند.

آشنایی من با خانم مرضیه دباغ، به واسطه حضور فرزندانش در آنجا صورت گرفت در همان ایام تصادف سختی کردم و در بیمارستان آریا، بستری شدم. همزمان با بستری شدنم، خانم دباغ نیز در آن بیمارستان بستری بودند. از این جهت گاهی با هم ، هم کلام می‌شدیم و در یکی از روزها، میان صحبت‌های ایشان متوجه شدم که او را از زندان به بیمارستان منتقل کردند، چراکه

او را در زندان مورد آزار و اذیت قرار داده و حتی یکی از دختران او را برابر او آزار داده بودند.

به دلیل شکنجه‌ها و آزارها، ایشان دچار بیماری عفونی می‌شوند اما هیچ‌گونه رسیدگی و مداوایی برایشان انجام نمی‌شود.

بر اساس گفته‌های خانم دباغ، روزی رئیس زندان در سلول او را باز می‌کند و متوجه بو و وضعیت بسیار بد سلولش می‌شود و دستور انتقال او به بیمارستان را می‌دهد. هنگامی که به بیمارستان منتقل می‌شود درصدد معالجه او برمی‌آیند. این آشنایی گاهی به صورت دو را دور و گاهی هم نزدیک بود حتی چند سال پیش اطلاع پیدا کردم ایشان دچار بیماری قلبی شدند به همین دلیل به عیادتشان رفتم و او را همانند گذشته صبور و آرام دیدم.

خانم دباغ از جمله زنان شجاع و مبارز بود، چراکه با توجه به شخصیتی که از ایشان شناختم، او از جمله زنانی بود که در تکنیک‌های مبارزه و جنگ‌های چریکی تبحر زیادی داشت. حتی او در لبنان در زمانی که دکتر چمران و دکتر یزدی در لبنان بودند کنار فلسطینی‌ها برای فلسطین‌ها می‌جنگید. بعد از مبارزاتی که در لبنان داشت، به ایران آمد و فعالیت‌هایش را در ایران و در سپاه پاسداران ادامه داد.

نکته‌ای که در خانم مرضیه دباغ به عنوان یک زن مبارز وجود داشت این بود که او شیفته حضرت امام به معنای اعتقادی و نه ظاهری بود. به عبارتی او شخصیت کاریزماتیک حضرت امام را  نه‌تنها دوست داشت بلکه باور قلبی داشت. امام نیز به ایشان بسیار اعتماد داشت تا آنجا که حتی پیامی را که می‌خواست به گورباچف ارسال کنند، توسط خانم دباغ در کنار آیت‌الله جوادی آملی ارسال کردند. البته شرایط اتحادیه جماهیر شوروی هم به گونه‌ای بود که گورباچف هم تلاش می‌کرد که اتحادیه جماهیر شوروی را از آن شرایط خارج کند و با پیامی هم که امام فرستادند، همزمان این استقلال حاصل شد./۱ آذر ۱۳۹۵ایسنا

%d8%a7%d8%b9%d8%b8%d9%85-%d8%b7%d8%a7%d9%84%d9%82%d8%a7%d9%86%db%8c

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:انتخاب تیترهاازاینجانب است که باتوجه به محتوامصاحبه انجام گرفته است

البته خودخانم اعظم طالقانی کم عذاب نکشید،هنگامیکه پدرودختر درزندان بودند

مأمورانِ ساواک جلوی چشمِ  آیت الله طالقانی به دخترش تجاوز کردند و آیت‌الله که چشم‌هایش را بَست با سیگار پلک‌هایش را سوزاندند تا مجبورش کنند نگاه کند.وگفته می شود برای زجردادن هر۲یکی ازسینه اعظم رابریدند 

خانم مرضیه حدیدچی(دباغ)  صبح امروز(پنجشنبه۲۷ آبان ۱۳۹۵) پس از گذراندن دوره ای قلبی "ریوی"دربیمارستان خاتم الانبیاء(ص") تهران درگذشت

درباره نویسنده

2047مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق این سایت برای © 2019 pirastefar.ir. محفوظ است.
بهینه سازی وبسیما