داش”لات”هایی که درجبهه شهیدشدند/شاهرخ بادیگارد”کاباره”

داش

“اخراجی ها” درجبهه بودند/زندانی ها “خوش رکاب” هم درجنگ شرکت داشتند

 این اتفاقات  افتاده است شرکت داشها ولات ها درجنگ“و نباید منکر شویم یا مثل اخراجی‌ها که برخی دوستان منکر می‌شوند، باید عرض کنم که در زمان جنگ دادگاه انقلاب اسلامی همدان، به جبهه می‌آمد و سیگار توزیع می‌‌کرد چون برخی از رمندگان سیگاری بودند.

آن روزها آقای سلیمی که حاکم شرع همدان(عضوفعلی شورای نگهبان) بودند به بنده گفتند: مشکلتان چیست؟

بنده گفتم چون همدان دارای منطقه‌های روستانشین زیادی است. لذا مشکل کمبود نیرو داریم.

ایشان گفتند ما تعداد زیادی زندانی داریم که به ۱۵، ۲۰ سال یا حبس ابد محکوم شده‌اند. 
 
شما می‌توانید از اینها استفاده کنید. من گفتم از جبهه فرار می‌‌کنند.

ایشان گفتند اشکال ندارد اگر چه هم فرار کنند.

ما بیش از صد نفر زندانی آوردیم و آنها در جبهه غوغا کردند. بعضی از آنها شهید شدند.

اشرارهم درجبهه هاشرکت داشتند

یکی از آنها از بزن‌بهادرهای قبل ازا نقلاب بوده که وقتی رئیس شهربانی می‌خواست وارد مسئولیت جدید خود در این شهر بشود، ابتدا می‌آمد و پیش ایشان زانو می‌زد و از ایشان اجازه می‌گرفته و می‌گفته که «تو آرام باش» این فرد گروه داشته، نوچه داشته؛ جمعیت داشته.

این شخص وارد جبهه شد، متحول شده و وارد تیپ ۲۷ شد. این شخص در جبهه مشهور بود

لاتی”که درجه اش ازصیادشیرازی بالاتربود”سپهبد”بود-

همین شخص یک روز بامن کاری داشت ومن درجلسه فرماندهان (صیاد شیرازی، حاج براهیم همت، حاج احمدمتوسلیان و محسن رضایی)بودم . به ایشان اجازه نداده بودند تا وارد جلسه شود.

بعد از جلسه ایشان از من پرسید که چرا به بنده اجازه ورود ندادید؟

%d8%b5%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%b4%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%b2%db%8c

 گفتم: جلسه با صیاد بود و با دیگر فرماندهان.

این شخص گفت صیاد سرهنگ است، من سپهبد هستم

و ایشان لباسش را درآورد و دیدیم درجه ارتشبدی را روی شانه‌هایش خالکوبی کرده بود و گفت من سپهبد هستم .

ببینید در جنگ اتفاقات بسیاری رخ داده است. پس بنابراین رخدادها را منکر نشویم

%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%b5%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%b4%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%88%d9%87%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8cسردارهمدانی(شهیدمدافع حرم+سردارصیادشیرازی)

منبع:مسعود ده‌نمکی مطلبی را از کتاب دومین همایش سراسری مدیران بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع‌مقدس بر روی وبلاگش قرار داده که خاطره ناشنیده از سردار همدانی در “دفاع از اخراجی‌ها “را نقل می‌کند. /۲۵ مهر ۱۳۹۴سایت شفاف

                                                 ***

اخراجی‌ها هم در جنگ بودند

 آِیا حضور افرادی مانند اخراجی‌ها در فیلم آقای ده‌نمکی را تأیید می‌کنید؟

  به صورت طبیعی اخراجی‌ها در جنگ بوده‌اند؛

چون جنگ همه گیر شده بود و از هر قشری به جبهه می‌آمدند.

عده‌ای بودند که مذهبی مقید نبودند، اما غیرت دینی داشتند و برای دفاع از کشور به جبهه آمده بودند،

اما جبهه تاثیر خود را گذاشت و این جنگ منشأ اصلاح بسیاری از افراد شد

 خوش رکاب حقیقت داشت

 در زمان جنگ، فردی پس از سالها اتوبوس خریده و داوطلبانه به جنگ آمده بود، آن زمان مرسوم بود که نیروهای داوطلب پس از سه ماه آموزش در یک عملیات شرکت می‌کردند و سپس برای استراحت باز می‌گشتند. در یکی از عملیاتها به دلایل امنیتی طرح فریب ایجاد شد و تا لحظه آخر گروهی که راننده اتوبوس جزو آنها بود، بدون اینکه بدانند در حال آماده شدن برای نبرد در منطقه جنوب هستند، آماده شدند. این فرد پس از طرح فریب، واکنش منفی نشان داد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن و این نگاه، نگاه نقطه است؛ یعنی چیزی شبیه به فیلم خوش رکاب!

قدس آنلاین۱۳۹۴/۶/۳۱مصاحبه با حجت الاسلام علی رازینی، رئیس وقت سازمان قضایی نیروهای مسلح در دوران دفاع مقدس

***

 مسعود ده نمکی  “درجبهه”فرمانده دسته اخراجی هابود

یکی از مهم ترین ناگفته هایم از جنگ “اخراجی ها” بود، آدم هایی که در جنگ دیده بودم و با آنها زندگی کرده بودم. شاید چون آنقدر ناگفته بود به همین دلیل اینقدر واکنش برانگیز بود. خیلی ها ناگفته های زیادی از جنگ دارند اما سلیقه ای با آنها برخورد می شود و همه چیز را نمی گویند.

*کدام یک از صحنه های “اخراجی ها” را از نزدیک تجربه کردید؟

بیشتر قسمت هایش همینطور بوده. چون شخصیت هایی را که می شناختم را ساختم. نوع برخوردهایی را که مرتضی با شخصیت اخراجی ها داشت و آن لحظه ای که خودش را تنبیه می کرد و بشین، پاشو می رفت برایم یکی از واقعی ترین صحنه های جنگ بود.

*در جبهه هم جریان” اخراجی ها” همینطوری بود؟

در جنگ نگه داشتن شخصیت های اخراجی ها در گردان باعث دلخوری خیلی ها شده بود. باعث شده بود خود من را دیگر، بعضی ها قبول نداشته باشند.

*ده نمکی هم جزء ” اخراجی ها” ی جنگ بود؟

نه ،من مسوول دسته آنها بودم.

ده نمکی که بعد از آن جایش را گرفت و شد مسوول دسته. یکی مثل خودش. کسی که افرادی مثل اخراجی ها آمدند در دسته اش و همان حرف هایی که او می زد و انجام می داد را انجام می داد.

*پس یکی از شخصیت های ” اخراجی ها” در جنگ بودید؟

شاید به این شدت” اخراجی ها” یی که می بینید نبودم اما شوخی های زیاد و یکسری کارهایی که مثل بقیه خیلی خالص باشیم نبودیم.

تعبیری از شهید مطهری در جبهه داشتیم که می گفت: شهادت یک انتخاب است نه یک انتها. واقعا به این رسیده بودیم که یکی از پایه های تکمیل پازل شهادت این است که خودت هم بخواهی.

یک روز به جایی رسیده بودم که دیگر از لحاظ روحی احساس کردم، باید شهید بشوم.

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹(مصاحبه تلفنی)جهان نیوزبا مسعودده نمکی

                                                                              ***

نجات یک لات مذنب، با اقرار به گناه در زیر علم حضرت عبّاس

در زمان طاغوت، مراسم دهه‌ اوّل محرّم که برگزار می‌شد، برخی از مساجد، برای علم آوردن موافقت نمی‌کردند. مانند مسجد حاج میرزا علی‌اصغر صفّار هرندی که ایشان موافق نبود و نمی‌گذاشت علم بیاید. خدا حاج آقای دزفولی را رحمت کند، ایشان هم موافق نبود، امّا یک سال ابوالعرفا به ایشان فرموده بودند: بگذار این‌ها علم بیاورند. ایشان هم دیده بود که آقا این‌طور می‌گویند، پذیرفته بود که آن‌ها داخل مسجد بیایند.

فردی بود که لات عجیب و غریبی بود و بد هم افتضاح بود. یعنی دیگر شهره شده بود که هر بار با یک دختر و زنی است و … . جالب است که همان او هم می‌آمد زیر علم قرار می‌گرفت و … . هر موقع هم به ابوالعرفا و آیت‌الله دزفولی می‌رسید، دو دستش را بر سینه می‌گذاشت و احترام می‌کرد.

یک روز مش جعفر که خادم مسجد بود، با او درگیری پیدا کرده بود و به فحش دادن به هم رسیده بودند و مش جعفر به او گفته بود: دیگر نباید به مسجد بیایی و … . او هم دیگر به مسجد نیامده بود و آقا هم می‌دانستند که به او این‌طور گفتند و او دیگر نمی‌آید. در شب تاسوعا هم دیده بودند که رفقایش هستند، امّا او نیست. از یکی از رفقایش پرسیده بودند: فلانی کجاست؟ او گفته بود: نمی‌دانیم. آقا گفته بودند: نمی‌دانید یا نمی‌خواهید بگویید؟ گفته بود: آقا! ظاهراً با مش جعفر دعوا کرده است. آقا فرموده بودند: بگویید بیاید من کارش دارم. تا آمده بود، آقا با روی خوش با او سلام کردند و به او گفتند: علم ابالفضل را با دعوای با مش جعفر زمین می‌گذارند؟! فردای صبح بیا علم را بگیر.

مش جعفر هم به آقای دزفولی شکایت کرده بود که چرا او را راه دادید و … . آقای دزفولی هم به ابوالعرفا انتقال داده بود و گفته بود: آقا! شما گاهی کارهایی می‌کنید که خصّیصین از ما رنجیده می‌شوند. مش جعفر لذا سرش را هم خیلی بالا نمی‌آورد و این‌طور نبود که مانور بدهد و چرخ بزند و … . فقط علم را حمل می‌کرده و اعتقاد داشته که علم حضرت عبّاس را بالا نگه داشتن، همین است و … . آقا هم نمی‌خواستند که او با این ذهن عوامی، خیلی درگیر شود؛ چون برای یک جای دیگر او را نگه داشته بودند.

انقلاب شد و جنگ شد و او به جنگ رفت و شهید شد. این اقرار به گناه، گاهی انسان را نجات می‌دهد. این فرمایش امام باقر است که فرمودند: «وَ اللَّهِ مَا یَنْجُو مِنَ الذَّنْبِ إِلَّا مَنْ‏ أَقَرَّ بِهِ».

او از گروه اوّلیّه‌ای بود که با مرحوم شهید چمران بود. خدا آقا سیّدمجتبی هاشمی را که شهید شد، رحمت کند. این فرد هم با آن‌ها بود و شهید شد.

وقتی زیر علم قرار می‌گرفته، با تعبیر خودش می‌گفته: یا اباعبدالله! من خجل هستمفکر می‌کرده که همین که روز عاشورا بیاید و دو قطره اشک برای امام حسین بریزد، تمام می‌شود. یعنی قصدش این بوده که من نمی‌خواهم گناه کنم، امّا اباعبدالله، من قدرت تحمّل این نفس دونم را ندارم. نمی‌توانم و تحمّل ندارم. همین اقرار او، باعث نجاتش شد. حضرت هم قسم ذوالجلال و الاکرام خورده و فرموده: «وَ اللَّهِ مَا یَنْجُو مِنَ الذَّنْبِ إِلَّا مَنْ‏ أَقَرَّ بِهِ».

آن روز که آقا می‌دیدند و به او می‌گفتند: برگرد، امثال مش جعفر چه می‌فهمیدند. آقا می‌دیدند که این، فی ذاته از گناه خوشش نمی‌آید، امّا دیگر آلوده و معتاد شده است، ولی برمی‌گردد.

اینکه بیان کردم: وجود امام راحل برایمان نعمت بود، برای همین است که ایشان، کسی بودند که واقعاً حتّی در چنین افرادی هم تحوّل ایجاد کردند. خیلی‌ها این‌گونه بودند که درونشان تحوّل ایجاد شد.

خیلی جالب است، ما بعدها شنیدیم که حاج میرزا علی اصغر صفّار هرندی که معمولاً برای ختم‌ها منبر نمی‌رفت، برای این شخص منبر رفت و فرمود: چون گفته بودند که ایشان در جبهه‌، شب‌ها، حال عجیبی داشت. اصلاً در او طوری تحوّل ایجاد شده بود که وقتی یادش می‌آمد که گذشته زشت و سیاهش چگونه بوده و حالا در اینجاست، شرمنده می‌شد. دوستانش می‌گویند: شبی نبود که دیدگانش پر از اشک نباشد و ناله و فغانش بالا نرود. این اقرار درب خانه‌ خدا، عامل نجات است./آیت‌الله قرهی۹۵/۰۳/۳۱فارس

***

روی سینه اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی +ویدئو

شاهرخ ضرغام، فرزند صدرالدین متولد ۱۳۲۸ تهران از آن لات‌هایی بود که با دم مسیحایی امام خمینی (ره) زنده شد

 هفدهم آذرماه ۱۳۵۹ در شهر آبادان به یاران عاشورایی امام حسین  رساند. 

او کسی بود که در سی و یک سال عمر خود زندگی عجیبی را رقم زد. از‌‌ همان دوران کودکی با آن جثه درشت و قوی خود، نشان داد که خلق و خوی پهلوانان را دارد. 

شاهرخ هیچ گاه زیر بار حرف زور و ناحق نمی‌رفت. دشمن ظالم و یار مظلوم بود. دوازده سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید و از آن پس با سختی روزگار را گذراند.

در جوانی به سراغ کشتی رفت. سنگین وزن کشتی می‌گرفت. چه خوب پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشت. قهرمان جوانان، نایب قهرمان بزرگسالان، دعوت به اردو تیم ملی کشتی فرنگی. همراهی تیم المپیک ایران و… ؛ اما این‌ها همه ماجرا نبود. قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا‌اهل و… همه دست به دست هم داد و انسانی شد که کسی جلودارش نبود؛ هر شب کاباره، دعوا، چاقوکشی و… .

او پدر نداشت و از کسی هم حساب نمی‌برد. مادر پیرش هم نمی‌توانست کاری بکند جز دعا! اشک می‌ریخت و برای فرزندش دعا می‌کرد. خدایا پسرم را ببخش، عاقبت به خیرش کن. خدایا پسرم را از سربازان امام زمان (عج) قرار بده. دیگران به او می‌خندیدند. اما او می‌دانست که سلاح مومن دعاست. کاری نمی‌توانست بکند الا دعا. همیشه می‌گفت: خدایا فرزندم را به تو سپردم. خدایا همه چیز به دست توست. هدایت به وسیله توست. پسرم را نجات بده! 

ماجرای “مهین“کاباره ای

صبح یکی از روز‌ها با هم به «کاباره پل کارون» رفتیم. به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیایی بود؛ اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود. شاهرخ جلوی میز رفت و گفت: همشیره تا حالا ندیده بودمت، تازه اومدی اینجا؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم. شاهرخ دوباره با تعجب پرسید: تو اصلا قیافت به این جور کار‌ها و این جور جا‌ها نمی‌خوره، اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟ 

زن در حالی که سرش را بالا نمی‌گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ، حسابی به رگ غیرتش برخورده بود، دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد، رگ گردنش زده بود بیرون، بعد دستش رو مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت:‌ ای لعنت بر این مملکت کوفتی. 

بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت برویم، همینطور که از در بیرون می‌رفت، رو کرد به ناصر جهود (صاحب کاباره) و گفت: زود برمی‌گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش را سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم. پس از سلام و علیک، بی‌مقدمه پرسیدم: راستی قضیه مهین خانم چه شد؟ 

 گفت: دلم خیلی براشون سوخت، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث‌ها رو بیرون ریخته بود. من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوایی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه‌ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو می‌دم. 

هیچ فقیری را دست خالی رد نمی‌کرد

در پس هیکل درشت و ظاهر خشنی که شاهرخ داشت، باطنی متفاوت داشت که او را از بسیاری از هم ردیفانش جدا می‌ساخت. هیچگاه ندیدم در محرم و صفر لب به نجاست های کاباره بزند. ماه رمضان را همیشه روزه می‌گرفت و نماز می‌خواند. به سادات بسیار احترام می‌گذاشت. 

یکی از دوستانش می‌گفت: پدر و مادرش انسان های بسیار باایمانی بودند. پدرش به لقمه حلال بسیار اهمیت می‌داد. مادرش هم بسیار انسان مقیدی بود. این‌ها بی‌تأثیر در اخلاق و رفتار شاهرخ نبود. او قلبی بسیار رئوف و مهربان داشت. هر چه پول داشت خرج دیگران می‌کرد. هر جایی که می‌رفتیم، هزینه همه را او می‌پرداخت. هیچ فقیری را دست خالی رد نمی‌کرد. 

فراموش نمی‌کنم یک بار زمستان بسیار سردی بود. با هم در حال بازگشت به خانه بودیم. پیرمرد درشت اندامی مشغول گدایی بود و از سرما می‌لرزید. شاهرخ فوری کاپشن گران قیمت خودش را درآورد و به مرد فقیر داد. بعد هم دسته‌ای اسکناس از جیبش برداشت و به آن مرد داد و حرکت کرد. پیرمرد که از خوشحالی نمی‌دانست چه بگوید، مرتب می‌گفت: جَوون، خدا عاقبت به خیرت کنه. 

بهمن ۵۷ بود. شب و روز می‌گفت: فقط امام، فقط خمینی (ره). وقتی در تلویزیون سخنان حضرت امام پخش می‌شد، با احترام می‌نشست. اشک می‌ریخت و با دل و جان گوش می‌کرد. 

می‌گفت: عظمت را اگر خدا بدهد، می‌شود خمینی، با یک عبا و عمامه آمد. اما عظمت پوشالی شاه را از بین بُرد. 

خالکوبی روی بدن درجبهه

همیشه می‌گفت: هر چه امام بگوید‌‌ همان است. حرف امام برای او فصل الخطاب بود؛ برای همین روی سینه‌اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی

ولایت فقیه را به زبان عامیانه برای رفقایش توضیح می‌داد. از‌‌ همان دوستان قبل از انقلاب، یارانی برای انقلاب پرورش داد. وقتی حضرت امام فرمود: به یاری پاسداران در کردستان بروید. دیگر سر از پا نمی‌شناخت. حماسه‌های او در سنندج، سقز، شاه نشین و بعد‌ها در گنبد و لاهیجان و خوزستان و… هنوز در خاطره‌هاست. 

شاهرخ از جمله کسانی است که پیر جماران در رسایشان فرمود: اینان ره صد ساله را یک شبه رفتند. من دست و بازوی شما پیشگامان رهایی را می‌بوسم و از خداوند می‌خواهم مرا با بسیجیانم محشور گرداند. 

وقتی از گذشته زندگی خودش حرف می‌زد، داستان حُر را بازگو می‌کرد خودش را حُر نهضت امام می‌دانست. می‌گفت: حُر قبل از همه به میدان کربلا رفت و به شهادت رسید، من هم باید جزو اولین‌ها باشم./سایت بروجرد

روی سینه اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی +ویدئو

از کاباره تا میدان جنگ

دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه‌ها در هتل کاروانسرا بودم، پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود. مثل فرزندی که همواره با پدر است. 

تعجب من از رفتار آن‌ها وقتی بیشتر شد که گفتند: این پسر، رضا فرزند شاهرخ است؛ اما من که برادرش بودم، خبر نداشتم. عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه‌ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی‌مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست؟ 

پسر”مهین”کاباره ای هم درجبهه بود

خندید و گفت: نه، مادرش اون رو به من سپرده. گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش. گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت: مهین؛ همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه. من هم آوردمش اینجا. 

ماجرای مهین را می‌دانستم، برای همین دیگر حرفی نزدم… . 

دلاوریهای یک کاباره ای درجبهه

ساعت نه صبح بود. تانکهای دشمن مرتب شلیک می‌کردند و جلو می‌آمدند. از سنگر کناری ما یکی از بچه‌ها بلند شد و اولین گلوله آرپی جی را شلیک کرد. گلوله از کنار تانک رد شد. بلافاصله تانک دشمن شلیک و سنگر را منهدم کرد. 

تانک هایی که از روبه رو می‌آمدند بسیار نزدیک شده بودند. شاهرخ هم اولین گلوله را شلیک کرد. بلافاصله جای خودمان را عوض کردیم. آن‌ها بی‌امان شلیک می‌کردند. شاهرخ گلوله دوم را زد. گلوله به تانک خورد و با صدای مهیبی تانک منفجر شد. 

تیربار روی تانک‌ها مرتب شلیک می‌کردند. ما هنوز در کنار نفربر در درون خاکریز بودیم. فاصله تانک‌ها با ما کمتر از صدمتر بود. شاهرخ پرسید: نارنجک داری؟ گفتم: آره چطور مگه! گفت: نفربر رو منفجر کن. نباید دست عراقیا بیفته. 

بعد گفت: تو اون سنگر گلوله آرپی جی هست برو بیار. و آماده شلیک آخرین گلوله شد. شاهرخ از جا بلند شد و روی خاکریز رفت. من هم دویدم و دو گلوله آرپی جی پیدا کردم. هنوز گلوله آخر را شلیک نکرده بود که صدایی شنیدم. 

یکدفعه به سمت شاهرخ برگشتم. چیزی که می‌دیدم باورکردنی نبود. گلوله‌ها را انداختم و دویدم. شاهرخ آرام و آسوده بر دامنه خاکریز افتاده بود. گویی سال هاست به خواب رفته. روی سینه‌اش حفره ای ایجاد شده بود. خون با شدت از آنجا بیرون می‌زد! گلوله تیربار تانک دقیقاً به سینه‌اش خورده بود، رنگ از چهره‌ام پریده بود. مات و مبهوت نگاهش می‌کردم. زبانم بند آمده بود. کنارش نشستم. داد می‌زدم و صدایش می‌کردم. اما هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. تانک‌ها به من خیلی نزدیک شده بودند. صدای انفجار‌ها و بوی باروت همه جا را گرفته بود. نمی‌دانستم چه کنم. نه می‌توانستم او را به عقب منتقل کنم، نه توان جنگیدن داشتم. نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیرو‌ها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم. 

آقا سید (شهید سید مجتبی هاشمی ـ جانشین جنگ های نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت؛ اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟ 

بچه‌ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد، سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می‌فهمیدم. 

بدن بی‌سر شاهرخ کاباره ای

کسی باور نمی‌کرد شاهرخ دیگر در میان ما نباشد. خیلی از بچه‌ها بلند بلند گریه می‌کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت، با نگرانی سراغ من آمد و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی‌ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی‌سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود. 

سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می‌کردند. گوینده عراق هم می‌گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم.

پیکر”شاهرخ“پیدانشد،فقط”سر

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته‌اش را. می‌خواست چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است.

***

داستان خواندنی  لات مشهدی که شهید شد   

اشراری که درجنگ شرکت کردند وشهیدشدند
سردار حسن شاه حسینی، از همرزمان شهید چمران است که حوالی سال های ۵۸ تا ۶۰، از کاخ نخست وزیری تا کردستان و اهواز، دکتر چمران را همراهی کرده است. او که این روزها شصت و چند ساله است و از دود و سر و صدای تهران به باغ های اطراف پناه برده، درباره آن روزها می گوید: «اولین برخورد من با شهیدچمران، برمی گردد به ابتدای سال ۵۸٫ زمانی که نیروهای مردمی برای کمک های فکری و اجرایی در کاخ نخست وزیری مستقر شده بودند و دکترچمران به نخست وزیری آمد و با توجه به روحیه مردمی و خاکی و متواضعی که داشت، بلافاصله همراه و هماهنگ شدیم.»

از تک چرخ در خیابان ها”اشرار” تا دلاوریها در جبهه
پس از درگیری های کردستان، ما به همراه دکتر چمران که حالا دیگر وزیر دفاع هم بود، اولین نیروهایی بودیم که به امیدیه اهواز رفتیم و در دانشگاه جندی شاپور سابق و چمران فعلی، مستقر شدیم. آن جا بود که به خاطر شرایط خاص منطقه، ایده پیوستن گروهی موتور سوار به ستاد جنگ های نامنظم که آن روزها گروه چمران نام داشت، مطرح شد. ماجرا از اینجا شروع شد که ما باید برای شناسایی منطقه و مسلط شدن روی جزئیات برنامه و تجهیزات دشمن، نیروهایی را با وسیله نقلیه می فرستادیم. منتها از آنجا که خودروهای بزرگ خیلی توی چشم بودند و احتمال دیده شدن و لو رفتن زیاد بود، در یک جلسه ای ایده استفاده از موتور و موتورسوارانِ ماهر برای گشت و شناسایی مطرح شد. از آنجا که برادر من، اسماعیل شاه حسینی، آن زمان داور بین المللی مسابقات موتورسواری بود و با اغلب موتورسواران تهران و شهرستان ها آشنا بود، گفتم: من می توانم گروهی از بهترین موتورسواران را جفت و جور کنم، ولی حواستان باشد که همه این  موتورسواران دنبال دختربازی و ایجاد سروصدا و پرش و تک چرخ و کارهای خطرناک هستند و با این فضاها ناآشنا. همان موقع چمران پاسخ داد که: «عزیزجان! راندن و دفع کردن که هنر نیست، جذب کردن و ساختن هنر است. ضمن این که همه مردم ایران، از هر صنف و در هر لباس و با هر خلق و خویی، حق دارند در دفاع از سرزمینشان شریک باشند». این طوری ها بود که داوطلب گیری در محله تهرانپارس، شروع شد.

جلیل پاکوتاه
هنوز چیزی نگذشته بود که تعداد زیادی موتورسوارِ لات و خلاف که همه از شرها و نترس های شهر بودند و اسامی مستعار عجیب داشتند، به دلیل روحیه شان که اهل هیجان و زد و خورد بودند، جمع شدند. بچه هایی که بدن های همه شان، از زخم های بدجوش خورده و قدیمی چاقو پاره پاره و با نقش و نگارهای خالکوبی، خاص و متفاوت شده بود. از بین این بچه ها، جلیل نقاد ملقب به جلیل پاکوتاه را یادم می آید که حسابی عشق موتور بود و حتی حالا که جانباز شده و نیمی از بدنش فلج است، مغازه تعمیر موتور سیکلت دارد. یا اسی پلنگ و عمویادگار و سهراب کفترباز و عادل تُرکه!

یک آدم متفاوت در یک فضای متفاوت
این ها، وقتی با دکترچمران در فضا و حال و هوای جبهه روبه رو و آشنا شدند؛ وقتی دیدند همه آنچه در فضای امن شهر مهم است، اینجا بی اهمیت می شود؛ وقتی آرامش و مرگ آگاهیِ چمران را دیدند، وقتی ایثار، فداکاری، از خودگذشتگی، ادب و عرفان چمران را حس کردند، واقعا متحول شدند. یادم است همه شان غسل کردند، سرها را به نشانه آماده شدن برای قربانی دادن تراشیدند و توبه کردند و با شجاعت برای گشت های شناسایی و جنگ های ایذایی می رفتند و عاقبت، اغلبشان شهید شدند. دکتر چمران آدمی بود که به لحاظ اخلاق و رفتار، کم نظیر بود. مثلا هیچکس عصبانیتش را ندیده بود؛ اوجِ عصبانیت ایشان، به کار بردن کلمه «عزیزجان» بود. بسیار متواضع بود، عاقل و آینده نگر بود، بداخلاق ترین آدم ها در برابر هیبت و ادب چمران کم می آوردند و قلدرترین ها در مقابل محبت چمران، نرم می شدند.

داستان کوتاه زندگی مردی که عاشق چمران بود/ ممدسیاه، یک لاتِ بامرام
محمدتقی خزاعی، برادر شهید محمدصادق خزاعی است که جزو تیم ویژه آبی-خاکی چمران بود و در شهریور سال ۶۰، به فاصله چند ماه از شهادت دکتر، شهید شد. او درباره زندگی و شهادت برادرش محمدصادق می گوید: «محمد در خانواده ای مرفه و شلوغ به دنیا آمد. بچه سوم خانواده بود، با قدی بلند و هیکلی ورزیده و هوشی سرشار. منتها کلا آدم ناراحت و ناسازگاری بود. درس نخواند، پی کار و مهارتی نرفت و تا ۲۵ سالگی، عمرش به رفیق بازی، دعوا، درگیری، زد و خورد و زندان گذشت. یکی از عادت های محمد این بود که همیشه یک تیزی به مچ پایش می بست و یک پنجه بوکس بالای آرنجش داشت و از آنجا که قد و قواره درشتی داشت و مُشت زن هم بود، نقش مهمی در دعواهای گروهی داشت. آن سال ها منزل پدری مان احمدآباد بود ولی پاتوق محمد که به ممدسیاه معروف بود، کوهسنگی و طبرسی و قهوه خانه عرب بود. یادم است در جریان اعتراضات مردمی انقلاب اسلامی، که مردم ریختند و کلانتری کوهسنگی را به آتش کشیدند، محمد می خندید که: «خدا رو شکر! هفتاد هشتاد تا از پرونده هام سوخت». البته مثل اغلب گنده لات های قدیم، از یک مرامی هم پیروی می کرد؛ مثلا اهلِ دعوای تک به تک نبود و معمولا گذشت می کرد. یا روی ناموس محل حساس بود و اعتقاد داشت ناموس محل، ناموس من است. یا سال های اول پیروزی انقلاب، با توجه به قدرتش، برای کل محل نان و نفت و… می گرفت و کار مردم را راه می انداخت.

چگونه هسته اولیه تیم ویژه آبی-خاکی چمران. شکل گرفت؟

%da%86%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%86

 عباس، برادر بزرگ ترمان که نخبه و آدم حسابی بود به جبهه رفت. اردیبهشت ۱۳۶۰، محمد رفت اهواز دیدن عباس. خودش تعریف می کرد که همین طور دم در مقر، منتظر ایستاده بودم که یک جیپ جلوی پایم ترمز کرد و مرد مقتدر اما متواضعی که بعدها فهمیدم دکتر چمران است، پیاده شد و نگاهی انداخت و سلامی کرد و گفت: اینجا چیکار می کنی؟ گفتم برای دیدن برادرم اومدم. پرسید: دوست داری بجنگی؟ سرم را زیر انداختم و جواب دادم: دوست دارم ولی بعیده بذارن. چمران خندید و به همراهش سپرد که مرا راهنمایی کند. من هم که عاشق هیجان و زد و خورد، سر از پا نمی شناختم. شب، وارد سنگری شدیم که انگار همه خلاف ها از مشهد و اصفهان و کردستان و تهران، آنجا جمع شده بودند. همان شب، از همه مان که حدود پنجاه نفر می شدیم، خواستند برویم توی آب و عرض رودخانه کارون را با وجود جزر و مد شدیدی که داشت، طی کنیم. از بین همه، من و ده نفر دیگر موفق شدیم و این شد هسته اولیه تیم ویژه آبی-خاکی چمران.

 محمد از ابتدای اردیبهشت تا آخر خرداد شصت، دیگر از چمران جدا نشد و پا به پای چمران، آموزش دید و شناسایی رفت و عملیات کرد و حسابی عوض شد. فقط یک بار در حد یک روز مرخصی آمد و همان یک روز هم به تعریف و تمجید از شخصیت لوطی و مشتی و باحال چمران گذشت. بعد از شهادت دکتر، یک هفته آمد مشهد. حالش حسابی گرفته بود و تمام یک هفته را به ادای نماز و روزه های قضا و زیارت امام رضا(ع) و نمازشب و حلالیت طلبیدن از بچه محل ها و طرف دعواها گذراند. شبانه روز اشک می ریخت و اظهار ندامت می کرد. حوالی شهریور بود که پیکر پاره پاره اش را به مشهد برگرداندند. دست و پاهایش قطع و قلبش منفجر شده بود. شاید شنیده باشید که اغلب لات هایی که متحول می شدند، نگرانِ دیده شدنِ خالکوبی ها و جای زخم چاقوکشی هایشان بودند. محمد هم همین طور بود ولی جوری شهید شد که دیگر هیچکس با دیدن بدنش، پی به گذشته اش نمی بُرد. وسایلش را که آوردند، یادداشت هایش درباره چمران، خیلی خواندنی بود. دست نوشته هایی سوزناک درباره مردی که شور و شعور، جدیت و تواضع، اقتدار و مهربانی را با هم آمیخته بود و با اعتماد به محمد و محمدها، از یک سری لاتِ چاقوکش، چنین انسان هایی ساخت».

توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:برای اطلاعات بیشتراز زندگی «شاهرخضرغام» به این لینک مراجعه کنید:

زندگینامه ابوالفضل”شاهرخ کاباره ای” که توفیق شهادت یافت

 

درباره نویسنده

1875مطلب نوشته است .

۲ Comments on “داش”لات”هایی که درجبهه شهیدشدند/شاهرخ بادیگارد”کاباره””

Trackbacks

  1. زندگینامه ابوالفضل”شاهرخ کاباره ای” که توفیق شهادت یافت
  2. نقش”لات”های کله گنده درپیروزی انقلاب

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق این سایت برای © 2019 pirastefar.ir. محفوظ است.
بهینه سازی وبسیما