زندگینامه میرزا علی اکبر معلم دامغانی

زندگینامه میرزا علی اکبر معلم دامغانی

زندگینامه میرزا علی اکبر معلم دامغانی

علی اکبر معلم به سال ۱۲۸۲شمسی در خانواده ای متدین در شهر دامغان متولدشد

"علی اکبر"فرزند میرزا محمد که از متنفذین دامغان بوده به طوری که گفته اند ایشان حد هم جاری کرده است.

 علی اکبر ۲برادرکوچکترازخودهم داشته  یکی بنام" علی اصغر"  علی معلم شاعر فرزندوی می باشد و برادردیگری بنام عبدالله .

معلم دامغانی از شاگردان استاد آقا شیخ علی اکبر الهیان بوده اند. از کسانی که با ایشان آشنا هستند جناب آقای محمدرضا حکیمی و آیت الله زرآبادی می باشند. مرحوم معلم صاحب سر آیت الله زرآبادی بزرگ بوده اند.

  %d8%a2%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%af%d8%a7%d9%85%d8%ba%d8%a7%d9%86%db%8c4 %d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a7%da%a9%d8%a8%d8%b1%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85

یکی از شگفتی‌های روزگار ما رفاقت عارف خلوت گزیده و زبان در کام کشیده‌ روزگار «آقا علی اکبر معلم دامغانی» با پیر جماران و پیشوای انقلاب ایران «حضرت آیت‌الله العظمی آقا سیدروح‌الله خمینی» است.

میرزا علی اکبر معلم دامغانی (یا آیت‌الله معلم دامغانی) متولد سال ۱۲۸۲ هجری شمسی بود. یعنی یک سال از امام خمینی(ره) کوچک‌تر. گویا رفاقت این بزرگواران به روزگار جوانی و ایام طلبگی در حوزه علمیه قم باز می‌گردد. اما پس ازهمان دورانِ قم، مسیر علمی و طریقت معنوی این دو از یکدیگر جدا می‌شود.

قدر مشترکشان در مبدا، شاگردیِ آیت‌الله آقا شیخ عبدالکریم حائری یزدی است و چشیدنِ طعمِ انتقالِ پایتختِ علمیِ شیعه از نجف اشرف به قم مقدس.

مقصد هم یکی است. ولی راه دوتاست: میرزا علی اکبر معلم دامغانی سرانجام به سوی مکتب مشهد و مکتب قزوین (یا به عبارتی «مکتب تفکیک») رفت و امام خمینی(ره) به جانب فلسفه و عرفان (مخصوصاً در مکتب تهران).                                          

عمری دل به بحث و جدل سپرده‌ روزگار داند که از «زرآباد» تا «شاه‌آباد» هزارهزار آبادی راه است، حال آنکه مسافر لحظه‌ توحید بر این است که نزد اهل دل این راه‌ها به قدر یک آه کوتاه.

امروز اگر به دعاوی و دعواهای اهل جدل نگاه کنید می‌بینید در میان عالمانِ شیعی ۲ جریان اصلی‌اند که پیروانِ تندرویشان یکدیگر را -مودبانه- تکفیر و تحقیر می‌کنند.

این به آن می‌گوید «بی دین» آن به این می‌گوید «بی سواد». امام خمینی(ره) و آقا‌میرزا علی‌اکبر از چهره‌های شاخص این ۲ جریان‌اند ولی هیچ‌گاه همدیگر را تکفیر نکردند.

باری امام که نزد همه تا حدود زیادی معروف و شناخته شده است، بگذارید چند سطر دیگر از میرزا علی اکبر بنویسم:

اگر مرحوم آقا علی‌اکبر معلم دامغانی در قم با امام هم حجره بود، در مشهد هم با آقا شیخ مجتبی‌قزوینی هم حجره بود.

اگر در قم در درس اجتهاد آیت‌الله حائری موسس حاضر می‌شد، در مشهد خود آیت‌الله غروی اصفهانی به حجره‌اش سر‌می‌زد.

مرحوم معلم در همان دوران شاگردی خدمت آیت‌الله آقا سید‌موسی زرآبادی با اینکه سال‌ها ملبس بوده است، لباس روحانیت را کنار می‌گذارد و پس از درگذشتِ استادش به خلوت می‌رود و سال‌های سال در گمنامی زندگی می‌کند. اینکه ما امروز تا حدودی ایشان را می‌شناسیم صرفا به خاطر همین رفاقت عجیب است.

 

فرض کنید آن پیشوایی که برای هیچ کدام از قدرت‌های بزرگ دنیا ارزشی قائل نبود، آن عارفی که جذبه‌اش برای دوست و دشمن هیمنه باقی نمی‌گذاشت؛ در جمع علما، بزرگان و مسئولان کشور نشسته است، وانگهی پیرمردی روستایی و ناشناس بی‌شوکت و بی‌حشمت وارد مجلس می‌شود و همان امام به احترام او بر می‌خیزد و برای او احترامی از خود نشان می‌دهد که اطرافیان ایشان تاکنون شبیهش را از ایشان برای کمتر کسی سراغ داشتند.

فرض کنید انگشتر عقیق معروف امام خمینی که تا سالهای واپسین نیز بردستشان بود هدیه‌ همین پیرمرد روستایی در دوران طلبگی‌شان باشد. چند نفر را می‌شناسیم که پنجاه شصت سال انگشتر هدیه‌ دوستشان را در دست داشته باشند؟

اصلا چند نفر را می‌شناسیم که با افتادن چنین فاصله بلند و بعیدی -هم در مکان و زمان هم در مکتب و طریقت- باز هم به رفاقت و عهد جوانی خویش پایبند باشند؟

ما عموماً وقتی یک‌هفته بین دوستی هایمان فاصله می‌افتد اگر کار به غیبت و تهمت و بدگمانی و کینه و کدورت نرسد، دست کم «فراموشی» را در پی‌دارد.            

نقل است وقتی امام دردوران تحصیل به نجف رفته بودند هم مکاتبات دوستانه -و بسیار دوستانه- بسیاری با مرحوم معلم داشته‌اند.

نقل است پس از پیروزی انقلاب و بازگشت امام به ایران، چند وقت یک بار دلشان برای میرزا علی اکبر تنگ می‌شده و پیکی را به سویشان می‌فرستادند تا دیدار میسر شود.

از میرزا علی اکبر معلم خوارق عادات و کرامات بسیاری نقل شده است، اما وقتی همه‌شان را مرور کنیم می‌بینیم خارق‌العاده‌ترین این کرامات همین «گمنامی» و «بی‌ادعایی» بوده است.

نقل است وقتی بیماری امام خمینی بالا گرفت، ایشان به حاج احمد‌آقا فرمودند: «به آقای معلم سلام مرا برسان بگو دیگر برای سلامتیم دعا نکند».

نقل دیگر است وقتی بیماری امام بالا گرفت، ایشان به حاج‌احمد آقا فرمودند: «پیکی را بفرستید دنبال آقای معلم».

وقتی آقای معلم به بیمارستان می‌آید باز چند نقل وجود دارد. یکی (به نقل عروس امام) اینکه آقای معلم وارد اتاق امام می‌شود، هیچ سخنی بین ایشان رد و بدل نمی‌شود. آقای معلم دقایقی آنجا می‌مانند و در آخر جلو می‌روند و دست بر پیشانی امام می‌گذارند، زمزمه‌ای می‌کنند و سپس خارج می‌شوند.

نزدیکان امام می‌بینند با اینکه قبلش، حال امام بسیار بد بود اما از وقتی آقای معلم آمد بسیار حال خوب و بانشاطی پیدا کرده‌اند. وقتی از امام دلیل این حال خوش و الفت را می‌پرسند امام می‌فرمایند: «نمی دانم چرا اینقدر ما همدیگر را دوست داریم؛ با اینکه در سنین جوانی هر یک در وادی خاصی بودیم، ولی خیلی همدیگر را دوست داریم.»

نقل دیگر این است که امام خود از آقای معلم می‌خواهد برایشان دعا کند. هم دعا کند که زودتر از دنیا بروند، هم چندین بار می‌خواهد دعا کند عاقبت به خیر شوند.

%d8%a2%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%af%d8%a7%d9%85%d8%ba%d8%a7%d9%86%db%8c2

نقل دیگر این است که پس از دعا، آقای معلم در گوش حاج احمد آقا می‌گویند به یک روز نمی‌رسد که پدرتان از دنیا می‌روند. نکته هم اینجاست که این دیدار برای روز قبل از درگذشت امام است.

نقل دیگر این است که آقای معلم پس از خروج از اتاق بسیار متاثر می‌شوند و گریه می‌کنند.

نقل است بسیاری از علما، بزرگان و دوستداران وادی سلوک وعرفان خود را به دامغان و نزدیک حضرت ایشان می‌رساندند برای گرفتن و شنیدن رمز، سر، ذکر، دستورالعمل، ختم و خلاصه هر چیزی که به نوعی در مسیر معرفت «میان‌بُر» باشد و ایشان در همه این برخوردها شبیه همان پاسخی را می‌دادند که از آیت‌الله بهجت در موارد مشابه شنیده‌ایم. همان «عمل به ظواهر دین» همان «انجام واجبات و ترک محرمات» یعنی همان نبود میان‌بر! و تاکید بر مجاهدت و عمل به دانسته‌ها.

خاطرات یک مصاحبه

در گذشته فیلم مصاحبه‌ای و متن مصاحبه‌ای دیگر با مرحوم آقا میرزا علی‌اکبر دامغانی را دیده‌ام، اینجا چند نکته‌شان را باز می‌نویسم.

زمان هر دو مصاحبه پس از رحلت امام‌خمینی(ره) است. موضوعِ مصاحبه‌ اول که بیشتر این نکات از آن مصاحبه است، همان رفاقت مرحوم معلم با امام خمینی‌است و موضوع مصاحبه دوم بیشتر خود آقای معلم. ابتدا سیزده نکته از مصاحبه‌ نخست را بخوانید:

۱- پرسشگر از همان دیدارهای آخرین در بیمارستان می‌پرسد. مرحوم معلم به جز بحث دعا (و تاکید بر موضوعِ دعا برای عاقبت به خیری) می‌گویند: «درباره چند موضوع صحبت کردیم. یکی موضوع انگشتر و شکسته شدنش. دیگری موضوع فرج حضرت صاحب‌الزمان(عج) و اینکه نظر امام نزدیک بودن فرج بوده است».

۲- مرحوم میرزا علی اکبر‌معلم چند ویژگی منحصر به فرد امام خمینی را توضیح می‌دهند یکی (در این موضوع توجه کنید به مکتب فکری میرزا) تصریح می‌کنند: «عموم اهل عرفان و حکمت خیلی با شریعت میانه‌ خوبی ندارند اما امام خمینی با اینکه عمیقا متبحر در حکمت و عرفان بودند دقیقا به احکام شریعت پایبند و مقید و معتقد بودند و نه تنها واجبات و محرمات شرعی، بلکه به مستحبات هم». از جمله مثال زدند به اینکه امام پس از وضو دستشان را خشک نمی‌کردند (یکی از مستحبات معروف وضو)

۳- مهم‌ترین و خاص‌ترین ویژگی که مرحوم معلم درباره امام خمینی می‌گویند بحث اراده است.

ایشان با اشاره به آیه «فاستقم کما امرت» از اراده شگفت امام خمینی ستایش می‌کنند و می‌گویند «وقتی تصمیم به کاری می‌گرفت دیگر نگرانی نداشت، انجامش می‌داد و آن امر هم محقق می‌شد و اصلا یکی از ویژگی‌های خاص امام این بود که وقتی چیزی می‌گفت آن مسئله اتفاق می‌افتاد. در حالی که خیلی به علوم غریبه هم معتقد نبود. علت هم این است که انسان خلیفه خداست و یکی از خصوصیات خدا «انما اذا اراد الله بشیء ان یقول له کن فیکون» است. اراده‌ الهی بی اسباب و مقدمات هم شدنی است و امام خمینی هم در مقام چنین اراده ای بود». (دقت داریم که این سخنان از سوی یک استاد عرفان نظری بیان نشده، این سخنان را یکی از بزرگان منتسب به نحله تفکیک در مورد امام خمینی گفته است)

۴- مرحوم معلم از دیگر ویژگی‌های امام خمینی به همان مبحث «بی ادعا زیستن» و «گمنامی جستن» اشاره می‌کنند و برای مثال می‌گویند «با اینکه امام شعرهای بسیار درخشانی می‌سرودند ولی هیچ وقت به هیچ کس نگفتند من شاعرم. یا با اینکه نثر قدرتمند و بی نقصی داشتند و من نمونه‌اش را در نامه‌هایمان دارم ولی پیش دیگران سخنی از این هنر خود هم به میان نمی‌آوردند» (توجه داریم که دیوان امام پس از رحلتشان منتشر شد). 

۵- وقتی مصاحبه کننده اشاره می‌کند به احترام ویژه‌ای که امام در دیدارهایشان با آقای معلم برای ایشان قائل بوده‌اند، آقای معلم می‌گویند: «با آنکه پس از پیروزی انقلاب مقام بسیار بالایی داشتند و در همه ویژگی‌ها، فوق‌العاده بودند و شاید درست نبود مثل منی را خیلی تحویل بگیرند اما درست عین زمان طلبگی با من برخورد کردند و اصلاً قبل و بعدِ انقلاب در رفتار ایشان تفاوتی ایجاد نشد. در حالی که دیگران عموما این طوری نیستند. عموما تا به جایی می‌رسند باد می‌کنند و ورم می‌کنند و نمی‌دانند چه کار کنند!».

%d8%a2%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%af%d8%a7%d9%85%d8%ba%d8%a7%d9%86%db%8c

۶- در پاسخ به پرسش پرسشگر در باب گفت و گوهای اجرایی (مربوط به حکومت) یا سیاسی با ایشان، مرحوم معلم تاکید دارد که «هیچ گاه وارد در عالم سیاست و اهل سیاست نبوده‌ام و امام هم با من درباره سیاست صحبت نمی‌کردند». اکثر این گفت و گو هم به مسائل معرفتی طی می‌شود ولی وقتی دقت کردم دیدم دو نکته تقریباً سیاسی هم در سخنان ایشان بود.

۷- یکی در باب ولایت فقیه است. که ایشان اشاره می‌کند این محور یکی از بحث‌هایشان در دیدارهای پس از انقلاب بوده است و اینجا نظر امام را چنین تشریح می‌کنند: «اگر اسلامی وجود دارد لزوماً باید حکومت اسلامی باشد؛ همان طور که اگر بنا بر ظلم است این ظلم برای تحقق نهایی‌اش به حکومت ظالمان هم احتیاج دارد.» گفتنی‌ا‌ست مرحوم معلم در پایان این مسئله تاکید می‌کند این یک سخن کاملا بدیهی و عقلی است.

۸- نکته سیاسی دوم در باب جنگ ایران و عراق است که آقا میرزا علی اکبر معلم می‌فرمایند «هیچ ترسی در وجود امام نبود و اگر به ایشان بود بر اساس همان «فاستقم کما امرت» با همان لشگریان همه جا را می‌گرفتند. نه تنها بغداد را، بلکه بیشتر از بغداد را. اگر آن روند متوقف شد به خاطر خیانت اشخاص بود و ایشان در اواخر عمر از این گونه اشخاص خائن که در موضوع جنگ قصور کردند ناراحت بود.»

۹- وقتی صحبت به همان دیدار پایانی در بیمارستان و دست به پیشانی گذاشتن می‌رسد، مصاحبه کننده می‌پرسد: «حاج آقا حالا می‌شود بگویید چه دعایی خواندید؟» آقای معلم می‌گویند «حالا یک دعایی خواندم دیگر، یک چیزی در عقیده ی خودم خواندم» بعد تاکید می‌کنند «البته نه یک دعای خاص، از همین دعاهای معمولی، همین ها که در کتاب های دعا موجود است. همین صلوات و بسم الله. منتها باید اعتقادش باشد. همین‌ها، ولی هرکسی نمی تواند آن اثرش را بگیرد.»

۱۰- پرسشگر از حال ایشان پس از وفات امام می‌پرسد. آقا میرزا علی اکبر‌معلم می‌فرمایند «تنها چیزی که متاثرم می‌کرد این بود که دیگر کسی مثل ایشان پیدا نمی‌شود که معنای درد را بفهمد. بیشتر آدم‌های مدعی، مست و منگ‌اند و اگر برایشان از دردت سخن بگویی، چیزی نمی فهمند.» پرسشگر می‌گوید «پس شما بعد از امام خیلی تنها ماندید؟» که ایشان به سرعت پاسخ می‌دهد «نه خیر. هیچکس تنها نمی‌ماند. خدا با همه هست. اگر کسی به خدا معتقد باشد تنها نمی‌ماند.»

۱۱- وقتی بحث شعرهای امام و رموز عرفانیشان مطرح می‌شود، آقای معلم می‌فرمایند: «یک جا در مورد شعر «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» بحث بود، من هم تفسیرم را گفتم و گفتم نباید اینقدر معنایش کنید. معنای شعر ظاهر است و نمی‌خواهد سعی کنید به زور سراغ تاویل عرفانی بروید.» یعنی تاکید کردند این یک غزل عاشقانه است! و نه خیلی عارفانه! بعد تصریح کردند «خیلی از صحبت های خدا هم همینطور است. ظاهر است و معلوم است. اما آنقدر ظاهر و آشکار است که پنهان می‌شود. اسم اعظم همه جا هست ولی همه دارند دنبالش می‌گردند. مسائل شرع روشن است و مخفی نیست، خودمانیم که مخفیش می‌کنیم. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز».

۱۳- کلاً هر جا پرسشگران می‌خواهند سراغ حکایت‌های راز‌آمیز و مسائل نگفتنی و نهفتنی بروند، جناب معلم به لطایف‌الحیلی از بیانشان طفره می‌روند. یکجا یکی از پرسشگران به شوخی و تعریض می‌گوید «مثل اینکه حاج آقا ما را محرم نمی‌دانند». آقای معلم می‌فرمایند «نه اینطور نیست. این روزگار روزگار محرمیت نیست. در این زمانه دیگر نمی‌شود خیلی حرف ها را گفت.»

و واقعا وقتی دوربین -این چشمِ فضولِ مدرنیته- آنجا حضور دارد ایشان چه توقعی داشتند؟!

۱۳- حتماً ماجرای تفسیر سوره حمد امام خمینی را می‌دانید. این تفسیر امام ابتدای انقلاب از تلویزیون هر هفته پخش می‌شد. تفسیری که به خاطر شدتِ رنگ و بوی عرفانیش -گرچه اهل عرفان و فلسفه را حسابی سر ذوق آورده بود- اما به خاطر اعتراضات شدید بخشی از اهل شریعت ادامه پیدا نکرد.

با این حال در این مصاحبه وقتی صحبت به تفسیر سوره حمد امام می‌رسد، جناب آقای معلم می‌گویند: «این تفسیر بیش از آن نباید ادامه پیدا می‌کرد و خوب شد دیگر پخش نشد» وقتی با تعجب مصاحبه کنندگان مواجه می‌شوند، می‌گویند: «هر حرفی به درد هر آدمی نمی خورد. واقعیات و حقیقیات عالم به جای خود محفوظ، ولی ظواهر هم باید محفوظ بماند»ایشان مثال می‌زنند «در حقیقت بسیاری از مردم اصلاً شبیه آدم نیستند، اما آیا هرکسی می‌تواند و باید این را ببیند؟ اگر ببیند که دیگر نمی‌تواند برود بین مردم!».

* ۴ نکته از گفتگویی دیگر؛ این بار درباره خود

۱- پرسشگر از شغل پدر آقا میرزا علی اکبر معلم دامغانی می‌پرسد و ایشان پاسخ می‌دهد: «پدرم روحانی بود، اما کشاورز هم بود و می‌گفت نان را باید خودت زحمت بکشی و‌ به دست بیاوری»

۲- در بخشی از مصاحبه، صحبت به خوارق عادات و کراماتِ اساتید آقای معلم (از جمله مرحوم آیت‌الله آقا سید موسی زرآبادی که آقای معلم ایشان را آقا میرزا مهدی اصفهانی هم تفضل می‌دادند) رسید.

وقتی پرسشگر پرسید «گمان می‌کنید از بین اساتیدتان کدام یک اسم اعظم را می‌دانستند؟» آقای معلم پاسخ دادند: «اسم اعظم را نمی‌دانستند. من آنچه را واقع می دانم می‌گویم، بدون سیاست. چون طالب‌ واقع هستید می‌گویم سیاستی در کار نیست. واقعیت اهدایی‌است، تعلیمی نیست. تعلیمش فقط در عهده‌ خدا است، دست کس دیگری نیست، به اجازه و اختیار کسی نیست. مگر بلعم باعورا اسم اعظم را بلد نبود؟ چه شد؟ رفت به کمک فرعون، الاغ هم جوابش را نداد! 3 حیوان‌اند که به بهشت می‌روند، یکی الاغ بلعم باعوراست که فرمانش را نخواند. بلعم باعورا هرچه کرد آن حیوان به حرفش گوش نداد، آخر هم اسم اعظم یادش رفت. رفت به کمک فرعون و اسم اعظم را فراموش کرد.»

۳- پرسشگر می‌پرسد «به نظر شما در میان اذکار کدام ذکر از همه بالاتر و موثرتر است؟» ایشان پاسخ می دهند: «مراد از ذکر یادآوری است. یادآوری این نکته که خدا هست و حساب و کتاب هست. اشتغال به ذکر یعنی توجه به خدا، نه اشتغال به خود ذکر و غفلت از خدا. باید توجه به خدا باشد نه ذکر. حتی در نماز هم اگر توجه به خدا نباشد، نماز، نماز نیست.»

۴- جای دیگر که سخن درباره عشق به حضرت بقیه‌الله‌الاعظم است، پرسشگر می‌گوید: «این علاقه به حضرت را شما از اساتیدتان آموختید یا ذاتاً در شما وجود داشت؟» مرحوم معلم پاسخ می‌دهند: «کم کم حرف هایی را شنیدم و طالب شدم. الآن هم آنطور که باید طالب نیستم، اگر بودم می‌رفتم دنبالش. وقتی خبر‌آوردند صدام در نجف به حرم امیرالمومنین (ع) اسائه ادب کرد، من به رفقا گفتم ما می‌گوییم که محب اهل بیت هستیم اما دروغ می‌گوییم. شاید فقط یک گوشه قلب ما محبت است. اگر همه‌اش حقیقت باشد ما می‌رویم دنبالش، چه بتوانیم کاری کنیم، چه نتوانیم.»

باری این بود حکایت امام خمینی و آقا علی اکبر معلم دامغانی. امام عالم‌گیر بود و معلم گوشه‌گیرامام اسوه اهل عرفان بود و معلم افتخار اهل تفکیک. با این حال آقای معلم ولایت امام خمینی را با همان معنای عرفانیش (والاترین معنای ولایت) تایید می‌کرد و امام هم جناب معلم را با همین تفاوت ظاهر در مسلک و طریقتش احترام می‌گذاشت.گفت: جان شیران و سگان از هم جداست/ متحد جان‌های مردان خداست/۹۳/۰۳/۱۰فارس

وفات آیت الله میرزاعلی اکبردامغانی:غروب روز سه‌شنبه دهم رجب ۱۴۱۸ قمری، مطابق با بیستم آبان‌ماه ۱۳۷۶ شمسی در شهر دامغان

***

 جناب سید علیرضا اتابکی درباره حیات معلم دامغانی  نقل می کنند 

مرحوم معلم دامغانی از شاگردان استاد آقا شیخ علی اکبر الهیان بوده اند. از کسانی که با ایشان آشنا هستند جناب آقای محمدرضا حکیمی و آیت الله زرآبادی می باشند.

مرحوم معلم صاحب سر آیت الله زرآبادی بزرگ بوده اند.

مرحوم معلم دامغانی  در سال ۱۳۴۰ قمری از دامغان به قم هجرت کردند. 

مرحوم سید خلیل زرآبادی که چند سال پیش فوت کردند، به آقای معلم خیلی علاقمند بودند. 

همچنین میرزا مهدی اصفهانی، شیخ علی اکبر الهیان و مرحوم معلم با هم خیلی رفیق بودند. شاگردان همدرس میرزا مهدی اصفهانی آرزو داشتند که ایشان به حجره آنها بیاید، ولی میرزا مهدی خودش به حجره معلم می رفت و گاهی که مرحوم معلم دامغانی در دامغان بود ایشان از مشهد برای دیدار آقای معلم به دامغان می رفتند.

بعضی از کسانی که با ایشان مراوده داشتند، می توان به آیت الله جوادی آملی،  حاج آقا مروی ، حاج آقا صدیقی، حاج آقا فاطمی نیا، حاج آقا واعظ زاده اشاره کرد.

آقای معلم می فرمودند: آقای جوادی آملی می فهمد که دارد چه می گوید. 



آقای معلم در هنگام فوت ۹۸ ساله بودند.



ارتباط امام  با مرحوم معلم دامغانی

مرحوم امام خمینی از سالهایی که درس حاج شیخ عبدالکریم حائری شرکت می کردند، با آقای معلم رفیق و همدرس بودند. 

آن زمان امام در حدود ۳۴ ساله بودند و مرحوم معلم دامغانی هم در همین سن و و سال بودند. پس از آن سالها، آقای معلم دامغانی به دامغان رفتند. 

آقای مروی می فرمود: یک وقت امام به آقای معلم دامغانی نامه می نویسند و در آن نامه می گویند: چرا شما به قم نمی آیید؟ اگر نمی خواهید ما را ببینید برای زیارت حضرت معصومه علیها السلام به قم بیایید.

آقای مروی گفتند: من آن نامه را که به دستخط امام امت است، دارم.

یکی از خادمان بیت امام درباره ایشان می گفت :

آقای معلم یک چهره ناشناخته بود و یکی از افرادی بود که هم بحث مرحوم امام بود و تا این اواخر هم ما او را نمی شناختیم. 

سال شصت پنج که امام مریض شدند سراغ آقای معلم را گرفتند و گفتند این رفیق ما آقای معلم کجاست؟ 

از آقای انصاری سراغ گرفتند و ماشین فرستادند تا ایشان را آورند خدمت امام. 

کنار صندلی نشست و با امام احوالپرسی کرد. و امام فرمودند بیائید سری به ما بزنید. 

بعد همانجا آقای معلم یک انگشتری به امام دادند. که امام تا این اواخر دستشان بود. و دو سه مرتبه دیگر هم آمدند . ایشان از رفیق های قدیمی امام  و یکی از عرفا بود. 

کسی بود که با امام زمان علیه السلام رابطه داشت و مرد بزرگی بود. گمنام بود و هیچ اسم و رسمی نیز از او نبود. وقتی هم می رفتی سراغش مثل یک فرد کشاورز رود. یک جلیقه ای پوشیده بود و یک عبا و قبائی داشت ولی عمامه نداشت.

خانم اشراقی نوه امام حکایتی از دیداری میان آن دو را چنین تعریف کرده است: 

آخرین باری که نزد ا مام رفتم، به اتفاق یکی از بستگان بود. امام مشغول ذکر گفتند بودند و معلوم بود که از بیماری خیلی رنج می برند. 

آن روز حاج احمد آقا وارداتاق شدند و گفتند: «آ قایی به اسم آقای معلم آمده اند و می خواهند شما را ببینند.»

با شنیدن این حرف، به سرعت سیمای امام  باز و بشاش شد و ما یادآن آقای معلم افتادیم که با امام همکلاسی بودند. 

در این لحظه امام از ما خواستند که از اتاق بیرون برویم. اما ما داخل اتاق در جایی مخفی شدیم؛ برای ما دانستن این نکته جلب بود که چرا با وجود آن همه درد، صورت امام تا آن حد گشوده شد. این تنها موردی بود که من به حرف امام گوش ندادم و اوامرشان را اجرا نکردم.



پس از چند لحظه پیرمردی وارداتاق شد که حدس زدیم همان آقای معلم است. بین او و امام نگاه هایی رد و بدل شد و سپس او دستش را بر روی دست امام گذاشت. دعایی خواند و بیرون رفت.



 در این مدت هیچ کلامی گفته نشد و هر دوی آنها به سکوت برگزار کردند. تصور می کنم که این فرد تنها کسی بود که وارد اتاق امام شد و چنین نگاه های عارفانه ای بین او و امام رد و بدل شد. به هر حال با آمدن این فرد، امام  سرحال شد. 



پس از رفتن اواز امام پرسیدم: «معلوم است شما به آقای معلم علاقه خاصی دارید ؟»



ایشان گفتند: بله، نمیدانم که چرا این قدر ما همدیگر را دوست داریم. با آنکه در سنین جوانی هر یک در وادی خاصی بودیم، ولی خیلی همدیگر را دوست داشتیم. 



آیت الله مروی  می فرمودند:

 یک روز رفتم دامغان خدمت آقای معلم و گفتم آقای معلم قضیه چه بوده؟ برای ما نقل کنید. 

ایشان نمی خواست نقل کند اما یک نکته را فرمودند که: امام وقتی که دست من را گرفتند، روی قلبشان گذاشتند و فرمودند: آقای معلم دعا کن عاقبت به خیر از دنیا بروم. خیلی مرد عجیبی بود. گفت: امام به من پیغام دادند که شما این آخر عمری از دامغان بیایید جماران با هم باشیم. ما به ایشان عرض کردیم که آقا ما یک پیرزنی داریم در دامغان که نمی آید تهران، ناچاریم همانجا پهلوی آن پیرزن بمانیم.

سفربه مشهد

چند سال قبل من باماشین رفتم دامغان. به آقای معلم عرض کردم: ایام عید است، آمده ام خدمتتان تا با هم مشرف بشویم مشهد. ایشان نیز لطف کردند و آمدند با هم رفتیم مشهد. 

رهبر هم در ایام عید مشهد بودند. یشان خیلی به آقای معلم علاقه مند بودند من یک روز به ایشان عرض کردم بیائید برویم خدمت رهبری؛ فرمودند برویم. 

وقتی رفتیم ، ده، دوازده نفر از روحانیون بزرگ آنجا نشسته بودند، تا وارد شدیم آقای معلم ما را انداخت جلو. مرحوم آقای معلم دامغانی هیچ وقت نه بر سید و نه بر طلبه مقدم نمی شد، هیچ وقت من ندیده بودم. 

خودش پشت سر ما وارد شد. یک مرتبه چشم آقا به آقای معلم افتاد، بلند شدند ، از آن گوشه مجلس آمدند وسط مجلس آقای معلم را بغل گرفتند محکم فشردند بعد آقای معلم را آوردند کنار دستشان نشاندند.

یک روحانی که انجا من پهلویش نشسته بودم، گفت: این آقا کیست که این قدر آقا اکرامش می کنند؟ گفتم: الان خود آقا معرفی می کنند. 

آقا فهمیدند که اهل علم همه تعجب کردند و فرمودند که : ـ«ایشان آقای معلم دامغانی هستند، من یک جمله فقط درباره ایشان می گویم. در آن زمانهای قدیم که کوره های دستی بود، اینها قلغ می دادند ظروف مسی را و سفید می کردند، یک کوره بود یک قسمتی از زمین را خاک برداری می کردند. آنجا آتش می ریختن. یک دستگاه دم هم بود و یک کسی این را می دمید تا آن آتش برافروخته می شد. این مس ا می گذاشتند کنار این آتش داغ می شد قلع را به آن می زدند سفید می شد. باید حتماً یک کسی این دم را بدمد و الا این آتش مشتغل نمی شد، آقای معلم از آن کساتی است که می دمد که من و امثال من می توانیم برای مردم کار کنیم.یعنی دعاهای اینها پشتوانه کار ماست.»

ارتباط باامام زمان

آقای معلم معتقد بودند خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام رسیدن خیلی مشکل است.

یکی از ارداتمندان نقل کرده است :

به آقای معلم دامغانی عرض کردم: آقا شما توسلی در طول زندگی خود نگرفتید که خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام برسید؟ 

گفتند: نه. 

یک وقت دیگر به آقای معلم گفتم: آقای معلم شما ختمی نگرفتید که آقا امام زمان علیه السلام را ببینید. 

گفتند: نه. 

گفتم: آقا پس یک ختم به ما بدهید. گفت: برای چه ختم میخواهی؟ گفتم: خوب شما خودتان چرا ختم نگرفته اید؟ 

گفت: راستش من فکر کرده ام حالا ختم هم بگیرم! امام زمان را هم ببینم! اما با کدام چشم به امام زمان علیه السلام نگاه کنم! من که خجالت می کشم، با چشمی که به این سو و آن سو می رود، به حضرت نگاه کنم. 

این چشم هرزه صاحبش باید خجالت بکشد به آن وجه الله نگاه کند. امام زمان علیه السلام وجه الله است.

عجب! مردی که تمام شبهای جمعه بیدار بود. مردی که تمام شبهای دیگر یک ساعت و نیم به اذان صبح بیدار بود، ایشان چنین بگویند مادیگر باید چه بگوییم؟

 بیدارشدن سروقت

در جلسه ای بودیم، آقای خزعلی از ایشان سؤال کردند: آقای معلم چه می کنید که سر وقت بیدار می شوید؟ شنیده ایم دقیقاً سر وقت بیدار می شوید؟ 

گفتند: این دو تا فرشته ای که موکل ما هستند ما با این دو تا رفیقیم. شب به آنها می گوییم ما را فلان ساعت بیدار کنید آنها هم بیدارمان می کنند.

نائب الزیاره رهبر انقلاب درحج

رهبرانقلاب در زمان ریاست جمهوری خودشان جناب آقای معلم دامغانی را نایب خود می کنند تا ایشان برایشان حج تمتع بجا آورد. 

آقای مروی معاون اول قوه قضائیه می گفتند: بنده مسؤول هماهنگی و انجام کارها بودم. روزی به آقای معلم زنگ زدم و گفتم آقا وقت چندانی باقی نمانده است، شناسنامه تان را بفرستید بیاید. 

وقتی به منزل آمدم دیدم شناسنامه آقای معلم روی میز اتاقم گذاشته شده است. تعجب کردم و آمدم به اهل خانه گفتم: آیا کسی به خانه آمده و برای ما چیزی یا پیغامی آورده است؟

گفتند: خیر! فهمیدم ایشان از راه غیر عادی شناسنامه خود را به اینجا رسانده اند. این مسأله گذشت تا اینکه ثبت و کارهای اداری تشرف را فراهم کردیم و به حج بیت الله الحرام مشرف شدیم و شناسنامه ها را نزد یکی از همراهان امانت گذاشتیم تا ایشان در چمدان نگهداری کنند. 



پس از چند روز آن دوستمان آمد و گفت آقای مروی شناسنامه آقای معلم نیست! من خیلی ناراحت و نگران شدم و خجالت زده از اینکه چطور به آقای معلم بگوییم؟ 

یا اگر آقای معلم سراغ شناسنامه شان را بگیرند چه بگوییم؟ به هر حال ایام حج تمام شد و آقای معلم دامغانی به دامغان بازگشتند. بنده روزی به زیارتایشان رفتم و گفتم: حاج آقا شما خودتان می دانید شناسنامه تان کجاست؟ 

به ما بفرمایید شناسنامه کجاست؟ 

گفتند: پیش خود ماست. من خیلی تعجب کردم و گفتم: حاج آقا ما نفهمیدیم که چه اتفاقی افتاد؛ نه آن موقع که شما شناسنامه را فرستاتید و نه اکنون که شناسنامه را برده اید! 

برای ما بفرمایید چه خبر است؟! ایشان تنها به تبسمی اکتفا کردند و چیزی نگفتند. 

مرحوم معلم ازملازمین مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودگی اصفهانی نیز بودند.

مرحوم معلم دامغانی که فوت کردند استاد علی معلم برایشان شعری گفتند که روی سنگ قبر ایشان نوشتند.

این سفر به صلاح نیست

یک وقتی عده ای از دوستان می خواستند به مشهد مقدس بروند. به مرحوم معلم گفتند که شما هم دنبال ما بیایید. 

حاج آقا گفته بودند این سفر به صلاح نیست. اما آن عده اصرار داشتند که بروند. تا اینکه حاج آقا قبول کردند. پس از اینکه رفته بودند، ماشین تصادف کرده بود و یکی ازدوستان کشته شد و چند نفرهم زخمی شدند. 

حاج آقا هم که دراخر ماشین بود در اثر فشار کمی قسمت قفسه سینه شان آسیب دیده و کوفتگی مختصری پیدا کرده بود. ایشان فرمودند: من که به شما گفتم این سفر صلاح نیست، شما نپذیرفتید.

آیت الله کوهستانی نیز یکی از ارادتمندان حاج آقا بود و خیلی ازمسائل و درخواستهای معرفتی را به آقای معلم ارجاع می دادند.

منبع سایت حکایت صالحان بنقل ازدفتر دوم کتاب ناگفته های عارفان

***

نحوه آشناىٔی بنده با

مرحوم معلم دامغانی که انسان کامل و برجسته ای بود و پس از اجتهاد عمامه را برداشت و به کار آزاد پرداخت. شروع آشنایی این چنین بود:من از قبل با حسن آقای الهیان فرزند مرحوم شیخ علی اکبر الهیان که طلبهٔ‌ فاضلی بود و زیر دست حاج شیخ مجتبی قزوینی درس می خواند،ایشان در دبیرستان رمی تدریس می کرد و به بنده لطف داشت،یک روز در قم مهمان بنده بود،

سه استاداهل فضل درقم ،یکی حضرت معصومه،دومی مستراح بان فیضیه،سومی علی اکبرمعلم دامغانی

عرض کردم آقای الهیان شمادر قم استادی را می شناسید که بنده از او استفاده کنم؟ گفت: بله،گفتم: کیست؟ گفت حضرت معصومه (س).گفتم:دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.گفت:دومی آقای بالخیر،آفتابه دار مدرسهٔ فیضیهٔ و دار الشفاء است و او مرد پیچیده ای است.تمام طلاب آن سالها او را می شناسند،چون بیش از ده سال آفتابه دار بود.

گفتم:آقای الهیان این مرد همیشه صدای بزغاله در می آورد و طلاب را می خنداند،کسی که دائم به مضحکه مشغول است چطور می تواند از اولیاء الله باشد.

 %d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%82%d8%a7%db%8c%d9%85-%d8%b4%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%b1%db%8c

گفت:تو بیشتر بنشین اینها برای رد گم کنی بود.این آقا قد کوتاهی داشت وچاق.از قباهای کهنه طلبه ها می پوشید و گاهی چند قبا روی هم می پوشید و اصلاً هیکل او خنده دار بود، هر طلبه ای که برای آب برداشتن از حوض مرکزی می آمد، صدای بزغاله در می آورد و طلبه ها می خندیدند.بعضی طلبه ها گاهی یک ریال پول در سینی می انداختند،برای آنها دو مرتبه صدا در می آورد.گفتم آقای الهیان داری سر من شیره می مالی؟

گفت:«نه به خدا،اولیا الله گاهی به این شکل خود را مسطور می کنند،

من"سومیدر ردیف ایشان غیر از ایشان بزرگ مرد دیگری را می شناسم که در دامغان تشریف دارند به نام معلم دامغانی ،به دامغان رفتن آن زمان میسر نشد.با خود گفتم اول بروم سراغ نقد، اولین ملاقاتی که با معرفت خدمت ایشان رفتم درماه رجب بود.تا وارد وضو خانه شدم این دفعه صدای بزغاله در نیاورد و برای من احتراماً از جایش بلند شد و اشاره کرد بیا پهلوی من بنشین،من بارها او را دیده بودم و به او آن یک ریالی که طلبه ها می دادند داده بودم،هیچ وقت این طور احترام نکرده بود.صدای بزغاله را تعطیل کرده بود اما این دفعه گویا فهمیده بود که من او را شناخته بودم، گفت: پسر جان اسمت چیست؟گفتم:عبدالقائم شوشتری.

گفت : من همیشه به جهت الطافی که خدا به من داشته ، شاد و شنگولم ، دل وقتی به یاد خدا شاد شد از تمام وجود مؤمن سرور و شادی می بارد . الآن ماه رجب است و چند روزی بیشتر به ۲۵ رجب نمانده ، شهادت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام شما روز شهادت مرا خواهی دید که خنده نمی کنم وصدای بزغاله در نمی آورم ، چون امام زمان علیه السلام عزا دار است پس ما هم عزا داریم . در بقیه روزها می خواهم سربازان امام زمان علیه السلام را شاد کنم . اینها اکثراً از قشر ضعیف جامعه هستند و غم بی پولی در جهره شان پیدا است . (جالب اینجاست که اینجانب این قصه را در همان ایام از استادم شنیدم ) از آن تاریخ به بعد هر وقت فرصتی می کردم می رفتم و خدمت ایشان می نشستم . همان روز اول به من سفارش کرد مرا به طلبه ها معرفی نکن . خودت هم اینجا زیاد ننشین . در اوقات خلوت بیا با هم صحبت کنیم . صحبت های او بیشتر پیرامون خدمت خالصانه ی مادی به فقرا بود ، مخصوصاً طلاب . بعد از آشنایی با ایشان ، مهیا شدم که خدمت آقای معلم برسم . قبلاً آقای حسن الهیان از بنده پیش آقا صحبت کرده بود و اجازه ی ملاقات گرفته بود و بنده خودم تنها به دامغان رفتم و با ایشان آشنایی یافتم و از محضرشان بهره ها بردم . بین ملاقات مرحوم باالخیر و مرحوم معلم دو سال طول کشید تا مقدمات سفر و توفیق ملاقات بدست آمد ./منبع:سایت عبدالقائم

%d8%a2%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b4%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%b1%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%82%d8%a7%d8%a6%d9%85

عبدالقائم شوشتری می گوید:حقیر درروزنیمه ذی الحجه  سال ۱۳۶۵ ه.ق روز تولد امام دهم درشهر قوچان متولد شدم .سیر وسلوک بنده از اینجا شروع شد؛حدود سیزده ساله بودم که حس خداجویی درمن بیدار شد

درسال ۱۳۳۹ شمسی بنده طلبه شدم ودرمدرسه نواب مشهد مشغول تحصیل گردیدم 

نخسین کسی که به عنوان درس اخلاق خدمتش رفتم مرحوم آیه الله شیخ مجتبی قزوینی احمدی سینائی بود

*طی یک مقدمه با عارف مرتاض حضرت سیدابوالحسن حافظیان آشنا شدم ودرخدمت ایشان علم اعداد و علم رمل وجفر ناقص وبعض از ختومات را تعلیم گرفتم ،ولی پس از چندین سال بدلائلی دفتر را پاره کردم وبه "رودخانه ماربره "که از سرشاخه های سددز است ریختم 

نزد آقای حجت هاشمی علوم غریبه آموختم بعددیدم  دردی را دوا نمیکند 

حوزه قم را غنی تر از مشهد یافتم به قم رفتم

 .یک روز در حرم مطهر حضرت معصومه با بعضی از دوستان نشسته ودرباره استاد مشورت می کردم .یکی از دوستان گفت :بزرگواری در تهران هست بنام حاج محمد اسماعیل دولابی که گاهی هم قم مشرف می شوند ولی هیچ آدرسی از ایشان نداشتیم . بنده همین طور که نشسته بودم مکاشفه ای شد و به بند ه آدرس منزل ایشان را در قم نشان دادند .ضمن اینکه خیابان و کوچه ودرب منزل ،حتی پلاک درب را دیدم سمعاً هم شنیدم به رفقا ،چیزی نگفتم ولی بلافاصله اول خودم به تنهایی رفتم دیدم آدرس درست است .برای بعد از ظهر همان روز وقت ملاقات گرفتم دوستان را خبر کردم و خدمت ایشان رسیدیم  مطمئن شدم که مکاشفه من رحمانی بوده -بنده طلبه مشهد وسرسپرده به مرحوم آیه الله شیخ مجتبی قزوینی شاگرد مرحوم آیه الله شیخ مهدی اصفهانی مؤسس مکتب تفکیک بودم ،چه شدکه سرسپرده کسی(علامه طباطبایی) شدم که قبلاًبه اوبدبین بودم وسپس فدائی او شدم ..اینجانب غلام حلقه به گوش اساتیدم هستم .

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:زندگینامه آقای شوشتری بصورت خلاصه"جرح وتعدیل شده"آورده ام ودیگراینکه من مات ومبهوت ماندم ازآقای شوشتری وخصلت های مرموز ایشان که یکطرق صوفی مسلک است وضدفلسفه وازطرفی خودش را مریداستادفلسفه"صاحب المیزان"می داند ! مخصوصاً دررابطه باداستان۳استادفاضل(بانوی قم وصاحب کرامت وافتخارجهان اسلام رادرکنارمستراح بان آورده ! وحرکات جاهلانه اورا(صدای عرعرش را ازکرامات شمرده)وبعدمعلم دامغانی رادرردیف این آفتابه دار قرارداده)تا حدی که من ازنگارش این مطلب مرددبودم،ومسائل عجیب دیگری هم دراین مقال بوده،بگذاریم وبگذریم.

***

خاطراتی از آیت الله شیخ علی اکبر الهیان

 علی اکبر حسینی از شاگردان آیت الله شیخ علی اکبر الهیان می نویسد: من از سال ۱۳۲۳ شمسی به مدت پنج سال در خدمت ایشان بهره ها بردم  و از گفتار و اخلاق ملکوتی ایشان خوشه ها چیدم و هر چه بعدها به دست آوردم جلوه ای از فیوضات معوی ایشان بوده است. روحش شاد و نامش جاوید باد.

من بزرگواری ها و کراماتی از اخلاق و رفتار ایشان دیدم که یا دیگران ندیدند و یا به نفع خود احیانا مصادره کردند و یا به رشته تحریر در نیاوردند.

استاد بزرگوار حضرت آیت الله الهیان پس از آن که در رامسر مستقر شد در تابستان سال ۱۳۲۳ شمسی من تازه از دبستان فارغ التحصیل شده بودم. مرحوم پدرم در ییلاق جواهرده مرا به خدمت ایشان برد و تقاضا کرد که مرا تحت تعلیم و تربیت خود قرار دهد. من اولین کسی بودم در رامسر که در محضر استاد به تعلم دروس حوزوی اقدام کردم. تا آن وقت در هیچ یک از شهرهای شمالی مدرسه حوزوی دایر نبود؛ چون رضاشاه همه را تعطیل کرده بود.

استاد بعد از تابستان به رامسر برگشت و با اجاره اتاقکی گلی در رامسر سکونت کرد. من نیز در خدمت ایشان با اجازه ایشان مشغول تحصیل شدم و چیزی نگذشت که عده ای همسالانم از من تاسی کرده و به خدمت استاد آمدند و به تعلم دروس حوزوی پرداختند؛ اما یک نگذشت که در رودسر، شهسوار(تنکابن) و آستانه اشرفیه مدارس حوزوی دایر شد.

عبادت و شب زنده داری

استاد از نیمه شب شرعی به تهجد و عبادت مشغول می شد و تا طلوع آفتاب پیوسته مشغول نماز و دعا و قرائت قرآن بود. بعد از طلوع آفتاب، دو سه ساعت استراحت می کرد و می خوابید و بعد از اذان ظهر در اول وقت نماز ظهر و عصر را با تعقیبات آن می خواند؛ و باز یکی دو ساعت استراحت می کرد و می خوابید.

هنگام نماز شب به اتاق ما که با محل زندگی ایشان فاصله چندانی نداشت، می آمد و ما را برای ادای نماز شب بیدار می کرد. تابستان و زمستان و پاییز و بهار هرگز بیش از چهار یا پنج ساعت خواب و استراحت نداشت و بقیه اوقات یا جواب مراجعین را می داد و یا مطالعه می کرد و یا به تدریس طلبه ها مشغول بود. تعداد طلبه هایی که در محضرشان به تحصیل مشغول بودیم، هفت و یا هشت نفر بود. ایشان به طلبه هایی که پیش از دیگران مشغول تحصیل شده بودیم درس می دادند و تدریس طلبه های تازه وارد را به ما واگذار می کردند.

طلاق همسر بخاطر احترام به سادات

احترام بیش از حد آیت الله الهیان نسبت به سادات موجب مشکلاتی برای خودشان شده بود. ایشان مدتی در محل تولد پدر بزرگوارشان شهر رامسر مجرد زندگی می کردند. با توجه به زهد و پارسایی فوق العاده که مردم در ایشان می دیدند مورد توجه مردم قرار گرفته برای او از خانواده سادات و اهل علم سادات محله رامسر دختری را برایش خواستگاری کردند که پس از چندی ازدواج به منزل استیجاری خود آوردند متاسفانه این ازدواج یکی دو سال بیشتر دوام نیاورد.

دوستانش علت این جدایی را پرسیدند در پاسخ گفت: عیال من عیب و ایرادی نداشت و عیب و ایراد از خودم بود چون خود را کفو او نمی دیدم. او ذریه زهرا علیه السلام بود. من مواظبت می کردم کاری نکنم موجب بی حرمتی ایشان بشود. به خود اجازه نمی دادم بی اجازه او پای خود را در منزل دراز کنم و نمی توانستم از وجوحات شرعی برای او زندگی مرفهی فراهم کنم او تا کی می توانست با زندگی فقیرانه من بسازد؟ من حتی شبها در رخت خواب خودم با او مشکل داشتم. وقتی از خوابیدن در یک طرف بدن خسته می شدم می بایست از او اجازه بگیرم تا به طرف دیگر برگردم. اما گاهی او خواب بود و نمی توانستم از او اجازه بگیرم ناچار مدت ها بیدار می ماندم تا از او اجازه بگیرم. در یک اتاق تاریک نمی توانستم با وجود او به تکالیف عبادی خود قیام کنم. دیدم به صلاح من و اوست که از هم جدا شویم تا فردای قیامت پیش جدش شرمنده نباشم./سایت چراغ

درباره نویسنده

2047مطلب نوشته است .

One Comment on “زندگینامه میرزا علی اکبر معلم دامغانی”

  • akhoond kon wrote on ۲۸ اردیبهشت, ۱۳۹۸, ۹:۵۷

    وقتی از خوابیدن در یک طرف بدن خسته می شدم می بایست از او اجازه بگیرم تا به طرف دیگر برگردم. اما گاهی او خواب بود و نمی توانستم از او اجازه بگیرم ناچار مدت ها بیدار می ماندم تا از او اجازه بگیرم. در یک اتاق تاریک نمی توانستم با وجود او به تکالیف عبادی خود قیام کنم. دیدم به صلاح من و اوست که از هم جدا شویم تا فردای قیامت پیش جدش شرمنده نباشم./سایت چراغ

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق این سایت برای © 2019 pirastefar.ir. محفوظ است.
بهینه سازی وبسیما